Tuesday, August 31, 2010

مخترع جوان

به نام خدا

سيستم اويونيك ماهواره اي سنجش ارتفاع هواپيما از سطح درياي آزاد

با سلام خدمت خوانندگان محترم وبلاگ پربار جناب آقاي كاپيتان مدرسي عزيز و گرامي،

ضمن آرزوي سلامتي و قبولي طاعات و عبادات شما عزيزان در اين ماه عزيز، بنده جسارت كردم و با كسب اجازه از استاد گرامي جناب آقاي مدرسي، داستان ثبت اختراعم در زمينه ي صنعت هوانوردي را براي شما به نگارش در آوردم. هدفم آشنايي جوانان كشور عزيزمان با نحوه ي ثبت اختراع در ايران، مشكلاتي كه وجود دارد، و تصميماتي است كه مي تواند در راه رسيدن شما به هدفتان به شما ياري رساند. پيشاپيش از محضر اساتيد اين فن كمال عذر خواهي را دارم، بنده رشته ي تحصيليم هيچ ارتباطي با صنايع هوانوردي ندارد، و فقط يك دانشجوي ساده ي رشته ي علوم كامپيوتر، گرايش مهندسي سيستمهاي اطلاعاتي در دانشگاه پيام نور هستم، و نه بيشتر، از اينرو اگر در متن بنده مشكلاتي در خصوص مباني علمي يافتيد، ضمن اينكه پيشاپيش از شما بزرگواران عذر خواهي مي كنم، خوشحال مي شوم كه بنده را آگاه سازيد.

مسئله اين است، ثبت شود يا نشود ؟

تصوير بالا، گواهي نامه ثبت اختراع من مي باشد

نمي دانم از كجا اين بحث پيش آمده كه بسياري از جوانان خلاق و پر استعداد كشور عزيزمان مي ترسند كه اختراع و يا نو آوريشان را ثبت كنند ؟ من چون مدتي در دانشگاه تدريس مي كردم، وقتي در سر كلاسهايم بحثي در خصوص ثبت اختراع مطرح مي كردم، دانشجوها مي گفتند كه طرحمان را مي دزدند و ... . واقعيت اينطور نيست ! چرا كه شما خودتان مي توانيد باعث شويد كه طرحتان دزديده شود و يا نشود. بسياري از جوانان پس از ثبت طرحشان چون بدنبال نام و شهرت و يا كلا" كسب درآمد از طرحشان هستند، ايده شان را با اين اميد كه در اداره ي مالكيت صنعتي ثبت شده و ديگران قادر به كپي برداري از آن نيستند در اختيار ديگران قرار مي دهند و به همين سادگي طرح لو مي رود و يكدفعه شاهد اجراي آن در جاي ديگري هستند، متاسفانه.

برخي هم پا را فراتر گذاشته و در جشنواره ها و سمينارها و نمايشگاههاي اختراعات بين المللي شركت مي كنند، و به طبع آن اطلاعات طرحشان را در وب سايتهاي برگزار كننده ي نمايشگاهها وارد مي كنند، كه اين خود نيز باعث لو رفتن طرح مي شود.

از اينرو، قبل از ادامه ي بحث من پيشنهاد مي كنم اگر در حال ثبت اختراع و يا طرحي هستيد، از عنوان كردن جزييات آن نزد ديگران تا جايي كه امكان دارد، خودداري كنيد، و پس از ثبت از مجاري قانوني مانند بنياد ملي نخبگان و يا سامانه ي ارزشيابي اختراعات اقدام نماييد كه آدرس و لينك آنها در سايت بنياد ملي نخبگان وجود دارد.

لطفا" اگر هم طرحتان را ثبت كرديد و احساس كرديد توسط شخص و يا نهاد ديگري مورد استفاده قرار گرفته است، از طريق قانوني اقدام كنيد، يعني با مشورت يك وكيل و يا مشورت در شعب قوه قضاييه، اقدام نماييد و خودتان مستقيما" به هيچ وجه اقدام ننماييد.

و اما آرزوي پرواز :

دقت كرده ايد كه اكثر پسر بچه ها به خلباني علاقه دارند ؟ درواقع به پرواز علاقه دارند، چرا ؟ دلايل زيادي وجود دارد كه مطمئنا" از حيطه ي دانش من فراتر است. اما خب منهم از اين قاعده مستثنا نبودم، من هم از كودكي به هواپيما و پرواز خيلي علاقه داشتم. شايد يكي از دلايلش مسافرتهاي زيادي بود كه به اتفاق خانواده ام با هواپيما از تهران به شيراز و بلعكس داشتيم. از وقتي به خاطر دارم، زيبا ترين لحظات پرواز من در بويينگ 737 و 727 بوده است، چون در زمان كودكي من اين دو هواپيما اكثرا" در خط تهران – شيراز پرواز مي كردند.

اما برخي اوقات يك سري اتفاقاتي مي افتد كه به آرامي مسير تفكرات آدمي را تغيير مي دهد ؟! شنيده ايد كه در هر اتفاقي خيري نهفته است ؟ من كه به اين جمله كاملا" معتقدم. به ياد دارم در يك تابستان كه ما عازم شيراز بوديم و من سوم دبستان بودم، در بويينگ 737 نشسته بوديم. خانم مهماندار هواپيما مثل هميشه طريقه ي استعمال ماسك و جليقه را آموزش دادند، و هواپيما به آرامي شروع به خزيدن نمود.

داخل بويينگ 737 در آن زمان طراحي با مزه اي داشت، درواقع بيشتر به اتوبوس شبيه بود تا هواپيما. من به ياد دارم در آن زمان در كنار پنجره كنار بال راست نشسته بودم و مي ديدم كه خلبان مرتبا" فلاپ بال را باز مي كند و مي بندد. برايم خيلي جالب بود، كه چرا خلبان اين كار را مرتبا" انجام مي دهد؟

خلاصه، هواپيما به ابتداي باند رسيد، و خلبان قدرت موتور را افزايش داد، همزمان بازهم مرتبا" فلاپ را باز و بسته مي كرد، تا اينكه قبل از اينكه هواپيما در مسير باند راه بيافتد، صداي موتورها كم شد و هواپيما در يك مسير دايره اي به جاي اولش بازگشت.

موتورها خاموش شدند و ما يك يا دو ساعت در هواپيما نشسته بوديم. هواي داخل كابين بيش از حد گرم شده بود، و من خيلي كم طاقت شده بودم، خلاصه بالاخره يك آقاي كت و شلواري آمد و از همه ي مسافرين عذر خواهي كرد و گفت كه هواپيماي ديگري براي پرواز به شيراز براي ما آماده كرده اند، و همه ي ما از اين هواپيما پياده شديم و به هواپيماي زيبا و دوست داشتني بويينگ 727 پا گذاشتيم و مسافرت ما آغاز شد.

در طول مسير همه اش به اين فكر مي كردم كه چي شده بود كه پرواز ما انجام نشد! حتي به ياد دارم صداي يكي از مسافرين را كه مي گفت، هواپيما قبلي خراب بوده، خلبان نمي خواسته پرواز كنه، مسئولين قبول نكردند، خلبان هم قهر كرده رفته ! خلاصه اين داستان ماجرايي شد كه باعث شد من بروم دنبال يادگيري سيستمهاي هواپيما مثل فلاپ و ... و تاثير آنها در پرواز.

سال بعد ما به اكباتان نقل مكان كرديم، پنجره ي اتاق من رو به باند فرودگاه مهرآباد بود. واقعا" دنيا رو به من داده بودند، يك راديو دو موج كوچيك هم داشتم كه وقتي روي موج اف – ام رديف 108 به بالا پيچ آنرا مي چرخاندم صداي بيسيم هاي فرودگاه مهرآباد روي آن پخش مي شد، كه بعضي اوقات انگليسي هم صحبت مي كردند، اما فكر كنم بيشتر مسئولين بار و حمل و نقل فرودگاه بودند.

پنجم دبستان بودم كه روزي در اتاقم مشغول انجام تكاليف مدرسه بودم ( آن روز شيفت بعد از ظهر بودم ) كه ديدم يك هواپيما از روي باند بلند شد و چند لحظه بعد يك هواپيماي كوچك جنگي به آن برخورد كرد و يك دفعه هواپيما چنان شعله ور شد كه تيكه هاي آن مثل كاغذ كه آتش مي گيرد در هوا پخش شدند. خيلي هيجان زده شده بودم، و كمي هم شوكه شده بودم. واقعا" واقعه ي عجيبي بود ! همان روز متوجه شدم كه يكي از همكلاسي هاي من در آن پرواز به اتفاق خانواده اش عازم مشهد بوده كه متاسفانه در آن پرواز جان باخته بود، و جاي او در كلاس يك گلدان گل گذاشته بودند. روحش شاد. ( جريان برخورد توپولف و سوخو در سالهاي 1370 )

آن واقعه در من تاثير عجيبي گذاشت، اما اگر قبلا" يكمي از هواپيما ترس داشتم از آن به بعد واقعا" علاقه ام بيشتر شد. تا اينكه يكسال پس از آن ماجرا، وقتي مي خواستيم از شيراز به تهران عزيمت كنيم، با هواپيماي ارتشي سي 130 به تهران آمديم. واقعا" ترس در چهره ي همه ي مسافران موج مي زد، بجز من كه چنان ذوق زده شده بودم كه واقعا" ديدني بود.

برايم جالب بود كه اين هواپيما هيچ پنجره اي ندارد، صندلي هاي آن پارچه اي هستند، بارهاي مسافران ته هواپيما روي هم قرار گرفته بودند، تمام سيستم هيدروليك اين هواپيما بالاي سرمان مشخص بود، و كابين خلبان بالاتر از سطح مسافران قرار داشت. آنقدر از پدرم سوال مي پرسيده بودم كه واقعا" خسته شان كرده بودم، حتي راجع به پيچ زير يك لوله كه بالاي سرمان قرار داشت سوال مي پرسيدم.

خلاصه، هواپيما چنان نرم فرود آمد، كه من شيفته ي اين هواپيما شده بودم كه چقدر نرم فرود آمد، و اصلا" انگار هيچ چيز نمي توانست آرامش اين هواپيما را بر هم زند!

سالها گذشت، و من در اين سالها چون علاقه ي وافري به كامپيوتر داشتم وقتم را با برنامه نويسي كامپيوتر پر مي كردم، و تقريبا" علاقه ام به پرواز مثل علاقه ام به گردش در طبيعت عادي شده بود.

نقش كاتاليزور در علاقه ؟

سال 1384 من يك شركت كامپيوتري تاسيس كردم به نام "مركز توسعه و گسترش فنارويهاي نوين انتقال داده " كه تقريبا" به نام MHDsoft مشهور شد. سال 1386 اولين پروژه ي جدي مان را آغاز كرديم. بگذريم كه چقدر همه ي ما در شركت بي تجربه بوديم و مشتريان چه سو استفاده هايي از ما كردند. خلاصه، قرارداد سال 1386 ما مبني بر تجهيز 200 دستگاه تاكسي به سيستم جي پي اس بود. قرار داد را منعقد كرديم، و من هم شروع به طراحي نرم افزار اين سيستم نمودم.

در اين سيستم موقعيت تاكسي در مركز كنترل نمايش داده مي شود و خود راننده ي تاكسي هم موقعيت خود را بر روي صفحه ي نمايش داخل خودرو مي تواند ملاحظه كند. در تصوير ذيل نمونه اي از تجهيزات نصب شده در خودرو را مشاهده مي كنيد:

سمت راست تصوير بالا من هستم ( طراح نرم افزاري سيستم و طراح شبكه سيستم ) و در سمت چپ تصوير بالا، راننده ي محترم در حال مشاهده ي صفحه ي نمايش و موقعيت خودرو.

در سال 1386، شايد من اولين كسي بودم كه اين سيستم را در ايران پياده سازي مي كردم. در كنار اين سيستم، قسمتي به نام مركز كنترل وجود داشت كه نمونه ي آن در تصوير ذيل مشهود است :

همانطور كه در تصوير بالا مشاهده مي نماييد، موقعيت خودروهاي داراي اين سيستم به صورت آنلاين در اين مركز كنترل به نمايش گذاشته مي شود، و حتي مشخص مي شود كه اين خودرو داراي مسافر است و يا خير و خيلي امكانات ديگر.

خلاصه در بهمن و اسفند 1386 بنا به دلايلي مثل اينكه اين شركت محترم چك راننده هايشان را بجاي پول نقد به ما داده بودند و چك اكثر اين راننده ها سر موعد مقرر پاس نشد، ما هم نتوانستيم به موقع تجهيزات را به دليل كمبود منابع مالي از گمرك ترخيص كنيم اين شركت مدعي شد و درخواست فسخ قرارداد به صورت يك طرفه را مطرح كرد. ما هم كه چند جوون بي تجربه بوديم، اول دو نفر از بچه هاي شركت فرار را بر قرار ترجيح دادند، و بعد من هم كه از همه جا تحت فشار بودم، رفتم دادگاه و از اين شركت شكايت كردم. خلاصه، روزهاي خيلي بدي بود، من به عنوان يك فرد داراي ايده كه چنين پروژه اي را به تنهايي انجام داده بودم، در آن زمان به شدت روحيه ام را از دست داده بودم، و اگر لطف خدا نبود و با آقاي وكيل آشنا نمي شدم، نمي دانم چه مي توانست در انتظارم باشد.

خلاصه در همان زمان بود كه ما براي جبران كسر بودجه در شركت پروژه اي در جزيره ي كيش گرفتيم كه در نوع خود بي نظير بود. در اين پروژه قرار بود كل سالن فرودگاه بين اللملي كيش را به تجهيزاتي خاص مجهز كنيم.

جريان تا آنجا ادامه يافت كه ما به كيش رفتيم و كل سالن را به تجهيزات مجهز كرديم و حتي جاي شما دوستان خالي يك شب در فرودگاه خوابيديم ( براي من انجام و صحت پروژه از اهميت ويژه اي بر خوردار است ).

در اين حين بود كه در برج مراقبت من به عنوان مدير پروژه براي نصب سرور و ... رفت و آمد داشتم، و اينجا بود كه دوباره فيلم ياد هندوستان كرد و هواپيما و سيستم و علاقه و و و

خلاصه اين پروژه هم انجام شد، اما بازهم پول ما را ندادند، و يك بد بياري ديگر گريبان گير ما شد، به صورتي كه همه ي بچه هايي كه در شركت كار مي كردند، از شركت رفتند و من ماندم و يك شركت تنهايي. البته دليل ندادن وجوه ما از سمت سازمان منطقه آزاد كيش تغيير مديريت اين سازمان در اسفند 1386 بود !

در اوج ناملايمات روزگار، كه اين دو شكست باعث شده بود من دو ترم دانشگاه نروم، و درسهايم هم عقب بيافتم، ناگهان از سازمان منطقه آزاد قشم تماس گرفتند و از من براي شركت در يك سمينار دعوت كردند ( چون علاوه بر كارهاي پروژه اي، من در همان سال در دو سمينار فناوري اطلاعات نيز شركت كرده بود ).

ورود من به قشم با يك اتفاق ترسناك رو به رو شد. پرواز با هواپيمايي فارس اير قشم، و اينكه هنگام فرود ناگهان من و ديگر مسافران احساس كرديم كه چشمانمان در اثر كم شدن فشار هوا دارد از حدقه بيرون مي زند. حتي كار به داد كشيدن برخي مسافران نيز كشيد.

وارد قشم شديم :

فرودگاه كه چه عرض كنم، يك سوله كه يك طرفش هواپيما بود و طرف ديگر آن تاكسي ها ايستاده بودند بدون هيچ امكاناتي. داخلي سوله پر بود از تجهيزات بنايي و ... ! من كه به نوبه ي خودم دچار احساس " من اينجا چه كار مي كنم الان" شده بودم. يكجورايي فكر مي كردم تبعيد شدم، و چون در اوج ناملايمات بودم، زياد دور از ذهن نبود.

من كه تا آنروز فرودگاههاي كيش و تهران و امام را داده بودم، اين فرودگاه واقعا" مثل داستانهاي رابينسون كروزو بود. واقعا" در يك جزيره، !

بگذريم، داستان از اين قرار بود كه فرودگاه قشم در جريان زلزله 1384 بسيار آسيب ديده بود. خلاصه در في مابين حضور بنده در جزيره، به دليل سخنراني اعتراض آميزم كه به وضعيت بد و نا بسمانان حقوق برنامه نويسان در ايران داشتم و درواقع حكم يك مدافع حقوق برنامه نويسان را ايفا كردم ( در تصوير ذيل من در حال سخنراني ) :

و همچنين معرفي گسترده ي دستاوردهاي شركت توسط يكي دوتا از همكاران سابقم در تصوير ذيل :

در تصوير بالا مدير سابق سازمان منطقه آزاد قشم، آقاي اصغري در سمت راست مشهود است، و همچنين توجه بازديد كنندگان به آنچه دوستان من توضيح مي دادند.

و خلاصه همه ي اينها منجر به اين شد كه بنده با چند شخصيت مهم در جزيره ي زيبا و رو به توسعه ي قشم آشنا شوم. مهمترين اين اشخاص آقاي مهندس آبروشن، مدير فناوري اطلاعات سازمان منطقه آزاد قشم بود و هستند.

در اين ديدار، من ضمن تشكر از ايشان و مهمان نوازي ايشان، سريع رفتم سر اصل مطلب، كه آقا چرا اين فرودگاه اينطوريه !؟ ايشان پس از اينكه من را با وضعيت جزيره آشنا كردند، جلسه اي با مدير فرودگاه ( آقاي نقوي ) براي من ترتيب دادند. اين جسله درواقع آينده ي كاري منرا تغيير داد.

در جلسه چه گذشت ؟

تصوير ذيل، آقاي نقوي، مدير محترم فرودگاه بين المللي قشم :

شرايطي را در نظر بگيريد كه شما پر از ايده باشيد و بخاطر سو استفاده و بد قوليهاي ديگران شما اكنون به جزيره ي قشم تبعيد شديد. براي من آن زمان رهايي از افكار مشوشم از اهميت بالايي بر خوردار بود. اكثر بچه هايي كه با من به قشم آمده بودند آخرين سفر و همراهيشان با من بود، و درواقع آن سفر، سفر Good bye journey بود، و حتي به ياد دارم با برخي در هنگام برگشت به تهران خداحافظي كردم و همه براي هم آرزوي موفقيت كرديم.

در آن جلسه با آقاي نقوي من كارهايي را كه براي فرودگاه كيش انجام داديم براي ايشان مطرح كردم، اما ايشان به صراحت فرمودند كه اين فرودگاه در مرحله ي باز سازي و توسعه است و پول كافي براي انجام اين قبيل پروژه هاي ندارد ( سال 1386 ) و من كه مي خواستم به نوعي خودم را مشغول كاري كنم، گفتم كه چند سيستم را رايگان براي شما نصب مي كنم و وجوه نرم افزاري آنها را نمي گيريم.

دليلم چه بود؟

اول اينكه به دعوت سازمان منطقه آزاد قشم چند روزي در قشم بوديم و مهمان سازمان ( توتعارف و اينكه نمي خواستم زير دينشان باشم )، دوم اينكه، من به انجام پروژه هاي آي تي خيلي علاقه دارم، و سوم اينكه قلبم در اثر ناكامي در پروژه هاي قبلي به شدت شكسته بود ( نه ناكامي در اجرا، بلكه ناكامي در دريافت اجرت اجرا ) مدام به خودم مي گفتم در مملكت ما پول كارگر را روز مزد مي دهند، اما برنامه نويس را ....

خلاصه، اين فرودگاه حتي LCD داخل سالن هم نداشت كه وضعيت پرواز را نمايش دهد، و ...

من قبول كردم كه ايشان فقط وجه سخت فزار ( مانيتور و سيستم شبكه را ) بپردازند و وجه نرم افزار سيستم پرداخت نشود. با خودم مي گفتم هيچي هم گيرم نياد، حداقل به عنوان رزومه كه مي ماند ؟!

در پايان سال 1387 ( پس از يكسال ) نماي ترمينال پروازهاي اين فرودگاه به شكل تصوير ذيل در آمد :

چند تا ال سي دي اطلاعات پروازي در سالن اين فرودگاه نصب شد، و اطلاعات پرواز به صورت آنلاين نمايش داده مي شود. همچنين اگر شما همين الان به شماره ي 20003750 يك اس ام اس ( پيامك ) بدون متن ارسال كنيد، اطلاعات همين لحظه ي پروازي فرودگاه قشم براي شما ارسال مي شود. در كنار اينها اگر شما به وب سايت فرودگاه در آدرس http://airport.qeshm.ir سر بزنيد، اطلاعات آنلاين پروازي اين فرودگاه را ملاحظه مي كنيد، و چندين سيستم ديگر.

نماي نزديك تر LCD پرواز :

اما در حين اجراي اين سيستم، من با برادر عزيزم آقا سيد طالبي، مدير محترم مالي فرودگاه بين المللي قشم آشنا شدم، كه اگرچه هدف من مالي نبود، اما ايشان در تمامي مراحل اين يكي دو سال واقعا" مثل برادر بزرگتر در كنار من بودند.

تصوير ذيل، تصوير ايشان :

نكته : تمامي اين تصاوير در سايت فرودگاه قشم موجود مي باشد.

ايشان فردي بسيار مهربان، خانواده دوست، واقع بين و درست كار هستند، كه من تا آخر عمرم از درگاه خداوند متعال براي ايشان و خانواده ي محترمشان درخواست و آرزوي سلامتي دارم.

در جريان آشنايي من و ايشان، من با بخش بيشتري از نيازمنديهاي فرودگاه قشم آشنا شدم، تا آنجا كه كار به آشنايي من و آقاي مهندس روزدار، معاون عمليات پرواز فرودگاه قشم رسيد، و به واسطه ي حمايتهاي آقا سيد، من بازديدي از تجهيزات فرودگاهي ( سيستم هاي فرود و راداري اين فرودگاه ) داشتم :

تصوير بالا، تصوير ابتداي باند فرودگاه قشم

تصوير بالا، تصوير چراغهاي تاكسي فرودگاه قشم

تصوير بالا، نمايي از برج مراقبت جديد فرودگاه قشم

خلاصه اينكه در اين زمان بود كه دوباره ايده ها ي عجيب و غريب به من رجوع كردند. اينبار مي خواستم يك هدف بزرگي را مورد اصابت قرار بدهم كه اگرچه نشد، اما پايه گذار يك سري اتفاقات بعدي شد.

فرودگاه قشم فاقد سيستم ILS مي باشد، از اينرو من در يك طرح 100 صفحه اي مراحل اجراي اين سيستم را براي آقاي نقوي مدير فرودگاه شرح دادم. اما ايشان به هر حال بايد با نظر مشاورانشان تصميم بگيرند، و در اين حين طرح من را به آقاي مهندس روزدار ارجاع دادند:

تصوير بالا، تصوير استاد گرامي من، آقاي مهندس روزدار

ايشان چنان تاثيري بر من گذاشتند كه هيچيك از اساتيد دانشگاهي تا آن زمان چنين تاثيري بر من نگذاشته بوند. طرح من را علي رغم بيماري چشمي كه در اثر سالها مراقبتي بودن فرودگاه شيراز داشتد كامل و سطر به سطر مطالعه كردند. ايشان تحصيل كرده ي آمريكا هستند، و چندين كتاب قديمي كه از آن زمان داشتند را براي پخته تر شدن طرح من به من هديه دادند. اطلاعات بي نظيري از سيستمهاي فرودگاهي به من دادند، و حتي در خصوص نو آوريهاي طرح من، پشت بيسيم با خلبان صبحت كردند ( وقتي هواپيما روي زمين بود ) و منرا به صورت مستقيم در جريان امور قرار دادند.

تا آن زمان هيچيك از اساتيد من چنين رفتار علمي نداشته بودند، شايد بخاطر تحصيلات ايشان در آمريكا بوده و شايد بخاطر عشقي كه به كار دارند. خلاصه لطف خدا شامل حال من شده بود، و من با انسانهاي ناشناسي در ايران آشنا شده بودم كه در يك فرودگاه در وسط يك جزيره، در 60 كيلومتري نزديك ترين شهر قرار داشتند و به اين مملكت خدمت مي كنند.

شايد من به ظاهر كارهايي را به صورت رايگان براي اين فرودگاه انجام دادم، اما در مقابل تاثيري كه اين آقايون بر من گذاشتند، هيچ و ناچيز بوده و هست.

در ادامه ي ماجرا، من با مدير اجراي فرودگاه قشم، يك خلبان ورزيده ي هليكوپتر، آقاي كاپيتان قاسمي :

در تصوير بالا، آقاي كاپيتان قاسمي را كه با دايره ي قرمز مشخص كرده ام مشاهده مي فرماييد.

مثل تمامي افراد اين فرودگاه ايشان هم فردي ناشناس، پر از ايده، و عاشق پرواز هستند. بخش عمده اي از اطلاعات پروازي و ويژگي هاي روحي خلبانان را از ايشان دريافت كردم. استاندارهاي پروازي و و و

سرنوشت آي ال اس چه شد ؟

بايد قبول كنيم كه اجراي برخي پروژه ها توسط يك فرد به تنهايي كار خيلي سختي است، مخصوصا" اگر يك فرد مانند من كم سن و سال هم باشد ( من متولد ارديبهشت 1363 هستم )، از اينرو علي رغم همه ي تلاشهاي من، اين پروژه انجام نشد، و حتي به مرحله ي پيش قرار داد هم نرسيد.

البته، من در طي اين دوسال بخاطر خطراتي كه هواپيما دارد ( مخصوصا" در ايران ) تقريبا" در همه ي اوقات با قطار به بندر عباس مي رفتم و از آنجا با وسايل آبي به قشم مي رفتم و باز مي گشتم.

دو سه بار بيشتر از هواپيما استفاده نكردم. يكبار هم كه تلاش گسترده اي براي رفتن به قشم با هواپيما داشتم، به دليل وضعيت بد آب و هوايي قشم، هواپيما در بندر عباس فرود آمد.

سال گذشته همين حوالي ماه مبارك بود كه من در قشم تصميم گرفتم كه ديگر به جزيره نروم، بخاطر شرايط سخت سفر و ... ، و همچنين بخاطر پيشنهاد يكي از دوستان براي مديريت يك شركت كوچك و نقلي در تهران. براي همين بود كه ديگر دنبال آي ال اس را نگرفتم.

اما خب، تقريبا" طرح آن كامل است و شايد اجرا و پياده سازي آن در زماني كمتر از سه ماه صورت بگيرد، كه گذاشتم اگر عمري باقي بود و سنم به 30 سال رسيد، و شرايط هم مساعد بود انشاالله در آن زمان ايده ي خود را بر روي MLS پياده سازي نمايم.

و اختراع :

سال 88 سالي پر از حوادث هوايي براي ايران بود. سقوط توپولف كاسپين و دو سانحه ي هوايي در فرودگاه مشهد. براي من خيلي دردناك بود، و در اين مدت دو سال آنقدر اطلاعات هوايي كسب كرده بودم و آنقدر در محيط فرودگاه رفت و آمد كرده بود، و هر ساعت شاهد فرود هواپيما بوده ام كه ديگر طاقتم تاب شده بود. از اينرو، دست به كار شدم و با استناد به بخشي از پروژه ي ILS ام كه آنرا GPLS ناميده بودم اقدام به ساخت دستگاهي نمودم كه بتواند جلوي برخي حوادث را بگيرد.

از سوي ديگر براي جبران ضربه ي روحي ناشي از عدم اجراي پروژه ILS نيز بود، كه بتوانم بخشي از ايده ام را اجرا كنم.

دستگاه من چه است ؟

يك دستگاه ايوينيك ساده، كه ارتفاع هواپيما را در كمتر از يك ثانيه از سطح درياي آزاد محاسبه و به صورت ديجيتالي در اختيار خلبان قرار مي دهد.

اين دستگاه از سيگنال ماهواره هاي NAVSTAR GPS استفاده مي كند، و مانند يك GPS دستي با استفاده از اطلاعات ماهواره ارتفاع فعلي از سطح دريا را محاسبه مي كند.

اما اگر شما سابقه ي استفاده از GPS را داشته باشيد، مطمئنا با خطاهاي آن آشنايي داريد:

GPS دو نوع خدمات در مورد تعيين موقعيت نقاط دارد كه شامل 1- سرويس و خدمات تعيين موقعيت استاندارد (SPS ) و 2 – سرويس و خدمات تعيين موقعيت دقيق ( PPS ). سرويس PPS فقط مختص نيروهاي نظامي آمريكا و متحدانش است، اما از سرويس SPS تمام كاربران دنيا مي توانند استفاده كنند (
بر اساس : آشنايي با سيستم تعيين موقعيت جهاني، GPS ، و خود آموز استفاده از گيرنده GPS MAP 76s ، انتشارات سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح، چاپ اول 1387، نويسنده : نصرالله قادري
).

چون سياست آمريكا بر اين بوده است كه استفاده كنندگان SPS به دقت بالايي از موقعيت دسترسي نداشته باشند، از اينرو اين سياست با اعمال خطايي بنام S/A ( Selective Availability ) كنترل مي شود كه مي تواند خطايي معادل 150 متر تا 100 متر و گاهي بيشتر را ايجاد كند. از اينرو دقت افقي گيرنده هاي GPS شخصي غير نظامي موجود در بازار بين 150 تا 100 متر متغير است، و دقت عمودي آن ( ارتفاع ) بين 100 و 156 متر نيز متغير است .

از اينرو است كه استفاده از GPS در هواپيماها زياد مرسوم نيست و اگر استفاده شود فقط به صورت جزيي براي تعيين حدود منطقه ي پروازي است، و خلبان هيچگاه به جي پي اس به عنوان يك سيستم اصلي نگاه نمي كند.

كاپيتان قاسمي در پروازهاي چرخباليش در قشم، هميشه از جي پي اس براي مشخص نمودن محدوده ي پروازي خود استفاده مي كند.

خود جي پي اس براي محاسبه ي موقعيت به اطلاعات حداقل 4 ماهواره احتياج دارد، يعني شما وقتي جي پي اس دستي خود را روشن مي كنيد تا زمانيكه اطلاعات 4 ماهواره را بدست نياورده باشد، اطلاعاتي را به شما نمايش نمي دهد، و هرچه تعداد اين ماهواره ها بيشتر باشد، اطلاعات نمايش داده شده دقت بهتري دارد.

من در سيستم خودم با استفاده از سه گيرنده ي مجزاي ماهواره اي جي پي اس، سعي كرده ام كه در يك لحظه اطلاعات بيش از 12 ماهواره را دريافت كنم و يا اطلاعات حد اقل 4 ماهواره را در يك ريتم سينوسي استخراج نمايم.

در كنار اين موضوع با استفاده از يك الگوريتم نرم افزار به نام الگوريتم تجزيه كننده ي پيشگو، و بهره گيري از فرضيه خودم در هوش مصنوعي، خطاي عمدي و غير عمدي محاسبه ارتفاع جي پي اس را از 100 متر به 10 متر كاهش دادم، و اكنون در دستگاه من ارتفاع هواپيما با اختلاف ده متر از سطح زمين محاسبه مي شود.

البته در جريان ثبت اين اختراع، الگوريتم نرم افزاري دستگاه من توسط هيئت علمي دانشكده علوم پايه دانشگاه پيام نور ( علوم كامپيوتر ) جهت صحت بررسي شده و تاييده دريافت كردم ( سركار خانم مهندس ايماني مهر، و جناب آقاي دكتر خليلي )، و همچنين يك توصيه نامه ي علمي از معاونت پژوهشي دانشگاه تهران دريافت كرده ام ( جناب آقاي دكتر فروز بخش )، و همچنين يك تست پروازي و گزارش مكتوب از شركت پرآور پارس ( هواپيما سازي ) ( جناب آقاي كاپيتان كريمي ) دريافت كرده ام.

از مرحله ي ساخت تا انجام اولين تست پروازي من 6 ماه به طول انجاميد. در اين راه شايد باورتان نشود تمامي اشخاصي كه با من آشنايي داشتند مي گفتند كه اين كار بعيد است !؟ از من مي پرسيدند كه آيا شركتهاي آمريكايي و اروپايي بيكار نشسته اند كه من بيايم يك دستگاه بسازم كه چندين مشكل ارتفاع سنجهاي مكانيكي امروزي را بر طرف كند ؟

فقط توكل به خدا، و عشق و علاقه اي كه به پرواز داشتم و در مدت دو سال گذشته بخاطر حضورم در قشم و فرودگاه قشم اين علاقه مجددا" شعله ور شده بود، من تسليم نشدم تا اينكه به لطف خدا در فروردين امسال ( 1389 )، اولين پروازم را از فرودگاه بين المللي نوشهر با مشاركت آقاي كاپيتان غلامي انجام دادم : (تصوير ذيل ) :

در تصوير بالا در سمت چپ خلبان با كت سياه رنگ نشسته ام. هوا ابري بود، و كوه هاي نوشهر را مه گرفته بود، دستگاه را روشن كردم، بسم الله گفتم، و آماده ي هرگونه عملكرد نا صحيح دستگاه بودم. قبل از پرواز از خلبان يك سري مانورهاي خاص را درخواست كردم. شايد داشتم با جونم بازي مي كردم، اما نمي دانيد در آن لحظه چه شوقي داشتم كه قرار است دستگاه ساخت خودم را در هواپيما آزمايش كنم.

كاپيتان از من پرسيد، استارت كنم، من به دستگاهم نگاه كردم كه هنوز حتي يك دونه ماهواره رو هم پيدا نكرده بود، نفس عميقي كشيدم و با توكل به خدا گفتم، بله. عجب استارتي، چون هواپيما فوق سبك بود، با اولين چرخش ملخ، هواپيما آماده ي پرتاب شده بود !

هنوز دستگاهم ماهواره اي را پيدا نكرده بود، پر از ترديد بودم، اما به كدهاي برنامه نويسي كه نوشته بودم اميد وار بودم، چون در اينطور مواقع در الگوريتمهايم شرايط ويژه را پيش بيني كرده بودم، در ابتداي باند بوديم كه به لطف خدا اطلاعات نمايش داده شد ( علت تاخير دستگاه در نمايش اطلاعات، خطاي بيش از 300 متر ماهواره ها بخاطر شرايط جوي بود كه نرم برنامه ي من پس از پنج دقيقه با بهره گيري از الگوي هوش مصنوعي، الگوي خطا را شناخته بود و اعمال كرده بود ).

در يك دستم دوربين بود، خيلي خوشحال بودم، خلبان از برج اجازه ي تيك آف گرفت، و به آرامي بر روي باند شروع به خزيدن كرديم. پس از لحظاتي هواپيما از روي زمين به آرامي اوج گرفت، تجربه اي متفاوت از هواپيماي جت بود، نه شتابي، و نه چيز مزاحمي. يك طرف كوه و جنگل، يك طرف درياي خزر، من كه مبهوت صحنه شده بودم.

و دستگاه من :

همينطور كه در تصوير بالا مشاهده مي كنيد، رو به روي SAT عبارت OK نقش بسته است به معني اينكه ارتباط ماهواره اي برقرار است، و رو به روي spd به معني سرعت، عدد 91.3 مايل بر ساعت نقش بسته است ( اين سرعت گراند اسپيد است) و در روي به روي Alt به معني ارتفاع، عدد 198.8 متر از سطح درياي آزاد نقش بسته است.

من در آن زمان احساس مي كردم كه با اين اطلاعات مي توانم هواپيما را هدايت كنم و براي خلبان هواپيما هم بسيار جالب بود. نكته ي مهم در هواپيما اين سات كه سرعت سنج داخل هواپيما سرعت باد بر روي بال را محاسبه مي كند، و آنچه اهميت دستگاه منرا افزايش مي دهد محاسبه ي سرعت گراند يا سرعت زميني است. براي درك بهتر اين موضوع به اين نكته توجه كنيد كه هوپيما در هنگام فرود نبايد سرعتش از يك حدي بيشتر باشد، و معمولا" خلبان با داده هاي برج مراقبت و داده ي سرعت هوا سنج داخل كابين سرعت فرود را محاسبه مي كند. دستگاه من اين محاسبات را دقيق تر و به صورت عملي در اختيار خلبان قرار مي دهد.

نكته ي ديگر در دستگاه من اين است كه نمايش اطلاعات و محاسبات آن به صورت پله اي نمي باشد ( مشكلي كه اكثر ارتفاع سنجهاي مكانيكي دارند ) براي مثال سرعت در دستگاه من به ترتيب 91 و 91.1 و 91.5 و 92 و ... نمايش داده مي شود و به صورت حقيقي، اگر شما يك جي پي اس دستي داشته باشيد، و بخواهيد سرعت را بسنجيد، با نمايش پله اي سرعت مواجه مي شويد، كه ابتدا مثلا" 91 است و سپس يكدفعه 98 ، و اين بخاطر تاخير در پردازش اطلاعات است و من براي رفع اين موضوع از سه الگوريتم نرم افزاري مختلف استفاده كرده ام.

همين امر در محاسبه ي ارتفاع توسط دستگاه من صورت پذيرفت. يعني ارتفاع را به صورت حقيقي و صحيح نمايش مي دهد و مشكل نمايش پله اي ندارد.

از خصوصيات ديگر اين دستگاه صحت و پايداري آن، عدم تاثير دماي هوا بر دقت نمايش اطلاعات، عدم تاثير شتاب و اينرسي بر نمايش اطلاعات و ... مي توان اشاره كرد.

اوج كارآيي دستگاه من در هنگام فرود بود، و همچنين هنگامي كه خلبان به VSI اشاره مي كرد كه بر روي عدد 0 بود، اما دستگاه من نشان مي داد كه در حال اوج گيري هستيم و پس از چند لحظه يك دفعه ارتفاع سنج مكانيكي هواپيما 300 متر افزايش ارتفاع را نشان مي داد.

VSI دستگاهي است كه خلبان با آن سرعت صعود و يا سقوط هواپيما را مي سنجد.

خلاصه ي ماجرا اينكه، دستگاه من به لطف خدا در آن روز سربلند از اولين آزمايشش بيرون آمد.

پس از تعطيلات نوروز كه به تهران بازگشتيم، من به اداره ي مالكيت صنعتي جهت ثبت اين اختراع مراجعه كردم. اين اداره ساختار علمي تاييد اختراع ندارد و بايد نهادي يا سازماني علمي صحت منابع علمي اختراع شما را تاييد كرده باشد. از اينرو بود كه من به دانشگاه محل تحصيل خودم و دانشگاه تهران مراجعه كردم تا صحت مباني علمي اين اختراع بررسي شود.

اما خب به هر حال فقط بررسي مباني علمي و كدهاي نرم افزاري كافي نيست و اساتيد دانشگاه از من خواستند كه يك تاييده ي كار عملي از اين دستگاه ارايه دهم كه براي اين موضوع آنها به يك برگه گزارش نياز داشتند، علي رغم اينكه فيلم تستهاي پروازي اين دستگاه موجود بود.

تنها شركتي كه قبول كرد براي من اين تست را انجام دهد و گزارشي پروازي ارايه دهد، شركت پرآور پارس بود، كه با همكاري دوست و همكار گراميم، آقاي مهنس خبيري كه در تمام طول تست پرواز در كنار من و به عنوان مشاور بنده حضور داشتند، اين تست پروازي در تهران انجام شد و يك گزارش كامل پروازي در خصوص مقايسه ي اطلاعات نمايش داده شده توسط ارتفاع سنج مكانيكي هواپيما و ارتفاع سنج بنده به صورت مكتوب و ممهور به اساتيد دانشگاه ارايه شد.

تصوير بالا، اقاي مهندس خبيري دوست عزيز و بزرگوارم كه در تمامي مراحل تست پروازي در كنار من بودند و با ايده هايشان مرا ياري دادند. ايشان در اين تصوير در هواپيماي پليكان ساخت ايران لحظاتي قبل از پرواز حضور دارند.

جريان اين تست هم خود ماجرايي دارد. چون يك نمونه از دستگاه ساخته شده بود، در روز تست كه هواي بهاري پر از باد بود، دستگاه داراي اشكال شده بود، و يكي از گيرنده هاي GPS از كار افتاده بود. يكي ديگر از گيرنده ها در اثر ضربه دچار اختلال شده بود، در هر صورت ما آنروز از 9 صبح تا 3 بعد از ظهر هواپيما را زمين گير كرده بوديم. تا بالاخره دستگاه را در هواپيما جاسازي كرديم ( تصوير ذيل : )

تصوير بالا، قرار گرفتن دستگاه بر روي صندلي كمك خلبان كه با كمر بند پرواز آنرا در جاي خود محكم كرده بوديم. سيمها و كابلهاي ان در ساعت 10 تصوير بالا قابل مشاهده است.

همانطور كه در تصوير بالا ملاحظه مي فرماييد، ما براي افزايش كارآيي دستگاه پس از نصب مجدد گيرنده هاي GPS تصميم گرفتيم آنها را بر بالاي سر كابين خلبان نصب كنيم كه اگر موافقت خلبان و كاپيتان كريمي مبني بر انجام آن نبود، مطمئنا" تست پروازي ما با خطاهايي مواجه مي شد. همانطور كه مي بينيد سيم را از ميان درب هواپيما به روي سر هواپيما انتقال داديم و با مشاركت دوستان عزيز در قسمت تعمير و نگهداري پرنده ها، گيرنده ها را بر روي سقف هواپيما نصب كرديم، و در نهايت پرواز انجام شده و خلبان هواپيما تا ارتفاع 6000 پايي تهران پرواز كردند و گزارش لحظه به لظحه ي پرواز را ما در برج مراقبت فرودگاه سپهر دريافت مي كرديم.

تصوير بالا، لحظاتي قبل از پرواز هواپيما در فرودگاه سپهر تهران.

چه بر سر اختراع آمد ؟

با چند شركت فعال در زمينه ي هواپيمايي جهت نصب اين سيستم بر روي هواپيماي مسافربري و هليكوپتر صحبت كرده ام، و دوستان بسيار خوبي نيز در اين شركتها به لطف خدا پيدا كرده ام، اما واقعا" كسي در ايران نمي خواهد از اين سيستم استفاده كند و من هم اصراري بر اين قضيه ندارم، چون نمي خواهم در پروژه اي شركت كنم كه دوباره جريان همان جي پي اس هاي تاكسي و فرودگاه كيش پبش آيد و بخاطر يك مشت اسكناس، وقت خود را بيهوده تلف كنم.

البته در حال حاضر در صدد تكميل اين دستگاه هستم كه اطلاعاتي مثل VIS و Landing procedure و Take off function را هم محاسبه كند. اين دستگاه در حال حاضر داراي خروجي RS-232 هست كه به هر نوع دستگاه Auto pilotقابليت اتصال دارد و مطابق تاييده هاي دريافت شده، در طراحي و توسعه ي اين دستگاه استاندارد DO-178B رعايت شده است.

البته هنوز حمايتي جدي براي پياده سازي و توليد اين دستگاه دريافت نكرده ام، كه اميد وارم روزي بتوانم در كنار همكاري با ديگر اساتيد اين فن، دستگاهي پيشرفته تر ارايه نمايم.

در يكي از جلساتي كه در يكي از شركتهاي وابسته به هوانيروز داشتم تا جاهاي خوبي قرار بوده پروژه پيش برود كه حتي زمزمه اي براي نصب اين دستگاه بر روي هواپيماي سي 130 نيز بود، اما به هر دليل در آخر جلسه متوجه شدم كه دوستان دوست ندارند ريسك نصب اين دستگاه را بپذيرند اگرچه اين دستگاه به عنوان يك دستگاه پشتيبان در هواپيما قرار مي گيرد و نه دستگاه اصلي.

دليلشان اين بود كه سيستم فعلي در هواپيماها جا افتاده و ما مشكلي با آن نداريم.

پيش بيني من از آينده ي اين طرح :

واقعيت ماجرا نمي دانم آينده ي اين طرح چه خواهد بود، آيا اصلا" اين طرح من در جايي استفاده مي شود و يا خير ؟ اما مطمئن هستم كه ديگر فرزندان اين مملكت در سالهاي آينده و پيش رو به لطف خدا فرصتهاي بهتري براي ارايه ي طرحهاي نو و جديد دارند. زيرا اكنون ما در ايران كم كم هواپيما مي سازيم، و نيازهاي اويونيكي جديدي نيز به وجود آمده است.

من علاقه ام آي تي و كامپيوتر است، و هم اينك به عنوان مدير فني يك ديتاسنتر كوچك مشغول به كار هستم، و مثل بقيه ي جوانان ايراني فعلا" بايد به فكر كار و پيشرفت در كارهايم باشم، اما به هر حال علاقه دارم كه كارهاي تحقيقاتي خود را ادامه دهم، و بيشتر به دنبال اشخاصي هستم كه در اين رابطه بتوانند نظريه پردازي كنند و نه فقط انتقال دانش.

به ياد دارم كه روزي با يكي از همكارانم كه براي اولين بار بود كه سوار هواپيما مي شد مسافرتي به مشهد داشتيم. در راه او ايده اي براي باز نشدن چرخهاي هواپيما ارايه كرد، شايد در وهله ي اول زياد جدي به آن فكر نكردم، اما نيم ساعت از پرواز كه گذشته بود به او گفتم كه برود دنبال ثبت ايده اش و معرفي آن. اما اينكه در ساختار اداري چند نفر طاقت داشته باشند دنبال ايده هايشان را بگيرند و حتي حرفهاي ديگران را تحمل كنند، خود قضيه اي ديگر است.

واقعا" چقدر مي توانيد حرفهاي ديگران را در تحقير كارهايتان بپذيريد، و حتي حرفهاي افراد خانواده تان را ؟ چقدر به عشق و علاقه ي خود پايبنديد ؟ اينها مي توانند سرنوشت ايده هاي شما را مشخص كنند.

و در پايان :

اميد وارم از خواندن مطالب بنده خسته نشده باشيد، و بار ديگر از جناب سرهنگ مدرسي، دوست و استاد گراميم تشكر مي كنم كه اين فرصت را در اختيار بنده قرار دادند تا تجربيات اندك خود را انتقال دهم.

انشاالله قرار است مطالب علمي و جزييات اين پروژه در يكي از مجلات هوايي كشور به چاپ برسد، اگر چاپ شد كه نام مجله را براي علاقمندان در اين وبلاگ اعلام مي كنم و اگر چاپ نشد، در صورت تمايل دوستان و صد در صد با اجازه ي جناب سرهنگ مدرسي، مطالب آنرا خدمت شما دوستان گرامي منتشر مي كنم.

و در پايان تصويري از نماي بالا از كل سيستم ارتفاع سنج ماهواره اي بنده :

در پناه ايزد منان

با تشكر

ارادتمند

محمد حسين دالوند

http://www.pgdc.ir

http://www.mhdsoft.com

Monday, August 30, 2010

من و نوه هايم

















بهترين لذت در دنيا در آغوش کشيدن نوه هاست
آنا و آوا نوه هاي شيطون من هستند آن ها در روز 25 بهمن 1386 بدنيا آمدند . محل زندگي آن ها در کرج است .


ماجراي خمسه و پسرک ..

پسر بچه ای که خمسه را دوست داشت

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

05upt8sup9xiyg119966.jpg

" ماجراي خمسه و پسرک جوان " عنوان اين پست است که تقديم شما مي کنم . در بخش هايي از مطلب جو گير شده و نا خواسته به صحراي کربلا زدم .. ممکنه بعضي ها از اين که بخشي از نوشته ام شبيه موعظه شده است ناراحت شوند .. اما باور کنيد منظور نداشتم .. همين جوري با ياد اوري اتفاقات گذشته به ذهن ام خطور کرد .. اميدوارم همه مردم به آرزو هاي خود برسند .

همون طور که شاهد هستيد مجددآ بخش مهمي از کامنت هاي شما ياران بي پاسخ مونده است . راستش رو بخواهيد حال و روزم خوب نيست . راستش رو بخواهيد با خود فکر مي کردم .. همين تعهد پاسخ به کامنت ها يکي از عواملي است که به من فشار وارد مي شود .. دايم دغدغه دارم . چند ماه پيش قصد داشتم قانونمندش کنم نشد .. خوب که فکر کردم ديدم اغلب تشکر و قدرداني است . و اغلب جواب هاي من هم همين طور .. ! ولي سواي اوقاتي که دم به ساعت صرف جواب به آن ها مي شود باورتون مي شه که کلي هم باعث افسردگي ام شده است .. !؟ به همين دليل از محضر شما ياران بزرگوار مي پرسم . اگه موافق هستيد مثل همه کامنت ها بدون پاسخ منتشر بشه . مگر اين که کسي پرسشي داشته باشه که قضيه اش فرق مي کنه .. خب اون ها رو جواب مي دهم . اين جوري هم من از دغدغه و فشاري که رويم است خلاص مي شوم .. و هم سريع کامنت ها ديده مي شوند . و از سوي ديگر با خيالي راحت پست هاي بعدي رو مي نويسم .. البته براي مدت محدودي که حالم خوب بشه .. باور کنيد از وقتي خبر رفتن دوست نازننيم محمد حيراني رو شنيدم ، بد جوري پس افتادم . ديگه مثل سابق نمي توانم برنامه ريزي کنم .. يا به کامنت ها جواب بدهم .. قول مي دهم به محضي که کمي رو به راه شدم .. به روال قبلي برگردم .. منتظر نظرات شما ياران نازنين هستم ...

کلام اخر .. باورتون مي شه دچار آلزايمر شديدي شده ام !!؟ دو روز پيش يادم اومد سام عزيزم از سوئد مدتي قبل اعلام کرد داره ايران مي آيد .. و طبق معمول کلي فيلم و .. برايم اماده کرده است . به جان نوه هايم پاک فراموش کردم .. تا همين چند شب پيش در هنگام خواب يادم اومد .. !! او هم مسلمآ از اين که يادي ازش نکردم دلخور شده و ديگه برايم کامنت نمي گذاره .. حق داره .. يا با يکي از خوانندگانم که مدير عامل شرکت معتبري در خيابان پاسدارن بود دعوت به همکاري فرموده بود .. قول و قرار ها رو براي هفته بعدش گذاشتم .. اما خدا شاهده نمي دونم چند هفته از آن زمان گذشته است .. از اين موارد زياد دارم .. خدا اخر و عاقبت ام رو به خير کند .. به هر حال از همه عزيزاني که به نوعي با من قرار داشته و با دارند خواهش مي کنم شرايط ام رو درک فرمايند .. در پايان از همه دوستان و عزيزاني که با کامنت هاي خويش مرگ نا بهنگام کاپيتان محمد حيراني قهرمان دوست داشتني کشور رو تسليت گفته و يا ابراز همدردي فرموده بودند ، صميمانه تشکر کرده و از سوي خود و خانواده ان مرحوم قدرداني مي کنم .

برچسب ها : نيروي هوايي + خدمت + رانت + بازنشستگي + پادگان قوشچي + سينما + گرشا + متوسلاني + سپهرنيا + قائم مقامي + بيک ايمانوردي + ويجنتي مالا + سنگام + مجله سروش + سروش نوجوان + قيصر امين پور + بيوک ملکي + علي چراتي + شاهرخ دولکو + هنرپيشه تلويزيون + ستارگان سينما + سريش + چسب + صدا و سيما + دبير سرويس + حراست + عليرضا خمسه + گروه اجتماعي + پورمحمدي + محمد احساني + رضا صفري + نمايشگاه کتاب + گزارش تلويزيوني

مقدمه اي براي آغاز ...

سه سال و نيم از راه اندازي تارنمايم مي گذرد . و همون طور که شاهد هستيد براي پرهيز از يکنواختي سعي کرده ام ضمن رعايت تنوع در انتخاب سوژه ها و عناوين مطالب ام ، از رنگ هاي گوناگوني هم در تيتر ها و پس زمينه تصاويرم بهره ببرم . به همين دليل سواي آن دسته از خاطراتي که از خدمت در نيروي هوايي و دوران تحصيل در آمريکا و ماموريت هاي خارج از کشور و رويداد هاي شخصي در زندگي ام رو تعريف کرده و درج نمودم ، تقريبآ به همون اندازه هم حرف هاي گفتني بعد از دوران بازنشستگي و حضور در مجله سروش و صدا و سيما و ساير سازمان ها دارم .. که بخش هايي از ان رو طي همين مدت تقديم حضورتون کرده ام . ولي هنوز هم از آن ايام خاطره دارم ! اما ممکنه براتون اين پرسش مطرح شود .. چگونه ممکنه خاطرات دو دهه و اندي از تاريخ بازنشستگي ام با ايام قبل از آن برابري کند .. !؟ راستش رو بخواهيد همان گونه که بار ها تلويحآ اشاره کرده ام .. سال هاي حضور در مطبوعات ، تلويزيون و ساير مکان هاي مرتبط يکي از بهترين ايام زندگي ام محسوب مي شود . زيرا به دليل ارتباط با هنرمندان تئاتر و سينما و تلويزيون و رابطه عاطفي و بسيار صميمي که با اغلب اون ها داشتم باعث شده بود علاوه بر کسب تجربه از عملکرد ام هم راضي بوده و عميقآ احساس آرامش نمايم ! از طرفي به خاطر شخصيت ذاتي و روابط عمومي قوي که داشتم و با چاشني صداقت و روراستي تلفيق شده بود ، محال بود با هنرمند يا هنرپيشه اي مصاحبه يا گفت و گو داشته باشم که بعدش به دوستي و حتي رفت و امد خانوادگي منجر نشده باشد ! اين اتفاق مخصوص ستارگان معروف نبود ، بلکه در حيطه مديران کل و مسئولان هم کاربرد داشت .. ! اما قسمت لذت بخش ماجرا صرفآ به دليل دوستي با اين قشر خاص جامعه نبود بلکه کاربرد انساني و دست اورد هاي مهمي که از اين برايند بوجود مي امد ، راضي ام مي کرد .. مطلقآ قصد تعريف از خودم رو ندارم .. بلکه براي ترسيم بهتر ماجرا عنوان مي کنم ..

اغلب دوستان و عزيزاني که شناخت کافي روي بنده دارند و يا افتخار همکاري با آن ها رو داشتم به خوبي مي دونند هرگز از موقعيت هاي شغلي و حرفه ام سوء استفاده نکرده ام . چه زماني که با مقامات رده بالاي کشور و مسئولان عالي رتبه به پرواز مي رفتم ( در هر دو رژيم ) و چه بعد از بازنشستگي پست ها و مقام هايي که داشتم ، هرگز فراتر از حق ام ديناري اضافه طلب نکرده ام .. ! و پشيمان هم نيستم . اما صادقانه اعتراف مي کنم .. تا دلتون بخواهد به نفع مردم خصوصآ جوون ها سوء استفاده کرده ام .. !! شايد باورش براي بعضي ها کمي دشوار باشه اما هميشه بيش از ان چه که قرار بود از رانت خواري و زد و بند هاي رايج نصيب ام بشه ، خداوند متعال برايم مي رسوند . تازه لذت و آرامش اش يه دنيا مي ارزيد . به عبارتي هرگز لنگ نمانده ام . من هزاران نمونه اش رو مي تونم براي افرادي که قبول نمي کنند ، ثابت کنم . بگذريم .. ببخشيد که باز حاشيه رفتم . صحبت از سروش و خاطرات آن ايام شد . بخشي از آن ها رو بيان کرده ام . ( در بخش تصاوير مرتبط تعدادي از آن ها رو که داراي تصوير بودند را قرار داده ام ) بعضي از خاطرات بدون تصوير از قبيل : " خاطرات صدا و سيما "‌ ، " شبي که اجنه ها به ميهماني آمدند ! " ، " طنز عمران صلاحي درد سر آفريد ! "‌ و ... که هر يک به نوعي به اون ايام ربط دارند را حتمآ مطالعه فرموده ايد . اما واقعيت اين است بعد از انتشار خاطره اي از دختر بچه نابغه اي به نام " حاني " و موفقيت هاي او ، بعضي از خوانندگان نکته سنج برايم نوشتند .. چون او دختر بوده شما کمک اش کرديد .. !! آيا اگر پسر هم بود شما اين کار رو برايش انجام مي دايد !!؟‌ خب از اون جايي که افراد زيادي اين پرسش رو تکرار کرده اند ، مجبور شدم به ماجرايي ديگر اشاره کنم !

پادگان قوشچي ، چهل و سه سال پيش !

حتمآ با ديدن عنوان بالا و تيتر چهل سال قبل تعجب کرده ايد !؟ حق داريد . اما راستش رو بخواهيد براي اين که کاملآ با سلايق و شخصيت ام آشنا شويد مجبورم نقبي به چهل و اندي سال قبل زده و از شيفتگي و علايق ام براتون بگم . حتمآ مي دونيد که چقدر سرنوشت و آينده آدم ها به آن بستگي دارد ! و چون ماجرايي که قصد بيانش رو دارم به همين موضوع يعني عشق و علاقه ارتباط دارد ، با اجازتون به گذشته بر گشته و از آن مقطع آغاز مي کنم . راستش رو بخواهيد من از همون بچگي عاشق سينما و هنرپيشه هايش بودم ! هر چقدر که بزرگ تر مي شدم ، اين عشق و علاقه بيشتر مي شد .. تا اين که در مقطعي تنها سينماي نو ساز پادگان " قوشچي " رو به پدرم سپردند ! اما متآسفانه او مخالف فيلم ديدن ما بود ! و مي گفت بايد درس بخونيد .. اما گاهي نمي تونستم جلوي وسوسه ام رو بگيرم ! يواشکي وارد سينما مي شدم . يا از دستياران پدرم پوستر رنگي فيلم و عکس هاي هنرپيشه ها رو که محبوب ترين شون اون موقع سه تفگندار ( گرشا ، متوسلاني و سپهرنيا ) بودند رو گرفته و در دفتر چه اي با " سريش " مي چسبوندم !!‌ ( آخه اون موقع از چسب هاي امروزي خبري نبود ! ) مدرسه ما مختلط بود . و با دختر ها همکلاس بوديم ! ( بماند که هر کي در عالم خودش يکي از اون ها رو به عنوان نامزد کانديد کرده بود ! ) هر کدوم از ما عاشق يک هنرپيشه بوديم ! ستارگاني چون سوفيالورن ، ويجنتي مالا ( آرتيست فيلم سنگام ) ، قائم مقامي ، بيک ايمانوردي خيلي به اصطلاح تو بورس بودند ! من هم سپهرنيا رو دوست داشتم ! اخه از شما چه پنهون من هم مثل او هم شر بودم و هم شيطون ! و در زنگ هاي تفريح اداي هنرپيشه ها رو در مي اوردم و بدين گونه توجه دختر ها رو جلب مي کردم .. !! خب .. چون تا چهارم دبيرستان به بالا نمي شد در قوشچي تحصيل کرد ، به تهران اومد .

مجله سروش ..

همون گونه که چهل سال به عقب برگشتم ، حالا با اجازتون بيست و چند سالش رو به جلو پريده و ضمن گرفتن فاکتور از ايام خدمت در ارتش به روزگار بازنشستگي بر مي گردم ! اما اين که چي شد سر از مجله سروش در اوردم رو بار ها بيان کرده ام . و حتمآ يادتونه که اولش به عنوان کارمند اداري در بخش فرهنگي مجله کار مي کردم . در طبقه ما ( چهارم ) چند دفتر ديگر هم قرار داشت . همسايه ديوار به ديوار مون برو بچه هاي مجله " سروش نوجوان " بودند . خدا بيامرز قيصر امين پور به اتفاق بيوک ملکي و تعدادي از همکاران شون اون جا حضور داشتند . ته سالن هم سرويس " راديو و تلويزيون " قرار داشت . و آقاي " علي چراتي " دبير سرويس اش بود . " شاهرخ دولکو " هم در همان دفتر بخش سينمايي رو قلم مي زد . از اون جايي که در دفتر ما به سمت راهروي اصلي باز بود ، من اغلب اوقات شاهد رفت و امد هنرپيشه ها و تعدادي هم فوتباليست بودم که نزد چراتي يا دولکو مي رفتند .. ! گاهي هم که براي احوال پرسي سري بهشون مي زدم ، روي ميز ها مملو از عکس بازيگران سريال هاي تلويزيوني و ستارگان سينما بود . هميشه حسرت شغل اون ها رو مي خوردم .. ! و ته دلم آرزو مي کردم اي کاش من هم به جاي رفتن به ارتش و نيروي هوايي از همون ابتدا وارد اين حرفه جالب مي شدم .. ! البته گاهي هم مثل آدم هاي نديد بديدي که از پشت کوه اومده باشه ، چند قطعه عکس بازيگراني که سريالشون روي آنتن يود رو امانت گرفته و خونه مي بردم تا به بچه هايم پز بدم !! جالب اين که گاهي هم فرزندانم براي قمپز در کردن حرفه پدرشون نزد همکلاسي ها اون ها رو از من مي گرفتند ! خنده دار تر اين که .. اين پروسه با عاريه گرفتن دوستان ان ها ادامه مي يافت .. خلاصه کلي ادم بزرگ و کوچيک روي عکس هاي مادر مرده من پز مي دادند !! اخر سر وقتي عکس ها به دستم مي رسيد ، اصلآ و ابدآ قيافه آرتيست هايش قابل تشخيص نبود .. !! به همين دليل خودم به تنهايي براي خودم قمپز در کرده و تصاوير رو به خونه نمي بردم .. !!

معجزه عشق و علاقه .. !

بعضي از مردم فکر مي کنند " معجزه " يعني اين که شخص کور يا چلاقي با دخيل بستن به زيارتگاهي ، امامزاده اي شفا پيدا کنه ! البته مي پذيرم از اين موارد در گذشته فراوان بوده است .. يا لااقل روايت اش رو اغلب ما شنيده ايم . اما من به شخصه اعتقاد دارم .. وقتي کسي صادقانه و بدون هيچ گونه چشمداشت و تظاهري به بندگان خدا کمک و ياري مي رسونه و در عوض بارها و بارها همه مشکلات و گرفتاري هاي سخت اش هر يک به طريقي برطرف مي شوند ، اين يعني معجزه ! معجزه اي ملموس که هديه الهي است . و خوشحالم که بگم .. من صد ها مورد ملوس اش رو در زندگي ام شاهد بوده ام . نمونه بارزش اين که هرگز در زندگي ام به قول مشهدي ها " لنگ " نمونده ام . و شکر خدا آبرويم هميشه در اين اجتماع بي رحم حفظ شده است . بگذريم .. بله عرض مي کردم .. در دوراني که در سروش با ديدن تصاوير هنرپيشه آب از لب و لوچه ام سرازير مي شد و از ته دلم اه مي کشيدم ، حتمآ مرغ آمين در حوالي خيابان مطهري تقاطع مفتح مي پريده ..و دست بر قضا آه هاي عاشقانه ام رو شنيده بود . جناب مرغ امين قطعآ مي دونست که .. جنس آه هاي من از سر حسادت و حسودي به همکارانم نيست ! بلکه در گروه آه هاي عاشقانه طبقه بندي شده است . به همين دليل خيلي سريع و گويا با يک " آمين " جانانه از همون ارتفاع بالا ( که احتمالآ به دليل آلودگي هواي تهران IFR پرواز مي کرده ! ) منو به فرشتگان مقرب درگاه حق معرفي کرد ! باور کنيد طولي نکشيد که ابتدا به عنوان خبرنگار همون بخش دعوت شدم و در کم تر از چند ماه بر روي صندلي بزرگ و چرمين آقاي علي چراتي جلوس کردم . و شوخي شوخي شدم دبير سرويس بخش راديو و تلويريون که دو سوم مطالب مجله رو شامل مي شد ! ( البته نه اين که خداي ناکرده زير پاي دبير قبلي رو خالي کرده باشم .. نه شکر خدا او پست بالاتري در راديو گرفت و رفت .. ) اما باور کنيد در همون نخستين روزي که قدم به اون دفتر گذاشتم ، با خود عهد کردم هر کسي که علاقه به اين کار هنري داشت يا مثل خودم عاشق اين حرفه بود ، با تمام وجوم کمک اش کنم .. و الحق و انصاف اين کار رو بار ها و بارها براي جوون ها انجام دادم ...

آزمون الهي ...

حتمآ شنيده ايد که پروردگار عالم همواره بندگان خودش رو آزمايش مي کنه .. و برايش فرقي نمي کنه ادم ها چه مناصبي دارند .. از پيغمبرش گرفته تا مش رمضون ، دلاک فلان گرمابه در جنوب شهر رو امتحان مي کنه . نوع آزمونش هم معمولآ براي هر کس فرق مي کنه .. و گرنه همه تقلب مي کردند ! ياد خاطره اي افتادم . تا يادم نرفته ، اجازه مي خواهم تعريف کنم .. يکي از بستگان همسرم شکر خدا بعد از انقلاب وضعشون به يک باره عوض شد . و زندگي معمولي و متوسط ان ها يهو ترقي کرد .. به طوري که مجبور شدند از محله سنتي و قديمي خودشون به بالاي شهر نقل و مکان نمايند ! تا قبل از بهبود زندگي شون با من خيلي صميمي بودند . مخصوصآ در زمان جنگ که پسر بزرگ شون که سرباز بود رو به خط مقدم برده بودند .. هر روز صداي گريه و روضه و انواع دعاها از خونه شون به گوش مي رسيد .. به هر جايي هم متوسل شدند تا لااقل خبري ازش بگيرند .. نشد که نشد .. !! تا اين که يادشون امد يک فاميل در نيروي هوايي دارند که با قارقارک اش مرتب به جبهه هاي جنگ مي رود ! خلاصه اش کنم .. يک شب به در خونه مون امدند و با التماس و زاري آدرس يگان فرزندش رو به من داده و خواهش کردند خبري از سلامتي اش بگيرم . خواست خدا چنين بود که تونستم نه تنها پيدايش کنم ، بلکه فرمانده اش وقتي شنيد از اقوام همسرم است .. به گمان اين که بنده هم از قماش افراد زن ذليل هستم ، دلش برايم به رحم امده و بلافاصله لطف اش رو کامل کرده و دو هفته مرخصي بهش عنايت فرمود ! و من شب بعدش او را با اتوموبيل خودم به در خونه شون بردم .. ! اگه بدونيد چه قيامتي به پا شد .. !!؟ و چقدر از من تشکر کردند .. !؟ طوري که مجبور شدم از خجالت فرار کنم ! و دو هفته بعد هم خودم بردمش .. اين گذشت و جنگ تمام شد و ان ها هم ثروتمند شده و بالا شهر نشين شدند ! سال ها بعد در ايام نوروز که برسم ادب و احترم به منزل آن ها رفتم .. ديدم انگار بنده حقير را نمي شناسند !! قبلآ هم از ساير اقوام همسرم شنيده بودم که ان ها خيلي به قول علي پروين " قيف " مي آيند ! اما نسبت به خودم رو اصلآ تصور نمي کردم .. وقتي از همسرم دليل بي محلي ان ها را پرسيدم .. پاسخي داد که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد .. او گفت : " خدا آن ها رو به حال خودشون رها کرده است .. !! و اين بدترين تنبيه پروردگار نسبت به بندگان ناشکرش است .. ! " بعد ها که روي اين جمله حسابي فکر کردم ، متوجه عمق معني اش شدم . و براي همين هميشه از خدا مي خواهم کسي رو به حال خودش رها نکنه ..

روز آزمون بنده ...

بعد از شش پاراگراف مقدمه ( شما بخوانيد موعظه ) وارد اصل ماجرا مي شوم . ( اون هايي که من رو مي شناسند خوب مي دونند که اهل موعظه و ارشاد نيستم ! اين موضوعات رو هم موقع نگارش به ذهن ام اومد .. حمل بر چيز ديگري لطفآ نگذاريد ) .. دقيقآ يادم نيست چه مدت از مسئوليت ام در پست حساس دبير سرويسي بخش راديو و تلويزيون مجله سروش گذشته بود ؟ اما شرافتآ به دليل گسترش ارتباطات ام با مديران کل و مسئولان و مقامات کشور ، خيلي از جوون ها رو براي اشتغال معرفي کرده بودم . روش کارم هم به اين شکل بود که بعد از اتمام کار رسانه اي وقتي طرف مقابل باب تعارف و تشکر رو گشوده و با جملات کليشه اي خواستار جبران به اصطلاح اين لطف من مي شد ، راست و حسيني بهشون واقعيت رو گفته و عنوان مي کردم .. حاج اقا بنده جز سلامتي شما چيزي نمي خواهم اما استحضار داريد که به دليل نوع حرفه ام با افراد گوناگون جامعه مدام در ارتباط هستم . اغلب آن ها مشکلاتي دارند که ممکنه به زير مجموعه مديريتي شما مربوط باشه .. اجازه مي خواهم اين فرصت رو به حقير بدهيد که بدون هيچ گونه مانعي خدمت شما رسيده و مسئله رو عنوان کنم ..!!؟ امکان نداشت پاسخ ان ها منفي باشد .. اغلب به دليل صداقتي که اشاره کردم و چرب زبوني هاي حرفه اي ( که شگردم بود ! ) اين قول رو مي دادند .. که معمولآ اخذ تلفن هاي همراه يا مستقيم ان ها بود .. و سپس اگر موردي به من معرفي مي شد .. در دفتر تلفن هايم مي گشتم که به کدوم يک از سوژه هايم ربط پيدا مي کنه .. !!؟ و اغلب هم ختم به خير شده و بعد از مدتي به استخدام در مي آمدند .. اوضاع بر همين منوال مي گذشت که يک روز دو تا پسر بچه کم و سن و سال به دور از چشم مسئول حراست جلوي در ،‌ به دفترم اومدند .. ! شيطنت از چهره شون مي باريد .. ! حداکثر دوازده ساله نشون مي دادند ! يکي از ان ها به سخن اومده و بعد از کمي اين پا و اون پا کردن گفت .. من محصل هستم . بعد از ظهر ها در يک عکاسي که در خيابان مفتح قرار داره کار مي کنم ... و سپس در حالي که عرق شرم بر صورتش نشسته بود ..با لکنت افزود : من عاشق " عليرضا خمسه " هستم . خيلي دوستش دارم . اومدم خواهش کنم اگه امکان داره عکس اين شماره روي جلد سروش آقاي خمسه رو به من بدهيد !! دلم به حالش سوخت از طرفي اون عکس امانت بود .. و جناب خمسه خيلي تاکيد داشت بعد از چاپ براش بفرستم ! واقعيت رو بهش گفتم .. اما کسي که عاشق چيزي باشه ، کوتاه نمي آيد .. به همين دليل گفت .. پس اجازه بدهيد من عکس اش رو به در خونه اش ببرم .. !!!

خدا شاهده بغض ام بد جوري گرفت .. خيلي سعي کردم اشگم جاري نشه ! ياد حس و حال خودم افتادم که با اون همه سن و ادعا براي چند قطعه عکس چه اشتياقي از خودم نشون مي دادم !! همه اين ها عين فيلم بک لحظه جلوي چشمم اومد .. ( حتي حالا که دارم مي نويسم گريه ام گرفته ) بهش گفتم پسرم عليرضا خمسه هم يک انسان مثل من و شماست .. ! تو نبايد غرورت رو به خاطر يک قطعه عکس بشکني .. و اين همه راه رو تا اکباتان ( اون زمان جناب خمسه در اکباتان زندگي مي کرد ) طي کني .. !! چرا خودت سعي نمي کني در آينده يک خمسه شوي ..!!؟ با همان صداقت نوجواني اش گفت .. آخه پدرم مخالف هر گونه کار فرهنگي است !! تازه من که کسي رو ندارم ..!! بهش گفتم من کمک ات مي کنم .. و بلافاصله انگار مطلبي به خاطرم اومده باشه .. افزودم : چرا تو خودت سعي نمي کني تا يک خبرنگار شوي تا خود خمسه بيايد پيش تو .. !!؟؟ با اشتياق به چهره دوستش نگاه کرد .. برق ذوق و خوشحالي رو در چهره اش خوندم .. سپس انگار مسئله مهمي يادش اومده باشد ، با لحن گله آميزي گفت .. شما هم ما رو مسخره مي کنيد ..!!؟؟ گفتم نه پسرم .. جدي گفتم . با خوشحالي در حالي که صدايش دورگه شده بود .. پرسيد چه جوري ؟؟ گفتم خونه ات کجاست ؟ گفت در يکي از کوچه هاي ميدان هفتم تير .. گفتم : خوشبختانه راهي هم نيست .. تو مي توني اولين گزارش ات رو در باره کودکان خياباني که اتفاقآ در مسير خونه ات فراونند تهيه کني .. ! اين بار با اعتماد به نفس گفت .. آخه من که وارد نيستم !! گفتم پسرم من سوال ها رو برايت مي نويسم .. و تو کافي است اين پرسش ها رو از کودکان دستفروش بپرسي .. دوست ديگرش که تا اون موقع ساکت بود .. گفت : ما مي تونيم عکس هاي بچه هاي خياباني رو هم بيندازيم . ! گفتم دوربين داريد ؟ پاسخ هر دو مثبت بود !

آغاز همکاري ...

من در همون جلسه تعدادي سوال نوشتم و به دست بچه ها دادم . هر دو با خوشحالي از من تشکر کرده و دفترم رو ترک کردند ! يادمه اون ايام علاوه بر مجله سروش با چند نشريه ديگر هم همکاري مي کردم . دليل دعوت بنده به ساير جرايد ، نه به خاطر تبحر و دانش ژورناليستي ام بود ! بلکه به دليل ارتباط مستقيمي که با همه گروه هاي تلويزيوني داشتم و بدون هماهنگي روابط عمومي صدا و سيما مجاز به حضور بر همه لوکيشن هاي فيلم سازي بودم . و اخبار مربوط به صدا و سيماي بخش من به روز و دقيق بود . در حالي که ساير نشريات منبع خبري شون روابط عمومي سازمان بود که خود ان ها معمولآ خيلي به روز نبودند .. و منتظر مي ماندند تا مسئولان هر گروه بعد از پايان کار خبر نهايي رو براي ان ها ارسال کنند . به همين دليل اغلب خبر هاي ان ها کهنه و بيات بود ! خيلي از نشريات زرد که قارچ گونه در مقطعي رشد کرده بودند ، معمولآ از روي نوشته هاي ما کپي مي کردند .. اما اون دسته از جرايدي که داراي اعتبار بودند ، از بنده دعوت به عمل مي اوردند .. ! يادمه مدير کل روابط عمومي مخابرات در زمان آقاي غرضي اگه اشتباه نکنم آقاي مطهري نام داشت . او يک هفته نامه اي رو منتشر مي کرد که چند ماه قبل يکي از دوستانم در جشنواره فيلم فجر در سينما فلسطين به من نشون داده و گفت نظرت رو در باره اين هفته نامه بگو .. ! با يک نگاه سطحي پي به اشکالات ماهوي اش برده و خيلي صادقانه بهش گفتم .. که چه بخش هايي رو کم داره ! و او هم در همان لحظه از من پرسيد خودت حاضري کمک مون نمايي !!؟‌ راستش رو بخواهيد من پذيرفتم .. چون در بخش من جوان هاي دانشجوي متعددي حضور داشتند که کارشون پياده کردن نوار هاي مصاحبه بود .. و خيلي دلشون مي خواست کاري بهتر هم در کنارش داشته باشند .. ! به همين دليل قبول کرده بودم .. و با انتخاب خبر ها به دست اون جوون ها مي دادم تا به نام خودشون در همون هفته نامه آقاي مطهري چاپ کنند ! بعد از رفتن بچه هاي يادم اومد که گزارش کودکان خياباني رو نمي تونم در مجله سروش چاپ کنم ! داشت غصه ام مي گرفت .. که يهو يادم افتاد بدهم در اون هفته نامه درج اش نمايند ...

بازگشت دو جوان ...

دقيقآ يادم نيست چه مدت بعد آن ها برگشتند .. !؟ فقط مي دونم حراست جلوي از ورود آن ها ممانعت کرده بود .. و زماني که آن ها گفته بودند ما خبرنگار آقاي مدرسي هستيم ، به تصور اين که دست اش انداخته اند ، بد جوري عصباني شده و به همين دليل تلفن دفترم رو گرفت .. از بد شانسي فاميلي آن ها رو روز اول نپرسيده بودم .. ! و مسئولان حراست هم روي اين موارد حسابي حساس بودند !! ( انگاري که قراره به سازمان انرژي اتمي وارد شوند ! ) اما خواست خدا بود که يادم اومد يکي از اون ها دوستش رو " علي " صدا مي زد ! به نگهبان گفتم .. اسمش علي است !؟؟ وقتي پاسخ مثبت داد ، گفتم اجازه دهيد وارد شوند .. !! از طريقه محکم کوبيده شدن گوشي فهميدم که خيلي کفري شده است . فکر مي کرد من و بچه ها دست اش انداختيم .. ! بنده خدا حق داشت اخه در کجاي عالم يه بچه ده - دوازده ساله در يک نشريه تخصصي مثل سروش مطلب مي نويسه .. !!؟ هر دو خوشحال و شادمان چندين صفحه گزارش خودشون رو به همراه با عکس بچه هاي مصاحبه شونده روي ميزم قرار دادند ! ساير خبرنگاران با شک و ترديد نگاه ام مي کردند .. ان ها فکر کرده بودند که با سروش کودک هم همکاري مي کنم !! من اولين کاري که کردم نام و فاميلي جونک رو پرسيدم .. خودش رو " عليرضا - ک " معرفي کرد و گفت نام دوستش هم علي است ! من سريع در حال خواندن پاسخ هاي بچه ها بودم .. شايد باورتون نشه .. خيلي کامل و حرفه اي گزارش رو تهيه کرده بودند .. ! با تعجب پرسيدم کسي به شما در اين کار کمک کرد .. !؟ خيلي مصمم جواب دادند .. خير ! خودمون ..يعني خود عليرضا به تنهايي تنظيم کرد ! عکس ها رو با هم گرفتيم .. ! سريع مطلب رو اديت کرده و زير ان رو امضاء کردم . و به همراه يکي دو قطعه عکس آن ها را در پاکتي قرار داده و ادرس مجله آقاي مطهري رو که اتفاقآ انتهاي خيابان مطهري واقع شده بود ، را روي پاکت نوشتم و از ان ها خواستم سريع به دست آقاي ايکس برسونند ! هر دو انگاري بال در اورده باشند .. با عجله از اتاق زدند بيرون .. !! دقايقي بعد صداي آسانسور رو شنيدم که بد جوري صدا مي داد .. هنوز دقايقي از رفتن ان ها نگذشته بود که دوباره مسئول سخت گير حراست تماس گرفته .. و پرسيد : آقاي مدرسي اين بچه ها با شما چه کار دارند ؟ گفتم خبرنگاران بخش من هستند !! ناباورانه گفت .. اين ها که خيلي بچه اند .. همين الان داخل آسانسور داشتند کشتي مي گرفتند .. !! دوزاري ام افتاد که از خوشحالي اين گونه در آسانسور خالي شادماني خود رو بروز داده اند غافل از اين که ميز مسئول حراست نزديک آسانسور است .. !!!

ادامه همکاري ...

عليرضا رو من علي صدايش مي کردم .. چندي بعد مطلب اش در نشريه چاپ شد . فرستادم تا چند نسخه مجله رو بگيره .. ! باور کنيد وقتي مطلب و عکس هاي گرفته شده اش رو در مجله ديد که با نام خودش منتشر شده است ، خيلي خوشحال شد .. قبلش از وي دليل سر و صدا و کشتي در آسانسور رو گوشزد کردم .. قسم خورد که کار دوستش علي بوده است .. ! بعد از ديدن مطلب چاپ شده اش از فرصت استفاده کرده و گفتم .. پسرم ديگه اون دوستت رو به سروش نياور .. چون باعث مي شه تو ديگه نتوني با من کار کني .. حراست به خاطر شوخي هايي که کرديد ، شما رو به دفتر راه نخواهد داد . اما اگه قول بدهي خودت تنها بيايي ، مشکل تردد ات رو حل مي کنم ! همان روز برايش يک کارت خبرنگاري صادر کردم .. ديگه علي شد دستيار ثابت و درستکار خودم . تا اين که يک روز مادرش زنگ زده و در باره علي حرف هايي زد ، که خودم هم کلي تعجب کردم .. او بعد از دعا و تشکر زياد گفت .. علي رو خيلي خوشحال کرده ايد . خدا خيرتون بده . پدرش مخالف فعاليت هاي هنري اوست . و از وقتي با شما آشنا شده است ، روحيه اش حسابي تغير کرده است . وي افزود .. اين پسر من قاري قرآن مجيد است . باور کنيد من از بچگي توي گوش او به جاي لالايي قران تلاوت کرده ام .. خيلي روحيه گرفته است .. فقط تشويق کنيد درس اش رو هم بخواند .. خلاصه من هم وادارش کردم درس هايش رو بخونه .. در عوض بهش قول دادم در سروش از او استفاده کنم .. و به اين ترتيب علي با جديت درس هايش رو خواند .. و من هم به قولم عمل کرده و از او در تهيه گرازشات تلويزيوني ام بهره مي بردم .. و با خانم ها مي فرستادم پشت صحنه فيلمبرداري .. به لطف حضور علي ، خانم هاي خبرنگار ديگه دغدغه اي براي تهيه گزارش هاي پشت صحنه که معمولآ شب ها انجام مي شد رو نداشتند ، در تمام مراسم فوق برنامه اي که داشتم .. مثل مراسم جشنوارهاي فيلم فجر که يکي دو بار مسئول چاپ بولتن هايش بودم و با همين آقاي عزت الله ضرغامي تا پاسي از شب کار مي کرديم ، علي به عنوان دستياري درستکار در کنار من کار مي کرد .. هر کاري داشتم از عهده اش بر مي امد .. خيلي زرنگ و فعال بود ..

حضور در تلويزيون ...

چند سالي از حضور علي در کنار من مي گذشت .. او ديگر آن نوجوان خجالتي نبود . هم قد کشيده بود و هم تجربه زيادي کسب کرده بود .. کم کم با خودم او را به تلويزيون بردم . از اين که دنياي بزرگ تري رو مي ديد ، خيلي ذوق زده شده بود . در هر کاري کمک مي کرد . يادمه وقتي برنامه تلويزيوني " چراغ " قرار بود توليد شده و روي انتن بره .. بنده خدا علي با دل و جون در همه بخش ها به بچه ها کمک مي کرد ! ديگه طوري شده بود که به پيشنهاد من ، مسئول خريد برنامه شده بود .چون من به آقاي احساني که معاون جناب پورمحمدي بود ، توصيه اين جوون رو کرده بودم . واقعا هم رو سفيدم کرد . چون بچه مسلمون بود ، ديناري رو پس و پيش نمي کرد .. کاري که اون موقع اغلب دستباران انجام مي دادند و تقريبآ به عرف تبديل شده بود ! اصلآ خود فروشنگان بهشون تخفيف مي دادند .. اما علي همه اون ها رو از هزينه کم مي کرد .. وقتي من از گروه اجتماعي رفتم .. بنده خدا علي هم با تمام علاقه اي که داشت اون جا رو ترک کرد .. ولي مرتب پيش من بود . تا اين که چند سال بعد که درس هايش تمام شده بود ، نزد من امد و گفت .. عمو بهروز من حاضرم بدون حقوق با يکي از گروه هاي تلويزيون کار کنم .. مي خواهم حسابي تجربه کسب کنم .. ! من هم او را به رضا صفدري که يکي از مجريان توانمند تلويزيون بود معرفي اش کردم .. دفتر رضا انتهاي جردن بود و علاوه بر شبکه هاي داخلي مجري برنامه هاي برون مرزي هم بود . مدتي از علي بي خبر بودم .. تا اين که يک روز غروب که عازم دفتر پخش تلويزيون بودم ، علي رو ديدم که براي يکي از برنامه هاي برون مرزي شيريني و ميوه خريداري کرده و در حال رفتن به استوديو بود . در همين هنگام با کمال تعجب ديدم يکي دو تا از کارمندان گروه که ظاهرآ مدارک شون اشکال داشت جلوشون رو حراست گرفته بود .. و سپس يکي از اون ها علي رو صدا زده تا بگه که گير کرده است .. ! با ناباوري ديدم علي با اشاره دست به مسئولان حراست علامت داد تا اجازه ورودش رو بدهد !! و طرف هم بلافاصله اطاعت امر کرد ! سريع دوزاري ام افتاد که علي به خاطر اخلاق خوب و دست و دلبازش مرتب هواي پرسنل حراست رو دارد !! به همين دليل خر او بيشتر از کارمند رسمي در سازمان مي رود .. ! بعد از چندي علي که حسابي در کارهاي تلويريون هم حرفه اي شده بود .. نزد من اومد و گفت .. عمو بهروز دوست دارم مجري تلويزيون شوم .. !! آيا کمک ام مي کني ..۱!؟

آشنايي با پدر علي ..

من قبلآ چندين بار از زبان علي شنيده بودم که پدرش در وزارت کشور پست مهمي دارد . اما راستش رو بخواهيد ، باور نکرده بودم .. يک شب گفت عمو بهروز پدرم مي خواهد با شما آشنا شود .. خلاصه هماهنگ کرديم يک شب با پدرش اومد خونه ما .. بر عکس تصورم ، مردي بسيار فهميده و موقر بود . خيلي رک گفت اومده ام از شما به خاطر تمام محبت هايي که به حق فرزندم کرده اي تشکر کنم . او در ادامه افزود دليل مخالفت هاي من نا سالم بودن اغلب محيط هاي فرهنگي است . اما شما با حمايت بي دريغ خود پسرم رو به آرزو هايش رسونديد .. او درس نمي خواند ، بازيگوش بود . شنيدم شما وادارش کرديد تا اول درس هايش رو بخواند .. اکنون او دانشگاه قبول شده است . و سپس از خودش و مسئوليت اش در وزارت کشور گفت .. متوجه شدم که چه پست بالايي دارد . او مدير کل يکي از بخش هاي مهم و حساس وزرات کشور بود .. به من گفت هر کاري داشتي روي بنده حساب کن .. من هم سريع طبق روال هميشگي جمله کليشه ام رو بيان کرده و از او خواستم براي سوء استفاده امر خير مزاحم اش خواهم شد .. بعد ها فهميدم مادرش از اون بانوان خيير است که در امر فراهم کردن جهيزيه دختران نيازمند کمک مي کند .. به پدرش گفتم علي مي خواهد مجري تلويزيون شود .. گفت اگه به درس دانشگاهي اش لطمه نمي زند ، از نظر من اشکالي نداره .. من با خيالي آسوده علي رو به يکي دو تا از کارگردان هاي تلويزيوني سپردم .. يکي از اون ها بهش گفته بود دماغ تو بزرگ است .. و به درد اجراي برنامه هاي تلويزيوني نمي خوري .. !!‌بنده خدا خيلي شوکه شده بود . گفتم اين چه حرفيه .. اغلب هنرپيشه ها يک نقصي دارند .. يکي دهانش گشاد است يکي ... و به همين دليل از دوستانم خواستم براي اين که روحيه اش رو به دست اورد ، چند نقش کوتاه به او بدهند ..

علي بازيگر شده بود .. !

خيلي زود او به اتفاق يکي ديگر از دوستانش نقش کميکي رو در يکي از برنامه هاي روتين شبکه جام جم عهده گرفتند .. گاهي اوقات نزد من مي امد و در باره ديالوگ هايش و نحوه اجرا روي صحنه کمک مي خواست .. مخصوصا از پارتنر خودش دلگير بود و مي گفت .. او فرصت بداهه گويي من رو مي گيرد .. و مدام خودش رشته کلام رو جلوي دوربين زنده تلويزيوني دارد .. ! از اون جايي که نفر مکمل او را هم من معرفي کرده بودم ، يک روز دعوتش کرده و ازش خواستم هواي پسرم رو داشته باشه .. خدا رو شکر بعد از خواهش و توصيه من ، مشکل ان ها برطرف شد .. و به اين ترتيب ماه هاي متمادي ان ها در تلويزيون براي مخاطبان خارج از کشور برنامه اجرا مي کردند .. و به اصطلاح حسابي اون ور آب معروف شده بودند .. با اتمام برنامه .. علي نزد من امد و ملتمسانه خواست در راه رسيدن به آرزويش که همانا مجري گري تلويريون بود ، ياري اش کنم .. من هم به او قول دادم . به شرطي که از دانشگاه اش نيفتد .. ! علي همزمان هم دانشگاه مي رفت و هم در برنامه هاي متفرقه تلويزيون مشارکت مي کرد . چون بچه سالم و کار بلدي بود ، توي اين مدت دوستان زيادي دست و پا کرده بود .. و ديگه نيازي به توصيه من نداشت . بلکه خر خودش بيشتر از من مي رفت .. اما او تصميم اش رو گرفته بود . و دلش مي خواست مجري شود . راستش رو بخواهيد اجراي برنامه هاي تلويزيوني بر عکس بازيگري ، خيلي دنگ و فنگ داره ادم بايد فتو ژنيک باشه ، اطلاعات عمومي اش بالا باشه ، نطق بيان داشته باشه .. با ادبيات ايران و جهان آشنا باشه .. حضور ذهن قوي داشته باشه ، در خيلي از رشته ها از جمله گويندگي مهارت داشته باشه و فن بيانش خوب باشه .. لهجه نداشته باشد و الي اخر .. !! که علي مسلمآ فاقد همه اين صفات بود .. ! از اون جايي که عادت ندارم کسي رو ناميد کنم .. مرتب او را تشويق مي کردم .. کلي کتاب از سروش خريده بود تا فن بيات ، ويراستاري و .. رو ياد بگيره .. بعد از مدتي بي خبري شنيدم دماغ اش رو عمل کرده تا به اصطلاح فتو ژنيک بشه ..!!

حضور به خونه علي ..

با يک سبد گل و جعبه اي شيريني براي نخستين بار خونه علي رفتم .. تازه از بيمارستان مرخص شده بود .. با مادر و خواهر برادر هايش هم آشنا شدم . فقط يک پارانتز اين جا باز کرده و تا دماغ علي خوب شود ، نکاتي رو ياد اوري کنم .. باورتون مي شه .. به برکت آشنايي با خانواده علي که از صميمي قلب به بنده احترام گذاشته و قربون صدقه ام مي شدند ، چندين نفر از دختر هاي دانشجوي شهرستاني رو که مشکل مالي براي ادامه تحصيل يا تهيه جهيزيه داشتند ، خيلي بي سر و صدا تکميل شده و مشکل همه آن ها بر طرف شد ؟ چندين نفر از دوستان و آشناياني که در شهرداري ها کارشون گير بود از طريق پدر علي کارهاشون راه افتاد .. !!؟ هيچ مي دونيد چقدر لذت داره اگه ادم بتونه مشکل انساني رو برطرف کنه ؟؟ يک رفتار دوستانه به منظور شاد کردن دو تا جوون شيطون اين همه تبعات مثبت به همراه داشت به هر حال اين گذشت .. و من مدير مسئول نيازمندي يکي از شعب روزنامه جام جم شدم . اگه بدونيد علي که حالا حسابي براي خود مردي شده بود چقدر کمک ام کرد .. اولين اقدام او بسيج دخترهاي دانشجوي کلاس اش بود که براي آغاز دفتر ياري ام مي رسوندند .. طولي نکشيد که علي عاشق دختر خانمي شد که در شهر ري سکونت داشت .. ديگه علي جلد شاه عبدالعظيم شده بود !

اما همچنان به همه کار هاي من مي رسيد .. يادمه براي برپايي مراسم عقد دخترم بهاره ، علي خيلي سنگ تمام گذاشت .. از سفارش غذا در يکي از بهترين رستوران ها که مديرش به خاطر سفارشات پشت صحنه سريال ها حسابي با علي دوست شده بودند ، تا تهيه ميوه از ميدان و ساير کارهاي بزرگ و کوچک علي يار و همدم خانواده ام بود .. شب عقد کنان علي رغمي که تعدادي خدمتکار و گارسون حضور داشتند ، علي بنده خدا عين يک کارگر ساده با دل و جون زحمت مي کشيد .. آشغال ها رو خالي مي کرد .. به ميهمانان احترام مي گذاشت .. واقعآ حسابي شرمنده ام کرد . و اگه او نبود نمي دونسم چه جوري مراسم رو اجرا کنم . حتي از برادر هايم و تنها پسرم هم بيشتر زحمت کشيد ، عرق ريخت . پسر من که از يک هفته قبل به فکر دک و پز خودش بود .. يک بار نپرسيد بابا چه کار داري انجام بدهم .. !!؟ حتي عکاسي و فيلمبرداري مراسم رو بهترين تصويربرداران تلويزيوني به توصيه علي به نحو احسن انجام دادند .. دوستان و همکاران همه علي رو مي شناختند .. اما ايل و تباري که از مشهد اومده بودند ، تعجب مي کردند که اين جوان فعال و چشم پاک کيست .. !!؟؟

علي قاطي مرغ ها شد ..

عاقبت علي قاطي مرغ ها شد .. و با همون دختر خانمي که دل بهش بسته بود ازدواج کرد . ديگه خيلي کم علي رو مي ديدم . فقط گاهي به مناسبت هاي مختلف يا به من سر مي زد يا پيامک مي فرستاد . عين پسر خودم دوستش دارم . مدت ها گذشت . و من از همه فعاليت هايم دست کشيده و خونه نشين شدم .. تا اين که يک روز که در اتاق خودم مشغول کار بودم ، همسرم با اشتياق من رو صدا زد .. بهروز بدو بيا .. زود باش عجله کن .. فکر کردم زلزله اي اومده است .. يا اتفاق ناگواري رخ داده است .. او در حالي که به شدت جلوي اشتياق و خوشحالي اش رو مي گرفت .. با لکنت به صفحه تلويزيون اشاره کرد و گفت .. ببين اين علي ما نيست .. !!؟؟ ( خدا شاهده دارم الان هم با ياد اوري او صحنه دارم اشگ مي ريزم ... ) خوب که دقت کردم .. بله خودش بود .. علي من بود که ماشاالله براي خودش مردي شده بود . او با اقتدار و اعتماد به نفس فراواني سرگرم تهيه گزارش از نمايشگاه کتاب بود .. خوب که دقت کردم ديدم برنامه اش هم زنده است .. همه مي دونند اجراي زنده خيلي دشوار است و به هر کسي نمي سپارند . انگار به تمام آرزوهايم رسيده باشم .. از خوشحالي نمي دونستم چه کار کنم .. فقط يادمه سر به سجده برده و خداي مهربان رو شکر کردم .. نمي دونم چه مدت در حال سجده بودم تا همسرم چشمان گريان من رو نبيند .. تا اين که زنگ تلفن همراه ام به صدا در امد .. پشت خط کسي جز علي نبود .. تا گفتم الو .. زد زير گريه .. صدايش مثل روز اول دو رگه شده بود .. نمي دونم چه مدت هر دو زار مي زديم .. اشگ و ذوق مانع از گفتن تبريک به همديگر شده بود .. عاقبت علي موفق شد خودش رو کنترل کرده و گفت .. عمو بهروز من اين افتخار رو مديون شما هستم .. و من نمي توانستم پاسخ اش رو بدهم .. همين جوري که الان نمي توانم بقيه مطلب رو تايپ کنم .. فقط مي تونم بگم .. راه رسيدن به خدا از ميان مردم مي گذرد .. قربون همه تون بشم ..

dfhbsh.jpg

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ده و نيم بامداد به تاريخ هفتم شهريور ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

Weblog-Archive-.jpg

آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا

swycxfs3o3dv7o8yhs8l.jpg

مطالبی که در رابطه با ایام همکاری ام با سروش نوشته ام . روی عکس راست کلیک فرمایید .

پرستویی و تهمت بالا رفتن از دیوار .. !

وقتی برادر شهید آوینی رو دست می خورد !

vsev9wts0tytw9vu03eh.jpg

آفرین به غیرت داریوش ارجمند و حمید استیلی ..

lrlre4xxw6v59uhjazp0.jpg

خاطراتی که با قیصر امین پور داشتم .

توهم باجناق حداد عادل کار دستم داد !

2ljlec0nvzer64t7lnl5.jpg

حانی ، نابغه ای که دوستش دارم !

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  • ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  • آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  • با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا