Monday, August 30, 2010

سفر به قبیله ادمخورها

2moam54hmol5qr99728s.gif

ulw2cgjr76ukp90v4rrm.jpg

اگه یادتون باشه قول داده بودم هراز چند گاهی یکی از خاطرات روایت شده قدیمی رو بازخوانی کرده و با افزودن تصاویر و مطالب از قلم افتاده آن را به سبک و سیاق خاطرات فعلی تقدیم حضور شما یاران محترم کنم . اگر چه خاطره سفر به قبیله ادمخوران چیزی برای افزودن نداشت اما به بهانه بدست اوردن فرصت برای کار های عقب افتاده همچنین نگارش پست جدید آن را برای تعطیلات اخر هفته منتشر می کنم . ضمن این که تصادفآ خاطره این پست جناب فرنودی عزیز هم در ژانر سفرنامه است .. ! امیدوارم مورد پسند شما قرار گیرد .

همان گونه که مستحضرید به روال همیشگی این پست حرف های خودمونی قبلی اش رو دارد ! اما جسارتآ مزاحم شده تا عرض کنم .. ای میلی از یکی از خوانندگان محترم به دستم رسید که در آن از گم شدن دانش آموزی روایت داشت . و خواسته بود با فوروار کردن آن در پیدایش این جوان عزیز همت کنیم . به همین دلیل بنده عین همان اگهی را در ذیل این پست قرار دادم . و از شما یاران خواهش می کنم چهره این دانش اموز رو به خاطر سپرده و در صورت بدست اوردن نشانی یا خبر به شماره های اعلام شده یا این سایت خبر دهید .. تا خانواده ای رو از نگرانی نجات دهید . خدا خیرتون بده ..

برچسب ها : ارتش شاهنشاهی + نیروی هوایی + خط پرواز + هواپیمای سی - ۱۳۰ + پایگاه یکم + دربار شاهنشاهی + ماموریت خارج از کشور + فرح پهلوی + جشن هنر شیراز + آفریقای جنوبی + لستو + قبیله ادمخوران + رقاصان آفریقایی + فیروز مومنی + خرابی هواپیما + هوای طوفانی + سودان

آدرس سایت

حرف های خودمونی قدیمی ..!!

2tp0f75detu52i2733by.jpg

آيا قبيله آدمخوران واقعيت داره !؟

دقیقآ یادم نیست در قصه های شیریني كه مادر بزرگم قبل از خواب در زیر کرسی برایم تعریف می کرد ، آيا اشاره اي به آدمخواران آفريقايي داشت ، يا نه ؟! ولي همين قدر مي دونم كه از نوجواني با مقوله قبيله آدمخوران آشنا شده و خوشحال بودم لااقل به دليل بعد مسافت هرگز گذرم به چنين جاهايي نخواهد افتاد ! ولي با ديدن كاريكاتورهايي كه اغلب با مضامين آدمخواري در مطبوعات چاپ مي شد ، هميشه اين اين فكر آزارم مي داد كه چگونه بعضي ها آدم مي خورند !؟ و از تجسم انساني با دست بسته درون ديگ بزرگي كه روي آتش قرار گرفته است و عده اي وحشي با بيان واژه هاي .. گومبا ، گومبا دور آن مفلوك مي چرخند ، مو بر تنم سيخ مي شد . ولي هميشه به خود دلداري داده و آن را افسانه و تخيل تلقي مي كردم . و حتي در خواب شب ام هم نمي ديدم كه روزي گذرم به آن مناطق بيفته ! تا اين كه از بخت بدم به دستور شهبانو فرح به جنوبي ترين نقطه اين قاره براي احياي فرهنگ موسيقيايي يا بهتره بگم جشن هنر شيراز با يك فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ به آفريقاي جنوبي اعزام شديم !! و دست بر قضا قارقارك مون خراب شده و آقا فيروز زبل برامون قطعه و متخصص آورد !

upwdzr7mntbcmihsyvdv.jpg

تو رو خدا راحت ام بگذاريد ..... !

صحبت از شهبانو فرح شد ، ياد موضوعي افتادم كه مدت هاست آزارم داده و دلم مي خواد صادقانه در باره اش حرف بزنم . عزيزاني كه خاطرات ام رو خوانده اند ، مي دونند در رژيم گذشته خيلي پرواز داشته و به اغلب نقاط دنيا مانند ساير همكارانم به پرواز رفته و ماموريت انجام مي دادم . خب در اون رژيم هم رسم بود خاندان پهلوي ، سران مملكتي ، ساواكي ها ، هنرمندان و غيره اغلب با هواپيماي سي - ۱۳۰ به پرواز مي رفتند . خدا رو شكر هيچ گاه سوء استفاده نكردم . بعد از انقلاب و مخصوصآ آغاز جنگ اكثر مقامات عالي رتبه ، فرماندهان وزرا و مسئولين اغلب با ما پرواز مي امدند .. الحمدالله هيچ گاه رانت خواري نكرده تا اين كه دست سرنوشت زمين ام زده و سكته قلبي كرده و باقي قضايا .. حالا كه فرصتي دست داده تا از گذشته بنويسم ، هر گاه در خاطراتم به پرواز هايي كه با فرح يا يكي از سران رژيم قبل اشاره مي كنم ، به جرم طاغوتي بودن با انبوه توهين و افترا حتي تهديد به قتل مواجه مي شوم . از طرف ديگر وقتي به آن بخش از خاطرات جبهه و جنگ مي رسم و مثلآ از آقاي خلخالي و ديگر مقامات ياد مي كنم ، بلافاصله عامل خود فروخته نظام معرفي شده و بدترين الفاظ ها نصيب ام مي شود ! در صورتي كه بار ها نوشته ام هرگز سياسي نبوده و نيستم . به هيچ حزب و نهاد چه در قديم و چه حالا وابسته نيستم . اما راحتم نمي گذارند ! شما بگوييد جرم من چيست ؟ راستش ديگه خسته شده ام و تحمل اين تهمت ها رو ندارم . نكنه دوست داريد تعطيل كنم !؟‌

6x74jyzgudtlyx1d67iq.jpg

سخن آخر ....

نخستين بار وقتي تصوير غم انگيز كودك آفريقايي در حال مرگ رو ديدم كه كركسي منتظر آخرين نفس هاي اوست ، خيلي قلبم به درد آمد . من در ماموريت هاي متعددي كه به اين قاره داشتم بارها وضعيت كودكان محروم و گرسنه رو از نزديك مي ديدم و بي اختيار اشگم سرازير مي شد . اصولآ مشاهده رنچ انسان ها خصوصآ كودكان خيلي آزار دهنده است . حادثه سوختگي دانش اموزان مرودشتي هم خيلي دردناكه .. واقعآ تجسم رنجي كه پدر و مادر اين عزيزان تحمل مي كنند مافوق تصور انسان هاست . اميدوارم همان گونه كه در كامنت ها تون وعده كمك داده بوديد ، اين فرشتگان مظلوم رو فراموش نفرماييد . من از ضميم دل دعا مي كنم مشكل آن ها بر طرف شود .

gt3ipywl0flmwidzmpyo.jpg

خط پرواز سي - ۱۳۰ در روزگار قديم ... !!

در باره تابلوي كذايي خط پرواز كه بر سينه ديوار و مقابل چشم همگان نصب شده بود و ماموريت ها خارج از كشور پرسنل بر روي آن درج مي شد . همچنين خون دل هايي كه به خاطر تبعيض و اجحاف هايي كه در حق بعضي ها يا بهتره بگم پرسنل تازه وارد يا جديدي مي شد در خاطرات گذشته ام به آن ها اشاره كرده ام . ولي براي اون دسته از خوانندگاني كه تازه با اين سايت آشنا شده اند بار ديگر وضعيت اون زمان رو شرح مي دهم . به هر حال .. اون ايامي كه تازه از آمريكا با هزار اميد و اشتياق و دلهره و ترس فارغ التحصيل شده و به خط پرواز سي - ۱۳۰ پيوستم ، رو هرگز فراموش نمي كنم . حتمآ مي پرسيد اون كسي كه به آمريكا اعزام شده تا دوره پرواز يا هر كوفت و زهر مار ديگري رو طي كنه ديگه ترس و دلهره چه صيغه اي است ؟ بايد عرض كنم .. فرماندهان عالي رتبه ايراني مقيم آمريكا كه آن ها رو " ليزون آفيسر " يا افسر رابط مي ناميدند ، در مورد آموزش دانشجويان خيلي سخت گيري مي كردند . و اگه كسي نمره قبولي كسب نكرده يا بي انضباطي مي كرد او را سريع به كشور بر مي گردوندند . و آبروي طرف حسابي بين همكاران و اقوام مي رفت .

وضعیت پرواز های خارج از کشور ...

همان طور که گفتم بر دیوار خط پرواز و دقیقآ پشت سر میز و صندلی سرپرست آن یک تابلوی سفید رنگ نصب بود که ماموریت های خارج از کشور روی آن درج می گردید . این تابلو که به نشانه وجود پنج قاره ، به پنج بخش تقسيم شده بود ، تمام ماموريت هاي برون مرزي كه از عمليات ابلاغ مي شد روي آن نوشته شده و بر اساس نوبت اسامي بچه ها هم روي آن نوشته مي شد .. البته از حق نبايد گذشت كه نام ماموريت خارج زياد واژه خوشايندي براي بچه ها نبود ! چون بقدري پرواز هاي خارج از كشور زياد بود كه واقعآ دل همه رو زده بود .. ديگه از شنيدن خبر پرواز به آمريكا كسي ذوق زده نمي شد . بلكه ناراحت هم مي شد . چه برسه به پرواز ساير قاره ها !! و از حق نگذريم پرواز به آفريقا نوعي شكنجه محسوب مي شد ! مخصوصآ كه براي حضور در بعضي از كشور هاي آفريقايي مجبور بوديم يك دور قمري زده و سپس در كشور مورد نظر فرود بياييم . كه در اين گونه پرواز ها معمولآ با دو كرو اعزام مي شديم .. پرواز به قاره هاي ديگر هم هميشه وجود داشت .. كه در اين ميان اروپا هم به دليل ارتباطات دربار همچنين خريد هواپيماي فرند شيب ، پرواز هاي زيادي صورت مي گرفت .

سر پرست هاي خط پرواز .........

اگه در ميان نوشته هايم با واژه " اون زمان " مرتب مواجه مي شويد ، به مفهوم عام يعني قبل از انقلاب و به معني خاص يعني سال ۱۳۵۳ كه تازه فارغ التحصيل شده و با هزار اشتياق و عشقي كه به پرواز داشتم به خط پرواز سي - ۱۳۰ پيوسته بودم . يك سرپرست بسيار باشخضيت ، سخت گير و با سوادي به نام آقاي " نصير بيگلو " داشتيم كه خيلي با ابهت بود . نام او لرزه بر اندام همه مي انداخت . اگه زنده است خدا حفظ اش كنه اگه دور از جون مرده هم خدا رحمتش كنه .. هيكل چاقي داشت و كم تر پشت ميز مي نشست . معمولآ با ماشين خط پرواز در رمپ چرخ مي زد .. و فقط گاهي براي استراحت داخل دفتر مي شد . كه زمان گير دادن و امتحان گرفتنش هم همين موقع ها بود . عوضش يك دفتر دار يا ميرزا بنويس به نام آقاي " اصغر عتيقي " حضور داشت كه تمام دفتر و دستك ها و نوبت ها دست او بود . آقاي عتيقي اهل اصفهان بود ( خدا بيامرزه فوت كرد ) و با اون لهجه شيرين اش همه رو راه مي انداخت .. اگه هم اعتراضي داشتيم ، با خنده مي گفت فعلآ برو ..بعدآ

اجحاف و تبعيضاتي كه اعمال مي شد .......

البته هميشه و همه جا اجحاف و تبعيض وجود داره .. منتها بعضي جاها زياد و بعضي جا هم كم صورت مي گيره .. اون زمان چون تازه وارد بوديم .. حسابي هر اجحافي كه دلشون مي خواست سرمون مي آوردند . و خب ما هم براي اين كه تازه كار بوديم صدامون در نمي آمد . ولي بعد ها كه به تنهايي پرواز مي رفتيم متوجه مسايل پشت پرده مي شديم . بله همان طور كه گفتم اون زمان پرواز به قاره ها نوبتي بود . معمولآ براي هر ماموريت نام دو نفر را در نظر مي گرفتند . اولي به عنوان اصلي و نفر دوم رزرو بود . خب بزرگان خط اگه قرار بود به شخصي لطف كنند ، براي اين كه كسي متوجه نشود نام نفر مورد علاقه خود را هميشه رزرو قرار مي دادند . اون وقت نفر اصلي پرواز نون و آبدار رو يك هفته قبل به ماموريت قاره اي ديگر مي فرستادند و مي دونستند تخت گاز هم بره نمي تواند به موقع برگرده !! و به اين ترتيب رزرو اش رو به ماموريت مي فرستادند !! از اين كلك ها من خيلي خوردم . ولي از اون جايي كه هم پرواز ها زياد بود و هم براي كسب تجربه و پر كردن ساعت پرواز برام فرقي نمي كرد كه به آفريقا مي روم يا آمريكا به همين جهت اون اوايل كار خيلي آفريقا و اروپا رفتم !!

جشن هنر شيراز ........

قبل از اين كه وارد اصل خاطره بشم ، بهتره در مورد " جشن هنر شيراز " يه توضيح مختصري بدم . آن چه كه خودم يادم مي آيد ، شهريور ماه هرسال در شهر شيرازبر گزار مي شد . و اغلب نمايش هاي آن در خيابان و جلوي چشم مردم اجرا مي شد . طبق اسناد منتشره ( اينجا ) در موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران :

در اواخر سال 1345 فرح پهلوي که زمام فرهنگ دوستي را در دوره پهلوي دوم برعهده داشت، تصميم به تأسيس سازمان و جشن هنر شيراز گرفت، پس از تصويب طرح وي در سال 1346، رضا قطبي را به مديرعاملي اين سازمان منصوب کرد. هدف از تأسيس اين سازمان « گسترش هنر و بزرگداشت هنرهاي اصيل ملي و به منظور بالا بردن سطح هنر در ايران و بزرگداشت هنر هنرمندان ايران و شناساندن هنر و هنرمندان خارجي در ايران1 بود . اما ظاهرآ آن ها در يكي از روز هاي ماه هاي مبارك رمضان نمايش مستهجني را در خيابان اجرا مي كنند و مورد خشم و نفرت مردم و روحانيون قرار مي گيرند ( اينجا )

پرواز هاي آفريقايي من ........ !!

فكر كنم كه حال و هواي آن زمان به دستتون آمده باشه . و تقريبآ با جو آن ايام آشنا شده ايد . همان طور كه عرض كردم كم تر كسي را به ياد مي آورم كه براي ماموريت به آمريكا ذوق زده شده باشه .. چون تا از آمريكا بر نمي گشتي ، آقاي عتيقي با همون لهجه شيرين اش مي گفت تابو رو چك كردي ؟ و قبل از اين كه خونه بريم ، مي ديديم دو روز ديگه پرواز فرانسه رو داريم .. يا هند و پاكستان را !! با آغاز جنگ ظفار در منطقه ، و كمك ارتش شاهنشاهي به سلطان قابوس ، واقعآ پرواز هاي ما قوز بالا قوز شده بود . آرزو مي كرديم پرواز ها كم بشه تا يه خورده تو تهران بگرديم . مسافرت بريم .. واقعآ آمار پرواز هايم از دستم خارج شده است . همين ديشب كه در باره آفريقا فكر مي كردم .. ديدم اصلآ يادم نمي آيد چند بار من به اين قاره زيبا پرواز كرده ام .. اسامي كشور ها هم كه قربونش برم عوض شده و باعث مي شه اشتباهي بنويسم !! شما به بزرگي خودتون ببخشيد

خاطرات شيرين از آفريقا .......... !

راستش رو بخواهيد در اغلب پرواز هايي كه مي رفتم ، هميشه سعي داشتم با شوخي كردن و سر به سر گذاشتن با همكارام و مخصوصآ مردم آفريقا كمي از فشار و خستگي پرواز رو كاهش دهم .. البته اعتراف مي كنم من هرگز از پرواز چه طولاني و چه جنگي خسته نمي شدم . بلكه لذت هم مي بردم . اين نكته رو در زمان جنگ با عراق به همكارانم ثابت كردم .. ولي خب براي رفع خستگي دوستان ، خيلي شيطنت مي كردم . اصولآ آدم خيلي شري بودم .. و الان تعجب مي كنم كه ان حركات از من سر زده باشد !! از طرفي آفريقا واقعآ زيباست .. مخصوصآ اگه شما تصميم بگيري در ارتفاع پائين پرواز كني .. چقدر دلم مي خواست پنجره قارقارك رو وا كنم و يه نفس عميقي در اون ارتفاع بكشم ! بعد از آفريقا من پرواز در ارتفاع پائين بر روي يونان و اروميه خودمون رو خيلي دوست داشتم .. هر كدوم زيبايي هاي خاص خودش رو داشتند .. واقعآْ يادش بخير

به امر شهبانو فرح پهلوي به آفريقا رفتيم ........... !!

قبل از اين كه به اصل ماجرا بپردازم .. بايد اشاره كنم كه پيش از اين ماموريت ، خيلي به آفريقا پرواز كرده بودم .. به عبارتي مثل خونه خاله جون اين ها خيلي خوب تمام منطقه رو مي شناختم !! هر كدوم از پرواز هاي قبلي برام كلي خاطره داشت . مخصوصآ پرواز هايي كه راه مون را دور مي كرديم تا به يك كشور آفريقايي از طرف شاه ايران كمك بشه !! مي دونستيم هيچ كس جيگر نمي كنه به ما چپ نگاه كنه .. از طرفي هواپيما ها هم نو بودند .. واي چه لذتي داشت .. هندونه هاي سومالي ، موز و نارگيل و انبه هاي سودان واقعآ خوشمزه بود . جاتون خالي .. صحبت انبه شد اجازه بديد يه خاطره كوچكي نقل كنم بعد برم سر اصل ماجرا .. ما اون موقع انبه نديده بوديم .. اولين بار كه در اون سال ها به امارات سفر داشتيم ، دبي مثل حالا نبود .. سوت و كور و خلوت .. حاكمش از بي كاري لب ساحل مي نشست .. و براي ما دستور داد به جاي آب خوردن ، آب انبه آوردند !! نمي دونستيم چيست .. ! يادمه بچه ها همون موقع مي گفتند داره اين كار رو مي كنه كه ما ها رو تشويق كنه بازم به كشورش بريم .. خدا بيامرزش ..شنيدم مرد ! اما حالا چي ؟ براي همين است اصلآ دوست ندارم قدم به خاك امارات بگذارم . يادم مي آيد كه چي بود چي شد اعصابم خرد مي شود

amsg8ayh9u8719wv5wgk.jpg

ببخشيد عزيزان .. آن قدر جاده خاكي مي روم كه خارج از تيتر گاهي صحبت مي كنم .. به هر حال در همون روزگار ها كه شهبانو فرح كه مسئوليت جشن هنر شيراز رو به عهده داشت ، بهش ندا داده بودند در آفريقاي جنوبي رقصنده هاي جالبي وجود داره . كه موقع اجرا به دليل مصرف مواد گياهي خاصي كه فكر كنم نوعي مواد مخدر باشه ، گرم شده و با صداي موسيقي تند محلي حركات جالبي انجام مي دهند كه در حقيقت همون جفت و لگد پراني با ريتم و هارموني خاص خودشون بود !! عجب قوم بي كاري بودند بخدا !! خب به من هم از اون مواد مي دادند ، بهتر از اون ها جفت و لگد به هوا پرت مي كردم ديگه نيازي به اين همه راه دور نبود !! به هر حال اولين باري بود كه يه هواپيما از جمهوري اسلامي .. واي ببخشيد چي مي گم ؟!! از كشور شاهنشاهي راهي لستو مي شد . قبلآ به ما گفته بودند كه در اطراف همين لستو ، آدمخوران زندگي مي كنند .. ولي كي بود كه به اين حرف ها اهميت بده !! علاوه بر ان ما در ميان خودمون آدمايي رو داشتيم كه ده تا آدمخور رو قورت مي دادند .. يكي از آن ها همين فيروز زبل بود !! با اون جثه كوچك اش فقط براي صبحانه سه تا آدمخور رو نپخته مي خورد !! ديگه ماشالله مداح رو نمي گم .. او پاش مي افتاد كل قبيله رو بي نمك مي خورد !! اسلحه هايي كه به كمرشون بسته اند ، فقط براي شكار ادمخوران بوده نه چيز ديگري !!

ماموريتي متفاوت در آفريقا ......... !

خوب يادمه از يك هفته قبل اين پرواز خارج از برنامه به عمليات اعلام شده بود . پرواز هاي خارج از برنامه به پرواز هايي اطلاق مي شد كه جز ليست ماموريت هاي دائمي و لجستكي نبود . و اغلب به مناسبت هاي خاصي برنامه ريزي مي شد . گاهي هم ماموريتي غير متعارف ، تبديل به متعارف مي شد . مثلآ يادمه يك پرواز به مصر خورد كه قبلآ در ليست ما نبود . قرار بود وسايل كاخ وليعهد را از اسوان مصر به نوشهر مي برديم .. خب بعد همين پرواز ها ادامه يافت .. چون هر بار بخشي از تزئينات كاخ به ايران حمل مي شد ! يكي ديگه از اين نوع پرواز ها هم همين گروه موسيقي جشن هنر شيراز بود كه اگه انقلاب نمي شد ، هر سال قطعآ ادامه مي يافت .. با اون آشناهايي كه من در قبايل آدمخوار پيدا كرده بودم ، تا حالا به احتمال فراوان چند تا زن وحشي سياه پوست گرفته بودم !! پس مي بينيد كم ترين سود انقلاب در حق من همين ممانعت از تجديد فراش ها بود ! خب از شوخي بگذريم چون اولين پرواز هواپيماهاي نيروي هوايي شاهنشاهي به اون بخش از قاره بزرگ اروپا بود ، برايم خيلي جالب بود . و به روح كنجكاو من كمك بزرگي مي كرد . به همين جهت پذيرفتم .. !

كركري همكاران به من .........!

همان طور كه گفتم من خيلي پروازهايي كه براي نخستين بار به جايي آغاز مي شد رو خيلي دوست داشتم . و بر عكس همكارانم كه از اين گونه ماموريت هايي كه نه جاي خواب اش معلوم بود ، نه امكانات رفاهي اش مشخص بود ، و نه كسي تا حالا رفته بود رو خيلي دوست داشتم . از فرداي روزي كه اين ماموريت به نام من ثبت شد ، كر كري و متلك بچه ها شروع شد .. ترجيح بند كلام آن ها قبايل آدمخوار بود .. هركي يك چيزي مي گفت .. يكي عنوان مي كرد كه گوشت من خوردن نداره .. ديگري مي گفت كبابم مي كنند .. و آن يكي مي گفت مث ماهي دودي ، دودآگين ام خواهند كرد ! و من نه تنها از رو نمي رفتم ، بلكه جواب همه رو هم مي دادم !! خوب يادمه رفتم كلي شيشه هاي رنگي پلاستيكي و براده حلبي هاي شفاف خريدم ! چون در جايي خوانده بودم آفريقايي ها از زرق و برق خوششون مي آيد ! مقاري هم آينه هاي كوچك و خر مهره هايي كه منوچهري مي فروختند رو تهيه كردم .. و با خود گفتم حتمآ اين ها بدردم خواهند خورد !‌

پرواز به سرزمين ناشناخته ......... !!

اون زمان رسم چنين بود چنان چه يكي از اعضاي خاندان سلطنتي و يا درباريان با ما به پرواز خارج از كشور مي آمد ، قبل از پرواز به مدت يكي دو ساعت هواپيما يه پرواز آزمايشي مي رفت .. اسم اين پرواز " اف . سي . اف . " بود كه لاتين آن مي شه ( فانكشن فلايت چك ) و همچنين يك لاستيك چرخ عقب و جلو به همراه روغن هيدروليك و موتور اضافه بر سازمان در هواپيما قرار مي دادند .. وقتي ما طبق دستور پروازي رفتيم جلوي آشيانه سلطنتي توقف كرديم .. و منتظر هيات دربار شديم .. بعد از مدتي ديديم يك آقايي كه اصلآ شكل و شمايل اش به درباري ها نمي خورد ، اومد سوار هواپيما شد .. و آن قدر بي ادب بود كه به محض سوار شدن وارد كابين شده و بدون هيچ سلام و عليكي گفت .. خلبان كدوم يكي تون ايد ؟ ما ابتدا فكر كرديم از اين ماموران اطلاعاتي ساواك است كه براي بازديد امده است !! ولي ديديم طرف گفت خب چرا حركت نمي كنيد !!! پرسيديم حضرت اجل تنها جنابعالي تشريف مي آوريد ؟ بادي به غبغب انداخته و گفت مگه به شما گفته اند كسي ديگه قراره بيايد ؟ به عرض مبارك رسونديم به ما چيز خاصي نگفتند .. فقط امر كردند آشيانه سلطنتي بياييم !!‌

شيپش شاه منيژه خانمه ........... !!

خيلي دلم مي خواد به سبك فيلم هاي سينمايي نقش اين بابا رو بگذارم آخر خاطره ام بيان كنم كه خستگي تون از چرنديات من به در بياد .. ! اما واقعيت اينه كه مي ترسم با اين گيج بازي كه دارم ، يادم بره .. و بعد در كامنت هم اگه توضيح بدم از مزه بيفتد ! فقط مي خوام شما رو ياد يه ضرب المثل قديمي بيندازم كه مي گفتند ... شيپش شاه منيژه خانم نام داره !! و اين دقيقآ توصيف اين مثل است .. فقط از اين دلم مي سوزه كه نيروي هوايي به اون بزرگي با آن ژنرال هاي واقعآ درست حسابي ، چطوري تا اسم دربار مي آيد ، بدون اين كه سوالي كنند يا در باره شخص بپرسند ، به صرف اين كه قراره جلوي آشيانه سلطنتي بريم ، در طبقه پرواز هاي تشريفاتي قلمدادمون بكنند ! البته براي ما بد كه نشد هيچ ، كلي هم حال كرديم ! چون نوع غذا هاي تشريفاتي و حتي ظروفي كه دسر و ميوه در ان نگهداري مي شد با هميشه فرق داشت .. تازه يارو درباري كلي ما رو خنداند !! اصلآ اين كاره نبود .. بگم ؟ مسئول استطبل دربار بوده كه قرار شده بود بياد ببينه اسبي چيزي اون ور ها پيدا مي شه !!؟‌ اون وقت مسئولان بي عرضه پايگاه اين همه تدارك ديده بودند !!‌

پيش به سوي آفريقا .......... !!

بايد ياد آوري كنم كه اون موقع سيستم هاي ناوبري مثل امروز پيشرفته نبود . ماهواره هنوز مانند حالا در خدمت صنعت هوانوردي قرار نگرفته بود .. و گرنه خيلي راحت مي توانستيم از طريق بندرعباس و عبور از روي خليج هميشه فارس وارد درياي عرب شده و از آن جا بعد از مدتي پرواز به اقيانوس هند رسيده و مستقيم رو به پائين ادامه دهيم و بعد از عبور از بين جزاير زيباي ماداگاسكار و كشور آفريقايي موزامبيك ، راهمون رو كج كرده و راحت به سمت فرودگاه ژوهانسبورگ ادامه مسير دهيم . اما به دو دليل اين كار را نكرديم .. يكي همان گونه كه عرض شد مسئله ناوبري روي اقيانوس بود . ( البته ما اگه مجبور مي شديم ، سيستم داپلر داشتيم ) ولي به دليل اين كه بايد وزارت امور خارجه اجازه پرواز بر فراز كشور هاي متعدد آفريقايي رو اخذ مي كرد كه با برخي آن ها مراوده چنداني نداشتيم .. همچنين كاليدور پروازي مشخصي وجود نداشت . دومين مشكل كشور يمن بود .. كه درست مدتي قبل از ماموريت ما ، يك هواپيماي فانتوم ما رو ساقط كرده و هر دو خلبان آن را بازداشت و زنداني كرده بودند . و به همين دليل ما خيلي راهمون رو دور مي كرديم .. !

قبل از هر چيز من بايد يه موضوعي رو يادآوري كنم .. كه اولآ خيلي از كشور هاي آفريقايي نام خود را تغير داده اند .. دوم اين كه به دليل گذشت سال ها ممكنه بعضي كشور ها رو اشتباهي بگم .. براي همين خيلي به مغزم فشار مي آورم تا نقطه به نقطه آن سفر پر ماجرا رو به خاطر بياورم . به هر حال همان طور كه اشاره كردم چون نمي تونستيم مستقيم از روي دريا برويم ، قبل از مشكلي كه براي خلبانان شكاري در يمن پيش آمده بود ،قرار بود ما از بندرعباس پرواز كرده و بعد از عبور از منطقه امارات و خليج عدن وارد مگاديشو در سومالي شده توقف كرده و روز بعد از آن جا با پرواز از فراز كنيا وارد تانزانيا شده و بعد از طي اين كشور آفريقايي به موزامبيك و سپس زيمبابوه رفته و از آن جا در فرودگاه ژوهانسبورگ فرود آمده و روز بعد به " لستو " كه فكر مي كنم مركز " ماسيه رو " يا يك چيزي شبيه آن وارد شويم ولي نقشه پروازي ما به خاطر يمني ها عوض شد ..

پرواز از طريق خارطوم .......... !

يادمه همون موقع هم با خودمون مي گفتيم اين پرواز ما هم شده عين سفر نامه ماركو پلو ! واقعآ خيلي مكافات كشيديم .. البته بايد من رو ببخشيد كه اين همه طولاني و با ذكر جزئيات شرح مي دهم .. منظورم صرفآ براي آگاهي جوون ها و ثبت در تاريخ است . به هر حال ما بعد از بلند شدن از بندرعباس وارد عربستان سعودي شده و بعد از عبور از نزديكي شهر مدينه به فراز درياي سرخ رسيديم .. هوا خيلي خراب بود .. اين بابا عاليجنابه بد جوري ترسيده بود .. و مرتب جفتگ مي گفت . بچه ها تعريف مي كنند كه طرف چند بار شهادتين خودش رو تو اون دست اندازه ها يا بهتره بگم توربالانس هوايي خوانده بود و هي مي گفت عجب غلطي كردم .. بعد معلوم شد از طريق پارتي بازي علم و شهبانو طفلك به اين پرواز اعزام شده بود .. بيچاره فكر مي كرد مثل جت بوئينگ ۷۴۷ نرم و راحت لم مي ده و ويسكي مي نوشه !! خلاصه از دماغ اش در اومد .. و در نهايت در خارطوم نشستيم .. مسئولان سفارت شنيده بودند مسافري از دربار شاهنشاهي داريم بر عكس دفعات قبل ، خيلي تحويل مون گرفتند .. حتي هتل هميشگي مون را هم عوض كردند .. و ما به بچه ها سپرديم به كسي نگويند اين بابا كاره اي نيست ! تا از امكانات ويژه بهره ببريم !!

و عاقبت لستو ......... !

ديگه از جزئيات صرف نظر مي كنم .. خيلي دلم مي خواست تمام اون لحظات رو براتون تعريف كنم . تا واقعآ ببينيد روابط ما با كشور ها چه گونه بوده ؟ بريز و به پاش ها رو نمي گم . خودتون مي تونيد حدس بزنيد . فقط افسوس من از ضعف آدم هاست كه اين چنين با شنيدن نام بعضي ها كه وابسته به قدرت هستند چه كله معلق هايي نمي زنند !! يادمه بعد از سوخت گيري ، يكي دو شب هم به خاطر وضعيت بد جوي و طوفان هاي سهمگين اون جا مونديم . و بالاخره تونستيم از سودان پرواز كرده و بعد از عبور از فراز كشورهايي چون كنگو ، اواندا ، تانزانيا ، موزامبيك و زيمبابوه وارد ژوهانسبورگ شويم . اصلآ فكر نمي كردم كه وارد يك شهر آفريقايي شدم .. واقعآ نسبت به كشور هاي ديگري كه قبلآ در آفريقا رفته بودم ، فرق مي كرد .. سفيد پوستان زيادي در شهر بودند .. خطوط تاكسي راني منظم و خلاصه از ديدن اين شهر خيلي تعجب كرده و لذت برديم .

در ژوهانسبورگ مسئولان سفارت يا كاردار دقيقآ نمي دونم .. ولي به هر حال در فرودگاه به استقبالمون آمدند . و ما را در يكي از بهترين هتل های شهر اسكان دادند .. قرار بود شخصي كه نقش مترجم يا راهنما رو داشت به ما پيوسته و به اتفاق ايشون به لستو بريم .. ولي ظاهرآ آقا گم شده بود ! خب ما هم كه نمي دونستيم چي به چي است !؟ كسي هم جرآت نمي كرد به شهبانو بگه رابط گم شده است ! اصلآ فكر كنم چيزي به اون صورت به اين بنده خدا ها نگفته بودند .. خب موبايل و اين چيز ها هم نبود كه سريع تلفن ملكه رو بگيرند ! از طرفي دلشون نمي خواست گند كارشون در بياد .. و به همين دليل از ما و اون بابا عذر خواهي مي كردند .. ما هم كه به اين جريان ها كاري نداشتيم .. قرار شد ما طبق برنامه به لستو بريم .. هر وقت اون بابا اومد ، پشت سرمون بيايد . مسئولان سفارت فقط اين رو مي دانستند كه یک گروه موسيقي بايد با ما به ايران بيايند . و آن ها موظف بودند گذرنامه و ويزاي آن ها رو آماده كنند . ولي جزئيات رو اون بابايي مي دونست كه گم شده بود ..

p4oifpw15pvg8qoazl4u.jpg

در لستو چه گذشت ؟

ما طبق دستور پروازی از ژوهانسبورک به سمت لستو که مرکز جایی به نام " ماسیه رو " بود پرواز کردیم . از فرودگاه کوچک اش فهمیدیم که با سایر مناطق آفریقا فرق می کنه .. افراد سفارت خانه به ما اکیدآ سفارش کرده بودند شب ها از محل اقامت مان بیرون نیاییم . جایی که ما در آن مستقر شده بودیم تفریبآ مثل هتل آپارتمان های حالا بود .. علاوه بر این ُ تعدادی هم اونیفورم پوش محافظت منطقه ما رو به عهده داشتند .. طفلکی ها شب ها اصلآ دیده نمی شدند .. سیاه سیاه بودند .. تنها وقتی حرف می زدند یا می خندیدند از سفیدی دندان هایشون می فهمیدیم مثلآ به دیوار نگهبانی تکیه داده است .. البته این محافظت ها به دلیل نا امنی شهر و اختلافات مرزی مربوط به خودشون بود .. من بیش از هر چیز جوش هواپیمامون رو می زدم که شورشی ها تا صبح لختش نکنند !! وقتی ناراحتی خود را به سر کنسل اعلام کردم .. ابراز امیدواری کرد که نگهبانان زیادی از آن جا مواظبت می کنند .. مشکل بعدی ما غذا بود .. اصلآ نمی شد از غذای محلی آن ها خورد .. برای همین تا امدن آشپز ایرانی که از کارمندان سفارت بود ما مدام تخم مرغ می خوردیم ..

پیدا شدن رابط قبایل وحشی ......... !

روز دوم بود که سر و کله جوانکی که دنبالش می گشتند پیدا شد ! تلفیقی بود از سیاهان آفریقا با یه جوان نیمه شرور آمریکایی ! این رو می شد از طرز لباس پوشیدن و وضعیت موهایش فهمید .. اسم اش " بگو جیلو " یا یگی جیل " یا چیزی تو این مایه ها بود .. ما جیلی صداش می کردیم .. عادت داشت ( خیلی ببخشید عذر می خواهم ) مث اوا خواهر ها کلمات رو بکشه .. موقع حرف زدن هم تقریبآ خودش رو می لرزاند !! همیشه هم یک قوطی کوکا کولا دستش بود .. حتی دقت کرده بودم .. با وچودی که نوشیدنی قوطی اش تمام شده بود ولی طبق عادت همین جوری دستش بود .. یک همچین آدم عتیقه ای رابط قبایل وحشی بود ! معمولآ هم برای توریست ها و علاقه مندان موسیقی نقش مترجم و راهنما رو ایفا می کرد .. ولی واقعیتش رو بخواهید خرش خیلی می رفت . همه " جیلی " رو دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند ..

قبایل وحشی اطراف ما ......... !

شب دوم حضورمون بود که جیلو یا همون مستر جیلی رو دعوت کردیم .. و راستش رو بخواهید خواستیم سر از کارش در بیاوریم . کلی برای ما تعریف کرد .. در نو جوانی خانواده اش او را به یکی از مبلغان مذهبی می فروشه .. چند سالی رو در اروپا زندگی کرده و درس می خواند .. و بعد از مدتی کشیش دوباره به آفریقا بر می گرده و ترویج دین مسیح رو به همراه پسر خوانده اش در قبایل وحشی و حتی آدمخوار آغاز می کند .. بعد از مرگ کشیش مهربان ُ او این بار این ارتباط را به عنوان راهنما و مترجم توریست ها در قبایل وحشی ادامه می دهد . به گفته خودش ُ هیچ کس دیگری مانند از او امنیت جانی در بین قبایل وحشی بر خوردار نیست . و این رابطه را مدیون کشیش پیر می دونست . خلاصه من با او حسابی دوست شدم .. و بهش کلی از ایران گفتم .. الکی بهش گفتم اگه ایران بیایی و یه دفتر موسیقی بزنی ، كار و بارت حتمآ مي گيره !! و دست آخر هم ازش خواهش كردم اگه مي شه من رو هم همراه خودش به قبايل وحشي و آدمخوار ببره ..

آشنايي با دختر رئيس قبيله ...........

اولآ همون شب به من گفت آدمخواري به شكلي كه همه جا شايعه شده وجود نداره ! يعني از ديگ بزرگ و گومبا گومبا گويي خبري نيست .. ولي خب قبايلي وجود دارند كه با هيچ كسي سازش نداشته و دشمنانشون را با نيزه و تير زهر آگين مي كشند ! و اجساد رو مدت ها جلوي گيت ورودي آويزان مي نمايند .. بهش گفتم با اين حساب من با تو نمي آيم !! جيلو گفت اگه با من بيايي امنيت داري !! خلاصه فرداي آن روز اين بابا ما رو به گردش برد .. هنوز چند كيلومتري دور نشده بوديم كه ديدم يه دختر خانم سياه و تو دل برو از دور پيداش شد .. با ديدن جيلي با احتياط نزديك آمد .. آن ها مدت ها به زبون خودشون با هم حرف زدند .. و در ميان صحبت هاشون دختره هي بر مي گشت و به من نگاه مي كرد .. با خود گفتم اي دل غافل ديدي چه رو دست خوردم !! حتمآ منو به اين ادمخواره فروخته !! و حالا هم داره چونه مي زنه !! در يك لحظه ياد حرف هاي همكارانم افتادم كه به من مي گفتند بهروز پسر خر نشي يه وقت و با اين سياه برزنگي بيرون بري !! ديگه گفتم تموم شد .. از ترس جونم چند بار همين جوري به دختره سلام كردم .. ديدم اصلآ جواب نداد !!

سوالات عجيب غريب دختر سياه پوست ...!

بعد از دقایقی که حرف راهنما با اون دختر سیاه پوست به اتمام رسید .. به من گفت برویم .. ما سه نفری راه افتادیم .. در حالی که راه می رفتیم دوست مترجم و راهنمای ما سئوالاتی در باره ایران از من پرسید .. و گفت که این خانم می پرسه .. ! و من جواب می دادم .. ناگهان دیدم ایستادند . و دختره در حالی که شاخه خیزرانی را می شکست شروع به کشیدن خطوطی بر روی زمین در قسمتی که خاک نرم داشت کرد . در همین حال چیزهایی به زبان آفریقایی پرسید که دیدم مترجم می گه ، نقشه كشورتون رو و اين كه چند تا دريا از اين جا دوره را بكش !! گفتم ما از فراز كشور هاي زيادي عبور كرديم .. چي را بكشم .. گفت نه احتياجي نيست .. شما دريا ها را بكش ! اين ها غير آفريقايي ها رو و فواصل آن ها رو با دريا متوجه مي شوند .. خب اين جوري براي من خيلي راحت بود .. درياي سرخ را كشيدم و بهش گفتم بگو .. بعدش درياي مديترانه اقيانوس هند .. خلاصه هر چه دريا بود را همين جوري خط خطي كردم و به شوخي گفتم خب مي گفتي ناوبر هواپيما را هم مي آوردم !

ديدار با قبايل وحشي ...... !

ما مدت زيادي راه رفتيم .. و در بين راه سوالات عجيب و غريب دختره كه هر چه فكر مي كنم نام او را به خاطر نمي آورم شروع شد ! در يك جا همين طور كه راه مي رفتيم .. ناگهان ايستاد و پيراهن من را امتحان كرد .. به انگليسي به مترجم همراهم گفتم اين دختره دنبال چي مي گرده ؟ گفت گردنبند تو را ديده و براش جالبه !! گفتم من كه گردن بند ندارم .. بعد اشاره به فلزي كه به گردنم آويخته بود كرد .. بهش گفتم اين پلاك هويت است كه اگر سقوط كرديم و سوختيم .. اين فلز نشون مي دهد كه چه افرادي سوخته اند .. و او تمام حرف هاي من را به دختره مي گفت .. دعا مي كردم نگه بده من ! و گر نه بيچاره مي شدم .. البته دوتا از پلاك داشتم . يكي به زيپ لباس پروازم آويزان كرده بودم و يكي ديگر را به گردنم .. خلاصه بعد از راه پيمايي طولاني به محلي رسيديم كه آلاچيق هايي با فاصله كنار هم قرار داشتند . افراد نيمه لخت نيزه به دست بد جوري به من نگاه مي كردند ! خيلي ترسيده بودم .. و مرتب خودم رو به مترجمه مي چسبوندم .. سلام آن ها يك نوع زوزه بود ! من در حالي كه آن ها رو زير نظر داشتم ، دنبال ديگ و قابلمه بزرگ مي گشتم .. يك سري بچه لخت هم دنبال ما افتاده بودند .. از ميان آلاچيق ها گذشته تا اين كه جلوي يك منزل بزرگ گلي ايستاديم .

6cafh375bmvh49020eel.jpg

ديدار با رئيس قبيله ......

خوب كه دقت كردم ديدم تمام خانه ها كه آلاچيق به نظر مي آمدند ، دور تا دور آن خشت است و سقف آن از پوشال و ني هاي خيزران پوشانيده شده است .. وقتي داخل خانه كه بزرگ تر از بقيه بود شديم .. مرد پيري را ديدم كه كنار تنوري نشسته است .. و افرادي هم دور او حلقه زده اند .. ان ها در حال پوست كردن جانوري بودند .. كه چون سر نداشت ، نفهميدم چي است ؟ البته بعد ها فهميدم آن ها جمجمه شكار را براي افتخارات خويش نگهداري مي كنند . بوي خوبي مي آمد .. نمي دونم كندر بود .. عود بود ؟ آن ها در حالي كه چشمشان به من بود به حرف هاي مترجم گوش مي كردند .. و در همين حال ديدم دختره دولا شده و نقشه ها اي را ترسيم مي كنه ! فهميدم كه داره فاصله دريا هايي كه من بهش گفتم رو به آن ها گزارش مي دهد ! منتظر واكنش بقيه بودم .. دور گردن همه مرداني كه نشسته بودند ، دندان هايي آويزان بود ! و روي سرشان انواع پر و ني هاي رنگي ديده مي شد . نمي دونم چي به هم گفتند كه يكي از آن ها از اتاق بيرون رفت .. وقتي آرامش خودم رو يافتم خطاب به راهنما گفتم چي شد ؟ گفت فرستادم دنبال گروه موسيقي .. الان مي آيند ..

ترس از برافروختن آتش ... !

صداي آواز دسته جمعي از بيرون مي امد .. هر از گاهي صداي برخورد دو فلز كه مثل سنج خودمون صدا مي داد ، هر از گاهي شنيده مي شد . رئيس بلند شده و به بيرون از خونه امد .. تقريبآ كار پوست كندن حيوان بي نوا تمام شده بود ! ناگهان ديدم آتش عظيمي افروخته شد .. از ترس داشتم مي مردم .. گفتم حتمآ هوس كباب كرده اند ! اون هم كباب سفيد ايراني ! عده اي هم مشغول كندن چاله اي در وسط زمين بودند .. صداي برخورد دندان هايم رو مي شنيدم .. كه ناگهان ديدم لاشه را بيرون آورده و و در روي پوست خودش ، قطعه قطعه كردند .. و آن گاه عر قطعه را در لاي برگ هاي فراواني قرار داده و درون گودال گذاشتند و در پايان آتش ها را روي آن ريختند .. بچه ها بازي مي كردند .. همه نيزه و تير كمان و خنجر داشتند . بعضي ها مثل پير مرد هاي قديمي ما چپق مي كشيدند .. بوي تندي داشت .. دختره هم پيله كرده بود به من و هي دستم را مي كشيد و اين ور آن ور مي برد .. ! ناگهان رفت از داخل آلاچيق كوچكي يك جمجمه اورد ! كه آن را به شكل زيبايي تزئين كرده بودند ! و يك ني هم به آن فرو رفته بود .. دختره چشمان اش رو بست و شروع به خواندن وردي كرد . و بعد از اين كه چشمان اش را باز كرد ، آن را به من داد ! اول امتناع مي كردم .. ولي خيلي كه اصرار كرد گرفتم !‌

پيشنهاد بي شرمانه دختر وحشي ............ !

او يك ريز حرف مي زد و دست هايش را تكان مي داد . و من هيچي از حركات او را متوجه نمي شدم .. با اشاره بهش گفتم بريم پيش مترجم .. و او مي گفت نه !! و هي چيزي شبيه آواز زمزمه مي كرد و به من نگاه مي كرد . من هم در حالي كه جمجمه دستم بود همين جوري ماتم برده بود ! از دور ديدم راهنماي ما با دستش علامت اوكي را داد و شروع به خنده معني داري كرد ! با دست اشاره كردم بيا .. ولي ديدم به من مي فهماند كه نبايد بيايد .. ! با صداي بلند گفتم اين چي مي گه ؟ گفت شما با دريافت هديه گرانبهاي او ديگه متعلق به او شديد ! چي ؟ هر چه مي گفتم بيا نزديك تر ببينم چي مي گي ؟ ولي او مي گفت نه .. ! خدايا چي شده است ! بعد از اين كه ورد هايي رو خواند ، به من اشاره كرد كه به سمت قبيله برويم .. به محضي كه به مترجم رسيدم ، گفتم اين بابا چي مي گه ؟ گفت او ارزشمند ترين سرمايه خود را به تو هديه كرده .. كه معني آن اين است كه از شما خواستگاري كرده !! گفتم اخه يك طرفه ؟ گفت تا زماني كه جمجمه را نگرفتي مشكلي نبود .. ولي حالا شما مال او هستي .. بايد يك چير هم شما بدهي .. گفتم من چيزي همراه ندارم !‌گفت خيلي بد مي شه .. آبرويش مي رود .. پلاك ات را بده .. يعني چي ؟ دست كردم جيبم چند تا اسكناس داشتم ... و تعدادي سكه دو ريالي و ۵ ريالي .. سريع گرفت .. مخصوصآ سكه ها خيلي خوشحالش كرد !‌

an8czs8pvczcr5rq689v.jpg

به مترجم گفتم حالا من بايد چه كار كنم .. گفت هيچي او با اين كارش به افراد قبيله اعلام كرد كه تو متعلق به او هستي !! گفتم من حالم از اين بهم مي خوره .. نكنه به زور من را نگه داره ؟ گفت نه تازه امنيت پيدا كردي ! او تو را متعلق به خودش مي داند .. گفتم كاري نداشته باشه .. اشكالي نداره هفت پشتم هم مال او !! ديگه دختره بد جوري آويزانم شده بود .. ما سه نفري كل دهكده رو گشتيم .. از مزارع آن ها كه بيشتر ذرت بود ديدن كرديم .. ظهر كه شد همه خانواده ها دور آتشي كه غذا گذاشته بودند جمع شدند .. در همين حال مترجم چند نفري را كه ظاهرآ تازه رسيده بودند رو به من معرفي كرد .. گفت اين ها نوازندگان مورد نظر شما هستند .. گفتم مورد نظر من نه .. مورد نظر ملكه ايران هستند .. بعد از مدتي نوبت سرو غذا شد ! تكه هايي از گوشت را درون برگ گذاشته و تقسيم مي كردند .. و هر يك يك گوشه نشسته و با اشتها مي خوردند .. از مترجم نام حيوان رو پرسيدم .. ولي نفهميدم منظورش چي بود ؟ و من به زور يك لقمه خوردم !!

هنر نمايي نوازندگان سياه پوست ....

بعد از صرف نهار بعضي ها با روشن كردن چپق هاي بلند مشغول دود كردن شدند .. بعضي ها هم به همراه گروه موسيقي ، ابتدا گياهي رو درون ظرف سنگي كوبيده و مقدار كمي از آن را زير زبان خود قرار دادند .. و بعد از گذشت دقايقي ، انگار مست شده باشند ، با ساز هاي كوبه اي خود مشغول اجراي موسيقي محلي شدند .. در همين حال عده اي هم با آن ها همصدا شده و مانند يك سرود ملي با هم اجرا مي كردند .. ريتم نواختن ضربه ها بيشتر و بيشتر مي شد .. و آن ها با شدت بيشتري دور خود مي چرخيدند .. واقعآ موسيقي جالبي بود .. من كه تخصصي از موسيقي نداشتم ، ولي متوجه شدم بي جهت نبوده يك شير پاك خورده اي نشاني اين انسان هاي بدوي را به دربار شاهنشاهي داده تا با صرف اين همه هزينه ، قصد دعوت آن ها را داشته باشند . به هر حال صداي فرياد و هم صدايي با خوانندگان در تمام دهكده پيچيده شده بود .. شربتي كه آن ها براي ميهمانان خود مي دادند ، فكر مي كنم آب نيشكر بود . البته شك دارم .. ولي خيلي خوشمزه بود

تلاش سفارت ايران براي اعزام هنرمندان ..........

دقيقآ نمي دونم چند روز طول كشيد تا مترجم ما با تلاش روزانه خود ، موفق شد گروهي را جمع و جور كند .. روزهاي ديگر من در هتل پيش بچه ها ماندم و به همراه راهنما نرفتم .. زيرا غذاي آن ها رو نمي توانستم بخورم .. ولي از فرداي همان روز دختره طفلك هميشه پيش من بود .. دو نفر هم محافظ يا همراه داشت كه داخل نمي امدند .. و جلوي هتل بيچاره ها نشسته بودند .. دختره خيلي از حرف زدن ما خوشش آمده بود .. يك بار هم با خودمون او را به داخل هواپيما برديم .. احساس مي كردم بيچاره داشت شاخ در مي اورد ! احساسم اين بود كه فكر مي كرد ما از كرات ديگري آمديم !! چون هم هواپيماي ما خيلي بزرگ بود و به گفته راهنماي ما تا حالا هواپيماي بزرگ اهالي اينجا نديده بودند .. هم رخت و لباس ما براشون خيلي عجيب بود .. به هر حال بعد از سه يا چهار روز اقامت قرار شد به سوي ايران حركت كنيم .. ولي طفلك دختره بد جوري وابسته شده بود .. مترجم مي گفت مي توني با گروه موسيقي او را به ايران ببري !! بهش گفتم تو رو خدا از اين پيشنهاد ها به او نگي ها .. فردا اداره ضد اطلاعات پدر من را در مي آورد ..

ffxzq3fukmblzgxwgwzi.jpg

بد شانسي بزرگ در فرودگاه ........... !

به هر بدبختي و كلكي بود از شر دختره راحت شده و با هزار وعده و وعيد بهش گفتم دوباره بر خواهم گشت .. بچه هاي سفارت واقعآ در اين مدت براي ما خيلي زحمت كشيدند .. و بعد از خداحافظي از ان ها ، همين كه امديم استارت بزنيم .. از بد شانسي ما ، ملخ شماره چهار ما شفت اش جدا شد . و هواپيما زمين گير شد !! از طريق سيستم وي . اچ . اف با عمليات پايگاه تماس گرفتيم و مشكل هواپيما رو گفته و از ان ها تقاضاي متخصص نموديم .. بچه ها به من گفتند آه اين دختر ما را گرفت . دختره كه فكر مي كنم اسمش زينو ، زينا .. يه چيزي تو اين مايه ها بود ، وقتي ديد ما از زمين بلند نشديم ، خيلي خوشحال شد .. و از طريق مترجم اعلام كرد كه به اتفاق همكارانم فردا نهار به قبيله ان ها برويم .. من يه جور هايي حالي كردم كه بچه هاي ما نمي توانند غذا هاي آن ها رو بخورند .. جيلي گفت خب زود تر مي گفتي .. من مي گويم آهو براتون بپزند !

هواپیمای بعدی رسید ....

دقیقآ یادم نیست چقدر طول کشید تا هواپیمای بعدی نشست .. ولی فکر می کنم حدود یک هفته به طول کشید . از تهران برامون قطعه و متخصص آوردند .. از شانس من فیروز مومنی آمده بود .. بعد از حال و احوال وقتی همون شب از موضوع دختر رئیس قبیله آگاه شد .. فرداش که طبق معمول دختره اومده بود دیدن من ، فيروز زبل بد جوري اون دختر آفريقايي رو سر كار گذاشته و با شوخي هايي كه ما در خط پرواز مي كرديم ، به او گفته بود بهروز مي تونه تو رو با خودش به ايران ببره و بعد با همين گروه برگرد .. كاش به همين حرف ها كار تمام مي شد .. فيروز زبل براي اين كه من را اذيت كنه و فردا تو خط پرواز دستم بگيره ، به دختره گفته بود تو با او ازدواج كن !! يا او را دست انداخته و گفته بود يك جمجمه كم بود ، براي همين بهروز با تو عروسي نكرد !! و يك روز كه به اتفاق دهكده رفته بوديم .. دختر ساده كلي كله بوزينه و عاج تراشيده فيل و دنددان گرگ نشونم داد و گفت اين ها مال تو ... و من چون مي دانستم گرفتن هديه يعني چه تشكر كرده و گفتم خيلي ممنون .. همون يكي بسه !

در خواست تهران ...

از پست فرماندهي تهران اطلاع داده بودند كه هواپيماي سالم هنرمندان رو با خودش به تهران بياوره .. و من مي خواستم از فيروز خواهش كنم من به جاي او تهران بروم .. كه ديدم خودش اين خواهش رو كرد !! از خدا خواسته ما هنرمندان رو كه نوزده نفر بودند را به هواپيماي فيروز زبل سوار كرده و از لستو بلند شديم .. قبل از تك آف به فيروز سپرده بودم هواي دختر آفريقايي رو داشته باشه .. آخه دلم خيلي به حال او مي سوخت . طفلك خيلي جاهاي آفريقا رو در اين مدت به من نشان داده بود .. اگر فرصت كردم در يك پست مستقل خواهم نوشت .. به فيروز سفارش كردم هرگز به قبيله هاي دور دست نرو .. آفريقايي ها كباب ات مي كنند .. چون زبون آن ها را نمي دوني ، تا به خودت بيايي خورده خواهي شد .. مي دونستم فيروز محافظه كاره .. و با اين حرف راه نمي افته مثل ماركو پلو تمام آفريقا رو با دختره طي كنه !! آن ها هم مدت زيادي ماندند ... ظاهرآ آن ها هم به دلیل آغاز توفان های وحشتناک موسمی آفریقا یکی دو هفته ای به اجبار ماندنی شدند . و بعد به ایران برگشتند .

jo2u76dt4dhbd43p3b54.jpg

ماجرای پرواز با هنرمندان ........... !

به دلیل طولانی شدن مطلب ، مجبورم خلاصه كرده و در پستي مستقل ، به جزئيات ماجراهايي كه در آفريقا مشاهده كردم بپردازم . اولآ گروه نوازنده سياه پوست ، مقدار زيادي از آن گياه نشئه آور را در هاون هاي بزرگ سنگي كوبيده و با افزودن دانه هاي ريزي به اندازه ماش ، معجوني عجيب ساخته كه به گفته جيلي آن ها بدون مصرف اين ماده هرگز نمي توانند به صورت واقعي هنرنمايي كنند .. ! فهميدم كه بايد نوعي مواد مخدر باشه .. هر يك از كاكا سياه ها مقداري از آن را درون كيسه چرمي كوچكي ريخته و به گردن خود آويختند .. راستي يادم رفت بگم .. خداحافظي آفريقايي ها با خانواده هاشون خيلي عجيب و غريب بود .. حتمآ خواهم نوشت .. به هر حال آن ها در هواپيما با مصرف معجون ، حسابي گرم شده و ساز هاي خود را بيرون آورده و شروع به نواختن كردند .. صداي تمبك و آن ابزاري كه شبيه فلوت ما بود ، بقدري قوي و محكم بود كه با وجود صداي گوشخراش موتور هاي هواپيماي سي - ۱۳۰ همچنان در كابين به گوش ما مي رسيد !! نكته عجيبي كه برايم جالب بود ، وقتي به خارطوم رسيديم و قرار بود شب را توقف كنيم ، با صحبت مترجم ، آن ها همه كيسه هاي گردنشون رو باز كرده و در هواپيما قرار دادند ! فهميدم كه حتمآ در آفريقا قاچاق محسوب مي شود !

ماجراي مامور دربار ....

واقعآ جا دارد در مورد ماموريت اين آقاي درباري و برخورد مقامات عالي رتبه سياسي با او يك كتاب نوشت و افسوس مي خورم چرا بعضي انسان ها براي حفظ مقام و جايگاه خود تا اين حد خود را خوار و ذليل مي كنند . نمونه اين برخورد براي من در جمهوري اسلامي هم اتفاق افتاد .. قضيه از اين قرار بود روزي كه براي معالجه قلبم به سوئيس مي رفتم ، يكي از برادران حراست و حفاظت اطلاعات نامه اي به من داد تا به يكي از كارمندان آن جا برسونم .. وقتي نامه رو دادم آن شخص به تصور اين كه من از آشناهاي حاج آقا هستم ، ازمن سوال كرد فاميل فلاني هستي ؟ من هم به شوخي گفتم آري !! اگه بگم به خاطر همين شوخي كوچك و الكي چه حالي به من داد !! به هر حال در تمام مدتي كه در لستو بوديم ، اين بابا رو حسابي تحويل گرفته و با قرار دادن بهترين امكانات ! اجازه تحقيق در مورد يابو و اسب و قاطر به او داده و توانست صد ها عكس بگيره .. حتي آن قدر سواد نداشت تا توضيحات لاتين پشت عكس ها رو بخوانه ! و به قول خودش دست پر به دربار شاهنشاهي بر مي گشت .. در تمام مدتي كه لستو بوديم ، تنها در مراسم نهار گروهي با بچه هاي سفارت آمده بود !!

پايان ماموريت ....

به هر حال به هر مكافاتي بود ما به موقع هنرمندان رو به تهران رسانديم .. و فرداي آن روز آن ها به شيراز اعزام شدند .. همان طور كه گفتم يادمه مراسم جشن و هنر در شهريور ماه هر سال برگزار مي شد .. و با اين حساب ما تابستان بود كه به اين سفر پر ماجرا رفتيم .. لازم به ذكر است آن گونه كه من از جاهاي ديگر هم شنيدم ، برگزاري همين مراسم ها باعث رنجش مردم و نخستين جرقه هاي انقلاب شد .. من نمي دونم آن سياه هاي معتاد چه دردي از مردم ما را بر مي داشتند كه اين همه هزينه كلان خزج بشه و يك عده آدم بلند شوند از اين سر دنيا با قبول ده ها خطر به آن سر دنيا بروند تا مثلآ چند تا هنرمند بياورند ؟ واقعآ هر از گاهي ياد مسايل اين چنيني مي افتم و بد جوري حالم گرفته مي شود .. و با خود مي گويم آخه چرا بايد سرمايه اين مملكت اين گونه به هدر برود ؟ منظورم تنها با رژيم پهلوي نيست .. حتي جمهوري اسلامي هم در مواردي افراط و تفريط مي كنند . كه بايد در تصميم گيري هاشون منصف باشند . چون در حافظه تاريخ ثبت مي شود .. و نسل هاي بعدي آن ها را زير سوال خواهد برد .. به هرحال به پايان يكي از خاطراتم رسيدم ... اميدوارم پسنديده باشيد .

dfhbsh.jpg

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۵ بامداد به تاريخ پنجم شهريور ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا

سفر هندوستان با دکتر الهی قمشه ای


اوائل تابستان 1361 بود دولت اطلاعیه ای داد و اعلام کرد که کارمندان دولتی میتوانند ضمن مراجعه به چند آژانس مسافرتی که قبلا هماهنگ شده بود برای سفر های یک هفته ای هندوستان(بمبئی،دهلی و آگرا) و سوریه - ترکیه ثبت نام نموده و از این تورها استفاده نمایند.شرایط پرداخت بشکلی بود که امروزه بیشتر به رویا می ماند تا واقعیت و وقتی برای فرزندانمان تعریف می کنیم ابتدا با تعجب ناشی از عدم باور و سپس خنده با آن برخورد می کنند! یکی از این آژانسها ما بودیم که این ماموریت را بر عهده گرفتیم و اسممان در روزنامه آگهی شد.از روزیکه قرار شده بود سیل کارمندان دولت به دفتر ما سرازیر شد. تیمی منسجم و با تمهیدات کافی تعیین و طبقه ای صرفا برای پذیرفتن این مسافرین اختصاص یافت.در چشم برهم زدنی چندین تور 140 نفره تکمیل شد! جهت اطلاع بشرط اینکه روی سر مبارک شاخی سبز نشود(ببخشید در مثل مناقشه نیست)پولی که یک مسافر باید بما می پرداخت فقط 25000 تومان بود برای هتل 5 ستاره در هر سه شهر هند، شام - ناهار و صبحانه - اتوبوس برای همه مسیر ها و گشتها و تازه بلیط داخلی هوائی بمبئی به دهلی، ضمن اینکه از دهلی به آگرا را باید با اتوبوس می رفتیم که حدود 5 ساعت راه بود!! حالا عجله نکنید! از این پول در مقصد باید 200 دلار هم به مسافر برای پول تو جیبی پرداخت می کردیم!!! سپس نوبت سود خود ما بود که آنهم خوب بود و جوابگوی این فعالیت محسوب می شد!حالا بفرمائید آدم باید کمی تا قسمتی مغزش عیب داشته باشد که به این سفر نیاید. گروه اول را من خودم همراه سه نفر دیگر از همکاران با 140 مسافر سرپرستی کردیم و عازم شدیم.بماند که بدلیل بازشدن مجدد راه همکاریهای توریستی با هند استقبال شایانی از ما بعمل آوردند و هر جا رفتیم چه هتلها و چه اماکن مورد بازدید با حلقه های گل بسیار زیبا برای هر نفر تحویلمان گرفتند(با همان 25000 تومان کذائی) و میز های شاهانه برای غذا در سالنهای باشکوه و امثال اینها.

قضیه مربوط به 28 سال قبل است و طبیعی است که هنوز امکانات رفت و آمد در هند به اندازه امروز توسعه پیدا نکرده و مدرن نشده بود.هند در آنزمان توسعه اقتصادی امروز را تجربه نکرده بود و هنوز در ابتدای راه بود.بنابراین غیر از هتلهای ما که افسانه ای بودند ولی اتوبوسها چنگی بدل نمی زدند و در مسیر بیابانی و گرم دهلی به آگرا(تاج محل) مرتب هر 10 کیلومتری کولر آن خراب شده، راننده و شاگردش پائین می پریدند و آنرا پیاده کرده و تعمیر می کردند و دوباره بالا برده و نصب می کردند!! بدون اغراق این موضوع لااقل 4 بار تکرار شد تا با خون دل به آگرا رسیدیم ولی خوشبختانه شکوه هتل مغول شرایتون آگرا همه گلایه هارا برطرف ساخت و یکشب افسانه ای و صوفیانه در آگرا و بنای زیبای آن تاج محل بودیم و حالی کردیم.شبهای مهتابی که خوشبختانه من بارها بوده ام و همه کس شانس مهتابی بودن آسمان را ندارد،مردم روی تراس بزرگ بنا جمع می شوند و هر کسی از هر ملیتی همراه با هر هنری که دارد هنر خودرا بمعرض نمایش و استفاده سایرین می گذارد.یکی ساز میزند، دیگری شعر دکلمه می کند ، سومی آواز سر می دهد و خلاصه همه برای زندگی کردن یکدیگر در آنشب هر چه دارند در طبق اخلاص می گذارند.در نزدیکی های صبح هم ملل مختلف شانه به شانه یکدیگر و آواز خوانان دسته جمعی از کوچه باغهای منتهی به تاج محل عازم هتلهای خود می شوند تا لختی بیاسایند و اگر شب دیگری بمانند خودرا برای یک شب نشینی دیگردر این بنا آماده سازند.تاج محل بنای عشق است و عشاق بیشترین مشتریان این بنا هستند.واقعا تاج محل در همه حال دیدنی است ولی تاج محل در شب مهتابی چیز دیگری است.انشااله در بخش دیگری از این خاطرات سعی میکنم توضیحات بیشتری در مورد جاذبه های توریستی دنیا مانند همین تاج محل برای دوستان جوانم بدهم تا اطلاعتتان تکمیل تر شود و اگر انشااله سفری داشتید از قبل راجع به آنها بدانید و مسلط باشید.


خلاصه سفر یک هفته ای تمام شد و همه راضی و خوشنود به میهن بازگشتیم و این اولین گروه تجربه ای شد تا در گروهای بعدی آنها را بکار گرفته و به مسافرین بیشتر خوش بگذرد.با پوزش کمی حاشیه در متن کار کردم تا وقتی مطالب بعدی را ذکر میکنم کاملا اشراف داشته باشید.در یکی از روز هائی که تازه از سفر اول برگشته بودیم و من کنار کارمندی نشسته بودم که مشغول ثبت نام بود فردی وارد شد با قدی نسبتا کوتاه و سری کم مو ولی صورتی بشاش و روئی گشاده.خود را دکتر الهی قمشه ای استاد دانشگاه معرفی کرد و کاغذی از دانشگاه بدستمان داد که خواسته بود اورا ثبت نام کنیم.احترام کردیم و از وی خواستیم که مدارک لازم را تحویل دهد که داد.فیش بانک را هم داد(همان 25000 تومان)ولی سر در گوش من گذاشت و خیلی آهسته گفت این بار پول بگیر ولی از دفعات بعد خودت منو دعوت می کنی و مجانی می بری!! اینرا گفت و با خنده ای شیرین دفتر مارا ترک نمود.نمیدانم چرا این صورت صمیمی در دلم جای گرفت و شخصا تمام مراحل کارش را پیگیری و در آخرین لحظات فقط بخاطر این حرفی که زده بود و مرا به وسوسه انداخته بود که ببینم چه هنری دارد،خودم را باز بعنوان یکی از همراهان در تور جای دادم!البته همه راضی بودند زیرا که از تجارب من در تور دوم هم استفاده می بردند.روز پرواز رسید و باز 140 نفر سوار هواپیما شدند مسیر همان مسیر قبلی و عینا همان برنامه.در هواپیما چند دقیقه ای با او صحبت کردم و رفاقتی اندک میانمان حاصل شد.پس از استقرار در هتل و صرف ناهار بتدریج اثرات حضور اورا نه تنها من که بقیه هم فهمیدند.گاهی یک بیت شعر بمناسبت و برای مزاح و گاه ذکر خاطره ای و بعضی اوقات تاریخچه ای از کشور هند حدود یکساعت بعد از ناهار همه را سرگرم کرد و علاقه و توجه همه به وی جلب گردید.


برای استراحت بعد از ظهر به اطاقهایمان رفتیم و عصر مهیای گشت شهری در بمبئی.در طول اتوبوس سواری ایشانرا دعوت کردم در صندلی جلو و کنار من بنشیند و آنچه میداند با بیان بسیار شیرین خود برای مسافران بگوید که با صمیمیت چنین کرد بنحوی که همه گرما و عرق ریختن را فراموش کردند!شب سر میز شام این قضیه تکرار شد و محبوبیت آقای دکتر دو چندان گردید!ایشان کم کم هنرهای دیگر خودرا نیز برخ کشیدند و هر یک مستمسکی شد برای مراجعات مکرر دوستان به وی بطوریکه باعث اعتراض خود من شد که بهر حال ایشانهم لازم است در سفر استراحتی داشته باشد ولی خودش مایل بود بیشتر با همسفران گفتگو کند.از جمله هنرهای ایشان یکی کف بینی است که همانجا توجه دادند که دو جلد کتاب قطور در این باب نوشته اند!بسیار علمی و نه خرافی. هنر دیگر ایشان خط بسیار زیبا در حد استادی خوش نویسی.نستعلیق و شکسته!خلاصه هر کس چیزی می خواست و جاذبه های هند درجه دوم شدند!! یکی دستخطی از استاد می خواست که بلافاصله به بهترین شکل اجابت می شد.دیگری می خواست کف خوانی کند و از گذشته و آینده اش بگوید.من دیدم اینطور نمی شود و مقداری آرامش مکانهای عمومی هتل دچار ناآرامی شده است لذا اطاقی از اطاقهای گروه را در ساعات استراحت تعیین کردم که افراد در ساعتی که معین شده بود بیایند و ایشانرا ویزیت کنند!باور کنید برای کف بینی صف های طولانی جلوی این اطاق تشکیل می شد و همه اذعان می کردند که وی بسیار صحیح البته سربسته از گذشته می گوید و طبعا گفتگوی در مورد آینده هم مورد قبول و اعتماد افراد واقع می شد. موردی را که شخصا شاهد بود دیدم که وقتی کف دست طرف را نگاه می کند درست همانند خواندن از روی یک متن بسرعت می گفت و بسیار مسلط توضیح می داد! گوئی فیلمی را راجع به آن فرد می بیند و می گوید. در فاصله میان دهلی به آگرا چه در اتوبوس و چه در استراحت بین راه هم با توضیحاتی که میداد بسیار مورد توجه مسافرین واقع می شد و با مغزی پر از اطلاعات عازم محل بازدید می شدند.

تازه آنجا فهمیدم که این آقای دکتر خود یک جاذبه است و بیخود نبود که می گفت دفعه دیگر مرا مجانی خواهید برد.شبی که در جای پور بودیم پس از بازگشت از گشت شهر یادم هست که ضمن تماس با تهران متوجه شدم رهبران حزب توده دستگیر و زندانی شده اند.دکتر در اطاقم را زد و ابراز تمایل کرد تا کمی در خیابانهای شهر با هم قدم بزنیم. موضوع را به او هم گفتم.سری تکان داد و گفت که می رود درون لابی منتظرم خواهد شد.دقایقی بعد به او ملحق شدم.من که بسیار از انسانهای فرهیخته و دانشمندی که سرراهم قرار می گیرند کسب فیض می کنم این فرصت را مغتنم شمرده و از ساعت1 نیمه شب تا 7 صبح که هوا روشن بود در خیابانها قدم زده و راجع به وقایع کشور و حزب توده و رهبران آن و تاریخچه فعالیتهای این حزب در مقاطع تاریخی گفتگو کردیم.باور کنید آنقدر کلام ایشان نافذ و شیواست که حتی لحظه ای احساس خواب بمن دست نداد و گذشت زمان را حس نکردم! این اتفاق در سالهائی افتاد که هنوز وی در رسانه های نوشتاری و تصویری حضور نداشت و در هیچ مکان رسمی سخنرانی نمیکرد و کسی وی را نمی شناخت و میلیونها سی دی و نوار و کتاب ایشان منتشر نشده بود.بهر شکل سفر های هند چندین باردیگر تکرار شد و یکبار هم با منت ایشانرا دعوت کردیم تا میهمان ما باشد که پذیرفت و آمد ولی متاسفانه بدلیل گرفتاریهای شغلی موفق نشد بازهم با تور ها همراه باشد و تورهای هند نیز نمیدانم بدلیل شدت یافتن جنگ بود یا گران شدن دلار در بازار (دلار دولتی 7 تومانی می گرفتیم)که قطع شد.برای دکتر الهی قمشه ای که حالا دیگر همه ملت بزرگ ایران اورا به فرهیختگی و سخنوری می شناسند آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت دارم.شما جوانان خوب ایران زمین را هم بخدای بزرگ می سپارم.

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  • ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  • آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  • با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • کاپیتان حیرانی هم رفت ..

    یادی از سرهنگ خلبان محمد حیرانی

    2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

    wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

    " محمد حيراني هم رفت " عنوان مطلب اين پست است که تقديم حضورتون مي کنم . او مردي بزرگ و مهربوني بود . معلم خلبان شجاع و با غيرتي که با حضور در جبهه هاي جنگ چه به عنوان يک خلبان و چه به عنوان فرماندهي مقتدر با تمام وجودش از خاک وطن دفاع کرد . نيازي به معرفي او نيست . اما ان چه مرا واداشت تا اين پست رو به او و کارنامه اش اختصاص دهم صرفآ به دليل خاطرات شيريني است که از او به ياد دارم . و وظيفه خود مي دونم براي ثبت در تاريخ بخشي از خاطرات اون ايام رو بازگو نمايم . من از همه دوستان و خوانندگان محترمي که تا حالا موفق به پاسخ کامنت هايشان نشدم عذر خواهي مي کنم . راستش رو بخواهيد از وقتي خبر درگذشت محمد حيراني رو شنيدم ، حال و روزم خوب نيست و به همين دليل نمي توانم حتي حرف هاي خودموني را هم تکميل کنم ..

    برچسب ها : محمد حيراني + نيروي هوايي + خاني آباد . جزيره خارک + فرماندهي عمليات + هواپيمايي جمهوري اسلامي + علي نجيب + تيمسار دادپي + عباس زيور سنگي + سرطان + سکته قلبي + عمل جراحي + کودتاي نوژه + حاج آقا افسري + حاج آقا جزايري +ميهمانان خارجي + اهواز + هواپيماي سي - ۱۳۰ + قفل شدن فرامين

    آدرس سایت

    مقدمه اي براي آغاز ..

    روزي که به قصد تفريح و سپري کردن اوقات فراغت تعطيلات نوروز ۱۳۸۶ وبلاگي رو راه اندازي کردم ، هرگز به مخيله ام نمي گنجيد که پس از سپري شدن مدت کوتاهي مخاطبان بسياري رو جذب خود کند به طوري که بعدش مجبور شوم به توصيه همان بازديدکنندگان به اصطلاح تبديل به احسن کرده و سايتي رو جايگزين اش نمايم .. ! اندر فوايد و برکات انبوه خوانندگان همين بس که بسياري از دوستان قديمي ام رو پيدا کردم .. ! که نمونه بارز آن جناب " محمود فرنودي " نازنين است که با خواندن گزارشي مبسوط در يکي از صفحات داخلي روزنامه " اعتماد ملي " که به معرفي و تعريف وبلاگ حقير پرداخته بود ، خيلي راحت يک ديگر رو پيدا کرديم . و از ان به بعد هر از گاهي يکي از دوستان و همکاران سال هاي دور برايم نامه نوشته و خوشحالم مي کنند . گاهي هم فرزندان دوستان و همکاران شهيدم با من مکاتبه مي فرمايند .. خلاصه بگم بخش عمده اي از اوقات ام به ارتباط و پاسخ گويي به اين عزيزان سپري مي شود . بعضي اوقات از ظلم زمانه که چه عرض کنم .. از همکاران و دوستان مرحوم پدر خود برايم مي نويسند که روزگاري دوست خانوادگي آن ها بوده اما حالا که در فلان شرکت هواپيمايي مسئوليت دارد ، هيچ گونه مساعدتي براي ان ها انجام نمي دهد .. ! اما راستش رو بخواهيد چند روز پيش اي ميلي از فرزند يکي از دوستان بسيار عزيزم به نام " فرزاد حيراني " دريافت کردم که نوشته بود .. " عمو جان پدرم بر اثر سرطان چشم از جهان فرو بست .. !!‌ " باور کنيد اصلآ فکرش رو نمي کردم " محمد "‌ عزيزم هم به اين زودي ها برود ! بد جوري شوکه شدم .. ! در اين چند روزه لحظه اي از ياد اين بزرگ مرد مهربان ، فرمانده شجاع و با انضباط ، استاد خلبان با تجربه ، مردي مومن و با تقوا و ... غافل نمي شوم . مدام چهره اش جلوي چشمانم است .. طي اين مدتي که بازنشسته شده ام ، خبر درگذشت خيلي از دوستان و همکاران ام رو شنيده ام اما مرگ بعضي از آن عزيزان را مثل : زنده ياد " علي نجيب " ، " مهدي دادپي " ، " محمد حيراني " ، " عباس زيورسنگي " را باورم نمي شود .. ! شايد به اين دليل باشد که خاطرات زيادي با هر يک از ان ها دارم .. مخصوصآ با حيراني عزيزم که هرگز چهره مهربانش رو در روزي که ما رو به جرم همکاري با کودتاچيان نوژه دستگير کرده بودند را فراموش نمي کنم .. !! شايد تقوا و درستکاري اين افسر نمونه باعث شد همه ما را تبرئه نمايند .. ! يادمه هنوز يک ماهي از عمر وبلاگم نگذشته بود که من خاطره چگونه از تهمت کودتا جان سالم به در بردم !؟ که با ممد داشتم را منتشر کردم ..

    در دادگاه انقلاب ..

    يادمه ماه مبارک رمضان بود .. زنده ياد محمد حيراني تنها فردي از گروه بود که با زباني روزه در دادگاه انقلاب اسلامي حضور داشت . بنده خدا روح اش از ماجراي کودتا خبر نداشت . همه ما مرگ رو به چشم خود مي ديديم .. ! شوخي نبود خيلي از پرسنل نيروي هوايي و خلبانان به اين اتهام دستگير و اعتراف کرده بودند .. ! يادمه خيلي بالا و پائين مي پريدم تا ثابت کنم هيچ يک از بچه هاي گروه در جريان کودتا نبودند .. حسابي شلوغ کرده بودم .. ! تا اين که در همان شرايط پنجه قوي مردانه اي دستم رو محکم گرفته و به سوي خويش کشاند .. وقتي با تعجب برگشتم ، چهره محجوب زنده ياد محمد رو ديدم که خيسي عرق بر چهره اش نشسته است .. او آروم به طوري که کسي متوجه نجوايش نشوند در گوشم گفت .. پسر فقط از خودت دفاع کن .. اين قدر نگو ما ... ما .. اگه خداي ناکرده ثابت شود که يکي از بچه هاي گروه پروازي مجرم هستند يا با آن ها همکاري داشتند ، مي دوني جرم تو سنگين تر مي شود ..!!؟ پسر بچه نشو .. ! فقط از خودت دفاع کن ! براي يک لحظه عمق گفتارش رو با تمام وجود درک کردم .. ! و از خدا خواستم واقعآ کسي گناهکار نباشد .. چون اون وقت کار من که از ابتداي دادگاه سنگ همه رو به سينه مي زدم ، تمام بود . تنها شانسي که اورديم در دادخواست ما قيد شده بود که ۱۲۰ نفر پاسدار رو در روز کودتا به تهران نياورده ايم .. ! و شانس ديگرمون حضور يکي از افسران خلبان قديمي سي - ۱۳۰ بود که از ستاد مشترک به دادگاه اومده بود تا اگه ما پاسخ هاي غلطي در باره شرايط باند و پرواز داديم ، بر عليه ما شهادت دهد .. ! شکر خدا عطوفت دادگاه انقلاب نصيب ما شده و همگي در کمال ناباوري آزاد شديم .. ! هيچ يک از ما اصلآ بارومون نمي شد که به اين راحتي ولمون کنند .. ! من همش به اين فکر بودم مثل فيلم هاي هاليوودي در وسط حياط بزرگ که شن فرش بود از پشت ما رو به رگبار ببندند ! و بعدش ادعا کنند در حال فرار از دادگاه به سوي ان ها شليک شد .. !!

    دو خاطره از محمد ...

    روزي که شکر خدا در دادگاه انقلاب تبرئه شديم و قصد خروج از محوطه را داشتيم .. يادمه چون مدتي از پيروزي انقلاب نگذشته بود ، هنوز هم بعضي از گروه ها و تشکل ها براي اظهار وجود و ايضآ سهيم شدن در قدرت و يا براي رسيدن به خواسته هاي قانوني خود در دستجات متعدد به تظاهرات مي پرداختند ! هر يک هم براي خود اسم و رسمي به هم زده بودند و معمولآ با ان نام شناخته مي شدند ! يکي از همين دستجات اگه اشتباه نکنم " سياه جامگان " يا " سياه پوشان " بودند . اون روز هم عده اي از همين خانم هاي سياه پوش که در اعتراض به اجباري شدن روسري جلوي دادگاه انقلاب تجمع کرده بودند .. وقتي ما رو در لباس پرواز مشاهده کردند که در حال خارج شدن از محوطه هستيم ، جملگي شروع کردن به سر دادن يکي از شعارهاي مرسوم ان روزگار که .. ارتش به اين بي غيرتي .. هرگز نديده ملتي .. !! خب راستش رو بخواهيد ما هم که از خوشحالي آزاد شدن حسابي به وجد امده بوديم ، بدمون نمي آمد که سر به سر اون ها بگذاريم .. ! هر يک از ما سعي مي کرديم در پاسخ به اون خانم هاي جوان سياه پوش يه جورايي حالي کنيم که بي غيرت نيسيتم .. يادمه من گفتم .. خانما اگه بدونيد به چه جرمي الان اين جا محاکمه شده ايم .. هيچ وقت ما رو بي غيرت خطاب نمي کرديد .. ! کمک خلبان مون که متآسفانه فاميلي اش رو فراموش کردم ، ماشين بي ام و اخرين مدل شرابي رنگش رو پشت سيم هاي طوري ( فنس ) پارک کرده بود . و زنده ياد محمد هم قرار بود با او به پايگاه برگردد .. در همين حال تعدادي از خانم ها روي ماشين همکارمون نشسته بودند .. و دم گرفته بودند .. ما ها همه توي حال خودمون بوديم .. يهو ديدم .. محمد که بد جوري از دست زن هاي بد حجاب که به ارتش توهين مي کردند ، ناراحت شده بود .. به سمت آن ها خيز برداشت و گفت .. گم شيد پدر سوخته ها .. و چون هيکل اش درست و ورزشکاري بود ، زن ها از روي ماشين فرار کردند ... !

    در دوراني که در عمليات پايگاه خودمون مامور بودم ، هر از گاهي براي انجام ملزومات پروازي ام با يکي از هواپيما ها به ماموريت مي رفتم .. گاهي هم اتفاق مي افتاد که فرمانده هواپيما محمد بود .. و طبعآ اون پرواز به من خيلي خوش مي گذشت . علاوه بر خط پرواز دو گردان ( يازده و دوازده ) هم وجود داشت . و من با بر و بچه هاي هر دو گردان پرواز مي رفتم . ولي راستش رو بخواهيد نمي دونستم فرمانده گردان ان ها چه نام دارد .. !؟ چون براي پرواز داخل گردان نمي شدم .. از عمليات مستقيم پاي يکي از پرواز ها مي رفتم .. و هر بار بچه هاي يکي از گردان ها پرواز داشتند .. من علي رغم دوستي که با محمد حيراني داشتم ، اصلآ نمي دونستم او فرمانده يکي از گردان هاي مهم ترابري است ! او هم به خاطر منش و شخصيت خانوادگي اش هرگز پست و مقام خود رو عنوان نکرده بود .. ! يادمه براي رفتن به نهار خوري که مسير عبورش از جلوي اين گردان ها بود ، گاهي هم به قصد سلام و عليک با او به گردانش سري مي زدم . اولين بار که وارد آن جا شدم با همون لهجه شيطنت اميزم محمد رو با نام کوچک صدا زدم .. ! ديدم بچه ها با تعجب نگاهم مي کنند ، اصلآ اعتنايي نکردم ! يک بار هم يکي از بچه ها گفت همين جا بمان تا صدايش کنم .. بعد از دقايقي ديدم جناب حيراني از دفتر فرماندهي بيرون آمد .. ! يک تنه محکم بهش زدم و پرسيدم .. ممد تو با کله گنده ها چيکار داري .. !!؟؟ طفلک سرخ شد ولي باز هم به رويش نياورد .. ! تا اين که بعد ها اتفاقي متوجه شدم .. و خيلي شرمنده شدم . اخه راستش رو بخواهيد من هميشه حرمت جايگاه و مقام دوستانم را در محل کار داشتم . خيلي از دوستان صميمي ام که با هم رفت و امد خانوادگي داشتيم ، حتي تيمسار و امير بودند .. اما هرگز يک لحظه هم در جمع همکاران با آن ها شوخي نمي کردم .. و مثل يک نظامي احترام مي گذاشتم .. محمد هم اين موضوع رو مي دونست .. ولي همان طور که گفتم .. بقدري بزرگوار بود که هرگز خودش به رويم نياورد ..

    آشنايي با محمد حيراني ...

    زنده ياد محمد حيراني دوم خرداد ماه ۱۳۲۸ در محله " خاني آباد " در يک خانواده مذهبي ديده به جهان گشود . پدرش کارمند دولت بود و پنج فرزند داشت که محمد دومين نفر ان جمع پنج نفري محسوب مي شد . او مثل خيلي از جوانان جنوب شهر اون ايام عاشق پرواز و شغل خلباني بود . به همين دليل بعد از پايان تحصيلات دوره متوسطه اش وارد انشکده خلباني شد . بعد از سه سال با درجه ستوان دومي فارغ التحصل شد و به پايگاه دوم شکاري واقع در شهر تبريز منتقل شد . در سال ۱۳۵۴ ازدواج مي کند و بعد از يک سال ( ۱۳۵۵ ) به تهران منتقل مي شود و در پادگان دوشان تپه با هواپيماي فرند شيپ ( اف - ۲۷ ) پرواز هاي خودش رو آغاز مي کند . بعد از مدتي به تشخيص فرماندهان ارشدش به يکي از گردان هاي سنگين ترابري انتقال مي يابد و پرواز هايش رو با هواپيماهاي سي - ۱۳۰ شروع مي کند . به دليل جديت و شخصيت استثنائي اش خيلي زود به مقام معلم خلباني و متعاقب آن فرماندهي هواپيما نايل مي شود . در همين سال ها بود که به دليل پشتکار و مسئوليت پذيري اش به عنوان فرماندهي گردان منصوب مي شود .. با شروع جنگ تحميلي با عراق ، پرواز هاي عملياتي زيادي رو انجام مي دهد .

    او به خاطر عشق به پرواز و خدمت به وطن علي رغم مسئوليت فرماندهي گردان ، ساعت پرواز هايش در مناطق جنگي از زيردستانش بيشتر بود . همين امر باعث تشويق هاي متعدد و درج در پرونده خدمتي اش مي شود . يادمه زنده ياد حيراني بار ها در زمان جنگ تا نزديکي مرگ پيش رفته بود .. ! ولي هر بار به لطف و فضل الهي و با تلاش و حفظ خونسردي سلامت به زمين نشسته بود . يک بار در اوج زماني که شهر اهواز اماج بمباران هاي دشمن بعثي بود ، محمد براي حمل مجروحان به اهواز مي رود . در همين هنگام يکي از موتور هايش آتش گرفته و از بد شانسي فرامين هواپيما هم قفل مي کند .. تعريف مي کرد .. هواپيما با سرعت بيش از حدي به سمت زمين نزديک و نزديک تر مي شد .. تمام تلاش ها براي کنترل هواپيما بي فايده بود .. در اين هنگام کمک خلبان هواپيما که مرگ اش رو حتمي مي ديد ، از ترس غش مي کند .. ! هواپيما به نزديکي زمين رسيده بود .. محمد براي آخرين بار در حالي که با تمام قوا يوک ( فرمان هواپيما ) رو به سمت خود مي کشد همزمان فرياد مي زند .. يا امير امير المومنين ... در اين لحظه هواپيما که در ۳۰ متري زمين رسيده بود ، فرامين اش پاسخ داده و دماغه هواپيما به سرعت رو به بالا مي آيد .. دقايقي بعد وقتي در شرايط اضطراري به زمين مي نشيند ، با کمال تعجب مشاهده مي کند کمک خلبانش که قبل از پرواز صورتش رو سه تيغه اصلاح کرده بود ، بر اثر وحشت و مشاهده چهره مرگ ريش در آورده است .. !!

    در اوج جنگ که ارتش صدام با کمک کشور هاي غربي به قصد فلج کردن صادرات نفتي کشور جزيره خارک رو دم به دقيقه بمباران مي کرد .. زنده ياد محمد حيراني به عنوان فرمانده عمليات به جزيره خارک منتقل مي شود . و با درايت و تجربه گرانسنگ خود از آسمان خارک محافظت مي کند .. يادمه هر وقت از شبانه روز به اين جزيره مي رفتم ، محمد در رمپ حضور داشت .. ! بهش مي گفتم .. مگه تو خواب و استراحت نداري .. ؟ با خنده و محجوبيت خاص خودش مي گفت .. توي سنگر هم دفتر منه و هم اتاق خوابم .. ! الحق و انصاف با فرماندهي جسورانه اش امنيت خاصي به منطقه بخشيد .. يادش به خير .. انگاري همين ديروز بود .. قبل از اين که قارقارک مون رو استارت بزنيم ، به محمد مي گفتم .. دستور بده عواملت وضعيت رو سفيد اعلام کنند .. و او با خونسردي مي گفت .. نگران نباشيد .. بريد سر باند ، من مي گم وضعيت قرمز رو سفيد اعلام کنند تا شما پرواز کنيد .. !! واي دوراني بود .. حس وطن پرستي و مقاومت در چهره همه دلاور مردان ارتشي موج مي زد .. محمد سمبل استقامت بود . در حالي که به شوخي ما رو به داخل هواپيما مون هل مي داد .. مي گفت .. چه اصراريه که از حالا سفيد اعلام کنم !!؟ اگه يک ميگ سر و کله اش پيدا بشه ، اون وقت بچه ها شليک نمي کنند .. ! و بعد فرياد مي زد .. بريد ترسو ها .. من دارمتون .. !! يادش بخير .. باور کنيد با ياد اوري تمام اون لحظات که مثل فيلم سينمايي جلوي چشمم است ، اشگ مجالم نمي دهد حق مطلب رو ادا کنم .. خود محمد بعد ها به دوستان خصوصي اش عنوان مي کرد که سخت ترين دوران فرماندهي اش همين حضور در خارک بوده است .. خدا بيامرز کلي وزن کم کرده بود .. به گونه اي که هر وقت اون اواخر به خارک مي رفتيم به شوخي در گوشش مي گفتيم .. ممد جان نکنه معتاد شدي .. !!؟ و او خيلي عصباني مي شد .. در تمام اون ايام همسر فداکارش مانند شيرزني شجاع در تهران از سه فرزندش محافظت مي کرد ...

    با اتمام جنگ هشتاد و چهار عمليات در مناطق جنگي غرب و شمال غرب در پرونده خدمتي اش درج شده بود .. محمد خيلي خصوصيات منحصر به فردي داشت .. خيلي محجوب و محفوظ به حيا بود . يه مومن واقعي و کامل بود .. هرگز براي تظاهر نماز نمي خواند . در تمام ايام جنگ و حتي قبل از آن افتخار پرواز هاي زيادي با او داشتم . در ماموريت هاي متعددي حتي خارج از کشور با او همسفر بودم . واقعآ ادم به وجودش افتخار مي کرد . خيلي دقيق و وظيفه شناس بود . بر عکس بعضي از همکاران که اهل شوخي و شيطنت بودند .. محمد هميشه با وقار بود . هميشه به همه حتي زير دستانش احترام مي گذاشت . هرگز اهل غيبت و بدگويي نبود . به همه محبت مي کرد .. به خاطر حضور فعال اش در مناطق جنگي به پيشنهاد مقامات ارشد نيروي هوايي او به همراه عده اي از همکارانش به هواپيمايي جمهوري اسلامي ايران منتقل مي شود .. و با لباس پرواز سبز رنگ نيروي هوايي گه افتخارات زيادي رو با آن کسب کرده بود خداحافظي مي کتد .. و در کسوت کاپيتان هاي ايران اير در مي آيد ..

    حضور در ايران اير

    دقيقآ سال ۱۳۷۰ بود که محل خدمت محمد حيراني تغير مي يابد ... هر کي او را در اين لباس مي ديد ، باورش نمي شد اين کاپيتان با اخلاق يکي از آس ترين استاد خلبان هاي نيروي هوايي است که افتخارات با ارزشي در زمان جنگ داشته است . او هرگز عادت نداشت از خودش تعريف کند .. سعي مي کرد وظايف محوله رو به درستي و دقت تمام انجام دهد . يازده سال تمام در سازمان هواپيمايي با انواع هواپيماهاي مسافربري پرواز کرد .. هواپيماهاي بوئينگ ۷۳۷ و ۷۲۷ مانند مومي در دستان وي قرار داشتند .. او از اين که به مردم کشورش خدمت مي کرد خوشحال بود . در ادامه با هواپيماهاي ايرباس و بوئينگ ۷۴۷ هم پرواز مي کند .. تا اين که در ايامي که به عنوان کاپيتان ۷۳۷ پرواز مي کرد ، حمله قلبي به وي دست مي دهد .. همين امر باعث مي شود محمد در سال ۱۳۸۱ خود رو بازنشسته نمايد .. به تشخيص پزشکان قرار مي شود او مورد عمل جراحي قلب باز قرار گيرد .. با صلابت و توکل به خدا زير تيغ جراحي مي رود .. تازه سلامتي اش رو به دست اورده بود .. که دست پليد روزگار بار ديگر سر ناسازگاري رو با اين مرد بزرگوار اغاز مي کند .. سال ۱۳۸۴ بود که اين بار سرطان به سراغ اش مي آيد . آن هم سرطان معده که خيلي مشکلات دارد .. ! او براي روحيه دادن به فرزندان و همسر فداکار خودش اصلآ روحيه اش رو نمي بازد .. تا اين که به تشخيص پزشکان معده اش رو در مي آورند .. ! محمد به خاطر نداشتن معده و محدوديت در صرف غذا لاغر و لاغر تر مي شود .. اما همچنان مهربان است . و لبخند شيرين اش رو به فرزندان و خانواده نثار مي کند ..

    کساني که محمد رو در اون دوران ديده بودند ، هرگز ياد ندارند لبخند از روي لبانش محو شده باشد . با صبوري و متانت خاص خودش سعي مي کند با محبت خاطره خوشي از خود به يادگار بگذارد .. او روز به روز ضعيف و ضعيف تر مي شود . بهتر از هرکسي از وضعيت خراب خود خبر داشت .. اما با توکل به خدا بدون اين که ذره اي خود رو ببازد زندگي مي کرد .. او مي دانست بزودي خالق خود رو زيارت مي کند . خوشحال بود که هرگز از راه راست و ايمان منحرف نشده است ... در اين مدت سرطان در تمام بدنش پخش شده بود . کلآ ده ماه بيشتر دوام نياورد . تا اين که در تاريخ سوم مرداد ماه ۱۳۸۵ دار فاني رو وداع مي گويد . و به جايگاه اصلي اش که همانا آسمان آبي بود پناه مي برد . روحش شاد . نکته قابل تآمل اين که .. به گفته فرزاد فرزند کوچک محمد ، اغلب خلباناني که با پدرش به ايران اير منتقل شده بودند هم بر اثر ابتلا به سرطان مردند . به اعتقاد اکثر پزشکان استرس و حضور در مناطق شيميايي عامل اصلي ابتلا به سرطان بوده است .. خدا بيامرزه سرهنگ ناوبر تهراني هم بر اثر سکته قلبي درگذشت . پسر برومند او " آريا " که چيزي به تشکيل خانواده اش باقي نمانده است .. از خوانندگان ثابت اين سايت است . روزي که خبر مرگ دوست بزرگوارم سرهنگ تهراني را داد ، واقعآ شوکه شدم ..

    نقبي به خاطرات اوايل انقلاب ..

    همان گونه که در ابتداي عرايض ام بيان کردم .. دقيقآ يک ماه بعد از راه اندازي وبلاگ ام به خاطره اي که با محمد داشتم پرداختم .. و لينک اش را هم در بالا قرار دادم . با اجازتون قصد دارم يکي دو پاراگراف آن ماجرا رو در اين جا درج کنم .. و سپس به اتفاقات بعد از درج اين خاطره بپردازم .. :

    ( روايتي از يك ماجراي واقعي )

    يك توضيح : من به اين سخن سخت اعتقاد دارم ، " بي گناه پاي دار مي رود ، ولي بلاي دار ، نه "

    تاريخ دقيق اين اتفاق يادم نيست . ولي سعي مي كنم ماجرا به آن شكلي كه رخ داد ، بيان كنم . يك روز صبح ، مثل همه ي روزهاي خدمتم ، صبح عازم محل كارم شدم . آن روز قرار بود براي حمل دارو و آذوقه به شهر سنندج بريم . در دستور پروازي قيد شده بود در مراجعت ، اگر زخمي و يا مجروحي هم بود به تهران بياوريم .... به اين ترتيب ، سوار هواپيما شديم و به سوي مقصد پرواز كرديم .

    از گروه پرواز ، فقط سروان محمد حيراني ( فرمانده هواپيما ) و ستوان ناصر رحيمي ( ناوبر ) را به خاطر مي آورم . اوضاع آن ايام سنندج خيلي بحراني بود . و بياد دارم ضد انقلاب محلي ، توطئه هاي فراواني در منطقه انجام مي دادند . از عمر انقلاب هم مدت زيادي نگذشته بود . و برادران سپاه و ارتش براي آرام كردن اوضاع در منطقه حضور داشتند .

    بعد از نشستن در باند فرودگاه سنندج ، بچه ها براي استراحت به كافي شاپ فرودگاه رفته بودند . ولي نمي دانم چرا من در رمپ بودم . بعد از تخليه بار هواپيما ، تعدادي مجروح كه حال وخيمي داشتند ، به هواپيما منتقل گرديدند . خوب به خاطر دارم شرايط روحي يكي از مجروحان خيلي وخيم بود . او كه يك دست و يك پايش توسط افراد " حزب كومله " قطع گرديده بود ، به همسرش هم جلوي چشمانش تجاوز شده بود ! و به همين دليل مرتب خودش رو به در و ديوار مي كوبيد . كه من پيشنهاد كردم طفلك را با تسمه ببندند .

    در همين اوضاع و شرايط بود كه ، فكر كنم سردار شهيد محمد باكري يا يكي از فرمانده هان او بود كه از من پرسيد : آيا امكان دارد تعدادي از بر و بچه هاي سپاه را كه مرخصي دارند ، به تهران ببريد ؟ جوابم مثبت بود . و لحظاتي بعد ديدم كه علاوه بر بچه هاي سپاه ، پرسنل ارتش هم دارند سوار هواپيما مي شوند .....

    در رمپ پرواز همين جوري براي خودم قدم مي زدم كه ديدم چند برادر سپاه مرا به سوي خويش فرا مي خوانند . با خوشرويي پذيرفتم و به ميان آن ها رفتم . يكي از آن ها كه چهره اي خشن داشت و قيافه اش داد مي زد " طلب باباشو از همه مي خواد " ، خطاب به من با لحن داش مشدي و تمسخر آميزي گفت : برادر .... چرا فقط يك فروند هواپيما براي بردن ما به تهرون فرستادند؟؟ نمي شد دو سه تا بفرستند ؟ پس اين نيرو هوايي چه كار داره مي كنه ...؟!!

    من كه حوصله جر و بحث با او را نداشتم ، با همون لحن خودش پاسخ دادم : اين يكي اش هم اضافي است ... هواپيما ها ماموريت واجب تري از حمل مسافر دارند . كه ديدم نامرد نه گذاشت نه برداشت و با همان لحن گفت .... چطور شد زمان شاه گور به گور شده تون ، شما چار تا چارتا هواپيما براي " خانم بردن " داشتيد .... حالا كه نوبت ما شد ، ميگي طياره نداريم ...؟

    در يك لحظه حسابي قاطي كردم ..... اصلآ انتظار چنين توهين ركيكي را نداشتم .. مردك با اين حرفش ما را "قواد " خطاب كرده بود .. من كه معمولآ آدم آرامي هستم ، به خاطر اين توهين ناموسي ، بد جوري به هم ريختم ... خون جلوي چشمانم را گرفته بود ... سريع پريدم تو هواپيما ، و تبر آن را كه براي مواقع اضطراري تعبيه شده بود برداشتم و زدم بيرون ....

    خدا شاهد است واقعآ قصد داشتم خونش را بريزم ... شروع كردم توي رمپ پرواز دنبالش دويدن ... من بدو ... او بدو .... مردك بسان غزال وحشي همچنان مي دويد .... يه عده هم از بر و بچه هاي سپاه ، سعي مي كردند مرا نگه دارند ... ولي من با نيروي كاذب فوق العاده اي كه به دست آورده بودم ، آن ها را چون پر كاهي به طرفي پرت نموده و ..... همچنان دنبالش تبر به دست مي دويدم ... هيچ كس جلو دارم نبود ... تا اين كه زد داخل چادر پرستاران مستقر در فرودگاه ... و از سمت ديگر آن مجددآ فرار كرد ....

    تا اومدم وارد چادر بهداري بشم ، چند نفر از خواهران پرستار ، كه شاهد اين تعقيب و گريز بودند ، با باز كردن دست هايشان ، سعي نمودن جلوي مرا بگيرند .. با ديدن خواهران .... همچنين به خاطر ضعفي كه در مقابل خانم ها دارم !!‌ ( شوخي مي كنم ) به خاطر احترامي كه قائل هستم .... آرام گرفتم .. و همچو " ناپلئون بنا پارت " كه شمشيرش را به " دزيره " تقديم كرد ، من هم تبر را به خواهران پرستار دادم ....

    در همين اثنا ديدم فرمانده سپاه مستقر در فرودگاه ، به سويم آمد و قبل از اين كه من حرفي بزنم ، با وقار خاصي كه محبت از كلامش مي باريد ، گفت : برادر ، من تحقيق كردم ، حق با شماست .. براي اين كه به شما ثابت كنم سپاه قانونمند است ، كافي است شما نشانم بدي ، تا همين حالا ، خلع سلاحش كرده و لباسش رو گرفته ، و كت بسته با همين هواپيما براي محاكمه به تهران بفرستمش ...

    لحن فرمانده سپاه ، آرامم كرد . دقايقي بعد .. تمام آن ها را جمع كرد و از من خواست شناسايي كنم . قبول كرده و به جستجو در ميان چهره ها پرداختم .... خداي من چه مي بينم ..؟ اين ها همه شبيه هم هستند ... !! ظاهرآ گروهاني از بچه هاي شمال بودند ... واقعآ تشخيص خيلي سخت بود ! همه با ريش .. چهره هايي شبيه هم ... بد جوري گير كرده بودم . واقعآ ( ببخشيد ) عين خري كه تو گل گير كنه .. مستاصل و در مانده شده بودم ... بالاخره با شك و ترديد ، يكي را نشان فرمانده دادم و گفتم ايشون بود !! .. بقيه را (اينجا بخوانيد ) ....

    چندين ماه بعد ...

    دقيقآ يادم نيست چند ماه از ماجراي تهمت کودتاي نوژه گذشته بود که در يکي از ماموريت هايي که در زمان جنگ به اهواز داشتم .. و در ان ماموريت تعدادي از ميهمانان خارجي حضرت امام ( ره ) رو براي مشاهده وضعيت جبهه هاي جنگ آورده بوديم ، اتفاق جالبي رخ داد . وقتي وارد فرودگاه اهواز شديم . عده اي از مسئولان و مقامات کشوري از جمله امام جمعه خوزستان حاج آقا ( جزايري ) به همراه تني چند از روحانيون به استقبال مون امده بودند . خب من قبلآ آقاي جزايري رو مي شناختم .. يک بار هم با خانواده اش به مشهد برديم و آيت الله طبسي به پيشواز امده بود .. يادمه پسر خردسال آقاي جزايري که علي نام داشت وارد کابين شده بود .. با ديدن انواع آمپرها در کابين خلبان ، خطاب به من گفت .. عمو چقدر چراغ داريد .. !! بگذريم .. من به دليل همين شناخت براي سلام و عليک به نزد آقاي جزايري رفتم .. در حال سلام و عليک بوديم که يکي از روحانيان جواني که همراه امام جمعه بود جلو امده و با من حسابي احوال پرسي کرد .. و در ادامه افزود .. من رو مي شناسي !!؟؟ گفتم چرا بايد شما رو بشتسم !؟ گفت .. عجيبه من رو يادت نمي آيد .. من همان روحاني هستم که در جريان کودتا از سنندج به تهران نياوردي و .... سريع يادم اومد .. گفتم حاجي خدا پدرت رو بيامرزه اون چه شکايني بود که از ما کردي .. !!؟ خلاصه خيلي تحويلم گرفت .. و خودش رو " افصلي " يا " افسري " معرفي کرده و افزود من داماد امام جمعه تبريز هستم . اگه کاري داشتي روي من حساب کن .. ( البته تا يادم نرفته بگم من جريان اين ماموريت رو قبلآ در پستي کامل توضيح داده ام .. همان پستي که ميهمانان را به خاطر بمب باران عراقي ها در منطقه جا گذاشته بودم .. منتها تيترش رو يادم نيامد )

    دست روزگار ...

    از قديم گفته اند کوه به کوه نمي رسه .. ادم به ادم مي رسه .. ! اين گذشت تا اين که خواهر يکي از دوستانم رو در تبريز کميته گرفت و با پرونده سازي قصد داشتند سنکسارش کنند .. وقتي برادر همون خانم که دکتر دندانپزشک پايگاه مون بود سراغم اومد .. بي اختيار ياد داماد امام جمعه تبريز افتادم .. و شبانه به سمت تبريز راه افتادم .. ماجرا رو در پستي با عنوان : چگونه زني را از حکم سنکسار نجات دادم !؟ توضيح داده و عرض کردم همان حاج آقا که روزگاري به اشتباه ما رو به دادگاه کشانيده بود ، چگونه با اعمال نفوذ خودش ختم به خير شد و زن بيچاره از اعدام رهايي يافت .. البته اين رو هم اضافه کنم .. واقعآ برايش پاپوش درست کرده بودند .. بگذريم . سال ها از اين قضيه گذشت .. محمد حيراني مرد .. من هم سکته کرده و بازنشسته شدم .. پارسال ماه ميارک رمضان بود که بنده در منزل دخترم در کرج بودم . که گوشي موبايلم زنگ خورد . شخصي از آن سوي تلفن خودش رو فرزند همان روحاني جوان حاج آقا افسري معرفي کرد .. با تعجب پرسيدم تلفن من را از کجا به دست آوردي ؟‌گفت راستش رو بخواهي پدر من دادستان ارتش در سنندج بود که ان ماجرا براي شما رخ داد .. و از دوستان سردار جعفري فرمانده محترم سپاه بود . من تلفن شما رو از ان ها گرفتم .. و غرض از مزاحمت .. پدرم من فوت کرده است .. نگذاشتم حرفش رو تمام کنه .. گفتم .. واي او که خيلي جوان بود .. گفت بله .. ولي در يک تصادف کشته مي شود . و در ادامه افزود : من مشغول نوشتن کتابي در باره مرحوم پدرم هستم . شما دو بار در سايت خود از خاطرات خودتون با پدرم نوشته ايد .. اجازه مي خواهم يک روز بعد از ماه مبارک نهار در خدمت باشيم .. تا همديگر رو ملاقات کنيم .. گفتم باشه با کمال ميل .. سپس يادم اومد که او در تبريز بود .. گفتم شما کي تشريف مي آوريد تهران ؟ گفت : من معاون يکي از وزارتخانه ها هستم .. و در تهران هستم .. راستش رو بخواهيد ديگه سراغم نيامد .. شايد هم از سايت برداشته و کتاب اش رو کامل کرده است .. ولي خودمونيم . سرنوشت چه بازي هايي داره .. اما واقعا دلم براي آقاي افسري سوخت .. هر چه باشه نجات جان انسان بي گناهي رو مديون او هستم ..

    کلام آخر ...

    با خود فکر مي کردم زندگي چقدر بالا و پائين داره .. هر يک از ما چه فراز و نشيب هايي رو پشت سر گذاشتيم .. هم محمد مرد و هم حاج آقا افسري .. من هم حالم خيلي بد است .. و به هر حال خواهم مرد .. اما خوشا به سعادت ان کساني که مثل محمد عزيز پر بار نزد خدا بر گشتند.. همين جوري با خود فکر مي کردم حتمآ علي آقا فرزند حاج آقا جزايري امام جمعه محترم اهواز الان حتمآ براي خودش هزار ماشاالله مردي شده است .. همين جوري که فرزند برومند جناب افسري بزرگ شده است .. اما ايا او هم مرا به خاطر مي اورد ؟ همان گونه که فرزند مرحوم افسري پيدايم کرد . نمي دونيد چقدر خوشحال شدم .. که سايت چه کساني رو به هم مي رساند .. ! به هر حال ان ها عاقبت بخر شده اند دعا کنيد فرزندان من و محمد هم روزي عاقبت به خير شوند ..

    dfhbsh.jpg

    در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

    بهروز مدرسی

    این پست ساعت ۹:۴۰ دقيقه بامداد به تاريخ اول شهريور ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

    پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

    ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

    آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا

    pplnwui1jq5rw7l7897x.jpg

    پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

    چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  • ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  • آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  • با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا