Sunday, January 13, 2013

چهار سال ناباورانه بي خسرو گذشت ..

چهار سال ناباورانه بي خسرو گذشت ..
https://public.blu.livefilestore.com/y1pv1sRBDqENmlZJILCnWFM5uuCZxUWt4OdrSxcPJSw3EcSPqLc0wU9tZp7mvMtWIC8oGp_RejcdOYbpaQdKwYJYQ/kh-copy.jpg?psid=1
برچسب ها : خسرو شکيبايي + مجله سروش + نگارش خاطرات شکيبايي + مزاحمت هاي يک همکار
 چهار سال ناباورانه بدون خسرو گذشت ...
 انگار همين ديروز بود .. هنوز يک ماهي از راه اندازي وبلاگ ام نگذشته بود يعني دقيقآ " سي و يکم فروردين ۱۳۸۶ " براي اداي احترام به دوست عزيزم خسرو ، يکي از خاطراتي که برايم در منزلش نقل کرده بود را منتشر کردم . { چرا رنگ پوست خسرو شکيبايي سياه است !؟ } اصلآ در مخيله ام نمي گنجيد که يک سال و اندي بعد اين هنرمند محبوب از ميان ما خواهد رفت .. ! راستش رو بخواهيد انتشار اين خاطره واکنش هاي متفاوتي رو برانگيخت .. ! و من مجبور شدم يک ماه بعد " ارديبهشت ۸۶ " خاطره ديگري از گفته هاي خصوصي خسرو با عنوان { معجزه اي شگفت انگيز در خانواده خسرو شكيبايي } را دوباره در وبلاگم درج کنم . اين رو  اضافه کنم .. در اغلب نشرياتي که دعوت به همکاري مي شدم ، حتمآ اشاراتي هم به خاطراتي که با خسرو داشتم ، مي کردم .  امروز قصد دارم به مناسبت چهارمين سال درگذشت اين هنرمند بزرگ مردمي ، يکي ديگر از خاطرات ام رو بازنشر نمايم . روحش شاد  
https://public.blu.livefilestore.com/y1pMEosX9Ep2pvHGdJY0LmdjjdVaiC5fRV87vrla0nQnp0JF0EMjiHSrlpV9GQJX7KZLOShtHsW-uLATXI9VeIsLw/khosro-8.jpg?psid=1
ورود به دنياي روزنامه نگاري ...
در باره حضورم در نيروي هوايي چه پيش از انقلاب و چه در حكومت اسلامي و جنگ هشت ساله به كرات در لا به لاي خاطراتم به آن ها اشاراتي كرده ام . و ديگر نيازي به شرح آن پروسه طولاني نيست . همچنين در مورد پيوستن ام به صدا و سيما و مجله سروش  همه چيز را شرح داده ام . لذا ضمن اشاره اي كوتاه به  جايگاه و مسئوليتي كه در هفته نامه تخصصي سازمان صدا و سيما داشتم ، به نحوه آشنايي ام با هنرمند محبوب و مردمي كشور يعني خسرو خان شكيبايي مي پردازم . اوايلي كه به عنوان كارمند ساده يا بهتره بگم دون پايه در گروه امور بين الملل و سرويس فرهنگي انتشارات سروش جذب شده بودم . خيلي دلم مي خواست وارد دنياي روزنامه نگاري و خبرنگاري شوم . در كنار دفتر ما بچه هاي سروش نوجوان كار مي كردند .  مرحوم قيصر امين پور و بيوك ملكي آن جا را اداره مي كردند . كمي ان طرف تر سرويس راديو تلويزيون بود كه اون موقع دبيرش آقاي جهانگير چراتي بود . اگه بدونيد با چه حسرتي آمد و شد هنرمندان رو به اون دفتر نگاه مي كردم ! شايد باور نكنيد تنها آرزويم كار كردن در ان سرويس بود . گر چه هيچ سابقه نويسندگي و خبرنگاري نداشتم .
تا اين كه يك معجزه اي من را در راه  رسيدن به آرزوهايم كمك كرد .  اون موقع هر هفته يك كتاب جديد در مجله  معرفي و نقد مي شد . مسئوليت آن هم به عهده آقاي دكتري از اساتيد دانشگاه بود . جنگ صرب ها با مسلمانان بوسني هرزه گوين به اوج خود رسيده بود . و تلويزيون ما هم طبق معمول حسابي سرگرم پرداختن به آن موضوع بود . در همين موقع كتاب رماني با موضوع بوسني منتشر شده بود كه  براي معرفي و نقد به سروش ارسال شده بود . از طرفي آقاي دكتري كه بايد كتاب را معرفي و نقد مي كرد ، بدون هماهنگي به مسافرت رفته بود ! و چون از بالا سفارش شده بود كه حتمآ در نخستين شماره مجله درج شود ، بلبشوي فراواني در سروش به راه افتاده بود ... همه در تلاش بودند كه تلفن يا آدرسي از آقاي دكتر به دست آورند .. ولي نتيجه همه تلاش ها منفي بود . نمي دونم روي چه حسي ناگهان به سرم زد تا به مدير عامل موسسه جناب مهندس فيروزان بگم كه بديد من آن را انجام دهم ! خودم هم از پيشنهادي كه دادم واقعآ پشيمان شدم . تنها سه روز وقت خواندن كتاب و نقد آن رو داشتم . البته خاطر نشان كنم كه من از كودكي اهل مطالعه كتاب و جرايد بودم . ...  
به هر حال با هزار مكافات و ترس و لرز كتاب رو خوانده و به نقد ان پرداختم . تنها وحشت ام در مورد نحوه نگارش و رعايت افعال و زمان ها بود . به همين دليل يكي از همكاران جوان ام رو كه تازه به سروش امده بود ، به خونه دعوت كرده و نوشته هايم رو با او چك كردم . شنبه اول وقت دلهره داشتم به محض اين كه آقاي مهندس فيروزان نقد من رو بخونه ، آن رو پاره كرده و تحقيرم نمايد ! بگذريم وقتي مدير عامل سروش نوشته ام رو پسنديد ، و بعد از چند بار كه حين خواندن مي پرسيد .. خودت نوشتي !؟ دستور چاپ آن را صادر كرد . و همون موقع  از من خواست مسئوليت آقاي دكتر رو به عهده گيرم ! به ايشون گفتم ... قربان حاضر به نون بري نيستم .. ولي آقاي مهندس توضيح داد كه آقاي دكتر از قبل گفته بود شخص ديگري رو به جاي او منصوب نمايند . و اين شد كه عملآ اولين گام در راه پيشرفت رو برداشتم .. و طولي نكشيد با رفتن آقاي چراتي ، مسئوليت دبير سرويسي بخش راديو تلويزيون رو به من سپردند . اولين كاري كه كردم ، هر چه دانشجوي بي كار و علاقه مند رو ديدم ، به استخدام مجله در آوردم . و ديگه عملآ سه چهارم مجله رو به اتفاق آن ها هر هفته منتشر مي كرديم ...
يك رسم غلط در سازمان ...
يك رسم غير معقول در صدا و سيما جا افتاده يا بهتره بگم شايعه شده بود كه .. هر شخص اعم از هنرمند يا گارگرداني  در سروش با او گفتگو و مصاحبه شود ، معني و مفهوم اش اين است كه مورد تآئيد سازمان صدا و سيماست ! و به همين دليل كار و بارش رونق مي گرفت ! در صورتي كه من مي دانستم چنين چيزي واقعيت نداره . و همه كساني كه مصاحبه مي شدند به انتخاب خودم بود ! ولي به دليل  همين نگرش غلط ، متآسفانه بعضي هنرمند نما ها سعي مي كردند به طريقي راه به صفحات مجله يابند ! بعضي ها هم گستاخي رو به حدي رسانده بودند كه علنآ پيشنهاد رشوه مي دادند ! همين مسايل سبب شد كه برادران حراست سازمان صدا و سيما هم به صرافت افتاده و در اواخري كه سروش بودم آقايون برام ليست سياه مي فرستادند ! يعني اسامي فلك زده هايي كه ما مجاز به پرداختن به آن ها و كار هاشون رو نداشتيم ! توي ليست از عكاس شانزده ساله گرفته تا پيرمرد هفتاد ساله هم وجود داشت ! و اين تصميم كار ما رو خيلي دشوار كرده بود . به عبارتي نمي شد وقتي خبرنگاري رو به پشت صحنه تصوير برداري مي فرستادم تا گزارشي از عوامل مربوطه تهيه كنه ، بعضي ها رو حذف يا بهتره بگم سانسور مي كردم ! اين بود كه بعد از هشت سال عطايش رو به لقايش بخشيده و از سروش استعفاء دادم . البته مسئوليت ام در تلويزيون هم زياد بود ...
ارتباط صميمي با هنرمندان ....
از اون جايي كه سروش تنها نشريه تخصصي سازمان صدا و سيما در اون ايام بود ، خيلي از گارگردان هاي بزرگ ترجيح مي دادند اخبار و گزارش هاي كار شون رو  اول از همه به سروش بدهند . ضمن اين كه اگر خاطرتون باشه در مقطعي پاي هنرمندان بزرگ سينما هم به تلويزيون كشيده شد . كه خسرو خان شكيبايي يكي از ان هنرمندان بود كه سريال اش ، فكر مي كنم " خانه سبز " نام داشت ، با استقبال كم نظير مخاطبان مواجه شد . و ما هم وظيفه داشتيم خيلي كامل به آن مجموعه به پردازيم . من خودم به دليل مسئوليتي كه داشتم خيلي كم پشت صحنه ها مي رفتم . و هميشه خانم هاي خبرنگار رو مي فرستادم . اما آثار گارگردان هاي بزرگ رو خودم هم مي رفتم . اگه حمل بر تعريف نمي گذاريد بايد عرض كنم به دليل رعايت صداقت و تحريف نكردن مصاحبه ها كه واقعآ هنرمندان از آن ناراضي بودند ، و برخورد خيلي صميمانه ام سبب شده بود كه دوستي خالص و عميقي با چهره هاي بزرگ هنري پيدا كنم . از جمله استاد داريوش ارجمند ، محمدرضا شريفي نيا ، خسرو شكيبايي ، حميد لبخنده ، حسن فتحي ، اكبر عبدي ، استاد محمد اصفهاني ، خانم رياحي و غيره ...
 در گيري يكي از هنرپيشه ها با سروش ... !
 صحبت از تحريف و سانسور شد . ياد خاطره اي افتادم كه به اصل موضوع مربوط نمي شه .. ولي براي اگاهي از وضعيت سانسور و اعتراض هنرمندان ياد خاطره اي افتادم كه با اجازتون نقل مي كنم . ..  همان طور كه گفتم حساسيت مصاحبه ها و گفت و گو ها در سروش به گونه اي بود كه هنرمندان بزرگ روي حرف هايي كه مي زدند ، حساس بوده و به هيچ عنوان دلشون نمي خواست حتي يك " واو " بالا پائين بره . خب اين مسئله رو من مي دانستم . و هميشه هم رعايت مي كردم . چون دست خودم بود . اما با تغير مديريت ها ( آقايون مهندس فيروزان و دكتر شعر دوست ) و امدن حاج آقا اشتري اغلب دبيران سرويس حتي سردبير  عوض شده بود . و من هم در حال ترك ان جا بودم كه .. يك مصاحبه با آقاي نجفي ( كارآگاه علوي معروف ) انجام داديم . او قبل از مصاحبه از من قول گرفت كه هيچ تغيري در صحبت هايش ندهيم . و من هم قبول كردم . خبرنگاري به نام خانم محمودي رو فرستادم و گفت و گو رو گرفت . جناب سردبير جديد بخش اعظم حرف هاي او رو جرح و تعديل كرد ! به طوري كه اصل مصاحبه مخدوش شده بود . من هر كار كردم كه از چاپ ان جلوگيري كنم ، تيغ ام نبريد ! موضوع رو به آقاي نجفي اطلاع داديم . او گفت آن ها جرآت اين كار رو با من ندارند !!
 خلاصه از من و بچه هاي گروه رفع مسئوليت شد . چشمتون روز بد نبينه .. شنبه وقتي مجله منتشر شد . بعد از ظهرش بود كه حراست جلوي در زنگ زده و گفت اقاي نجفي ميهمان شماست آيا اجازه آفيش مي دهيد ؟ وقتي پاسخ مثبت ام رو شنيد ، ايشون رو به طبقه چهارم ساختمان فرستاد . اولين بار بود كه آقاي نجفي رو اين چنين آشفته و عصباني مي ديدم ! بد جوري مي لرزيد ... از ترسم سلام و عليكي كرده و بعد از ماچ و روبوسي ، با لكنت زبان گفتم ... آقاي نجفي تقصير ما نيست .. من همان جوري كه خواسته بودي اديت كرده و فرستادم .. ولي سر دبير جديد آن ها رو تغير داده است . گفت مي دونم بهروز چان .. ولي من امده ام پدر همه ان ها رو در بياورم !! اتفاقآ دفتر سردبير روبروي اتاق من بود .. كه ناگهان ديدم آقاي نجفي با صداي بلند عربده كشيده و شروع به ناسزا گويي كرد ... پدر سوخته ها .. بي سواد ها .. كدوم احمق حرف هاي من رو تحريف كرده !؟ مگه من چي گفته بودم ..؟ آخه به چه حقي اين كار ها رو مي كنند ؟ وقتي ديدم با من كاري نداره ، قوت قلب گرفته و سعي كردم آرامش كنم .. و او مرتب فرياد مي زد .. بگو كار كيه تا من حسابي حالشو جا بيارم !! اگه راست مي گه بياد من رو تحريف كنه ...!! سردبير هم از ترسش حتي از اتاق هم بيرون نيامد ... خلاصه اين هنرمند بزرگ تا تونست دق دلي اش رو خالي كرد . و از هيچ كس حتي صدايي در نيامد !!
 دعوت از خسرو شكيبايي ...
 همه ساله انتشارات سروش در ايام ماه مبارك نمايشگاه هايي رو براي علاقه مندان ترتيب مي داد . در نمايشگاه علاوه بر فروش كتاب و سي دي و محصولات نفيس فرهنگي ، بعد از افطار مراسمي با حضور هنرمندان محبوبي كه سريال ان ها در حال پخش از تلويزيون بود را دعوت مي كرد . اون شب هم  خسرو شكيبايي به همراه تني چند از هنرمندان ميهمان مجموعه بود . علي معلم هم به عنوان مجري مراسم رو اداره مي كرد . دانشجويان زيادي امده بودند .. بعد از شام من به خسرو پيشنهاد دادم كه قصد دارم خاطراتش رو از زبان خودش يادداشت كنم . و توضيح دادم كه دوست ندارم به رسم كليشه هاي رايج سوال و جوابي در كار باشه .. بلكه مي خوام يه كار متفاوتي رو انجام بدم  . به اين صورت كه ضبط رو روشن كرده و با عنوان " شكيبايي به روايت شكيبايي " همين جوري خودت از دوران كودكي ، نوجواني ، ايام بازيگري صحبت كن . و او محترمانه پذيرفت .
  اون موقع اوج فعاليت هاي ژورناليستي ام بود . به قول معروف بد جوري روي خط فعالبت افتاده بودم . خيلي از نشريات و مجله ها من رو براي همكاري دعوت مي كردند . دعوت ان ها نه به اين دليل كه كارم خوب بوده ، يا قلم شيوايي داشته باشم ! بلكه بيشتر به دليل ارتباطاتي بود كه با هنرمندان شاخص كشور داشتم . ضمن اين كه اغلب هنرپيشه هاي معروف و سرشناس ترجيح مي دادند به جاي نشريات زرد و بي محتوا با سروش گفت و گو كنند . از طرفي من هيچ محدوديتي براي حضور در پشت صحنه هاي فيلم و سريال نداشتم . در صورتي كه نشريات غير از سروش بايد ابتدا با روابط عمومي سازمان هماهنگ مي كردند . كه اين كار به دليل بوركراسي اداري كلي طول مي كشيد . و جنبه تازه گي آن از بين مي رفت . به همين دليل هر روزنامه و مجله اي كه دعوتم مي كرد ، از روي عشق و علاقه اي كه داشتم بدون تعمق پذيرفته و با آن ها همكاري مي كردم !
بزرگ ترين اشتباه ژورناليستي ام ... !
همين طور كه مي دانيد ، خبرنگار جماعت انسان هاي تودار و با سياستي هستند . يعني هميشه از روي عقل و خرد خود كاري رو انجام مي دهند . و كم تر دستخوش احساسات مي شوند . اما من احمق ( بلانسبت شما ها ) چون تحصيلات آكادميك اين رشته رو نداشته  و اصول اوليه اون رو آموزش نديده  و همين جوري تجربي بر اثر اتفاقي سر از مطبوعات در آورده بودم . خيلي ساده با مسايل برخورد مي كردم . كه البته خيلي ها از اين روراستي و صداقت خوش شون مي امد . ولي خب گاهي هم رو دست مي خوردم . از جمله  زماني كه با خسرو شكيبايي قرار درج خاطرات اش رو گذاشته بودم ، مدتي بود كه به يك ماهنامه فرهنگي - اجتماعي دعوت شده بودم . از شانس من مدير آن از اون روزنامه نگاران حرفه و همه فن حريف بود . كه به او " آرسن لوپن " مطبوعات لقب داده بودند . اتفاقآ ماهنامه او خيلي پر محتوا و جالب بود . ولي همين آقا يك هفته نامه زرد رو هم منتشر مي كرد ! نمي دونم چطور شد كه از دهانم  در امد كه قراره با خسرو شكيبايي مصاحبه نمايم ..! ديگه ولم نكرد ... آن قدر فشار آورد كه من پذيرفتم گفت و گو رو در ماهنامه او منتشر كنم !
  اخلاق حرفه اي ايجاب مي كرد كه من موضوع رو به خسرو بگويم .. و تغير يافتن مجله رو به اطلاع او برسونم . اگر چه آقاي آرسن لوپن مخالف بيان حقيقت به آقاي شكيبايي بود ، ولي با اصرار زياد من پذيرفت كه واقعيت رو به خسرو بگويم . به همين منظور به منزل هنرمند محبوب كشور زنگ زده و گفتم مطلبي پيش آمده كه بايد بهت بگم ... آقاي شكيبايي اصرار كرد كه به منزل ايشون رفته و با هم ديداري داشته باشيم . قرارمون براي ساعت ۶ بعد از ظهر بود . اون موقع خسرو در خيابان رشيد در تهران پاس زندگي مي كرد . اما آرسن لوپن گير داده بود كه او هم با من به منزل آقاي شكيبايي بيايد ! هر چه خواهش و دليل آوردم قبول نكرد كه نكرد ! دست اخر عصباني شده و گفتم من اصلآ نمي روم . ولي مگر او ول كن بود ؟! در نهايت پذيرفت كه همراه من تا نزديك خونه آقاي شكيبايي امده و در آن جا منتظر من باشد . راستش من دليل اين تصميم عجيب او را اون موقع متوجه نشدم . با خود فكر كردم مي خوهد مطمئن شود كه من اون جا مي روم !!
بالاخره چند نمونه از اون ماهنامه رو برداشته و به اتفاق مدير مجله راهي تهران پارس شديم . در بين راه من دچار شك و ترديد شده و به طور خيلي جدي بهش گفتم اگه به هر دليلي بعد از رفتن من به بهانه اي زنگ خونه رو بزني ، به جون دخترم ديگه با تو كاري نخواهم داشت ! او گفت خاطرت جمع باشه .. بهش گفتم بعد از رفتن من به خونه خسرو ، ديگه معطل من نمونه . چون ممكنه حرف هاي ما به درازا بكشه .. گفت تو به من كارت نباشه .. برو حرف هايت رو بزن . فقط يادت باشه موافقت اش رو براي مجله من بگيري .. گفتم خاطر جمع باش .. ده دقيقه زود رسيده بوديم .. او اصرار داشت كه داخل برم ! بهش گفتم دور از ادب است .. من رآس ساعت شش بعد از ظهر زنگ خونه شون رو به صدا در خواهم آورد . خلاصه .. سر ساعت وارد منزل آقاي شكيبايي شده و با استقبال گرم او مواجه شدم . ولي مدام وحشت داشتم نكنه به بهانه اي زنگ خونه رو بزنه ..! مجله ها رو به خسرو نشون داده و بهش گفتم اگه اجازه بدي در اين ماهنامه چاپ كنم ؟ او بعد از تورق صفحات مجله ، در باره سردبير آن سوال كرد . و ادامه داد من با هر نشريه اي صحبت نمي كنم .. اعتبار سروش چيز ديگري است . ولي عاقبت گفت به خاطر گل روي تو مي پذيرم .. و سپس از من خواست شام رو با آن ها بخورم ...
لطف عالي خسرو شكيبايي به من ....
 اگر چه شام خوشمزه آن ها واقعآ زهرم شد ! و مدام دلهره داشتم نكنه آقاي مدير زنگ خونه رو زده و سراغ من رو بگيره ... ؟ همچنين از اين كه يكي پشت در خونه منتظرم ساعت ها مونده  اعصابم بد جوري به هم ريخته بود . بعد از شام از هر دري سخن به ميان آمد ... ناگفته نماند اون موقع انتشارات سروش يك كاست دكلمه داده بود بيرون كه خيلي مورد استقبال مردم قرار گرفته بود . خسرو وقتي با من بيشتر از قبل آشنا شد و فهميد كه دست سر نوشت مرا به سوي حرفه حساس خبرنگاري كشانده است ، و قبلآ اين كاره نبوده و به اصطلاح اعتباري داشتم . در بين حرف هايش گفت ... چون از صداقت تو خوشم امده است ، مي خواهم يك حال درست و حسابي بهت بدم . من فكر كردم مي خواهد مرا در فيلمي ، سريالي بازي بده .. به همين دليل از او تشكر كرده و بهش گفتم من اصلآ اهل جلوي دوربين قرار گرفتن نيستم . همين دنياي خبرنگاري رو خيلي دوست دارم !
 خسرو متعجبانه به من نگريسته و گفت ... كدوم فيلم ۱؟ سريال چيه ؟ من مي خوام يك دكلمه با صداي خودم روي كاست اجرا كرده و تمام حق و حقوق اش رو بتو بدهم ... به عبارتي خواست من تهيه كننده باشم . او گفت ..  هر نوع اشعاري كه دوست داري برو انتخاب كن .. مولانا ، سپهري ، حافظ يا شاملو .. و توسط انتشارات خودتون آن رو توليد كن . من ديناري بابت دستمزد و غيره نمي گيرم  . و تمام حق و حقوق ان را به تو واگذار مي كنم . سپس مثالي زده و گفت ... دكلمه اي كه سروش به بازار داد ، ميليون ها تومن استفاده ازش برد . چرا تو اين پول رو نبري ؟ از لطفي كه قرار بود نسبت به من انجام بده خيلي خوشحال شده و  ازش تشكر كردم . و سپس قرار مدار ها رو براي دور روز بعد گذاشتيم .. من از خسرو سوال كردم اشكالي نداره سردبير ماهنامه رو هم براي گفت و گو همراهم بياورم .. او با متانت و مهرباني خاصي گفت .. اين جا خونه تو است .. هر كي رو دوست داري بيار ... بعد از اتمام حرف هاي ما ، همسر خسرو هم به جمع صحبت هاي ما پيوسته و سروع كرد از مشكلاتي كه مردم براي آن ها به وجود مي آورند !! او گفت اغلب دختر خانم ها مي آيند جلو در خونه و ساعت ها منتظر مي مانند تا خسرو رو ببينند ! حتي از من مي پرسند آيا تو همسرش هستي ؟!!
https://public.blu.livefilestore.com/y1p1g6REJOj5AlVVl0clkE3raP3c_e_MNbrg1yhjqksCvPJ7AOtHz7mn4Tssss5C93PptcznBJgBNv40AbS1aTh2g/khosro-6.jpg?psid=1
درد سري كه براي خسرو ايجاد شد !!
تقريبآ ساعت ده شب بود كه از خونه آقاي شكيبايي بيرون آمدم . اصلآ فكر نمي كردم همكارم هنوز منتظر باشه . اما وقتي از پشت درخت ها بيرون امد ، راستش دلم خيلي براش سوخت .. و براي زحمتي كه متحمل شده  بود ،  دوست داشتم يه حالي بهش بدم .. با ديدن من اضطراب از چهره اش موج مي زد .. اولين سوالي كه كرد اين بود ... آيا جناب شكيبايي پذيرفت كه تو ماهنامه من چاپ بشه ؟ وقتي پاسخ مثبت ام رو شنيد ، خيلي خوشحال شد . و گفت .. تصميم داشتم اگه پاسخ تو منفي بود ، خودم مي رفتم در خونه ش و او رو متقاعد مي كردم ... ! تازه دوزاري ام افتاد كه چرا ساعت ها بيرون منتظرم ايستاده ... ولي با اين وجود باز هم از روي احساس تصميم گرفته و دومين اشتباه بزرگ زندگي هنري ام رو مرتكب شدم .. ! بله من احمق موضوع دكلمه رو به او گفتم .. ! هنوز كلام من تموم نشده بود كه با خوشحالي به هوا پريده و گفت ... پسر از اين بهتر نمي شه .. ! و آن گاه پرسيد .. تو مطمئن هستي كه اشتباه نشنيدي ؟۱ نكنه پروژه خودشه و از تو كه در سروش هستي كمك خواسته ؟ گفتم نه آقا جون اين چه حرفيه كه مي زني ؟ خودش به من پيشنهاد اين كار رو داد .. گفت ولي من فكر تازه اي دارم ! گفتم چه فكري ؟ گفت چرا كاست ؟ ما مي تونيم ويدئويي بگيريم . اين  جوري هم خيلي فروش مي ره .. هم سود بيشتري گيرمون مي آيد ..
 من زياد به حرف هاي او توجهي نكردم . چون از بدو آشنايي مون او حرف هاي بزرگ زياد مي زد ! به عبارتي روياهاي بزرگي رو در سر مي پرورانيد ! بعد از رسيدن به در منزل قبل از جدا شدن ، قرار ملاقات خونه اقاي شكيبايي رو گذاشتيم . قرار شد عكاس رو هم خودش بياره . او گفت من عكاسي كه در روزهاي اول انقلاب اون عكس تاريخي پرسنل نيروي هوايي رو در حضور امام ( ره ) گرفت رو با خودم مي آورم . شب چون خيلي خسته بودم زود خوابيدم . روز بعد رو هم مرخصي گرفته بودم .. براي همين تصميم داشتم حسابي استراحت كرده و بعدش به كار هاي شخصي ام برسم . روز بعد غرق در خواب بودم كه ديدم همسرم داره من رو بيدار مي كنه .. تعجب كردم كه چرا اين گونه مرا از خواب داره بيدار  مي كنه .. گفتم چي شده ..؟  مگه نمي دوني كه امروز آف هستم ؟ گفت آقاي شكيبايي پشت خط منتظرته .. گمان كنم خيلي هم عصباني باشه ! هنوز در خواب و بيداري بودم كه خودم رو به تلفن رسوندم ... به محضي كه الو گفتم ... ديدم آقاي شكيبايي بد جوري عصبانيه .. و در اون حالت مي پرسه اين ها كي هستند كه به در خونه من فرستادي ؟‌!!
 روزي كه آبروم حسابي رفت ... !
 من كه حسابي از طرز صحبت خسرو شوكه شده بودم . به سختي مي تونستم آب دهانم رو فرو داده و با لكنت زبان پرسيدم ... كيا رو در خونه شما فرستادم ..؟ و او نگذاشت حرف من تمام بشه .. گفت آقاي محترم من اصلآ اشتباه كردم كه گفتم دكلمه مي كنم ... مرد حسابي اين آدم ها كيه كه سر صبحي به خونه من فرستادي ؟ بد كاري كردم ازت پذيرايي نمودم ؟ من كه واقعا نمي دونستم چي به چي است .. گفتم خسرو جون والله به پير به پيغمبر من نمي دونم تو در باره چي حرف مي زني ؟ من تا قبل از تماس شما خواب بودم .. گفت اول صبحي يك عده آدم با پرژكتور و دوربين و چارپايه با قيافه هاي نتراشيده و نخراشيده اومدن در خونه ما رو زدند كه از طرف آقاي مدرسي اومديم .. من نگران شدم گفتم شايد قلبت مشكل پيدا كرده ... وقتي در رو باز كردم مي بينم يه عده اومدن و مي گن از طرف آقاي مدرس اومديم كليپپ دكلمه پر كنيم ؟!! يه آقايي هم با اون ها بود كه ول كن ماجرا نبود ... مي بينه من خواب آلود حالم گرفته شده است .. هي خسرو جان خسرو جان مي كنه و به من با كمال پررويي مي گه برو پيراهن ات رو عوض كن و يه آب به صورتت بزن !! من نمي دونستم تو اين قدر عجله داري ... ! مرد حسابي خوب شد به تو پيشنهاد فيلم سينمايي ندادم كه بسازي !!
تازه فهميدم چه اتفاقي افتاده ... ولي تعجب كردم چه جوري شبانه اين آدم ها رو پيدا كرده و صبح اول وقت فرستاده خونه مردم !! به همين دليل هر چه قسم و سوگند بلد بودم  كله سحر به شكيبايي گفتم .. ولي باور نمي كرد .. مي گفت اگه تو از خونه من يك راست رفتي خوابيدي ، آين ادم ها از كجا موضوع دكلمه رو مي دونستند ؟ آدرس خونه رو چي مي گي ؟ من كم تر از يك هفته است كه به اين محل اسباب كشي كردم .. حتي اقوامم هم هنوز نمي دونند كجا زندگي مي كنيم ! ديدم طفلك راست مي گه .. ولي چه جوري مي تونستم در اون حالت نيمه شوكه ماجرا رو توضيح دهم ؟! اين بود كه معذرت خواهي كرده و گفتم حتمآ اشتباهي رخ داده است .. خسرو گفت فعلآ قرارمون كنسل تا ببينم اصلآ اين ها كي هستند .. خونه من رو از كجا پيدا كرده اند ؟ از ناراحتي داشتم سكته مي كردم . آخه چطور يك نفري كه ادعاش مي شه  از روزنامه نگاران قديمي است اين چنين با ابروي چند نفر بازي كنه ؟ خلاصه تا مدت ها مثل ادم هاي منگ بودم ..
 بلايي كه  سر اكبر عبدي آمده بود ...!
 هنوز يك هفته اي از اين موضوع نگذشته بود .. و من از ناراحتي موضوع فوق ديگه به دفتر ماهنامه نرفتم .. يه روز كه براي انجام كاري خونه آقاي پور احمد رفته بودم .. اكبر عبدي هم آمده بود .. بعد از سلام و عليك وقتي ناراحتي ام رو ديد .. پرسيد كاپيتان چته ؟ خيلي گرفته به نظر مي رسي .. مجبور شدم ماجرا رو به آقاي عبدي تعربف كنم .. همين كه حرف هاي من تمام شد .. اكبر گفت اون مارمولك رو مي گي ؟ تو مگه با اون هم كار مي كني ؟ گفتم تازه با وي آشنا شدم . اكبر گفت من به جز تو تا حالا با هيچ خبرنگاري مصاحبه نكردم .. ولي همين مارمولك بلايي سرم آورد كه مجبورم كرد باهاش گف و گو نمايم !! سپس شروع كرد با اون لهجه شيرين اش تعريف كردن كه .... اين بابا خيلي به من گير داده بود تا با او مصاحبه كنم . و هر چه من بهش مي گفتم من اهل مصاحبه با مطبوعات نيستم ولم نمي كرد .. هر روز مزاحمم مي شد . ولي من پر رو تر از او بودم .. به هيچ عنوان زير بار نمي رفتم . تا اين كه .. يه روز صبح كه به قصد خريد دارو براي مادر همسرم مي رفتم ، ديدم يك آقايي زير لاستيك ماشين ام دراز كشيده است ! اول فكر كردم از اين كارتن خواب هاست .. اومدم بلندش كنم ديدم اين مارمولك است . و مي گفت اگه با من مصاحبه نكني از زير چرخ هاي ماشين ات بيرون نمي ايم .. و خلاصه كاري كرد كه از رو رفتم و مجبور به گفت و گو با او شدم !!
آشتي با آقاي شكيبايي ....
ديگه مدت ها از اين موضوع گذشته بود . من خيلي از وضعيت پيش آمده ناراحت و غمگين بودم . و در اين فاصله هم به دفتر ماهنامه فوق نرفتم .. حتي تلفن هاي مدير ماهنامه رو هم جواب نمي دادم . اين واقعه بد جوري روي كار هاي روزمره ام تآثير منفي گذاشته بود . در اين فاصله نمي دونم چه اتفاقي افتاد كه خسرو فهميد من در اين ماجرا هيچ نقشي نداشته و تمام اتفاقات از سوي مدير نشريه اي كه با او همكاري مي كردم رخ داده است . شايد هم خود آقاي مدير مربوطه با جناب شكيبايي تماس گرفته بود . به هرحال هيچ گاه سعي نكردم موضوع رو پي گيري كنم ... تا اين كه يك شب خود آقاي شكيبايي زنگ زد و از من خواست به قولي كه بهش داده ام عمل نمايم ! حتي خسرو با بزرگواري تمام به من گفت مدير ماهنامه اي كه قراره مصاحبه چاپ بشه رو به همراه خودم بياورم !! وقتي فهميدم جناب شكيبايي پي به بي گناهي ام برده ، خيلي خوشحال شدم .. بقدري ارتباط خسرو روي من تآثير مثبت داشت كه واقعآ تمام رويداد هاي گذشته رو فراموش كردم . قرار براي گفت و گو  در منزل خود آقاي شكيبايي گذاشته شد . و من به اتفاق مدير ماهنامه و عكاس راهي شديم ..  
 ميهمان نا خوانده .....
 وقتي وارد خونه خسرو شديم خيلي صميمانه با ما برخورد كرد .. او براي دقايقي من را در آغوش كشيده و ماچ ام مي كرد . خيلي احساس سبكي مي كردم .. واقعآ آدميزاد چقدر حساس است ! تمام آن غصه ها و ناراحتي ها از بين رفت . وقتي در اتاق نشستيم ، پسر بزرگ خسرو هم كنارمون آمد و به دقت به حرف هاي پدرش گوش مي داد . ما از خسرو خواسته بوديم از دوران كودكي اش آغاز كرده و به دوران بازيگري و زندگي فعلي اش برسد . هنوز نيم ساعتي از شروع حرف هاي شيرين خسرو نگذشته بود كه با صدا در آمدن زنگ منزل ، مصاحبه نيمه كاره موند .. خواهر همسر جناب شكيبايي به اتفاق شوهر و فرزندان اش به ميهماني امده بودند ! بخشكي شانس .. ولي همسر جناب شكيبايي آن قدر فهميده و با محبت بود كه حضور ميهمانان وقفه اي در گفت و گو به وچود نياورد . وي آن ها رو به آشپزخانه بزرگ خونه شون دعوت كرده و در ان جا از آن ها پذيرايي كرد .. ولي من احساس مي كردم خسرو راحت نيست . و نگران ميهمانان اش است . براي همين از او خواهش كردم مدتي نزد باجناق اش رفته و سپس ادامه كار دهيم .. و او نيز چنين كرد ..
 شبي كه با خسرو شكيبايي گريه كردم ...
 خسرو واقعآ سنگ تمام گذاشت .. ماجراي زندگي اش رو از قبل از متولد شدن و ازدواج پدرش آغاز كرد . به قدري جذاب و گويا تعريف مي كرد كه ما غرق در سكوت بوديم ... انگار خاطرات او رو در پرده سينما مشاهده مي كرديم .. او در باره زندگي پدرش كه يك نظامي مومن و با تقوا بوده تعريف كرد . وقتي ماجرا به چگونگي مرگ پدر رسيد ، خسرو چشمان اش پر اشگ شد . به قدري شيوا لحظات آخر زندگي پدرش رو تعريف كرد ، كه من نتوانستم جلوي اشگ هاي خودم رو بگيرم .. ديگه صحنه گفت و گو از حالت مصاحبه خارج شده و همانند يك صحنه درام اشگ و آه بود كه جلوه مي كرد . شكيبايي در باره زندگي و مرگ پدرش گفت .. ( اينجا ) و سپس به دوران كودكي خود رسيد . نكته جالب اين كه در باره رنگ پوست خود و اين كه چرا بر عكس ساير اعضاي خانواده اش سياه است گفت ...  ( اينجا ) . تا به خود آمديم هوا روشن شده بود . و ما با دستي پر او را ترك كرديم ..
مشكلي كه دوباره رخ داد ..!  
موقع ترك منزل خسرو اهسته در گوشم گفت ... قرار دكلمه سر جاي خودش است ! برو ترتيپ مقدمات كار رو بده .. اما انگار دكلمه اين هنرمند محبوب طلسم شده بود . همان گونه كه اشاره كردم ، مدير ماهنامه ، يك هفته نامه زرد داشت كه در قطع روزنامه منتشر مي شد . از آن دست مطبوعاتي بود كه هيچ ارزش فرهنگي نداشت . و تنها با تيتر هاي اغوا كننده خبرهاي جنجالي از زندگي ورزشكاران و هنرپيشه ها رو منتشر مي كرد . من كه منتظر دعوت دوستم براي اديت گفت و گو و تنظيم آن براي ماهنامه اش بودم ، متآسفانه هيچ خبري از كارهاي انجام شده نداشتم . ولي يك روز كه از سروش به خونه مي آمدم ، ناگهان در دكه روزنامه فروشي چشمم به هفته نامه كذايي دوستم افتاد كه با كمل تعجب بخشي از گفتگو رو در ان درج كرده بود !! و در ادامه اشاره كرده بود كه هر هفته منتظر ادامه زندگي نامه خسرو شكيبايي باشيد !! واقعآ آب به سرم يخ بست . خداي من چگونه به روي آقاي شكيبايي نگاه كنم ؟ چرا بعضي ها براي فروش بيشتر همه چيز رو قرباني مي كنند ؟ يعني خبرنگاري يعني زير پا گذاشتن ارزش ها و دوستي ها ؟!!
عمل غير اخلاقي و نا پسند ديگر ....
 من بقدري از اتفاقي كه دوباره روي داده بود ، ناراحت شده بودم كه نهايت نداشت . راستي يادم رفت بگم كه اون شب خسرو تعداي از عكس هايش رو براي چاپ در اختيار همكارم قرار داده بود . ولي تعدادي ديگر رو قرار بود بزودي در اختيار ماهنامه قرار دهد . چون به خاطر اسباب كشي منزل هنوز در كارتن ها قرار داشت . من مطمئن بودم كه به دليل نداشتن تصاوير او قادر به چاپ دنباله خاطرات نخواهد بود . ولي او عملي رو انجام داد كه من فقط اشاره اي به ان مي كنم . و براي حفظ ارزش هاي خانواده آقاي شكيبايي از آن مي گذرم . اين خبرنگار به اصطلاح زرنگ ! با دعوت دختر بزرگ آقاي شكيبايي و دعوت به همكاري در تيم تحريريه ، از سادگي او سوء استفاده كرده و خصوصي ترين مسايل خانوادگي پدرش رو در اختيار صاحب كارش قرار داده بود . وي با اين كار خسرو رو تحت فشار گذاشته تا علاوه بر اين كه از دست كارهاي او شكايت نكند ، بلكه با كمال پررويي بقيه تصاوير رو هم دريافت مي كند !!
با شنيدن اين اخبار ناشايست خيلي از خود و حرفه اي كه دارم متنفر شدم . و از آن تاريخ به بعد در هر مراسمي كه خسرو حضور داشت از خجالت شركت نكردم . البته مي دانم كه آقاي شكيبايي مي داند كه من نقشي در اين قضيه نداشتم . و با اصرار خود آن همكار به اصطلاح حرفه اي من رو دعوت كرده بود . ولي باور كنيد از آن تاريخ تا حالا نه آن مدير مربوطه رو ديدم و نه با آقاي شكيبايي روبرو شدم .  به خاطر زرنگ بازي يك خبرنگار ، هم جناب شكيبايي رنجيد و هم من از دوستي با هنرمندي مردمي محروم شدم . ولي هميشه بازي خسرو رو تحسين كرده و به حرمت نان و نمكي كه با هم خورديم . هميشه از شخصيت او و همسرش تعريف مي كنم ..
واکنش زنده ياد خسرو به ماجرا
مدتي بعد از اين که مطلب دلخوري خسرو رو نوشتم ، به من زنگ زد و با آن صدای گرم و مهربان خود گفت .. بهروز جان چرا نوشتی من از تو دلخورم ؟ من که تو رو خیلی دوست دارم و خوب می شناسمت  .. و فکر می کردم مسئله همون سال حل شده است .. او در باره دوستان سابق و کارم نوشت .. و در ادامه افزود .. یادم بینداز در باره مهندس مهربانی که به من خیلی لطف داشته با تو صحبت کنم و حتمآ در وبالاگ ات بنویس .. او به من خیلی لطف کرده ... قول دادم چشم ..
قبل از رحلت ..
تا اين که به خاطر یکی از خواننده های جوانم که دختر خانمی نوجوان به نام الهام بود با خسرو تماس گرفتم ... احساس کردم حالش خوب نیست .. و گاهی سرفه های خفیف مي کنه .. وقتی ازش پرسیدم خسرو جان سرما خوردی ؟ بعد از مکث کوتاهي گفت .. چیز مهمی نیست ! اما وقتي در باره علاقه خواننده جوان سايت ام ( الهام ) با او حرف زدم ، احساس کردم آن سوی خط خسرو گریه می کند ... پرسیدم چیزی شده خسرو !؟ گفت نه .. یه مقدار کسالت دارم .. رفتم سر صحنه بهت خبر می دهم بیا و اون دختر خانم رو هم بیار .. و من همین دیروز پیغام خسرو رو برای الهام در وبلاگ ام نوشنم .. و به او قول دادم بعد از اسباب کشی و رفع مشکلات حتمآ پشت صحنه می برمت .. اما امروز ظهر یکی از یاران نزدیک خسرو به من زنگ زد و خیلی آروم گفت ..بهروز خسرو هم رفت ...!
.

  
در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی

نشر اوليه :  يازدهم ارديبهشت ماه ۱۳۸۷
اصلاح و بازنويسي ساعت ۷:۴۵ دقيقه بامداد ۲۹ تيرماه ۱۳۹۱

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران
  
   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

علي اقبالي دوگاهه

https://public.blu.livefilestore.com/y1pELh0LwRmT7rpdq6rv4lNCBSHargpZHxeBHp8FgRA4MU45xyPrDxLoM27u8DsroZGVPa3d7oK7Qb6hCqLYH1gjg/image001-copy-5.jpg?psid=1 
  برچسب ها : سرلشگر خلبان شهيد علي اقبالي دوگاهه + قهرمان گمنام ايران + جنگ ايران و عراق + جنگنده اف - ۵ + تخريب نيروگاه هاي عراق + صدام + شهادت
بهانه اي براي آغاز ...
در ميان اي ميل هاي دريافتي نامه اي از يکي از خوانندگان بنام " شهرام جاهدي " به دستم رسيد که در مورد زندگي سرلشگر خلبان " شهيد علي اقبالي دوگاهه " و نحوه شهادت مظلومانه اش بود . من هم به روال هميشه بدون هيچ گونه ويرايش ، دقيقآ عين نامه دريافتي رو منتشر مي کنم . تا جوانان وطن و آيندگان با قهرمانان گمنام ايران زمين آشنا شوند . روحش شاد و يادش گرامي .
تقدير و تشکر
https://public.blu.livefilestore.com/y1piudGa37T0nMSFLGB0ggJzs7jmI3ZWPuczgRFPgCbGrEK-kVIcHS7AG28pbgaTtJir4KWC0ESvGhL2kcPWrVTpA/Parviz-Zahed.jpg?psid=1
اغلب خوانندگان قديمي و دوستان نازنين ماجراي جوانمردي آقاي " پرويز زاهد " مدير موسسه " شار " رو مي دونند وقتي ايشون آمار قابل توجه مخاطبان وبلاگ " دلنوشته هاي يک کهنه سرباز " رو ديد ، اعلام کرد ..  سايت ام رو رايگان طراحي مي کند . و همان جا قول داد تا زنده است هيچ هزينه اي بابت پشتيباني و مخارج سايت دريافت نخواهد کرد . و " امير عظمتي " عزيز جوان خوش ذوق با هماهنگي پرويز خان زحمت طراحي و پشتيباني تارنمايم رو به عهده گرفت . طي اين سال ها به دليل حجم مطالب و فزوني مراجعه کنندگان که گاهي تا بيش از چهارده هزار نفر در روز به ثبت رسيده است ، تغير سرور ها  و رفع مشکلات همه و همه به عهده اين بزرگواران بوده است . و ديناري از من دريافت نفرموده اند . مدتي بود من در انتشار مطالب مشکل داشتم .. راستش رو بخواهيد روم نمي شد مزاحم اوقات اين عزيزان شوم .. ! به قول قديمي ها در ديزي باز است ، حياي گربه کجا رفته است !!؟؟ تا اين که ناچارآ اشکال پيش آمده رو به آقاي عظمتي اطلاع دادم . وي گفت بايد داده هاي سايت به سرور ديگري منتقل شود .. و در نهايت گفت .. به پرويز خان مي گويم . در کم تر از يک شبانه روز مشکل سايت برطرف شد . باور کنيد من واژه اي براي تشکر و قدرداني پيدا نکردم . جز اين که بگويم " عزيزان ممنون و سپاسگزارم " از ياران همدل و صميمي ام هم خواهش مي کنم اگه وقت گير اوردند ، حتمآ يک سري به سايت " شار " بزنند . تا سنت هاي نيکو و رسم جوانمردي تداوم پيدا کنه .. ممنونم .
https://public.blu.livefilestore.com/y1p8phBrSpdp93ofV2W8gXmJh8xChQl869EhgS3GMj44u-4GTXyuH_in9KDyKGdIeijRN9xMvATNs_Tbu93iGXmqQ/Starting-Baner-copy.jpg?psid=1    
قهرمان واقعی وطن پرست گمنام ایرانی
ما ایرانی ها همه تام کروز رو می شناسیم ولی قهرمانان ایران رو نمی شناسیم این داستان فیلم  نیست واقعی مي باشد . می خوام با قهرمان واقعی وطن پرست گمنام ایرانی آشنا بشید و این که چطور برای ایران جون داد.
با جوان ترين استاد خلبان نيروي هوايي ارتش ايران سرلشكر خلبان، « علي اقبالي دوگاهه »و داستان عجیب شهادتش بیشتر آشنا شوید . وی در 25 سالگي استاد خلبان جنگنده F-5 و در 27 سالگي با درجه سرگردي جزو افسران ارشد نيروي هوايي ارتش ایران شد. سرلشگر خلبان« عباس بابایی » و سرلشگر خلبان « مصطفی اردستانی » از شاگردان تحت آموزش ایشان بودند .
آموزش درآمریکا :
وی تكميل دوره خلباني را به مدت 220 ساعت در سال 1347 در پايگاه هوايي ویلیامز شهر فنيكس ایالت آریزونای امریکا را به پایان رساند و كسب رتبه نخست در بين بيش از 400 دانشجوي خلباني از كشورهاي مختلف به عنوان خلبان نمونه اين پايگاه را از آن خود نمود . همچنین در سال 1353 جهت گذراندن دوره كارشناسي تفسير عكس هاي هوايي و مديريت اطلاعات و عمليات هوايي مجددا به امريكا اعزام گرديد .
شهادت :
این هم وطن دلیر اکثر تلمبه خانه ها و نیروگاه های برق عراق از کار انداخته بود و طرح های عملیاتی وی باعث گردیده بود صادرات 350 میلیون تنی نفت عراق به صفر برسد از این رو صدام جنایتکار به خون این شهید تشنه بود . از این رو به دستور صدام پس از دستگیری بدنش به دو نیمه تبدیل شد و نیمی از پیکر مطهرش در نینوا و نیمی در موصل عراق مدفون شد .
شرح کامل شهادت ایشان را در زیر بخوانید و اشتراک کنید تا مردم ایران بدانند ما چه عزیزان گمنامی را در نیروی هوایی ارتش داشته ایم که حتی نام آنها را هم نشنیده ایم .
وي پس از بمباران پادگان «العقره» در حالی که زنده به اسارت مزدوران عراقی درآمده بود، به دلیل ضربات مهلکی که نیروی هوایی ارتش ايران در نخستین ماه جنگ بر پیکر ماشین جنگی عراق وارد نموده بود به دستور صدام و برای ایجاد رعب و وحشت در بین سایر خلبانان كشورمان، برخلاف تمامي موازین انسانی و موافقت نامه های بین المللی رفتار با اسرا، به فجيع‌ترين و بيرحمانه ترين وضع به شهادت رسید به طوری که نیمی از پیکر مطهرش در نینوا و نیمی در موصل عراق مدفون شد. این جنایت به حدی وحشیانه بود که رژیم بعثی در تلاشي بيشرمانه براي سرپوش گذاشتن بر اين جنايت هولناك، تا سالها از اعلام سرنوشت آن شهید مظلوم خودداری می کرد و طی 22 سال هیچگونه اطلاعی از سرنوشت وي موجود نبود؛ تا اين كه در خرداد سال 1370، بر اساس گزارش هاي موجود عملياتي و اطلاعاتي، و نامه ارسالي كميته بين‌المللي صليب سرخ جهاني مبني بر شهادت ايشان و اظهارات ديگر اسراي آزاد شده وخلبانان اسير عراقي، شهادت خلبان علي اقبالي دوگاهه محرز شد. پيكر مطهرش كه بخشي از آن غريبانه در قبرستان محافظيه نينوا و بخشي ديگر در قبرستان زبير موصل به خاك سپرده شده بود، با پيگيري كميته جستجوي اسرا و مفقودين وكميته بين‌المللي صليب سرخ جهاني، به همراه پيكرهاي مطهر تني چند از ديگر خلبانان شهيد نيروي هوايي، پس از 22 سال دوري از وطن، در ميان حزن و اندوه خانواده، ياران و همرزمانش به ميهن بازگشت و به شكلي بسيار با شكوه و تاريخي در ميدان صبحگاه ستاد نيروي هوايي تشييع و در پنجم مردادماه 81 در قطعه خلبانان بهشت زهرا دركنار ساير همرزمانش آرام گرفت.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
منبع : ای میل شهرام جاهدی  
  
در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۲:۱۵ دقيقه بامداد به تاريخ بيست و هفتم تيرماه ۱۳۹۱ پایان یافت .
 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران
  
   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

دانشجويان خلباني هواپيماهاي فوق سبک را دريابيد

دانشجويان خلباني هواپيماهاي فوق سبک را دريابيد

https://public.blu.livefilestore.com/y1pfBWJhfvpoSLX3sU1jIsl0pdUTy1zmkvAD2bb6LmRJp6uFylGTcvSZF4nz0N4sFBVwwqRYCwQR0CEXuUpuBzSfA/Crash---1.jpg?psid=1
برچسب ها : آموزشگاه معراج ، هواپيماي سسنا -۱۷۲ + کاپيتان علي فخر + مهندس محمد باقري ثالث  + هوانوردي عمومي + هواپيماهاي فوق سبک + سانحه + آرمان بيات + صنعت هوانوردي ايران
عرض تسليت  
ابتدا لازم مي دونم از طرف خود و خوانندگان محترم سايت ، درگذشت کاپيتان " علي فخر " و مهندس جوان " محمد باقري ثالث " را به مردم شريف ايران و همکاران بزرگوار آن ها در شرکت هاي هواپيمايي و خانواده هاي داغدار اين عزيزان تسليت مي گويم . روحشان شاد يادشون گرامي .
https://public.blu.livefilestore.com/y1p8phBrSpdp93ofV2W8gXmJh8xChQl869EhgS3GMj44u-4GTXyuH_in9KDyKGdIeijRN9xMvATNs_Tbu93iGXmqQ/Starting-Baner-copy.jpg?psid=1
بهانه اي براي آغاز ...
 بار ديگر خير سانحه اي دردناک دل همه مردم ايران رو به درد آورد . غم از دست دادن دو انسان مهربان ، دو خلبان کارآمد يکي در کسوت استاد خلباني با تجربه و ديگري مهندسي که براي خلباني چک مي شد همه را مات و مبهوت کرد . در باره فضايل اخلاقي و شخصيت والاي انساني هر يک از آن ها طي همين يکي دو روز سخنان و روايات فراواني در سايت ها و رسانه هاي گوناگون منتشر شده است . همچنين از سوي ياران صميمي و همکاران آن ها به ويژه شاگردان زنده ياد " کاپيتان علي فخر " با دل هاي افسرده و چشماني گريان خاطرات دوران پرواز و بزرگ منشي استاد نقل شده است که نياز به تکرار نمي بينم . اما فرصت را مغتنم شمرده به بهانه اين واقعه تآثر برانگيز ،‌ موضوع ( general aviation) يعني " هوانوردي عمومي " و هواپيماهاي فوق سبک رو از زوايه ديگري مطرح مي کنم  .
يک توضيح ضروري
اما قبل از مطرح شدن بحث ( general aviation ) يا " هوانوردي عمومي " ناچارم يک بار ديگر رسمآ اعلام کنم ... بنده هيچ گونه تجربه و شناختي از حوزه هواپيماهاي فوق سبک ( ultra light ) ندارم . آن چه در اين سايت مطرح مي شود صرفآ به نقل از کارشناسان و آگاهان اين رشته است . و سخنان بنده کاملآ شخصي است که در مقام شهروندي دلسوز به مسايل مملکتي به ويژه صنعت هوانوردي درج مي شود .  
 https://public.blu.livefilestore.com/y1piaIR-4GI_C-GZX1QhzH8UNCcQgrcZ4WIKiKxAUJDSEkIRFiheCGPoEPZ1BnFoUhrwBXKudNzfiq93S1DMHdRyg/Crash---6.jpg?psid=1
چندين سال قبل ...   
سال ها قبل ، بهتر دقيق تر بگويم .. بهمن ۱۳۸۶ که حدودآ ده ماهي از عمر وبلاگ ام ( دلنوشته هاي يک کهنه سرباز ) مي گذشت . به خاطر آشنايي با بر و بچه هاي دلسوز شرکت هاي هواپيمايي ( غير نظامي ) هميشه با آن ها در باره مشکلات صنعت هوانوردي کشور به بحث و تبادل نظر مي پرداختم . اگه حمل بر تعريف از خود نمي گذاريد ، همواره دلشوره عجيبي در باره ايمني هواپيماهاي مسافربري  داشتم . خصوصآ از زماني که تازه پاي هواپيماهاي روسي به ايران باز شده بود ! حسي ناگوار عذابم مي داد . به همين دليل در تاريخ دوم بهمن ماه ۸۶ گفت و گويي شفاف با " آرمان بيات " يکي از خلبانان جوان و با تجربه اين حوزه انجام دادم و ازش خواهش کردم  صادقانه " جايگاه صنعت هواپيمايي کشور " رو براي خوانندگان مشتاق وبلاگ ام تشريح کند ..    
 شجاعت در بيان حقايق ..
يادمه اون موقع اين جوان با تجربه و  آينده نگر خيلي رک اولين " اشتباه در سياست گذاري کلان " در صنعت هوانوردي کشور رو چنين برشمرد :
به زبان خيلي ساده بگم كه  پيش از انقلاب ما دو شركت خطوط هوايي به نام هاي ايران اير و پارس اير و همچنين چندين شركت كوچك تر با نام هاي ... اير تاكسي ، اير سرويس ، هور آسمان و .. داشتيم كه با پيروزي انقلاب شركت هاي كوچك با ادغام در خطوط هوايي پارس اير با نام هواپيمايي آسمان در كنار ايران اير  فعاليت كردند . كه به نظر من اين اتفاق اولين اشتباه در سياست گذاري كلان در هوانوردي كشور بود . آن شركت هاي كوچك در حقيقت صنعت هوانوردي عمومي كشور بود ( جنرال اويشن ) كه به عبارتي پشتوانه اصلي خطوط هوايي ما محسوب مي شد . و با ادغام آن تمام فشار صنعت حمل و نقل هوايي در دو شركت هواپيمايي خلاصه كرديم .. اين تصميم تا جايي پيش رفت كه در اواخر دهه شصت ، شركت ايران اير با نقص ناوگان همچنين شركت آسمان را تا مرز ورشكستگي پيش برد البته فراموش نكنيم كه عامل جنگ تحميلي در اين پروسه بي اثر نبود . نكته قابل توجه ديگري كه باعث تسريع در اين رويداد شد ، حاكميت دولت بر شركت هاي خطوط هوايي كشور بود . در مقطعي از زمان دولت به اين نتيجه رسيد كه شركت هاي جديد ديگري هم وارد صحنه شوند .... ولي در اصل اشتباه ديگري مرتكب شده و آن ارائه مجوز تنها در بخش خطوط هوايي بود . درحقيت صنعت " هوانوردي عمومي " رو ناديده گرفت . و اين امر باعث شدتا شركت هاي جديد التاسيس براي تجهيز ناوگان خود  با توجه به مسايل سياسي به سوي بلوك شرق كشيده شوند و با خريد هواپيماهاي روسي صنعت ناشناخته هوانوردي شرقي را وارد كشور كردند . در صورتي كه سيستم هواپيمايي ايران بر اساس تكنولوژي غربي بنا شده بود . كه اين عامل باعث كاهش ضريب ايمني در كشور شد .
آرمان بيات افزود :
 طي سال هاي گذشته تلاش زيادي كرديم تا صنعت كاربري هواپيمايي شخصي رو راه اندازي كنيم . در اين راستا ابتدا از هواپيماهاي فوق سبك ( با حداكثر ۴۵۰ كيلوگرم وزن ) شروع كرديم . كميته اي در سازمان هواپيمايي كشوري راه افتاد كه بر اين نوع هواپيماها نظارت مي كرد . انتظار مي رفت با سياست گذاري درست و معقول استفاده از اين نوع هواپيماها همه گير و گسترش يابد . اما امروز شاهد  هستيم كه نظارت آن را سازمان هواپيمايي كشوري به بخش استاندارد پرواز ( نماينده ايكائو ) واگذار كرده  است !! كه اجراي قوانين و نظارت آن هيچ گونه فرقي با هواپيماهاي غول پيكر مسافربري ندارد ! در صورتي كه  مواضع و استاندارد هاي ايكائو نظارت بر هواپيماهاي بالاي ۵۷۰۰ كيلو گرم است . و هيچ گونه مقرراتي براي هواپيماهاي كوچكتر ، در آنكس هاي ( مقررات ويژه ) هيجده گانه وجود ندارد . و از نظر اين سازمان موضوع قانونمند كردن عمليات هواپيماهاي سبك و فوق سبك تابع مصالح و سياست هاي كلي هر كشور است . به اين ترتيب واضح است با انتقال نظارت اين نوع هواپيماها به واحد استاندارد پرواز ، عملآ از اشاعه كاربري هواپيماهاي شخصي كاسته شده است . در حالي كه مي توانستيم اين گونه سياست گذاري نشود . و ... براي مطالعه کامل گفت و گو { اينجا } را کليک کنيد .
راستش رو بخواهيد در اون تاريخ و حتي بعدش کسي اين انتقاد سازنده رو جدي نگرفت ! متآسفانه با گذشت زمان و فشار تحريم هاي غير قانوني آمريکا ، مسئولان وقت سازمان هوايي رو مجبور ساخت تا به سراغ محصولات روسي بروند . به عقيده حقير دومين گام اشتباه " انتخاب توپولف ها " بود ! به هر جهت بعد از سلسله سوانح متعدد که استيضاح وزير وقت وزارت راه و ترابري رو در بر داشت ، عاقبت استفاده از توپولف ها قدغن شد ! {خدا حافظ توپولف } . بگذريم .. کافي است سري به آرشيو مطالب وبلاگ در اين زمينه ها بزنيد .. { آرشيو مطالب دلنوشته ها } و خود خوان حديث ما را ..
 و اما .. همين چند وقت پيش !
قبل از سفرم به مشهد ( که همه در جريان آن هستيد ) يعني حدودآ چهل - پنجاه روز پيش اي ميلي متفاوت از يکي از خوانندگانم دريافت کردم . که موضوع آن دقيقآ مربوط به " هوانوردي عمومي "  بود ! نکته قابل توجه اين که ... آن نامه گله آميز از طرف جمعي از دانشجويان خلباني رده فوق سبک بود که براي رياست محترم سازمان هواپيمايي کشوري نوشته شده بود و نسخه اي از ان جهت اطلاع رساني براي من ارسال شده بود . با اجازتون ابتدا عين نامه رو بدون کوچک ترين تغيري درج مي کنم :
 سلام آقای مدرسی عزیز ....
امیدوارم همیشه سالم ، سرحال و پیروز باشید
یه درد دل دارم که لازم دیدم با شما هم در میون بزارم
من دانشجوی خلبانی فوق سبک در یکی از آموزشگاه های خصوصی ( که فعلا نامی ازش نمی برم ) هستم .... نمی دونم چقدر با مشکلات دانشجویان و خلبانان حوزه فوق سبک ، که خلاف آنچه دیگران فکر می کنند ، پایه ای برای گسترش علم هوانوردی می باشد ، آشنایی دارید ... مشکلاتی که چند سالی است با حضور عده ای در سازمان هواپیمایی با عنوان کمیته فوق سبک ( که ما بهش می گیم مافیای فوق سبک ) ایجاد شده .... افرادی که یکشون با مدرک چتر بازی و طبق معمول با پارتی بازی به عنوان رئیس کمیته شده و یکی دیگری شون هم یه مدت پیش به اتهام کودتا علیه رئیس سابق سازمان برکنار شده .... به هر حال لازم دونستم متن نامه ای که چند روز پیش برای رئیس جدید سازمان هواپیمایی فرستادم رو براتون ارسال کنم تا اگر صلاح دیدید به عنوان نامه ای سرگشاده روی سایت و وبلاگتون قرار بدید تا شاید فرجی شد و کمکی بهمون کرد .... خدا می دونه که ظلم عظیمی به بهای پول های کثیفی که بعضی ها دارن کسب می کنن داره به آینده هوانوردی کشور می شه .... من به عنوان پسر کوچکتون امید به همکاری و راهنمایی های شما دارم ..... با تشکر
 
  
بسم تعالی
 
  
ریاست محترم سازمان هواپیمایی کشوری
با عرض سلام و خسته نباشید
احتراما ، به عرض می رساند ؛ ما جمعی از دانشجویان خلبانی در رده فوق سبک ( ultra light ) می باشیم . از آنجا که رده بندی پرنده های فوق سبک ( ultra light aircraft ) در بخش هوانوردی عمومی ( general aviation) به منظور درسترسی عموم افراد علاقه مند به هوانوردی در سرتاسر دنیا به این دانش ، فارغ از سطح زندگی ، اقتصادی ، اطلاعات تخصصی و به راحت ترین شکل ممکن ایجاد شده و گسترش پیدا کرده است ، متاسفانه مشاهده می شود در ایران با توجه به قوانین و مقررات سازمان هواپیمایی کشوری – کمیته فوق سبک از این هدف دور شده و با این رده نیز مانند دیگر رده های هوانوردی برخورد تجاری و با قوانین سفت و سخت می شود . لذا در اینجا ذکر چند گلایه را به عنوان جمعی کوچک از جامعه بزرگ هوانوردی عمومی – شاخه فوق سبک لازم می دانیم که امید است با نظر مثبت شما به گسترش هوانوردی شاهد رفع مشکلات موجود باشیم .
رده فوق سبک از نوع علمی - ورزش محسوب شده و باعث دسترسی عموم به پرواز می شود . به طوری که در تقریبا تمام نقاط دنیا مدیریت رده فوق سبک در اختیار بخش خصوصی بود و سازمان هواپیمایی کشور مربوطه تنها نقش نظارتی را ایفا می کند . حال آن که در ایران مدیریت ، کنترل ، نظارت ، کاربری و به طور کل تمامی امور مرتبط با پرنده های فوق سبک توسط کمیته فوق سبک ، که واحدی دولتی محسوب می شود ، انجام می شود . دولتی بودن مدیریت رده فوق سبک در ایران باعث تغییر دیدگاه سازمان نسبت به این رده از رده ای ورزشی ، عمومی و راحتی دسترسی به نگاهی تجاری ، قانونمند و سختگیرانه ( همانند رده های سبک و سنگین ) شده است . از ادله این گفته این که فلسفه فوق سبک امکان خرید و پرواز با هواپیما به راحتی با خودرو شخصی بوده است . در حالی که عملا با توجه به هزینه ها و قوانین دست و پا گیر (که بسیاری از آن ها تنها در دو – سه سال گذشته الزامی شده است ) این مهم در ایران غیرممکن یا مشکل شده است . در تقریبا سرتاسر دنیا گواهینامه فوق سبک توسط آموزشگاه ها و باشگاه ها و با مسئولیت آنها صادر و تمدید می شود ، گواهینامه ها 5 ساله می باشد و چک آپ پزشکی نیاز نمی باشد . حال آن که در ایران گواهینامه با اعتبار یک سال صادر شده ( که البته در دو سال گذشته اعتبار گواهینامه ها از پنج سال به یک سال کاهش یافته است ) که هزینه ای نزدیک به 500 هزار تومان و 4-5 ماه معطلی را به خلبان تحمیل می کند . تست پزشکی با هزینه 400 هزار تومان از الزامات دیگر می باشد که باید هر یک سال مجدد انجام شود و مشاهده می شود عملا در بخش فوق سبک در تست پزشکی نیز معاینه خاص و تخصصی انجام نمی شود و کاری بیهوده است و به محلی برای کسب درآمد تبدیل شده است ، همچنین در هر مرحله جهت صدور و یا تمدید گواهینامه احتیاج به بررسی حراست سازمان می باشد که حداقل 3 ماه زمان می برد . به عبارتی دیگر جوانی که به علت علاقه زیاد و توان مالی کم و برای تفریح و رسیدن به آرزوی خود ، پرواز ، این رشته را شروع کرده ، باید سالی نزدیک به یک میلیون تومان برای گواهینامه ای بپردازد که با احتساب معطلی های آن عملا 7-8 ماه بیشتر کاربرد ندارد . چیزی که شاید در رده هواپیماهای مسافربری نیز بدین شکل نباشد . چیزی که در چند سال اخیر به علت کسب درآمد بیشتر توسط کمیته ی فوق سبک ، که به کمیته ای غیر تخصصی تبدیل شده ، به ما جوانان تحمیل شده است . ما دانشجویان که از روی علاقه و نه کار به این رشته روی آورده ایم چگونه مخارج سنگین این رشته را پرداخت نماییم . آیا راهی جز انصراف از این علم ( که پایه توسعه هوانوردی و محور کار گسترش هوانوردی در سازمان های هواپیمایی سراسر دنیا می باشد ) و یا خروج از کشور و ادامه این رشته در آنجا داریم . آیا جز این است که در سرتاسر دنیا مسئولیت آموزش زمینی و پروازی دانشجویان توسط معلم خلبان و به تشخیص وی می باشد . دیگر چه لزومی به پرداخت 500 – 600 هزار تومان هزینه به افرادی که کمیته فوق سبک را به محلی برای کسب درآمد تبدیل کرده اند برای چک پروازی چیست ؟! لذت و زیبایی فوق سبک در سادگی و در دسترس پذیر بودن آن است . در کجای دنیا گواهینامه فوق سبک توسط سازمان هواپیمایی صادر می شود ، تست پزشکی و هزینه سرسام آور چک پروازی توسط سازمان هواپیمایی ( آن هم بطور سالانه ) در کجای دنیا مشاهده می شود . پس معلم خلبان برای چیست ؟؟؟!
از دیگر مواردی که نیاز است با شما در میان بگزاریم این است که چرا طبق قانون در ایران به وسایل پرنده زیر 600 کیلوگرم فوق سبک گفته می شود ، ولی به پرنده های 4 سرنشین زیر این وزن در چند سال اخیر به عنوان فوق سبک مجوز پرواز داده نمی شود و فوق سبک محدود به پرنده های یک و دو سرنشین شده است . دیگر اینکه چرا با عنایت به اینکه سرعت و ارتفاع کم پرنده های فوق سبک که باعث ایجاد مشکل در عملیات فرودگاه ها  و محدودیت بسیار این پرنده های در محدوده فرودگاه می شود ، بجای تلاش و کمک برای ایجاد و توسعه ی بیس های پروازی شخصی ( مانند دیگر نقاط دنیا ) ، تلاش می شود که بیس ها تعطیل و پرنده های فوق سبک در محیط های فرودگاهی ( که ملزم به قوانین تردد و امنیتی بسیاری می باشد ) پرواز نمایند .
جهت یادآوری عرض می کنیم ؛ رده فوق سبک با سبک و سنگین از نظر کاربری تفاوت دارد ... فوق سبک جهت تفریح ، آموزش و فعالیت های شخصی می باشد ... حال آنکه رده های سبک و سنگین تجاری می باشند . پس چه لزومی است که این رده ها با هم مقایسه و به یک چشم نگاه شوند ، این همه قوانین سختگیرانه و هزینه های تحمیلی چگونه وارد این عرصه شده اند . اگر قرار است این همه هزینه و سختگیری وجود داشته باشد پس بهتر است فوق سبک را حذف و فقط به آموزش ppl بپردازید !
این تنها درد ما نیست ، درد بسیاری از علاقه مندان است ، دردیست که اگر درمان نشود درد آیندگان خواهد بود و دردیست که اگر درمان شود عامل توسعه پایدار هوانوردی کشور و گریز کشور از مصرف کننده علم هوانوردی به تولید کننده دانش هوانوردی خواهد بود .
امیدوارم جسارت های ما را به عنوان فرزندان عاشق پروازتان بخشیده و شاهد لطف پدرانه شما در حق فرزندانتان و حل مشکلات آن ها باشیم .

با تشکر از حسن توجه جناب عالی
جمعی از دانشجویان خلبانی هواپیمای فوق سبک ایران
 
نکاتي در باره هواپيماهاي فوق سبک ..
 
نويسنده نامه در پي نوشتي جداگانه در باره هواپيماهاي فوق سبک نکاتي رو به شرح ذيل ارسال کرده است . ( طفلک حتمآ مي دونسته اطلاعات بنده در اين زمينه صفر است ! )
 

هواپیماهای فوق سبک در ایران به هواپیما هایی گفته می شود که دارای حداکثر وزن برخاست زیر 600 کیلوگرم باشند ...این هواپیما ها در ایران حداکثر دارای دو سرنشین بوده و به حداقل 800 متر باند جهت نشست و برخواست نیاز دارند ... البته این 800 متر باند همین دو - سه ساله اضافه شده و قبلا آموزشگاه ما در یه باند 300 متری آموزش می داده ... هواپیما های فوق سبک ارزون ... با نگهداری ساده .... سوخت بنزین معمولی .... یادگیری ساده و قابلیت های بالا سال هاست در دنیا رو به گسترش گذاشته .... در همین ایران هم الآن هر نفر در هر سنی می تونه به طور شخصی با قیمت میانگین 200 تا 250 میلیون تومان یکی از آن ها را به نام خودش خریداری کنه و با خرید یک زمین 500 تا 800 متری ( چه خاکی و چه آسفالت ) باند شخصی هم داشته باشه ... من خودم چندین نفر رو توی ایران می شناسم که توی ایران هواپیمای شخصی خریدن و چند نفری هم در شرف خریدن هستند . خبر خوب دیگه این که شرکت هواپیماسازی ایران (هسا) هر مدتیه داره یه مدل هواپیمای فوق سبک به نام skyeton مونتاژ می کنه و می فروشه و تا اون جا که می دونم تا به حال 7 فروند نیز فروخته ... خلاصه اینکه این رشته ایجاد شده برای اون هایی که می خوان هوانورد واقعی باشن ... یعنی فارغ از مباحث مالی و حقوق از پرواز لذت ببرن و عمرشون رو توی آسمون بگذرونن هر چند از نظر مالی هم با کمی تلاش و پذیرش ریسک آینده خوبی داره ... من به شخصه از نوجوان 12 ساله تا (پیر)مرد 75 ساله رو در آموزشگاه خودمون می شناسم که دارن دوره می بینن و پرواز می کنن ... البته اون آقای 75 ساله الآن گواهینامه گرفته و داره با هواپیمای شخصی خودش پرواز می کنه .... خلاصه اینکه یه خلبان فوق سبک خودش و تنها رفیقش توی آسمون ( هواپیماش ) هستن .... نه اتوپایلوت ... نه وی او آر ... نه آی ال اس  فقط خودتشو و خودش ... همینه که جالبش کرده ... من به عنوان یه دانشجو الآن توانایی نشستن روی عرض باند ... نشستن توی انواع جاده آسفالت و خاکی .. پرواز گلاید ( با موتور خاموش ) برای مدت نسبتا طولانی و ... رو پیدا کردم . خلاصه این که این یه بخشی از هوانوردیه که ساخته و آماده شده برای تمام اون هایی که می خوان واقعا خلبان باشن ... جسارت نباشه ولی ما همیشه می گیم در ایرلاین ها خلبان تحت فرمان هواپیماست ( با این همه کامپیوتر و سیستم ناوبری خلبان بیشتر یه اپراتور کامپیوتره ) ولی توی بخش ما هواپیما تحت فرمان ماست ( ببخشید رفیق ماست ) ببخشید سرتون رو درد آوردم . در آخر هم ضمن آرزوی سلامتی مجدد براتون از راه دور دستتون رو می بوسم برای این که زحمت می کشید و درد دل های ما رو منتشر می کنید ... خدا می دونه که چه لطف بزرگی می کنید ...
 
واکنش من به اين نامه ..  
 
واقعيت اش رو بخواهيد ، بنده براي پرهيز از سياه نمايي اون هم در شرايط فعلي مملکت براي نخستين بار در عمرم محافظه کاري پيشه کرده و بعد از کلي تعمق و تفکر به اين نتيجه رسيدم موضوع گله به حق  دانشجويان رو با دوست عزيزم " آرمان بيات " در ميون گذاشته و اگه وي تآئيد کرد ، در سايت منتشرش کنم ! از اين رو در آخرين دقايق قبل از سفرم موفق شدم با آرمان عزيز ارتباط تلفني پيدا کنم ! ( اخه ارتباط تلفني با وي جزء آرزوهاي محال است !! ) ايشون بعد از اطلاع از کم و کيف ماجرا به بنده توصيه فرمودند .. فعلآ دست نگهدار .. خودم قضيه رو از کانال هاي مربوطه پي گيري مي کنم . اين رو اضافه کنم جناب بيات در مقام مشاور در حوزه هواپيماهاي فوق سبک با يکي از مديران وقت سازمان هواپيمايي همکاري مي کرده است . و من خوشحال بودم که اگه خدا بخواد عامل خير براي عده اي جوون شده ام ..
 
 
 https://public.blu.livefilestore.com/y1pxjE2l-QWFLK0VKrZYN6U3di_15YgZsNZNWg1lrjxMs-csCZkKi4_svEQxMxMitsXbZNSSjUfvkRhfEepANQwqQ/Crash--7jpg.jpg?psid=1
و اما ....
از اين به بعدش رو خودتون در جريان هستيد .. دقيقا پنج شنبه بعد از ظهر بود که اين خبر ناگوار در صفحه همه رسانه هاي مجازي نقش مي بندد :
طبق آخرین گزارشات و توضیحات چند شاهد حاضر در صحنه در ساعت 12 ظهر هواپیمای سسنا 172 آموزشگاه معراج جهت چک دانشجو محمد باقری ثالث توسط کاپیتان علی فخر از باند شماره 10 فرودگاه خدمات ویژه قزوین تیک آف می کند... بعد از تیک آف یکی از موارد چک که باز سازی شرایط از دست رفتن موتور است  (simulated engine failure )  که جزو چک دانشجويان خلباني محسوب مي شود  ، توسط کاپیتان فخر در حال انجام بود .  دانشجو باقری با توجه به آموزش های دیده شده سعی می کند هواپیما رو برگردانده و برای فرود در باند 28 آماده کند در این حین بخاطر کاهش دید سیم های تیر برق (power line ) قابل رویت نبود . آن ها با مشاهده سيم هاي برق سعی می کنند با یه حرکت سریع و گردش به سمت راست (bank to the right ) از مانع روبرو دوری کنند که متاسفانه هواپیما کشش لازم رو نداشته و سریعا با دماغه به زمین برخورد می کند و مشتعل می شود..
 https://public.blu.livefilestore.com/y1pHRN_brKEdpVKObKPuLUVRid4nBygP61ATLZvDO4VwIR1RTVJli-ShPLeq_k41SgK24vd_XEBvr0KL9KjRnJxYQ/Crash---2.jpg?psid=1
قضاوت زود است ..
باز هم به روال هميشه قاطعانه اعلام مي کنم ... هر گونه اظهار نظر در باره علل سانحه فوق مبناي علمي ندارد . و تمام تحليل هايي که دوستان بزرگوار ارايه مي دهند ، تا زمان اعلام رسمي کارشناسان گروه تحقيق و بررسي سوانح هيچ گونه اعتباري ندارد . و همه بر پايه حدس و گمان هاي شخصي است . عده اي بعد از سانحه دليل اصلي رو " قرار گرفتن نامناسب محل سيم هاي برق " قلمداد کردند ! پر واضح است تمام خلبانان به ويژه استاد خلباني مثل زنده ياد " علي فخر " براي تيک آف و فرود در هر باندي ، ابتدا مختصات فرودگاه رو چک مي کنند . وجود سيم هاي برق در محل سانحه نمي تواند خارج از استاندارد هاي تعريف شده براي فرودگاه ها باشد . کافي است به همين فرودگاه مهرآباد خودمون نظري بيندازيم .. قبل از آغاز حريم فرودگاه ، درختان سر به فلک کشيده همراه با انواع تير هاي چراغ برق و ساختمان هاي مرتفع قرار گرفته است ! تمام مشخصات فرودگاه ها اعم از امکانات ناوبري ، خدمات فرودگاهي ، پست و بلندي هاي منطقه و غيره قبل از پرواز در اختيار خلبانان قرار مي گيرد .
https://public.blu.livefilestore.com/y1pqMo6-b2vu7-ePXNvJMl90b2_HodEjUtI3nrE79MRtuorbWHFrAm6A4CKShmfroqWGVARLB227xAX7Wy6M3s5AA/Crash---3.jpg?psid=1
صادقانه عرض مي کنم .. اگه اين سانحه اتفاق نمي افتاد ، بنده شايد نامه دانشجويان عزيز رو منتشر نمي کردم . زيرا همان طور که اشاره کردم ، مطمئن بودم هم رياست محترم هواپيمايي و هم شخص آقاي بيات پي گير قضيه هستند . اما ان چه باعث شد رونوشت نامه سرگشاده رو منعکس کنم ، اين است .. اگه در همان سال ۱۳۸۶ کسي حرف هاي آن جوان آينده نگر رو جدي مي رفت يا حداقل جوانب مورد اشاره رو مورد بررسي قرار مي داد ، قطعآ مانع برخي تصميمات اشتباه مي شد . من هرگز و به هيچ عنوان ادعا نمي کنم که ممکن بود جلوي بعضي سوانح گرفته مي شد ! اما يقين دارم به خاطر رعايت اصول ايمني کسي متضرر نمي شد .. ! حالا هم رجاي واثق دارم اگه رياست محترم سازمان هواپيمايي و کارشناسان بزرگوارشون گله دانشجويان خلباني رو جدي گرفته و دستور تحقيق و بررسي جوانب امر رو صادر کنند ، قطعآ ضرري متوجه سيستم نخواهد شد . بنده يقين دارم اصلاح تصميمات غلط ، علاوه بر شهامت نياز به صرف هزينه دارد . در اين باره بحثي نيست . تنها انتظار و توقع اين است .. جوانان اين مملکت رو جدي بگيريم . به طرح ها و ايده هاي انان احترام بگذاريم  . گرچه اين بندگان خدا توقع بي جايي از شما مسئولان محترم ندارند . در پايان استدعا مي کنم اگه خواسته و تقاضاي اين عزيزان غير منطقي و زبانم لال کذب است ، لطفآ با ارتباط ديالوگ ، دلايل منطقي خودتون رو به اون ها منتقل فرماييد . مطمئن باشيد اگه حق با شما باشد ، ان ها براي کمک به سيستم اموزشي حتي کمک مالي هم خواهند کرد .. 

https://public.blu.livefilestore.com/y1p4JugPVaBa6dn8vXeAo3qFW39X1pk_AfBBElS1SxGOi_zcC56kINjqybT_lR5RO_chceUEPUfTkJNxbhaKoHefA/Crash---5.jpg?psid=1
کلام اخر ....  
مراسم تشییع و خاکسپاری پیکرمرحوم استاد عزیزکاپیتان علی فخر یکشنبه 25 تیر ماه صبح راس ساعت 09:00 از درب منزل آن مرحوم خواهد بود.

آدرس:سعادت آباد ، میدان بهرود(شهرک مخابرات) ، بلوار شهید ضبیحی ، مجتمع زیتون
وسیله ایاب و ذهاب نیز مهیا است .

در ضمن مجلس ختم هم بعد از ظهر روز 3 شنبه 27 تیر ماه از ساعت 18:30 الی 20:00 در محل مسجد جامع شهرک قدس به آدرس میدان صنعت ، بلوار شهید فرحزادی ، روبروی مجتمع تجاری میلاد نور برگزار خواهد شد.
خواهشمند است با حضور خود تسلی خاطر بازماندگان و خانواده مرحوم باشید.
لطفا اطلاع رسانی کند.

 
  
در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۸:۱۵ دقيقه بامداد به تاريخ بيست و چهارم تيرماه ۱۳۹۱ پایان یافت .
 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران
  
   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

پاسخ به نظرات نوشته " پرواز ۶۵۵ به روایت آمریکایی ها "

پاسخ به نظرات نوشته " پرواز ۶۵۵ به روایت آمریکایی ها "  
https://public.blu.livefilestore.com/y1pxobBSP1FYpc6ZMlubW-6tGopprpv6Idz-No5b3EHGhxBO1sDLNBejGWSk0iAF7ztpD4Byk1uiEryiHipn9AgXQ/%D9%86%D8%A7%D9%88.jpg?psid=1https://public.blu.livefilestore.com/y1p6fbOO5v6pjRnO2bNGVHgoNgZ5MKQmXnv-w8EixmJfcaZqWVQEbAUsXyv33_aBZ0pXHxklTRVyTlYmWnGMB9f7A/%D9%86%D8%A7%D9%88--2--copy.jpg?psid=1
برچسب ها : پرواز ۶۵۵ + ناو وينسنس + شليک به ايرباس + نا آگاهي هموطنان + حمله به ايران + سياست هاي آمريکا + ارتش ايران + حمايت از نيروهاي مسلح
به بهانه مقدمه ..
بعد از انتشار مطلب " پرواز ۶۵۵ به روايت آمريکايي " که با استقبال بي نظير دوستان مواجه شد . عده اي از خوانندگان در باره سرنگوني هواپيماي مسافربري و اقدام جنايتکارانه امريکا اظهار نظر هاي گوناگوني رو مطرح کردند . بخش عمده نظرات با ديدگاه هاي سياسي و ايضآ مغرضانه همراه بود . بعضي ها هم سياست هاي اشتباه جکومت اسلامي رو مقصر اصلي قلمداد کردند . تعدادي هم حضور امريکا در منطقه و جنايت آشکار اون ها رو محکوم کردند . خب عده اي هم طبق معمول با واژگان توهين آميز سخن دل خويش رو مطرح فرمودند . و ... از اون جايي که سياست هاي اين تارنما دوري از مسايل سياسي است ، اغلب کامنت ها رو بي پاسخ منتشر کردم . همين امر باعث شد برخي از دوستان از طريق اي ميل نظر و ديدگاه هاي خود رو ارسال کنند . از ميان نامه هاي دريافتي ، دوست بزرگواري بنام " سهيل محمديان " اظهار نظر جالبي در باره عدم شناخت بعضي هموطنان از نيات پليد آمريکايي ها مطرح کرد که با وجود هم عقيده نبودن با وي در يکي دو موضوع { مذاکره اتمي در زمان خاتمي و مشکلات مربوط به قبل از انقلاب } ، بدون هيچ کم و کاستي آن را دقيقآ منتشر کرده و در پايان اگه مجالي بود نظر و تحليل شخصي ام رو مطرح خواهم کرد .
از ميان نامه هاي شما
سلام آقای مدرسی عزيز و دوست داشتني حال و احوالتون چطوره؟ شنيده بودم براي معالجات راهي مشهد شديد. انشاالله كه بهبودي حاصل شده باشه راستش جناب مدرسی؛ درباره بعضي كامنت هايي كه دوستان توي مطلب نوشته بودن، يه جورايي دلم نيومد و چيزي نگم ..بعضي آدم ها هستن كه امريكا رو بهشت ميدونن و فكر ميكنن هر كاري مي كنه و هر چيزي كه انجام ميده درسته و چون اكثريت طرفدار اون هستن، پس قاعدتاً همه كارهاش بايد درست باشه
راستش جناب مدرسي عزيز؛ من اصلا با اين طرز تفكر موافق نيستم. مثلا در حادثه كربلا، فقط 72 نفر طرف حق بودن و عدي كثيري طرف باطل! البته مقصود اين نيست كه امريكا يزيدي و ما هم لابد حسيني خالص هستيم؛ خير! چون معلومه چنين چيزي نيست
اما به قول قديمي ها، هيچ گربه اي محض خاظر خدا موش نمي گيره. اگه امريكا براي كشوري دل ميسوزونن، دارن شيره اون كشور رو هم ميمكن. همانطور كه توي خاطرات خودتون هم فرموده بوديد، در نيروي هوايي، وقتي هواپيما ها رو از امريكا خريداري مي كردن، امريكايي ها «مثلا» آموزش مي دادن. در صورتي كه به فرموده خودتون، بيشتر آوخته هاي شما حاصل آموزش و تجربيات افسران ايراني و در داخل كشور صورت گرفته. يا درباره تامكت ها كه وقتي تكنسين هاي امريكايي ايران رو ترك كردن، اون ها هم عملا بلا استفاده مونده بودن تا اين كه متخصصين غيور ارتش تونستن اون ها رو دوباره عملياتي بكنن
شايد سياست ها ما درست نباشه؛ اما باز هم به قول قديمي ها: موشك جواب موشك! طبق تحقيقاتي كه داشتم، در زمان دولت آقاي خاتمي كه مذاكرات هسته اي ايران به نظر مي رسيد كه داره به خوبي پيش ميره، تا جايي پيش رفت كه يكي از شرايط غربي ها اين شد:حذف درس فيزيك اتمي از رشته فيزيك و حذف گرايش فيزيك هسته اي در دانشگاه ها!اگه اين معني غرور و سرافرازي اي باشه كه با دوستي و رفاقت با امريكا به دست بياد، خود من به شخصه ترجيح ميدم سمند قرمز به هوگوچاوز بدم و در عوض بتونم غني سازي اورانيوم رو هم داشته باشم!!اگه سياست ها غربي خوبه، پس چرا طبقه فقيرش داره فقيرتر ميشه و طبقه ثروتمندش پروتمندتر؟ البته اين مشكل توي كشور خودمون هم هست؛ با اين تفاوت كه ما ادعا نداريم كه الگوي برتر دموكراسي و كشورداري در دنيا هستيم و كشوري رو نگرفتيم كه الگوي خودمون رو به زور بهش قالب كنيم!جناب مدرسي؛ شما امريكا بوديد. آيا واقعاً لذتي از زندگي ميبرن؟ منظورم زندگي انساني هست كه در گير و دار دنياي متمدن غرب داره از بين ميره و چه قشنگ سر چارلز اسپنسر چاپلين اون رو توي فيلم عصر جديد نشون داد. جايي كه انسان امروز در ميان چرخ دنده هاي ماشين ساخت خودش گير مي كنه و يا اون قسمت كه مغز كارگر عادت كرد كه هر چيز هشت ضلعي رو پيچ فرض كنه و اون رو بپيچونه! و بخاطر همين هم دنبال يك خانم كرد تا دكمه هاي هشت ضلعي اون خانم رو هم بپيچونه!منظورم از لذت هاي زندگي، لذت با هم بودنه. لذت دعواهاي پدر و پسري؛ لذت غذا خوردن دور يه سفره؛ لذت درد دل كردن وقت شام و ناهار؛ لذت بنزين دادن به يكي كه توي راه بنزين تموم كرده و ...راستش اون آدمايي كه من ديدم، شدن ماشين: 8 صبح ميرن سر كار تا 4 عصر؛ 4 عصر تا 12 تفريح و 12 شب تا 8 صبح خواب! عين يه كامپيوتر برنامه نويسي شده
ببخشيد كه حرف هام زياد شد دوست عزیز . راستش خيلي وقت بود اين حرف ها روي دلم مونده بود. خيلي چيزا رو دل سنگيني مي كنه. اينكه مردم خيلي چيزها رو نمي دونن؛ اما خيلي راحت حكم صادر مي كنن! اين كه هنوز باور ندارن امريكا توي اون قضيه مقصر بود
اين كه فكر ميكنن امام (ره)، بسيجي ها، ارتشي ها، سپاهي ها و مردم عاشق جنگ و خونريزي بودن
اين كه فكر مي كنن اگه فردا صبح هيئت دولت بره امريكا و دست اوباما رو ببوسه، ظهرش همه چيز اين مملكت درست مي شه
اين كه فكر مي كنن همه مشكلات اين كشور از بعد از انقلاب شروع شد و زمان شاه مملكت گلستان بود
اين كه حرف بي بي سي و وي او اي و ... رو مثل وحي منزل مي دونن
و هزاران « اين كه » از اين دست
به هر حال؛ سرفزار باشيد آقای مدرسی
سالم و پيروز و همانند اسمتون ؛ بهروز
پ.ن با اين نوشته، قصد تطهير و تبرئه اين دولت رو ندارم ها! خودم از مخالفين سياست هاي دولت دهم هستم
سهيل محمديان
تحليل من از اين نامه :
 با سپاس و تشکر از اين هموطن نازنين ، با اجازه نظر شخصي ام رو در باره مسايلي که جناب " سهيل محمديان " نازنين بيان فرمود ، اعلام مي کنم .  در باره  " بهشت دونستن آمريکا از نظر بعضي ها " صادقانه عرض مي کنم که من خيلي ها رو ديده ام که چنين انديشيده و امريکا رو بهشت برين در اين جهان مي دونند . حتي گاهي با دو تا گوش خودم شنيده ام که برخي که از مشکلات و کاستي ها به ستوه اومده اند خيلي رک عنوان کرده اند که .. اي کاش آمريکا به ايران حمله کنه شايد از اين مصيبت ها نجات يابيم .. !!  و اين دقيقآ همان توهمي است که اين دوست عزيز در نامه اش عنوان کرده است . کافي است نگاهي به حضور نيروهاي امريکايي در خارج از خاک خودشون انداخته تا به قساوت و بي رحمي آنان نسبت به شهروندان آگاه شويم .. ! اصلآ چرا راه دوري برويم . همين کشور هاي عراق و افغانستان در همسايگي خودمون بهترين نمونه از درنده خويي اون هاست . تازه خيلي از گند کاري يانکي هاي مغرور رسانه اي نمي شوند ! اشتباه نکنيد .. اغلب شهروندان آمريکايي انسان هاي بسيار شريف و بي آزاري هستند . بي نهايت هم ساده تشريف دارند ! اما يک سرباز يا يک نظامي از لحظه اي که رسمآ قدم به واحدهاي مختلف ارتش آمريکا مي گذارد ، شديدآ تحت شستشوي مغزي قرار گرفته و در فضاي سخت ديسيپلين نظامي تحت آموزش هاي هدف دار قرار مي گيرند . آن ها مي اموزند تا در ماموريت هاي برون مرزي همه رو دشمن خويش فرض کنند . که در صورت هر گونه رحم و مروتي ، جان خود به خطر خواهد افتاد .. ! باور کنيد اين هايي که عرض مي کنم در همان پايگاه هاي امريکايي با چشمان خودم ديده ام ! سرباز امريکايي هيچ منع و محدوديتي در جنايت و زهر چشم گرفتن از اتباع کشوري که تجاوز کرده اند ، نداشته و براي نشان دادن اقتدار خود از هيچ عمل شنيع انساني خوداري نمي کنند . اگر بر فرض محال بخشي از اعمال ننگين ان ها رسانه شده و در معرض افکار عمومي قرار گيرد ، با وقاحت تمام از نيروهاي خاطي حمايت کرده و حتي مورد تشويق هم قرار مي دهند . ( تشويق فرمانده ناو وينسنس بهترين نمونه از اين مثال است ) . اما سرمايه داران و صاحبان ثروت با تبليغات بسيار گسترده در جهان ، چنين وانمود مي کنند که امريکا مهد آزادي و بهشت برين است !  باز هم ناچارآ لازم به تاکيد مي دونم که خود من هميشه طرفدار منش و سيستم امريکايي هستم . اما اين دلبستگي دليل بر ان نمي شود حقايق رو در باره يانکي ها ، سياستمداران آمريکايي کتمان کنم .. !  
 
اما يکي از نکاتي که با نويسنده محترم اختلاف نظر دارم ، قضيه مذاکرات اتمي در زمان آقاي خاتمي است . به عبارتي بايد عرض کنم .. در اين مورد خاص که آمريکايي ها پيشنهاد " حذف درس فيزيك اتمي از رشته فيزيك و حذف گرايش فيزيك هسته اي در دانشگاه ها! " را داده بودند ، واقعآ شک دارم . چون بنده تا قبل از مطالعه اي ميل فوق آن را نشنيده بودم . از اين رو نمي توانم با قاطعيت آن را تآئيد يا تکذيب نمايم .. ! اگر چنين چيزي صحت داشته باشد ، با تمام وجود انزجار و مخالفت ام رو رسمآ اعلام مي کنم . در عوض با اين بخش نامه که در باره لذت زندگي است ، کاملآ موافقم . باور کنيد هميشه عرض کرده ام .. خود غربي ها تازه به اين نتيجه رسيده اند که استحکام روابط سالم خانوادگي و لذت زندگي نزد شرقي ها به خاطر رعايت ارزش ها و باور هايشان است . چون خود اون ها در بي بند و باري به سيم اخر زده اند .. ! و هيچ محدويتي در کسب لذت ندارند . ( البته لازمه عرض کنم .. قوانين سر سختي مثل ارتباط با جوانان زير ۱۸ سال و امثالهم رو دارند ) . اما فاقد حس صميميت و محبت فوق العاده ما ايراني ها هستند . به قول راقم اي ميل زندگي کاملآ ماشيني دارند . صادقانه مي گم .. ما قدر اين نعمت خدادادي رو نمي دونيم .. انسان هاي پاک سرشت و با محبت روستايي که مفهوم دغل و کلک رو نمي دونند .. در شهر ها هم هنوز رگه هايي از انسانيت و محبت به چشم مي خورد .. اين ها لذت واقعي زندگي است . من هميشه به دوستاني که آرزوي زندگي در امريکا رو دارند گفته ام .. اون جا خيلي عالي است منتها براي مدت محدودي به عنوان گردشگر ، نه اقامت دايم ! به همين دليل است ايراني ها در اون جا احساس غربت مي کنند . و با خاطرات شيرين کشورشون به اصطلاح حال مي کنند !
راستش رو بخواهيد با موضوع مشکلات قبل از انقلاب هم که در نامه مطرح شد ، اختلاف نظر دارم . اما براي فرار از سياسي شدن مبحث از آن مي گذرم . چون به قضيه شليک به ايرباس هم ربطي نداره .. !  
 
حمايت از ارتش دلاور ايران ..
 
حالا که صحبت از زدن حرف دل شد ، اجازه مي خواهم من هم حرف دل خودم رو بزنم .. باور کنيد من از هموطناني که خواسته و ناخواسته به دفاع از قدرت نظامي امريکايي ها مي پردازند ، قلبآ دلخورم . بله مي پذيرم آن ها پيشرفته ترين هواپيماها ، موشک ها ، ناو ها و نيروهاي آموزش ديده نظامي دارند . اما دليل بر آن نمي شود به خودشون اجازه دهند تا به خاک کشوري تجاوز نمايند ! ضمن اين که به همون دولتمردان آمريکايي ثابت شده است که ايران با بقيه جاهايي که لشگر کشي کرده اند فرق مي کند . آن ها تمام هشت سال جنگ ما با عراق رو تجزيه و تحليل کرده اند . و بهتر از خودمون مفهوم " غيرت وطن پرستي " مردم ما رو درک کرده اند . ضمن اين که ارتش دلاور ما هم دست و پا بسته نيست . و شکر خدا به اندازه دفاع از وجب به وجب از خاک خودش ، تجهيزات دفاعي داره . حتي به تعبير عده اي با " اهن پاره هاي قديمي " هم توان دفاع از شرف و ناموس خويش رو دارد . من فکر مي کنم در شرايط فعلي که عده اي در بوق جنگ مي دمند ، بهترين کار متحد شدن ايراني هاست . تاريخ نشان داده است هر گاه ما کوچک ترين ضعفي از خود نشون داديم ، آن ها جري تر شده اند . نمونه بارزاش ادعاي پوچ بعضي شيخ نشين هاي عربي است ! ما نبايد با سخنان نسنجيده خويش باعث تفرقه و وحشت مردم عزيزمون شويم . مطمئن باشيد دلاور مردان ارتشي بدور از جناح بندي هاي سياسي تا اخرين قطره خون در بدن هاي خويش جلوي هر متجاوزي خواهد ايستاد . نکته بعدي اين که برخي ها تعريف از نيروهاي مسلح رو به حساب وابستگي و حتي مزدوري نظام حکومتي تلقي مي کنند ! من خيلي ها رو مثل خودم مي شناسم که با وجود دل خوش نداشتن از بعضي سياست هاي دولت ، زبونم لال در صورت تجاوز به خاک مقدس ايران ، اولين نفر براي دفاع از اين مرز و بوم داوطلب مي شوند . براي من اصلا مهم نيست فريب خوردگان و منافقين چه تعبيري از سخنانم مي کنند . من با صداي بلند و گردني برافراشته با افتخار فرياد مي زنم .. زنده باد دلاور مردان ارتش قهرمان ايران ، پاينده و جاويد باد خاک مقدس ايران عزيز و سر زنده پيروز باد مردم شرافتمند سر زمين ايران و ايراني  ..
 
  
  
در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۱۹:۳۰ دقيقه به تاريخ هيجدهم تيرماه ۱۳۹۱ پایان یافت .
 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران
  
   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 
سخني با خوانندگان
همان گونه که مستحضريد مدت ها بود عده اي معلوم الحال با درج کامنت هاي مستهجن و حتي تهديد آميز ، آرامش فضاي تارنما رو براي دوستان و خوانندگان محترم به هم مي زدند . اگر چه من به شخصه معتقد بودم بي اعتنايي بهترين پاسخ براي اين مفلوکان خدا زده است . اما بعضي از ان ها سکوت و خويشتن داري ام رو به حساب ترس و پيروزي خود مي گذاشتند .. تا اين که به ناچار مجبور شدم از طريق راه هاي قانوني و پليس " فتا " مسئله رو پي گيري کنم . چند روز پيش نامه اي از پليس محترم مبني بر شناسايي سه نفر از ارسال کنندگان کامنت به دستم رسيد که اعلام کرده بودند يکي از ان ها به دليل عدم سابقه با اخذ تعهد رسمي آزاد شد . نفر ديگر به خاطر شکايات مشابه در اختيار مراجع قضايي قرار گرفت . و نفر سوم در خارج از کشور به سر مي برد که هويت وي محرز شده است . و به محض ورود به کشور برخورد قانوني انجام خواهد شد . لذا وظيفه خويش مي دونم تا از سوي خود و خوانندگان تارنمايم از زحمات و پي گيري هاي پليس محترم " فتا " بدينوسيله رسمآ تشکر و قدرداني نمايم .