Saturday, June 23, 2012

چه خبر از مجموعه جنجالی " قهوه تلخ " !؟



برچسب ها : سریال قهوه تلخ + مهران مدیری + برادران آقاگلیان + کاخ جهانگیر خان دولو + وزارت ارشاد + قوه قضائیه +سیستم توزیع سوپرمارکتی + همشهری جوان  
سلام من آرش هستم . 
با تشکر از همه دوستان و خوانندگان محترم که هميشه مشوق مجريان اين سايت بوده و هستند . و پوزشي دوباره به خاطر عدم پاسخگويي به نظرات شما بزرگواران . ديشب به طور خيلي اتفاقي مطلبي در باره " قهوه تلخ " خواندم و بي اختيار يادم آمد پدرم دي ماه پارسال در پست " واي بر ما اگر نيم درصد واقعيت داشته باشد ! " ،  با ارايه تصاوير مستند هشداري در باب احتمال انحراف اين مجموعه داده و خوشبينانه آرزو کرده بود که اين مسايل واقعيت نداشته باشد ! راستش را بخواهيد بابام به دليل شناخت کاملي که از " مهران مديري " داشت ، از همان ابتداي کار نظر مثبتي در باره اهداي جوايزي چون آپارتمان  به خريداران را نداشت ! و با استناد به شايعات متضاد سياسي که در جامعه منتشر شده بود ، اين عمل را فقط ترفندي براي سودآوري مي دانست ! ( او دلايل خود را به طور شفاف توضيح داده بود ) و ... به هر حال توليد و پخش قهوه تلخ با فراز و نشيب هايي به راهش ادامه داده و سپس متوقف شد ! از آن جايي که اطلاع رساني شفاف در خيلي از حوزه ها از جمله مراکز فرهنگي نهادينه نشده است ، با اجازتون تصميم گرفتم با ذکر منبع ، مطلب " همشهري جوان " را تقديم حضورتان کنم . تا در مقام " پي نوشت    نگارش هاي قبلي " در آرشيو سايت به يادگار بماند ! اين را هم اضافه کنم که هيچ گونه تغيري در نوشته ذيل انجام نگرفته است .
براي مشاهده مطلب روي تصوير کليک راست کنيد .
         از سیر تا پیاز به بن‌بست رسیدن سریال مدیری
«گروه تولید قهوه تلخ،‌ پخش شده‌اند. جمع کردن دوباره‌ گروه‌، کارخیلی سختی است»، «احتمالا خبر توقف سریال صحت دارد»، «مهران مدیری افسرده شده و شاید کار را ادامه ندهد»، « این سریال پروانه پخش ندارد»، «ساخت ادامه قهوه تلخ منتفی است».

گفته‌های عوامل سریال و مسئولان وزارت ارشاد در این چند‌روز، چیزهایی شبیه به این است؛ حرف‌هایی که نشان می‌دهد سریال قهوه تلخ زودتر از موعد یخ کرده و از دهان افتاده؛ سریالی که شروعی داغ و طوفانی در تابستان 89 داشت، حالا در زمستان 90 پایانی سرد و تلخ دارد. چرا قهوه تلخ به چنین پایانی رسید؟
«ما بعد از یک ماه برمی‌گردیم تا انرژی و فضای تازه‌ای را به سریال تزریق کنیم.» مهران مدیری تقریبا با چنین استدلالی یک هفته قبل از آغاز رمضان، وقفه در قهوه تلخ را کلید زد؛ وقفه‌ای که از موارد قبلی طولانی‌تر شد و با توجه به افت محسوس فروش نسخه‌های آخر، قابل پیش‌بینی بود. بدین ترتیب مخاطبان پرو‌پا قرص قهوه تلخ با شنیدن حرف‌های مدیری، سری 25 سریال را داخل دی‌وی‌دی‌پلیرها گذاشتند، سه قسمت 73 تا 75 را دیدند و آن‌‌وقت به‌استقبال سریال‌های «پر روح» رمضان رفتند.


نهم شهریور، ما‌ه رمضان تمام شد اما خبری از قهوه تلخ نشد. درست یک ماه بعد، وزارت ارشاد خبر داد که سازندگان سریال باید برای سری جدید مجوز‌ بگیرند. بدقولی قهوه تلخی‌ها البته چیز تازه‌ای نبود. قبل از این هم حداقل دو بار در زمان سری چهارم و سری یازدهم چند روزی در توزیع سریال وقفه افتاده بود. اما این بار پای دو ماه وقفه در میان بود. نیمه مهر، پخش تصاویر بازیگران قهوه تلخ در ایستگاه متروی قیطریه تهران بمب خبری رسانه‌ها شد. فیلم‌برداری سری تازه شروع شده بود. یوسف صیادی، سپند امیرسلیمانی، سعید امیرسلیمانی، رامین ناصرنصیر، آرش نوذری، ‌مه‌لقا باقری و لادن سلیمانی به‌گروه اضافه شدند.
عوامل، لوکیشن «کاخ جهانگیرخان دولو» در «باغ برره» (واقع در خیابان بوسنی) را ترک کرده و به لوکیشنی در جمال‌آباد رفته بودند که تا چند ماه قبل سازندگان «ساختمان پزشکان» در آن فیلم‌برداری داشتند. لوکیشنی با سه آپارتمان که قرار بود میزبان آدم‌های تاریخی در تهران امروز باشد و شش‌ماهی برای ساخت آن، وقت و هزینه صرف شده بود. با این اخبار و حواشی، وقفه قهوه تلخ وارد سومین ماهش شد. در نیمه آذر خبر توقف فیلم‌برداری برای گرفتن مجوز تبلیغات و توزیع و نشر آن رسید. شنیده شد که در این مدت، حدود سه فصل از سریال فیلم‌برداری شده. مدیری هم به‌طرز غیرمنتظره‌ای سر از فیلم «پل چوبی» مهدی کرم‌پور درآورد.


«نسخه قاچاق قهوه تلخ هم رسید». درست یک ماه قبل، سر‌و‌کله تیراژ بالایی از دی‌وی‌دی‌های سری 26 پیدا شد؛ آن هم با قیمت 2000 تومان یعنی 500 تومان ارزان‌تر از نسخه‌های قبلی. با وجود درخواست‌های مدیری برای نخریدن این نسخه، دی‌وی‌دی‌های غیرقانونی راه ورود به پلیرها را خیلی سریع پیدا کردند. کیفیت بالا، تبلیغات متنوع (حتی تبلیغ جشنواره پاییزه سامسونگ) و از همه چشمگیرتر پروانه نمایش اول آن، نشان می‌داد که هر کس این کار را کرده، خیلی خوب کارش را بلد بوده. حرکتی که خیلی‌ها را یاد توزیع ناگهانی سی‌دی «بمب خنده» (که درباره شبکه‌های ماهواره‌ای بود) و «فضانوردان» (که همزمان با حضور تیم ملی در جام جهانی ساخته شد) ‌انداخت که هر دو مجوز انتشار نداشتند اما ناگهان پخش شدند! مسئولان وزارت ارشاد اعلام کردند که ماجرا را پیگیری می‌کنند اما این اتفاق عملا تیر خلاص به قهوه تلخ بود.


بازار شایعات درباره سریال از سه سو داغ شد: از یک طرف شنیده می‌شد که برادران آقا‌گلیان بیشتر از سه ماه است که به‌عوامل دستمزد نداده‌اند و آنها راهی جز ترک پروژه نداشته‌اند. سحر زکریا این مسئله را تایید می‌کند: «مشکلات مالی باعث متوقف شدن کار شده وگرنه بچه‌ها اصلا کنار نرفتند. اولش، یعنی دو سه ماه پیش به ما گفته شد که کار متوقف شده و دیگر سر کار نرفتیم. یک ماه پیش هم گفتند که دیگر نیایید.» زکریا البته اطلاعات بیشتری ندارد، یا حداقل علاقه‌ای به گفتن‌شان ندارد! سعید پیردوست کمی صریح‌تر حرف می‌زند. او اواخر خرداد آخرین حقوقش را از تهیه‌کننده گرفته و چون قرار بوده شخصیت‌ها به زمان حال بیایند از آن به بعد دیگر در مجموعه بازی نداشته. پیردوست که سابقه طولانی همکاری با برادران آقا‌گلیان را دارد، این وضع را بی‌سابقه می‌داند: «قرارداد بچه‌ها سر قضیه مالی فسخ شد. من خودم [با گذشت شش هفت ماه از آخرین دریافتی] هنوز با پروژه تسویه حساب کامل نکرده‌ام. ۱۲‌سال است که با اینها کار می‌کنم؛ بالا و پایین داشته‌اند ولی هیچ‌وقت در این شرایط قرار نمی‌گرفتند!» او معتقد است، مشکل اصلی به تهیه‌کننده برمی‌گردد: «اصولا اشکال کار در این است که تهیه‌کننده‌ها به‌شرایطی که دارند قانع نیستند. اگر به قراردادهای بچه‌ها پایبند بودند و اول آنها را تسویه می‌کردند و بعد می‌رفتند سراغ کار دیگری، به این مشکلات برنمی‌خوردند.»


این از طرف اول! اما از طرف دیگر، شنیده شده چون این پروژه مثل «قلب یخی» قرارداد فصل‌به‌فصل مشخصی نداشته، به مرور مدیری، بازیگران و دیگر عوامل دستمزد خود را بالا برده و تهیه‌کننده را عاصی کرده‌اند. طرف سوم هم، ماجرای پیگیری سفت و سخت وزارت ارشاد و دستگاه قضایی بود که به پخش قاچاق سریال مشکوک شده بودند. این وسط دست آنهایی که برای قرعه‌کشی سه واحد آپارتمانی، با هزار امید و آرزو دی‌وی‌دی‌های قهوه تلخ را خریده بودند در حنا ماند. به‌این ترتیب دومین و البته مهم‌ترین سریال ویژه شبکه نمایش خانگی- که ظرف کمتر از یک‌سال 25 سری رسمی آن به بازار آمد و خریداران برای هر مجموعه کاملش 62500 تومان خرج کردند- بدون پایان خوش تمام شد و در شرایطی که قرار بود در 120 قسمت به‌صورت 40 بسته 3 تایی عرضه شود، در نیمه راه از دهان افتاد.


ظاهرا طلبکاری عوامل قهوه تلخ از تهیه‌کنندگان- که کمترین رقمش هم مبلغ کوچکی نیست- آنها را خیلی محافظه‌کار کرده و باعث شده حاضر نباشند به این راحتی‌ها صحبت کنند و حقیقت ماجرا را بگویند. آنچه در ادامه می‌خوانید، حرف‌‌های یکی از عوامل سریال است که به‌خاطر نگرانی از وصول نشدن طلبش، نمی‌خواهد نامش فاش شود: «نزدیک یک ماه است که کار تعطیل شده. دقیق معلوم نیست که تا کی تعطیل می‌ماند ولی چیزی که مشخص و قطعی است این است که این‌ طرف سال وضع همچنان همین است. عوامل و بازیگران به‌شدت از این آقایان طلبکارند. حرف چند ماه طلبکاری ا‌ست! تا این تسویه نشود، دیگر کسی سر کار برنمی‌گردد. متاسفانه دوستان قدر بازیگران را نمی‌دانند و بسیار هم بد برخورد می‌کنند. به ما گفتند که پول دستشان نیست و مجوز هم نیامده. وقتی هم که پول دستشان نیست، نمی‌توانند پول ما را بدهند و کار ادامه پیدا نمی‌کند. می‌گویند سود نکرده‌اند ولی طبق آمارهایی که موجود است، مگر می‌شود سود نکرده باشند؟! حتی می‌گویند ضرر هم کرده‌اند! ما نمی‌دانیم این ضرر از کجا می‌آید!
بعضی بازیگرهای سریال بیش از چهار برابر دیگران پول می‌گرفتند و ممکن نیست از پولشان گذشته باشند. تهیه‌کننده‌ها از یک‌ماه‌ مانده به توقف کار، دیگر سر لوکیشن نمی‌آمدند و باید با التماس آنها را می‌آوردیم. مهران مدیری هم افسرده شده. هم پولش را نداده‌اند، هم بد‌و‌بیراه مردم را می‌شنود، هم مجوزش‌ صادر نشده و.... خب همه اینها باعث افسردگی می‌شود دیگر! قراردادهایی که تمام عوامل برای این کار بستند، جزو‌ کمترین قراردادهای زندگی‌شان است چون کار را دوست داشتند. همه یک‌سوم آنچه را که باید می‌گرفتند، گرفته‌اند. حتی امسال و پارسال هم مثل دو سال قبل با تیم قرارداد بسته شد؛ بدون اضافه شدن حقوق.»




از همان اول کار، وقتی مدیری سر قیمت فروش کارش با تلویزیون کنار نیامد و تصمیم گرفت سریالش را در سیستم توزیع سوپرمارکتی پخش کند، حاشیه‌های قهوه تلخ کلید خورد؛ یعنی کمی قبل از آغاز فیلم‌برداری! بعد از آن، هر‌چند‌وقت یک‌بار حرف‌و‌حدیث‌های مختلفی از پشت صحنه سریال اینجا و آنجا به‌گوش می‌رسید. این حرف‌ها را عوامل نفوذی همشهری جوان از اطراف و اکناف شنیده‌ و جمع‌ کرده‌اند و خب هیچ‌کدامشان طوری نبوده که گویندگان حاضر باشند مسئولیتش را با هویت مشخص به‌عهده بگیرند. ما هم که منتشرشان کنیم، از صحت و سقم‌شان مطمئن نیستیم. به‌قول قدیمی «بر‌عهده راوی!» یکی از مهم‌ترینِ این حرف‌و‌حدیث‌ها به‌دستمزد بازیگران مربوط می‌شود؛ اینکه خانم‌های بازیگر چشم‌و‌همچشمی بیش‌ از اندازه‌ای برای دستمزدشان داشتند و مدام با هم در حال رقابت و البته چانه‌زنی بودند.
دستمزد بازیگران ذکور البته ظاهرا آنقدرها جای چشم‌و‌همچشمی نداشته. به‌طور واضح و مبرهنی انگار معلوم بوده اجرت کسی که زحمت خوردن قهوه به‌آن تلخی را بر خودش هموار می‌کند، با کسی که سبیل‌های از بناگوش در‌رفته‌ای دارد و مدام سرش را تکان می‌دهد، باید تفاوت‌ فاحشی داشته باشد. طرفین هم با دل‌خوش و خرم این اختلاف را پذیرفته و به آن گردن نهاده بودند.
کلاغ‌های خبرچین این‌طور روایت می‌کنند که جناب کارگردان برای خودش امپراتوری‌ای به‌راه انداخته و یکی از اتاق‌های ساختمان محل فیلم‌برداری با کلیه امکانات رفاهی برای استراحت آن جناب در نظر گرفته شده بود و احد‌الناسی هم اذن دخول به آن محفل خصوصی را نداشته.
بریز و بپاش‌های تهیه‌کننده‌ها در کنار جناب کارگردان هم یکی دیگر از آن شایعه‌هاست؛ اینکه الطاف ملوکانه‌ای داشتند و هر از چندی به تعدادی از عوامل- که لابد جزو خواص بوده‌اند- گوشی موبایل چند میلیونی یا لپ‌تاپ هدیه می‌دادند.
جدای از اینها، لیستی از مطالبات تسویه‌نشده- از بدهی‌ چند‌ده‌ میلیونی‌ به آشپز گرفته تا انواع و اقسام چک‌های پاس نشده اخوان تهیه‌کننده(!)-یکی دیگر از دلایل به زمین گرم خوردن لیوان قهوه از طرف نفوذی‌های پشت صحنه ذکر شده.

منبع :
همشهری جوان
بازنشراطلاعات : takbook.com


در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
اين پست ساعت ۲۱:۴۵ دقيقه بتاريخ شانزدهم بهمن ماه ۱۳۹۰ پايان يافت .  

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 
     آرشیو سایت  اينجا                        آرشیو وبلاگ اینجا 

ماجرای من و کودتای نافرجام نوژه !

 برچسب ها : جنگ ایران و عراق + فرودگاه سنندج + هواپیمای سی -۱۳۰ + حمل مجروحان جنگی + مرحوم محمد حیرانی + سپاه پاسداران + کودتای نوژه + دادگاه انقلاب
سلام من آرش هستم .
با عرض شرمندگی فراوان از اين که من و خواهرم به دليل دغدغه هاي زندگي مثل سابق پاسخگوي  خيل عظيم کامنت ها و اي ميل شما بزرگواران نيستيم . و حتي نمي توانيم هر از گاهي يکي از مطالب قديمي را بازنشر کنيم . راستش مشکلات قلب پدر شکر خدا تا اندازه اي بهبود يافته است . اما همچنان اسير افسردگي روحي است . و طبيعتآ در اين شرايط حال و حوصله انجام هيچ کاري را ندارد . با شناختي که از شخصيت شفاف ايشون دارم مطمئنم به محض آغاز مجدد فعاليت در سايت ، دلايل به هم ريختگي روحي اش را توضيح خواهد داد . و اما در باره مطلب " کودتاي نوژه " ، من به طور اتفاقي اين پست را مطالعه کرده و از اتفاقات اون ايام خيلي شگفت زده شدم . اميدوارم کشور عزيز ما ايران هميشه در صلح و صفا و دوستي باشد . اما کلام اخر این که من و نسل جوان امروز ممکنه از چند و چون مسایل پشت پرده این اتفاق بی اطلاع باشند . من  لينکي در اين باره  تاریخ معاصر ایران  پيدا کردم  اگر چه معتقدم بايستي سخن محققان غير مغرض و بي طرف را هم شنيد . من به شخصه مانند پدرم هيچ علاقه و اشتياقي به مسايل سياسي ندارم . آن چه مي خوانيد فقط خاطرات شخصي يک بازنشسته نظامي است . ممنون از همه شما عزيزان .
 چگونه از تهمت كودتا ، جان سالم به در بردم !
در دادگاه كودتا چيان نوژه چه گذشت ؟
  • چرا به جرم كودتا دستگير شدم ؟
( روايتي از يك ماجراي واقعي )
يك توضيح : من به اين سخن سخت اعتقاد دارم ، " بي گناه پاي دار مي رود ، ولي بلاي دار ، نه "
تاريخ دقيق اين اتفاق يادم نيست .  ولي سعي مي كنم ماجرا به آن شكلي كه رخ داد ، بيان كنم . يك روز صبح ، مثل همه ي روزهاي خدمتم ، صبح عازم محل كارم شدم . آن روز قرار بود براي حمل دارو و آذوقه به شهر سنندج بريم . در دستور پروازي قيد شده بود در مراجعت ، اگر زخمي و يا مجروحي هم بود به تهران بياوريم ....  به اين ترتيب ، سوار هواپيما شديم و به سوي مقصد پرواز كرديم .
از گروه پرواز ، فقط سروان محمد حيراني ( فرمانده هواپيما ) و ستوان ناصر رحيمي ( ناوبر ) را به خاطر مي آورم . اوضاع آن ايام سنندج خيلي بحراني بود . و بياد دارم ضد انقلاب محلي ، توطئه هاي فراواني در منطقه انجام مي دادند . از عمر انقلاب هم مدت زيادي نگذشته بود . و برادران سپاه و ارتش براي آرام كردن اوضاع در منطقه حضور داشتند .
بعد از نشستن در باند فرودگاه سنندج ، بچه ها براي استراحت به كافي شاپ فرودگاه رفته بودند . ولي نمي دانم چرا من در رمپ بودم . بعد از تخليه بار هواپيما ، تعدادي مجروح كه حال وخيمي داشتند ، به هواپيما منتقل گرديدند . خوب به خاطر دارم شرايط روحي يكي از مجروحان خيلي وخيم بود . او كه يك دست و يك پايش توسط افراد " حزب كومله " قطع گرديده بود ، به همسرش هم جلوي چشمانش تجاوز شده بود ! و به همين دليل مرتب خودش رو به در و ديوار مي كوبيد . كه من پيشنهاد كردم طفلك را با تسمه ببندند . 
 در همين اوضاع و شرايط بود كه ،  فكر كنم سردار شهيد محمد باكري يا يكي  از فرمانده هان  او بود كه از من پرسيد : آيا امكان دارد تعدادي از بر و بچه هاي سپاه را كه مرخصي دارند ، به تهران ببريد ؟ جوابم مثبت بود . و لحظاتي بعد ديدم كه علاوه بر بچه هاي سپاه ، پرسنل ارتش هم دارند سوار هواپيما مي شوند .....
در رمپ پرواز همين جوري براي خودم قدم مي زدم كه ديدم چند برادر سپاه مرا به سوي خويش فرا مي خوانند . با خوشرويي پذيرفتم و به ميان آن ها رفتم . يكي از آن ها كه چهره اي خشن داشت و قيافه اش داد مي زد " طلب باباشو از همه مي خواد " ، خطاب به من با لحن داش مشدي و تمسخر آميزي گفت : برادر .... چرا فقط يك فروند هواپيما براي بردن ما به تهرون فرستادند؟؟ نمي شد دو سه تا بفرستند ؟ پس اين نيرو هوايي چه كار داره مي كنه ...؟!!
من كه حوصله جر و بحث با او را نداشتم ، با همون لحن خودش پاسخ دادم : اين يكي اش هم اضافي است ... هواپيما ها ماموريت واجب تري از حمل مسافر دارند . كه ديدم نامرد نه گذاشت نه برداشت و با همان لحن گفت .... چطور شد زمان شاه گور به گور شده تون ، شما  چار تا  چارتا  هواپيما  براي  " خانم بردن " داشتيد  .... حالا كه نوبت ما شد ، ميگي طياره نداريم ...؟
در يك لحظه حسابي قاطي كردم .....  اصلآ انتظار چنين توهين ركيكي را نداشتم ..  مردك با اين حرفش ما را  "قواد " خطاب كرده بود ..  من كه معمولآ  آدم آرامي هستم ، به خاطر اين توهين ناموسي ، بد جوري به هم ريختم ... خون جلوي چشمانم را گرفته بود ... سريع پريدم تو هواپيما ، و تبر آن را كه براي مواقع اضطراري تعبيه شده بود برداشتم و زدم بيرون ....
خدا شاهد است واقعآ قصد داشتم خونش را بريزم ... شروع كردم توي رمپ پرواز دنبالش دويدن ... من بدو ... او بدو .... مردك بسان غزال وحشي همچنان مي دويد .... يه عده هم از بر و بچه هاي سپاه ، سعي مي كردند مرا نگه دارند ... ولي من با نيروي كاذب فوق العاده اي كه به دست آورده بودم ، آن ها را چون پر كاهي به طرفي پرت نموده و ..... همچنان دنبالش تبر به دست مي دويدم ... هيچ كس جلو دارم نبود ... تا اين كه زد داخل چادر پرستاران مستقر در فرودگاه ... و از سمت ديگر آن مجددآ فرار كرد ....
تا اومدم وارد چادر بهداري بشم ، چند نفر از خواهران پرستار ، كه شاهد اين تعقيب و گريز بودند ، با باز كردن دست هايشان ، سعي نمودن جلوي مرا بگيرند ..  با ديدن خواهران .... همچنين به خاطر ضعفي كه در مقابل خانم ها دارم !!‌ ( شوخي مي كنم ) به خاطر احترامي كه قائل هستم .... آرام گرفتم .. و همچو " ناپلئون بنا پارت " كه شمشيرش را به " دزيره " تقديم كرد ، من هم تبر را به خواهران پرستار دادم ....
در همين اثنا ديدم فرمانده سپاه مستقر در فرودگاه ، به سويم آمد و قبل از اين كه من حرفي بزنم ، با وقار خاصي كه محبت از كلامش مي باريد ، گفت : برادر ، من تحقيق كردم ، حق با شماست .. براي اين كه به شما ثابت كنم سپاه قانونمند است ، كافي است شما نشانم بدي ، تا همين حالا ، خلع سلاحش كرده و لباسش رو گرفته ، و كت بسته با همين هواپيما براي محاكمه به تهران بفرستمش ...
لحن فرمانده سپاه ، آرامم كرد . دقايقي بعد .. تمام آن ها را جمع كرد و از من خواست شناسايي كنم . قبول كرده و به جستجو در ميان چهره ها پرداختم .... خداي من چه مي بينم ..؟ اين ها همه شبيه هم هستند  ... !! ظاهرآ گروهاني از بچه هاي شمال بودند ... واقعآ تشخيص خيلي سخت بود ! همه با ريش .. چهره هايي شبيه هم ... بد جوري گير كرده بودم . واقعآ ( ببخشيد ) عين خري كه تو گل گير كنه .. مستاصل و در مانده شده بودم ... بالاخره با شك و ترديد ، يكي را نشان فرمانده دادم و گفتم ايشون بود !!
طرف كه حسابي بر افروخته شده بود ، گفت : من ..... ؟ گفتم بله تو .... گفت مطمئني من بودم ..؟ گفتم آره خودت بودي ... سكوت مطلقي بر اطراف حاكم شده بود .... همه منتظر نتيجه اين مجادله بودند ... ديدم طرف گفت پس من بودم ؟ .... و شروع كرد زير لب كلماتي را تكرار كردن .... و در همين حال دولا شد و به آرامي در كيسه سربازي خود را گشودن .... ! پيش خود گفتم ... خدايا اين چه غلطي بود كه كردم .... نكنه طرف مي خواد اسلحه شو در بياره ؟ از ترس نمي دونستم چه كار كنم .... اگر فرار مي كردم كه درست نبود ... با اين  هيكل و سبيل و خلاصه اين همه دك و پز ... صحيح نيست ... خب اگه بمونم .... الكي الكي فدا مي شم !!
گفتم الان است كه كلت خود را بيرون آورده و يك تير تو مغزم شليك كنه ... خلاصه دل را به دريا زدم و واستادم ... هر چه مي خواد پيش بياد ... بياد ... مرگ يك بار شيون يك بار... ديدم طرف از داخل كيسه سربازي ، يك جلد كلام الله مجيد در آورد .. و با گذاشتن دست خود بر روي آن .... سوگند خورد من نبودم ....
از اين كه قرآن مجيد را ديدم ، موهاي تنم سيخ شد ، ديگه قيد دفاع از ناموس و .... را زدم .. و از اين كه الكي شهيد نشدم ، قند تو دلم آب شده بود .. به همين جهت خطاب به فرمانده سپاه گفتم ... من از حقم گذشتم .. شما هم بگذريد ....
                                            ***********
بعد از اين ، رفتم يه نگاهي به هواپيما بيندازم ... اما ديدم هواپيما تا خرخره اش پر از سپاهي و ارتشي است !! جاي سوزن انداختن نبود . خواهش كردم آقايون اضافه هاش پياده شوند ... ولي انگار نه انگار كه با اون ها حرف مي زدم ! ... هر چه خواهش و تمنا ... اثري نداشت ... هر چه گفتيم آقايان باند كوتاه است و انتهاي باند كوه بلندي است ، هواپيما نمي كشد .. هيچ كس از جاش بلند نشد .
اين بار مجبور شدم از راه قانون وارد بشم .... خطاب به ارتشي هاي درون هواپيما ، گفتم اين يه دستور نظامي است ... تمام پرسنل ارتش پياده شوند ... و بلافاصله طفلكي ها  پياده شدند .. ولي مشكل همچنان باقي ماند ... يكي از فرماندهان سپاه آمد و او هم خواهش نمود آقايان اضافه هاش پياده شوند .. ولي هيچ كس تره به حرف اين برادر هم خرد نكرد !!
برادر فرمانده ، خيلي عصباني شد . و اين بار با تحكم اعلام كرد : برادران شما براي نجات جان يك مجروح شيش نفرتون جان خود را فدا مي كنيد ... پس چرا حالا فشار به مجروهان داخل هواپيما آورديد ؟ اينا چه گناهي كردند؟  اما اين روش هم جواب نداد .. به ناچار با عمليات تهران تماس گرفتيم  . افسر عمليات سرهنگ خلبان محسن نجفي بود .. كسب تكليف كرديم .. گفت : هر ان چه كه در دستور پروازي شما نوشته شده است ، عمل كنيد .
توي اين گير و داد بوديم كه ديدم يك روحاني در حاليكه يك بقچه زير بغل داشت ، آمد تو كابين و بقچه اش را گذاشت روي صندلي خلبان هواپيما ... !! من كه از اتفاقات رخ داده كلافه شده بودم ، با عصبانيت ، بقچه او را با لگد به بيرون از هواپيما پرتاب كردم ... و گفتم حاج آقا پس خلبان كجا بشيند ؟!!  و حاج آقا هم با عصبانيت پياده شد و گفت نشونت مي دم !!
با تآكيد افسر عمليات ، ما آمديم كلك زديم . و به برادران سپاه گفتيم : همه پياده شويد ، ما بريم سر باند ، موتور هايمان را چك كنيم ، اگه جواب داد ، همه تون را سوار مي كنيم . و به اين ترتيب به جز مجروحان ، همه را پياده كرديم و به سر باند رفتيم . و بعد از چند دقيقه اي كه موتور هواپيما با آخرين قدرت خود مي چرخيد .... از زمين بلند شديم ... بعد ها فهميديم برادران از روي عصبانيت به خاطر رو دستي كه خوردند ، به سوي هواپيما رگبار هم بسته بودند ...!
همان شب از تلويزيون شنيدم كه يك گروه از نظاميان ارتش ، به جرم كودتا دستگير شده اند . زياد اهميت ندادم ... يكي دو روز از ماجراي سنندج گذشته بود كه ، يك روز صبح داخل هواپيما عازم ماموريت مشهد بودم كه ... شنيدم به برج اعلام شد ، جلوي خروجي باند را مسدود كنند ! زياد اهميت ندادم ... ما كه تازه حركت كرده بوديم ، به ما هم دستور دادند برگرديد به رمپ پرواز !
با خود گفتم حتمآ يك مسافر از ما بهترون جا مانده و اين ها به اين بهانه ما را از سر باند برگرداندند ! به محض رسيدن به محل پارك هواپيما ، هنوز موتور ها را خاموش نكرده بوديم ، كه چشمتون روز بد نبينه ...ديدم چند نفر دژبان ارتش با هيكل هاي نتراشيده ، درشت با چهره هاي خشن آمدند و مرا دستگير كردند ...
وقتي سوار خودروي دژباني شدم ، ديدم بقيه بچه هاي پرواز سنندج هم هستند . چشمان همه ما را بستند . و در حالي كه براي هر كدام از ما ها يك دژبان گذاشته بودند .. اجازه هيچ گونه سئوالي را هم نمي دادند ... و در حالي كه سر هايمان را پائين نگه داشته بودند ، از پايگاه خارج شديم ... هر چه مي گفتم بردار ، جناب .... عزيز جان  ممكنه بگي جرم ما چيست ،  هيچ كلامي به لب نمي آوردند !! بقدري در راه هي پرسيدم كه يكي از آن ها به تنگ آمده و گفت : حالا كودتا مي كنيد ؟!!!

تازه دو زاري ام افتاد ، اي داد و بيداد .. عجب گيري افتاديم ... خلاصه ما را به دادگاه نظامي واقع در چهارراه قصر بردند ... بعد از ساعاتي بلاتكليفي به درون اطاق بازپرسي فرا خوانده شديم . تا وارد شدم ديدم همون روحاني جوان هم اون جاست ... تا منو ديد ، خطاب به قاضي كه او هم روحاني بود گفت : حاج آقا .. خودشه ... اين همون طياره چي است ؟  من كه مرگ خود را حتمي مي دانستم ، و شب قبلش هم از زبون حضرت امام شنيده بودم كه گفته بود ، به اين كودتاچيان رحم نكنيد ، زدم به سيم آخر و در جوابش گفتم .. واله ما درشكه چي شنيده بوديم ، اما طياره چي تا حالا نشنيديم ... !!
جناب روحاني كه از اين پاسخ من ناراحت شده بود ، خطاب به قاضي پرونده گفت : حاج آقا همين شخص بود كه با كودتاچيان همدست بود .... براي همين ۱۲۰ نفر نيروي كمكي سپاه را از طياره پياده كرد  و همه را جا گذاشت !! تا سپاه نتونه اقدام موثري براي آن ها بكنه !! با شنيدن كلمه ي ۱۲۰ نفر...... خيلي خوشحال شدم .. ديدم راه دفاعي باقي مونده است .
خطاب به رياست دادگاه كه مرد متين و دلسوزي بود ، گفتم حاج آقا ، هواپيما كه پيكان نيست ۷-۸ نفرو سوارش كرد ... ظرفيت هواپيما طبق قانون ، ۹۰ نفر است . ما چگونه مي تونستيم ۳۰ نفر اضافي را در آن باند كوتاه سوار كنيم ؟ خوشبختانه از ستاد كل نيرو هاي مسلح يك سرهنگ خلبان ، به نام سرهنگ ميبودي ، به عنوان مطلع دعوت شده بود تا اگر ما از نظر فني اراجيف گفتيم ، او فتوا دهد ...
سرهنگ ميبودي را خوشبختانه مي شناختم ، افسري جدي و با سواد بود براي همين به ستاد مشترك ارتش رفته بود . او با نشان دادن كتاب مقررات پرواز اين گونه هواپيما ها ، حرف هاي ما را تآئيد نمود . و به قاضي پرونده ثابت كرد كه ما طبق دستور پروازي اقدام كرديم . با تهران هم هماهنگ بوديم و .......
خلاصه دل حاج آقا به رحم آمد و پذيرفت كه ما هيچ ارتباطي با كودتاگران تداشتيم . و بلافاصله دستور آزادي ما را صادر كرد . شايد باورتان نشود ، وقتي از محوطه دادگاه بيرون مي رفتيم ف هر لحظه انتظار داشتم از پشت ما را به رگبار ببندند ! ولي به خير وخوشي پايان يافت .
بعد ها با همون حاج آقا دوست شدم ....  داماد آيت الله ملكوتي امام جمعه تبريز بود .  اين دوستي سبب آزادي خيلي افراد از زندان ها گرديد ... چون توصيه از ايشون مي گرفتم ... و به اين ترتيب خطر مرگ از بيخ گوشم پريد .. و به اين نتيجه رسيدم كه سر بي گناه پاي دار ميره اما بالاي دار نمي رود .....
در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
نگارش اوليه : بيست و پنجم ارديبهشت ۱۳۸۶ 
بازنويسي و بازنشر : ساعت ۲۰ مورخه پانزدهم بهمن ماه ۱۳۹۰   

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 
     آرشیو سایت  اينجا                        آرشیو وبلاگ اینجا 

Wednesday, January 11, 2012

روزي که قاصدک خبر شاد برايم اورد .

برچسب ها : آزمون خلباني + دانشگاه علوم و فنون هوایی شهید ستاری + هواپیمای بونانزا + هواپيماي پی سی 7 + معلم خلبانی + جنگده اف 7 + سام از سوئد

بهانه اي براي سخن ...

خیلی خوشحالم بار دگر این سعادت نصیبم شد تا بعد از مدت ها دوری و بی خبری با شما یاران همدل و صمیمی سخني آغاز کنم . خوشحالم در غياب ام ، بهاره و آرش کم و بيش خط ارتباطي رو برقرار کرده و پيغام و نظرات دوستان رو به من منتقل مي کردند . راستش رو بخواهيد مشکلات از جايي آغاز شد که .. ناخواسته با بحران هايي مواجه شدم ، که خود در آن نقش چنداني نداشتم ! فشار زياد روحي سبب شد تا قلب سه بار سکته کرده ام ، تاب نياورد و در نهايت کله پا شدم ! از شانس بدم سرماخوردگي شديدي هم سراغم آمده و روند معالجات با تاخير مواجه شد ! الان هم حال و روز مناسبي ندارم . بي حسي و سرگيجه ارمغان اين پروسه است . شما که غريبه نيستيد .. تا بحران فروکش نکند و به آرامش روحي نرسم ، قلب و جسم گرفتارند . بگذريم .. آن چه باعث شد بپاخواسته و به قول معروف از تخت و بستر دل کنده و پشت ميز کامپيوترم بنشينم ، اي ميل " ميلاد " يکي از خوانندگان قديمي سايت بود که قلبآ خوشحالم کرده و اشک شوق را از ديدگانم جاري ساخت . و بر آن شدم با اجازه وي عين نامه را منتشر کنم ... اما پيش از آن لازم مي دونم از يکايک دوستان عزيز و نازنيني که در زمان کسالت ام محبت فرموده و در صفحه فيس بوک و بخش نظرات وبلاگ و يا تلفني جوياي حالم شدند ، قلبآ تشکر و قدرداني کنم . اميدوارم هر چه زودتر به شرايط عادي برگشته و مثل سابق در خدمت ياران باشم .

ماجراي ميلاد عزيز

يادمه تازه تارنماي " دلنوشته هاي يک کهنه سرباز " رو راه اندازي کرده بودم . که ميلاد عزيز در کامنتي ضمن اشاره به وضعيت حضورش در آموزشگاه خلباني ، از سختي هاي آغاز راه و عشق و علاقه اش به پرواز سخن به ميان آورده و در پايان با درج شماره تلفن همراه اش از من خواست با وي تماس بگيرم . راستش رو بخواهيد با خوندن پيغام اين جوون پي به اشتياق وافر او نسبت به پرواز بردم . اما احساس کردم تاب تحمل سختي هاي آغاز دوره اموزشي رو ندارد . ( مشکلي که بار ها من و دوستانم در دوره اموزشي با آن مواجه بوديم . يادمه در همون ماه هاي نخست خدمت خيلي ها فراري شدند ! من هم بدجوري دو دل بودم تا اين که يکي از دانشجويان که اهل کرمانشاه بود با لهجه شيرين محلي اش گفت { يک سال بخور نان تره ، يک عمر بخور نان کره .. ! } شايد باورتون نشه اما همين مثال تمام سختي ها رو تا پايان دوره اموزشي برايم هموار کرد ! ) از اين رو نسبت به اين جوون احساس مسئوليت کرده و با وي تماس گرفتم . صادقانه مي گم .. اگه حمل بر تعريف از خود نمي گذاريد خداوند حسي رو به من عطا فرموده است که با چند دقيقه گفت و گو يا مطالعه چند خط دست نوشته و حتي مشاهده تصوير افرادي که تو عمرم هرگز نديدم ، اغلب اوقات پي به ذات و شخصيت آن ها مي برم ! ( يادمه اون ايامي که در صدا و سيما فعاليت مي کردم همکاران { مخصوصآ خانم ها } با اگاهي از اين موضوع اغلب با نشان دادن تصاويري نظرم رو در باره صاحب عکس ها جويا مي شدند ! جالبه بدونيد اکثر توضيحاتم صحيح از آب در مي آمد ! ) بنابراين وقتي با ميلاد تلفني صحبت کردم متوجه استعداد خارق العاده اش شدم . به همين خاطر با قاطعيت بهش گفتم که حتمآ موفق خواهد شد . مدتي بعد هم با ارسال اي ميلي به وي متذکر شدم که .. " در وي نيرويي فرا تر از استعداد مي بينم . و نوشتم مثل روز برايم روشن است که خيلي زود مدارج پيشرفت و ترقي را طي خواهد کرد . از اين رو با اطمينان ازش خواستم سخنان بنده رو لاي قرآن قرار دهد و وقتي به موفقيت هايي که برايش پيش بيني کردم رسيد ، به من اطلاع دهد . تا اين که با اي ميل ذيل مواجه شدم :

نامه اي از يک دوست :

گاهی گمان نمیکنی و میشود...
گاهی نمیشود که نمیشود...
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است...
گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود...
گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست...
گاهی تمام شهر گدای تو میشود .


ساعت 3 بعد از ظهر یکی از روزهای خرداد ماه 85 زنگ خانه بصدا درآمد،پدرم با چشمانی پر از اشک و بغض در سینه مانده در دهانه در ایستاده بود...حرفی نمیزد،بغض و لبخند کنارلبش صدایم را در سینه خفه کرد... هیچکدام یارای حتی سلام کردن بهم را نداشتیم...پدرم برای دریافت نتیجه نهایی آزمون پذیرش خلبانی از خانه بیرون رفته بود.تا چند ثانیه حرفی نمیزدیم و نگاهمان بر هم گره خورده بود.نه جرات داشتم نتیجه را بپرسم و نه پدر حرفی میزد...نهایتا اشک و لبخند هر دو بر آن بغض و فضای سنگین غلبه کرد ...بله دوستای عزیزم،لحظه ای که سالها و شاید بیش از 14 سال برای دیدن و رسیدن بهش لحظه شماری میکردم اتفاق افتاد.اسمم در لیست پذیرفته شدگان نهایی استخدام دانشجوی خلبانی در نیروی هوایی ارتش قرار گرفته بود.... شاید اگه تا حالا مثل من برای پرواز اشک ریخته باشین و پهنای صورتتون خیس شده باشه متوجه میشین من چه حالی بهم دست داده و چه لذت خارج از وصفی سراسر وجودم رو فراگرفته. حرف برای گفتن زیاده ولی...کوتاه مینویسم... پس از گذراندن دوره های بسیار خاص و نسبتا طاقت فرسا وارد دانشگاه علوم و فنون هوایی شهید ستاری شدم.واحد ها و درسهای علمی و مقدماتی پرواز رو با علاقه بسیار زیادی سپری کردم.البته دوره های سخت نظامی گری و کم خوابی ها و نگهبانی ها و پاسداری ها وتنبیهات و ندیدن ماه به ماه خانواده و... از قلم نیفته. به ثبات نسبی در دروس رسیده بودم و تقریبا آماده اعزام به دوره های پروازی و شروع کارهای عملی بودم که به طور کاملا اتفاقی سایت " یادداشت های يک خبرنگار " نظرم رو به خودش جلب کرد.پیر هرکولس یا همون سی 130 بهروز مدرسی 54 ساله با روحیه بسیار جوون و شاداب خودش میلاده 19 ساله رو انرژی مضاعف و صد چندان بخشید.با تمام تلاش تونستم با استاد مدرسی تماس تلفنی داشته باشم.دوستان،استاد مدرسی عطوفت کلامش و صداقت بیانش آنچنان در بنده اثر کرد که انگار انرژی تازه ای پیدا کرده بودم.استاد مدرسی تو یکی از ایمیل هایی که برام فرستاد آینده ای بسیار درخشان رو برام پیش بینی و به تصویر کشید.البته خودم رو لایق اون همه محبت نمیبینم ولی از علاقه وافر من به پرواز و به قول خودمون عشق خلبانیم خبر داشت.استاد مدرسی برام نوشته بود:
"حرفهایم را لای قرآن نگه دار و روزی که به حرفهایم رسیدی اونها رو بخون و یادی از من کن"


ایشالا که عمرشون 120 ساله باشه. دوستان میلاد با اون انرژی که وصفش محاله وارد دوره مقدماتی پرواز با هواپیمای بونانزا شد و سپس رهسپار اصفهان جهت گذراندن دوره پیشرفته خلبانی با هواپیمای پی سی 7 شد. پرواز با پی سی 7 به پایان رسید و میلاد بعنوان نفر اول پروازی جهت معلم خلبانی هواپیمای پی سی 7 ماندگار اصفهان شد. البته اینو هم بگم که پرواز با جنگده شرط معلمی روی پی سی 7 هستش که این روزا مشغول پرواز با جنگده اف 7 هم هستم. سرتون رو درد آوردم ولی دوستای عزیز یادتون نره که خواجه شیراز میگه:
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکر خارا
بچه ها پرواز ممکنه خیلی چیزا رو ازتون بگیره ولی پرواز رو بخاطر
بسپارید،پرنده مردنیست.
خدانگهدار.

باور کنيد وقتي خبر پيشرفت و ترقي ميلاد رو شنيدم ، از شدت شوق بي اختيار گريستم . بلافاصله با شماره تلفني که در نامه نوشته بود تماس گرفتم . شايد باورتون نشه .. در اين مکالمه هم اوج موفقيت هاي بعدي اش جلوي چشمم مجسم شد . و اين بار هم با قاطعيت و اطمينان ازش خواستم اين پيش بيني ام رو هم با درج تاريخ لاي کلام الله مجيد قرار دهد . و خاطر نشان کردم قطعآ در آن هنگام بنده زنده نخواهم بود تا شاهد موفقيتي که بدست آورده باشم .. قطعآ چنين خواهد شد . شک نکنيد !

يک خاطره مشابه ...

در اين چهار سالي که از عمر تارنمايم گذشته است ، خوشحالم با ارتباط صميمي و صادقانه منشآء خير و نيکي متعددي شده است . به هيچ عنوان قصد بيان آن ها رو ندارم . چون نخستين اصل حفظ راز داري است . و تنها زماني با هدف بخشيدن انگيزه به مخاطبان جوان ماجرايي تعريف مي شود که طرف مقابل رسمآ اجازه آن را صادر کرده باشد . اما از شما چه پنهان وقتي در باره نگريستن به تصوير و يا مطالعه دستخط توضيح مي دادم ، ياد خاطره اي مشابه افتادم که با پنهان کردن هويت و نشانه هاي آشکار آن را شرح مي دهم :

يکي از خوانندگان جوان سايت که دختر خانم دانشجويي بود به بنده اعتماد فرموده و ضمن تشريح مشکلات خانوادگي اش از من راهنمايي خواست . خب در اين گونه مواقع من با همون حس پدرانه سعي مي کنم او را جاي دختر خويش قرار داده و در حد توان ام راهنمائي اش کنم . شکر خدا بعد از مدتي مشکلات مطروحه به خير و خوشي پايان يافت . اما ارتباط ما همچنان برقرار بود .. تا اين که در نامه اي خبر آشنايي با جوان دانشجويي رو به من اطلاع داد . اين رو اضافه کنم به خاطر باور هاي مذهبي سنتي که پايبندش بود از همون ابتدا برايم نوشت که هدف از اين ارتباط صرفآ ازدواج است . و من با شناختي که روي شخصيت وي پيدا کرده بودم ، مي دونستم از راه پاکي و درستي عدول نخواهد کرد . چند ماهي گذشت .. رابطه اش با پسر ياد شده صميمي تر شده بود . او با آگاهي به اين نکته که بنده با خوندن نامه هاي نامزدش پي به شخصيت او مي برم ، يکي دو تا از اي ميل هاي او را برايم عينآ ارسال کرد . راستش رو بخواهيد با خواندن يکي دو خط ، متوجه شدم که شخصيت جالبي ندارد ! نامه هاي بعدي او ذات خبيث اش برايم مسجل شده بود ! اما بنده به خودم اين اجازه رو نمي دادم تا کاخ آرزو هاي دختر جواني رو خراب کنم ! خيلي با خودم کلنجار رفتم . خصوصآ با شناختي که از جو شهرهاي کوچک ايران داشتم به هيچ عنوان صلاح نمي دونستم در اين مورد او رو اگاه کنم ! به ناچار براي اطمينان خاطر از وي خواستم عکس نامزدش رو برايم بفرسته .. با ديدن تصوير صد در صد مطمئن شدم که ذره اي اشتباه در شناخت شخصيت منفي پسره نکرده ام . تا اين که دختر در نامه اي از دغدغه توزرد در اومدن نامزدش برايم نوشت .. او رسمآ نوشت " عمو بهروز نظرت در باره نامزدم چيست ؟ " چون هفته آينده قراره به خواستگاري ام بيايند .. با شناختي که از خلق و خوي دختر پيدا کرده بودم و با اشراف به وضعيت خانواده متمول پسر که اختلاف طبقاتي بالايي بين اون ها وجود داشت ، چند سوال زيرکانه طرح کردم و از او خواستم قبل از خواستگاري حتمآ از پسره بپرسه ! و عين پاسخ او را برايم ارسال کند ! خوشبختانه داماد در پاسخ به همون چند تا سوال ظريف ، نقاط ضعف اش رو آشکار کرده بود ! شکر خدا دختر در اون جلسه پي به شخصيت نامزدش مي برد . طوري که در نامه اش دقيقآ نقاط ضعف پسر را برايم شرح داده و از من گله کرده بود که چرا با ديدن نامه ها و عکس پي به ذات نامزدش نبرده بودم !؟ و من خوشحال از اين که خودش به شناخت رسيده است ، نوشتم .. عزيزم من مي دونستم براي همين ازت خواستم تا پاسخ پرسش هايت رو به طور شفاف نداد ، مراسم خواستگاري رو عقب بينداز ! خوشبختانه به هم خورد . و بعد ها برايش توضيح دادم که بنده هرگز به خودم اين اجازه رو نمي دهم تا در زندگي دوستان دخالت نمايم .. بلکه به طرق مختلف سعي مي کنم طرف رو آگاه سازم .. !

پاسخ به کامنت يک دوست :

حال که صحبت از اي ميل و نظرات دوستان شد اجازه مي خواهم به دو کامنت ديگر هم اشاره اي بکنم . هموطن بزرگواري با نام " علي " چنين مرقوم فرموده است :

با سلام خدمت جناب آقای مدرسی و خانواده محترم
و با آرزوی بهبودی هرچه سریعتر استاد مدرسی به نظر اینجانب در سیستم مدرن و پیشرفته امروز جامعه مدنی کارها تخصصی و تقسیم شده است و از آنجائی که بارها نیز متذکر شده ام متاسفانه وبلاگ شما از مسیر موضوع آن در حال منحرف شدن است (البته به نظر بنده) چرا؟
چون خود حقیر بدلیل نگارش شیرین خاطرات پرواز و خاطرات زندگی استاد با قلم شیوای شان با این وبلاگ آشنا شده ام و حال که یک بررسی کلی از مطالب گذشته و حال انجام میدهم می بینم یواش یواش از مسیر خاطرات به سایر مطالب منحرف شده که این موضوع باعث کاهش نظرات و بازدیها گردیده و کلاً جذابیت سایت را تحت الشعاع قرارداده (فقط به ذعم بنده بدون درنظر گرفتن هیچگونه حب و بغضی )لذا بنده در نظرات قبلی نیز پیشنهاد داده بودم تا بهبودی کامل و برگشت استاد مدرسی فرزندان و یا همسر ایشان از خاطراتی که با استاد دارند و داشتند بنویسند تا جذابیت سایت صد چندان شود البته به نظرم این ایده توسط دختر خانم مدرسی مورد توجه قرار نگرفت ولی فقط چهت کمک به بهبود سایت مجدداً این پیشنهاد بنده برروی میز پیشنهادات گنجانده شود
با تشکر مجدد از شما و خانواده محترم تان

پاسخ : علي جان عزيز و گرامي با سپاس و تشکر از دقت نظر شما ، از اون جايي که دوستان ديگري هم به اين نکته ظريف اشاره کرده اند عرض مي کنم .. در باره تقسيم کاري که اشاره کردي ، بعيد مي دونم اين موضوع شامل سايت هاي شخصي و غير تخصصي باشه ! انحراف از چي !؟ در کجاي همان جامعه مدرن خاطره نويسي يا به اصطلاح دلنوشته ها طبقه بندي مي شوند !؟ البته براي يک سايت شخصي خيلي ايده ال است که موضوعاتش رو طبقه بندي کنه .. قطعآ من هم چنين آرزويي داشته و دارم . اما فراموش نکن .. آغاز کار ابتدا صرفآ براي سرگرمي با وبلاگ آغاز کردم . در کم تر از سه ماه به توصيه خوانندگان به سوي سايت رفتم ! اون هم بدون کوچک ترين دانش و تجربه اي .. ! حتمآ مي داني که خود سايت هم حاصل لطف دوستي به نام آقاي " پرويز زاهد " است . که به رايگان راه اندازي کرد . شايد اشتباه من اين است که براي تنوع همه خاطرات خويش را از دوره کودکي گرفته تا دبيرستان و از دوره آموزشي آمريکا گرفته تا پرواز هاي پيش از انقلاب و جنگ را همراه با خصوصي ترين خاطرات خانوادگي مطرح کرده ام ! وقتي بحث " تنوع " پيش مي آيد هر موضوعي که ارزش اطلاع رساني داشته باشد ، قابل انتشار اند . من اگه بخواهم فقط به خاطرات شخصي ام بپردازم ، مطمئن باش بعد از مدتي کفگير به ته ديگ مي خورد ! اما قبول دارم بايد خط و خطوطي تعريف شده برايش متصور شد . که اگه عمري بود با تجربه اندکي که اموخته ام سايت بعدي را با طبقه بندي موضوعات راه اندازي خواهم کرد . فعلآ که مشکلات زندگي و بيماري توان اداره همين سايت فکستني رو هم ازم گرفته است . البته باز هم تاکيد مي کنم .. من از شما به خاطر اظهار نظر بسيار عالي تشکر و قدرداني مي کنم . و انتظار دارم ساير دوستان هم اين گونه شفاف نقاط ضعف رو بيان فرمايند تا باعث رشد و اصلاح شود .

کامنتي از جنس عشق

در ايامي که به خاطر بيماري از محيط اينترنت به دور بودم ، و حس افسردگي شديدي تمام وجودم رو احاطه کرده بود ، فرزندانم گاهي اوقات که احساس مي کردند سطح هوشياري ام معتدل است برايم نامه ها و کامنت هاي دوستان رو مي خواندند .. شنيدن نظر دوستان به قلبم جلاي خاصي مي بخشيد و باعث مي شد براي دقايقي مشکلات رو فراموش کنم . تا اين که يک روز آرش کامنت سام عزيز رو برايم خواند .. نمي دونم چگونه حال و روزم رو توصيف کنم .. هر کلام سام به من نور تازه اي از اميد و زندگي مي بخشيد . ( اگر چه من هرگز خودم رو لايق اين تعريف ها نمي دونم ) صادقانه مي گم .. بقدري از کلام اين جوان انرژي گرفتم که در اندک مدتي افسردگي از اطرافم رخت بر بست . و من پاسخي ندارم جز اين که بگم .. فداي غيرت و شرف وطن دوستي تو ... فداي قلب هاي مهربوني که به عشق ايران و مردمان شريف آن مي تپد . من از شما و امثال شما درس عشق و معرفت مي آموزم ..

بهاره خانم / آرش عزیز: درسته من همون کسی هستم که با امضای سام (سوئد) در سایت استاد مدرسی عزیزم کامنت می گذاشتم و افتخار زیارت ایشان را (همراه با مادر گرامی شما و آنا و آوا) داشتم. خیلی نگران حال استاد هستم. اگه امکان دارد عین این کامنت را برای استاد بخوانید: "استاد عزیزم ، من سام هستم که از آنطرف دنیا به عشق بزرگ مردی که سربلندی و اقتدار وطنم را مدیون رشادتهایش می دانم دارم می نویسم. استاد عزیزم از شما یاد گرفتم که جلوی مشکل سر خم نکنم و با مشکلات بجنگم. خدمت شما عرض کرده بودم که درسم که تمام شد قصد دارم به ایران عزیزم برگردم و به هموطنانم خدمت کنم. خدمت به هموطن را از شما آموختم وقتی که در سایت می نوشتید که دخترتان را که خواب بود بغل می کردید و با او وداع می کردید و به ماموریت می رفتید و احتمال می دادید که بازگشتی در کار نباشد. استاد عزیزم من فقط تز فوق لیسانسم باقی مانده و به امید خدا تابستان 91 برای همیشه به وطن باز خواهم گشت. می دونم آنا و آوا در این دنیا برای شما از همه چیز با ارزش ترند. به جون آوا و آنا قسمتان می دهم که روحیه تان را نبازید و مثل قبل پر انرژی و فعال باشید. شما باید خوب بشوید و مثل گذشته برایمان خاطراتتان را تعریف کنید. یادتان می آید که به من قول داده بودید که در شهرک اکباتان همدیگه را ببینیم؟ امسال و پارسال که نشد ولی حداقل یک دیدار به بنده بدهکارید و باید در تابستان که برای همیشه به ایران می آیم همدیگر راببینیم. برایتان انواع و اقسام مستندها از چگونگی تشکیل زمین و کوه و ... تا مستندهای سانحه های هوایی و کوهنوردی جمع کرده ام که دوست دارم با گفتار و نوشته های زیبای شما در سایت بخوانم. می دانم زمانه خیلی بی رحم شده ولی شما همان دلاوری هستید که با سخت تر از این مشکلات هم دست و پنجه نرم کرده اید و از پس آنها برآمده اید. یکبار دیگر هم اراده کنید، مطمئن هستم که از پس همه مشکلات برخواهید آمد. دوست دارم در تابستان شما را شاد و سرحال ببینم پس لطفا" خواهش مرا اجابت کنید و با این افسردگی بجنگید. منتظر شنیدن خبرهای خوب هستم. شاد و پیروز باشید. سام (سوئد)".

کلام اخر ..

از همه دوستان بزرگوار خواهش می کنم تا کسب بهبودی کامل از بنده انتظار پاسخ به کامنت ها رو نداشته باشند . مطمئن باشید اگه شرایطم مناسب باشد ، مثل گذشته با تمام وجود به همه نظرات شما عزيزان جواب خواهم داد . نکته بعدي اين که به خاطر وقفه طولاني که در اين مدت پيش آمده است . بنده هر گاه فرصت کنم مطلب جديدي رو منتشر خواهم کرد .

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

اين پست ساعت ۴:۳۰دقيقه بامداد بتاريخ بيست و يکم دي ماه ۱۳۹۰ پايان يافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا

پر مخاطب ترین مطالب در سایت

در سايت " خاطرات يک خبرنگار " منتخبي از پر خواننده ترين پست ها به صورت خودکار در حاشيه چپ تارنما قرار مي گيرند . از آن جايي که وبلاگ " دلنوشته هاي کهنه سرباز " فاقد اين تسهيلات است ، تعدادي از مطالب پر خواننده رو درج مي کنم . براي مطالعه بر روي عنوان يا عکس کليک فرماييد .

مجموعه ای از مستند های نشنال جئوگرافی

بررسي احتمالات سقوط هواپيماي خبرنگاران

زيبا و با شکوه از دنياي هواپيماها .......... . zjm7rmamj1fcxaz6d3e9.jpg

ماجراي من و خلبان همجنسگراي آمريکايي . ulmv3vmnwtd9duog87cw.jpg

ماجراي سرقت روسري فرح پهلوي ............ i9fdq7ot0k9c7jqwe6qw.jpg

ماجراي عشقي که تبعيدم کرد .. . ... .

سوسمار خوردن اعراب تهمت نيست ..

پيشنهاد بي شرمانه يک آدمخوار ..

جايگاه بازنشسته ها کجاست !؟

چه عواملي باعث سانحه اروميه شد ؟ ..

Thursday, January 5, 2012

وقتی کفش های مدل قیصر کار دستم داد !

t4x8qph301i41dftb1bg.jpg

وقتی کفش های مدل قیصر کار دستم داد !

csp7gbbzrzro0pl265ff.jpg

5mn3wim1qjhe7x03wn9e.jpg

خیلی دلم می خواد بدونم کی مشکل سایت بر طرف می شه ؟ از طرفی می دونم مدیر محترم موسسه فرهنگی - تبلیغاتی " شار " جناب " پرویز زاهد " و آقای " امیر عظمتی " طراح گرامی سایت قصد داشتند سرور آن رو تغیر دهند . این که چقدر زمان می بره ..؟ کی درست می شه ..؟ باورکنید روم نمی شه ازشون بپرسم . می دونید چرا ؟ چون به حق ام خیلی لطف و محبت نموده اند . و با نگرفتن دیناری پول مرا مدیون خود قرار داده اند . از قدیم هم گفته اند دندون اسب پیشکش رو نمی شمارند !! و همین عامل سبب شده ازشون نپرسم کی مشکل حل می شه .

بعضی از خوانندگان محترم و بزرگوار گله ای که در پست قبل نمودم ، به حساب اين گذاشتند كه من به اين دليل دلخور شده بودم كه كسي برام كامنت نمي گذاره ...!! در صورتي كه همه مي دونند بارها خواهش نموده بودم كه اگه امكان داره ايميل و كامنت تشكر آميز نگذارند . چون حجم اين نوع ارتباطات خيلي بالا بود . ولي دليل بي توقع اي ام درخواستي بود كه عزيزان خواننده فرموده بودند . و من از دوستان پرسيده بودم كدام روش رو در سايت انجام بدهم ... ؟ آيا در مطالب تصوير بگذارم يا خير ؟ كه هيچ كس جوابي نداد !!

سخن آخر در باره خاطره اي است كه برام اتفاق افتاده است . به عبارتي ، يك بار در عمرم كوركورانه از مدي پيروي كردم كه نه در شآن ام بود . و نه چيز بدرد به خوري بود !! و قصد دارم اين نتيجه رو بگيرم آدم نبايد نسنجيده از مدلي استفاده كنه كه اصلآ سنخيتي با او ندارد ! مخصوصآ در اين عهد و زمونه كه مي بينم خيلي از جوون هاي نازنين از مدل هايي پيروي مي كنند كه اصلآ به آن ها نمي آيد ! اميدوارم اين خاطرات تلنگري به اون ها باشه


i9vizk51u5xhm5kpwnla.jpg

آمريكا در زمان قديم ....

اون سال هايي كه در آمريكا دوره مي ديديم به معني واقعي از ايران و اخبار آن بي اطلاع و در بي خبري مطلق روزگار مي گذرونديم . نه از تلفن خبري بود نه اينترنت ! فقط و فقط رابطه مون نامه از طريق پست بود كه مدت ها طول مي كشيد تا پاسخ آن به دستمون برسه ! تنها رابطه عاطفي مون نوار هاي كاست از خوانندگان ايراني بود كه هر فردي به محض ورود به ايالت منحده در همون روزهاي نخست ضبط صوتي كوچك تهيه نموده و خلوت خودش رو با اون به سر مي برد . برخي ها هم به محض پياده شدن از هواپيما كلآ غربي شده و با گوش دادن به موزيك هاي غربي و پوشيدن لباس هاي عجيب و غريب ، انگار نه انگار كه ايراني هستند !

صحبت غرب زدگي شد . اجازه مي خواهم يه خاطره اي از يكي از همدوه هايم بگويم . يكي از همين بچه ها به محض رسيدن به آمريكا بقدري غرق در حال و هواي تگزاس و كابوي ها آن شد كه نرسيده رفت موهاي سرش رو از ته تراشيد . يك دست لباس كابويي مشگي رنگ خريد . و يك قطار فشنگ مصنوعي به دور شونه و كمرش بسته و دو تا هفت تير بزرگ كه خيلي طبيعي به نظر مي رسيد ، به طرفين كمرش آويزون نمود ! البته خيلي هم بهش مي آمد ! حيف قدش يه كم كوتاه بود . كار اين بابا اين بود كه به محض اتمام كلاس هاي درس ، شال كلاه نموده و خودش رو به شهر مي رسوند . خب اون موقع تو ايالت تگزاس مخصوصآ شهر " سان آنتي نيو " سياه پوست ها يه كم خشونت به خرج مي دادند . به طوري كه روز روشن جلوي مردم رو گرفته و از اون ها تقاضاي پول مي نمودند . اگه كسي رو هم غريب مي يافتند با اون شونه مخصوصي كه داشتند و مثل پنجه خرس قوي و محكم بود ، به طرف حمله مي كردند . هيچ كس هم حتي پليس حريف اون ها نبود .

اين بابا يه شب كه تا دير وقت در شهر بود به سرش مي زنه كه يه گلويي تر كنه ... به يك باري مي ره كه پاتوق سياه پوست ها بود !! اون هم از اون سياه پوستاني كه حسابي سرشون داغ بوده . اون ها با ديدن يك كابوي قد كوتاه مسلح ، به سرشون مي زنه كه كمي با اين كابو شوخي كنند !! و چون اين بابا به اصطلاح هاي اون ها آشنا نبوده ، و از طرفي هم چون يكي دو گيلاس زده بود واقعآ فكر مي كنه كه يك كابوي هفت تير كش واقعي است !! از اين رو وقتي مي بينه بين عده اي سياه پوست گير كرده و هر كدوم متلكي بهش مي گن ، هفت تير اش رو در مياره و با چرخوندن آن .. مثل جان وين ، سعي مي كنه اون ها رو از ميدون بدر كنه !! خب اون موقع اغلب سياه پوست ها اسلحه حمل مي كردند . و يكي از اون ها وقتي مي بينه اين جوجه رفقاش رو داره تهديد مي كنه ، هفت تيرش رو در آورده و با شليك به لوستر كافه مي خواد برق چشم بگيره ..!! اين دوست ما هم از ترس اش دو تا تپانچه هاي تقلبي خودش رو زمين انداخته و به قصد فرار مي زنه بيرون ... ولي مي گيرنش تا جايي كه مي خوره مي زنندش !! و اگه پليس نمي رسيد ، حتمآ كشته مي شد !

اواخر دوره .....

بعد از اتمام دوره زبان و آموزش هاي ابتدايي هواپيما ، براي طي دوره پرواز به ايالت ويرجينيا منتقل شديم . واقعآ ايالت خيلي زيبايي بود . هم اين كه كنار درياچه اي قشنگ واقع شده بود و هم سازمان فضايي " ناسا " اون جا قرار داشت . به دليل حضور كم ايراني ها ، خيلي ما ها رو تحويل مي گرفتند . بگذريم ... در اواخر دوره بود كه يه روز يادم نيست به چه دليلي من رو به دفتر نظارت و بازرسي فرا خواندند ! دفتر فوق طبقه دوم آشيانه بزرگ سي - ۱۳۰ قرار داشت . وقتي با ترس و لرز وارد دفتر بازرسي شدم ، ديدم يه آمريكايي خوش اخلاق پشت ميز نشسته است . اين رو بگم هميشه ترس " وا خوردن " و بر گردوندن به ايران وجود داشت . آمريكايي ها هم عادت دارند عكس زن و بچه خودشون رو روي ميز كارشون قرار مي دهند .

همين جوري كه مستر آمريكايي با من صحبت مي كرد ، بي اختيار چشمم افتاد به عكس همسر او ! نمي دونم به چه دليلي يه كم بيشتر از حد معمول به تصوير خانواده ي او خيره موندم ! البته تعجب نداره چون قيافه همسرش خيلي شبيه ايراني ها بود . تا يادم نرفته بگم اسم اين آمريكايي " باب كارمني " بود . اگه زنده اس خدا حفظ اش كنه .. اگه هم مرده خدا بيامرزدش .. وقتي مستر باب ديد به تصوير همسرش نگاه مي كنم ، گفت مي دوني همسر من ايراني است ؟ واقعآ شوكه شدم ! چون اصلآ بعد از مدت ها دوري از وطن هرگز فكرش رو نمي كردم يه خانم ايراني تو ويرجينيا باشه ...!! باب گفت من شما رو دعوت كردم كه تا ببرم خونه مون و با همسرم آشنا نمايم .خيلي خوشحال شدم . هم اين كه از بين اين همه ايراني من رو انتخاب كرده .. و هم اين كه يك خانم ايراني رو ملاقات مي كنم . خلاصه بعد از اتمام خدمت با باب رفتيم خونه اش ..

dsa0u1y7whahogfzhlos.jpg

آشنايي با يك خانم ايراني ....

نمي دونيد كه چقدر ذوق زده شده بودم . مخصوصآ آدمي مث من كه بي نهايت احساسي است . وقتي وارد خونه " باب كارمني " شدم . با همسر ايراني ايشون خانم " نازي بغدادچي " آشنا شدم . صحنه خيلي درام شده بود . مث فيلم هاي هندي انگار كسي بعد از ۲۰ سال به يار خود برسه .. نازي منو در آغوش گرفت و از خوشحالي زد زير گريه ... حالا اون گريه كن و من .... ( الان هم كه دارم مي نويسم چشمام پره اشگه .. ) او مدام مي گفت بوي ايران رو مي دهي .. و من هم همين جمله رو تكرار مي نمودم . يهو يادم افتاد نكنه باب غيرتي بشه و بزنه تو شهر غريب لت و پارم نمايه .. !! كه چرا زنم رو بغل گرفتي ؟!! اما وقتي با ترس و دلهره بهش نيگا كردم .. ديدم اون هم بد تر از ما دونفر داره اشگ مي ريزه !! واقعآ صحنه خيلي عجيبي بود . از طرفي نازي جون براي اين كه سنگ تموم بگذاره .. براي من قورمه سبزي درست نموده بود . طفلك نمي دونست من در عمرم لب به قورمه سبزي نزده ام !! شايد براتون عجيب باشه .. ولي من از همون بچگي از اين غذاي خوش مزه ايراني متنفر بودم و هستم . به طوري كه در تمام ۳۱ سالي كه با همسرم ازدواج نموده ام ، تنها چند بار در نبودن من كه در ماموريت بودم اين غذا رو درست كرده است !!

خلاصه اون روز چه جوري فيلم بازي كرده و برنج خالي رو با ديگر مخلفات درون سفره خوردم ... بگذريم . بعد از صرف غذا ، نازي از من در حضور همسرش درخواست نمود كه تا پايان دوره تو خونه ي اون ها بمونم . راستي يادم رفت بگم كه اين خانواده مهربون ، يك دختر زيباي كوچولو به اسم " هاني " داشتند كه خيلي در همون چند ساعت به من انس بسته بود . اين رو هم بگم من از همون ايام عاشق بچه هاي كوچولو بودم . به طوري كه يكي از سرگرمي هاي من رفتن به مراكز نگهداري بچه ها بود كه ساعت ها غرق بازي و تماشا و حرف زدن با اون ها مي شدم . همكارام تعجب مي كردند كه چرا براي ديدن بچه ها اين قدر وقت مي گذارم .. ؟!! لذا وقتي نازي از من خواست خونه شون بمونم ، با كمال ميل پذيرفتم . و تا پايان دوره همون جا موندم .

دقيقآ يادم نيست چه مدت خونه اين بانوي مهربان ايراني زندگي كردم ... ولي هر چه بود خيلي به من محبت نمودند . یادمه همون موقع که چیزی به اتمام دوره من نمانده بود . یک شیر پاک خورده ای به پدر این خانم تماس گرفته و بیان نموده بود نازی مرده است !! و بیچاره پدره خیلی عذاب می کشید و نمی تونست هم مثل حالا تلفنی خیلی راحت با دخترش تماس بگیره .... از این رو نازی از من خواست هر وقت رسیدی تهران ، قبل از این که پات رو از فرودگاه بیرون بگذاری ، یه زنگ به بابای من بزن .. و هر وقت فرصت کردی به دیدنشون برو . و من هم قول مردانه دادم . نازی یک چمدان بزرگ مملو از لباس های شیک و گرانقیمت به همراه کلی هدایای ارزشمند به من داد تا به خونه شون در تهران بدهم . از طرفی خود من هم اضافه بار زیادی داشتم ... ولی به هر حال به خاطر محبت هایی که در حق من انجام داده بود این مسئولیت رو قبول نمودم .

ورود به ایران ...

صحنه خداحافظی و دل کندن از نازی .. مخصوصآ دختر کوچولوی شیرین و بامزه شون " هانی " و باب عزیز خیلی سخت بود . دقیقآ مث فیلم های درام هندی ... در فضای اشگ و ماچ و بوسه از این خانواده بزرگوار و مهربون جدا شدم . و در آخرین لحظات باز هم نازی سفارش می کرد که تلفن به بابام یادت نره !! و حتی یک چند تا دوزاری هم به من داده بود ! وقتی به تهران رسیدم . جماعت عظیمی رو دیدم که به پیشبازم آمده بودند . از اقوام گرفته تا بچه های محلی که هیچ کدوم شون رو نمی شناختم ! اون موقع فرودگاه قدیم مهرآباد که بعد ها سقف آن ریزش کرد ، محل ورود مسافران بین المللی بود . از شت دیوار سراسری شیشه ای آن مستقبلین معلوم بودند . ولی من به محض این که از چراغ قرمز گمرک رهایی یافتم ، به سمت دوستان و اقوام نرفته و یک راست همون شبانه از باجه تلفن به منزل خانواده نازی تلفن زدم و گفتم حال اش خوبه ...

آدرسی که نازی به من داده بود ، خیابان فعلی شریعتمداری بالاتر از میرداماد بود . یادمه گفته بود سر کوچه بابام اینا یه مبل فروشی به نام " پیکاسو " قرار داره .. که هنوز هم است ! نازی گفته بود که سه چهار تا خواهر زیبا دارم هر کدوم رو پسندیدی به من بگو تا برات بگیرم ! به همین دلیل روم نمی شد خونه بابای نازی جون برم ! ( با وجودی که مدت های طولانی در آمریکا بودم ، باز هم هنوز اون شرم و حیا رو داشتم ) . به همین دلیل بایکی از بچه محل هایم که اسم اش جبار بود راهی خونه نازی اینا شدیم . قرارمون برای بعد از ظهر بود . خیلی راحت آدرس رو پیدا نمودیم . و وارد یه خونه خیلی بزرگ اشرافی شدیم . خیلی صمیمی از من و دوستم استقبال نمودند . مخصوصآ که امانت گران بهای نازی جون رو صحیح و سالم تحویل دادم .

از اون جا که خواهر های نازی اون ایام جز خانواده های متمول و اشرافی بودند ، لذا خیلی با من غریبه برخورد خودمونی داشتند . ولی من به دلیل نوع وشش لباس های آن ها ، یه خرده احساس شرم می کردم که به چهره اون ها نیگا کنم !! ولی خب .. چون نازی بهم قول یکی از خواهر هایش رو داده بود ، شیطنت ام گل کرده و از زیر چشم یواشکی با ترس و لرز ورندازشون می کردم . از شما چه پنهون خواهر وسطی که اسم اش " مینو " بود نظرم رو جلب کرد . دیگه طوری شده بود که من اغلب خونه اینا بودم و هر شب کارشون رفتن به کاباره و رستوران های مجلل بود ! اون ایام کنسرت خوانندگان مشهور در هتل ها برگزار می شد . و ما یکی از مشتری های پر و پا قرص چنین اماکنی بودیم . و خوب یادمه پول میز هرشب ما چیزی برابر شش ماه حقوق و مزایای من بود !!

j8rxaaac16lw3h95w3mu.jpg

به همین دلیل اصلآ به من خوش نمی گذشت ! مدام از این می ترسیدم که اگه یه شب همین جوری تعارف شابدلعظیمی کنم .. و اون ها هم بگن بفرما شما حساب کن !! چه خاکی به سرم کنم ؟!! همین توهم مثل خوره تمام ذهن ام رو نابود می کرد .. در صورتی که در مدت زمان کوتاهی با مینو خیلی صمیمی شده بودم . به عبارتی ما دوتا همیشه کنار هم بودیم و با هم پچ پچ و گفتگو می کردیم ! راستی یادم اومد ... خواهر بزرگه نازی با یک خلبان شکاری دوست بود که در سانحه ای ای او فلج شده بود و با عصا راه می رفت . و حتی استثنآ بهش اجازه داده بودند با عصا پشت کابین فانتوم نشسته و پرواز کنه ! و او هم هرشب در اکیپ ما بود . و اصلآ هم چشم نداشت من را ببینه !! چون اون موقع برخی خلبانان تاپ شکاری بچه های سی - ۱۳۰ رو تحویل نمی گرفتند . از طرفی وقتی خواهر بزرگه نازی سر میز شام یا در حضور او با من گرم می گرفت .. بد جوری رگ های گردنش می زد بیرون .. خیلی هم راحت پول خرج می کرد و انعام می داد .

من اون موقع خونه " سوسن " زندگی می کردم ... هنوز هیچ رابطه عشق و عاشقی بین ما به وجود نیامده بود . یعنی فقط سلام علیک ساده با هم داشتیم . چون اکثرآ خونه بابای نازی جون بودم . دیگه بفهمی نفهمی با مینو قاطی شده بودم . و قصد داشتم ازش خواستگاری کنم . ولی چون هنوز برای پرواز چک نشده بودم ، حقوق ام زیاد نبود ! ولی بد جوری شب ها از دلهره پرداخت پول میز شام وحشت داشتم .. مخصوصآ این که اون سرگرد خلبان شکاری بد جوری ریخت و پاش می کرد ! همین مسئله سبب شده بود که موضوع خواستگاری از مینو رو به تعویق انداختم . چون مطمئن بودم به محضی که اعلام نمایم ، ضمن موافقت ... دسته جمعی خواهند گفت که مبارکه ... پس امشب شام مهمون آقا دامادیم !! و این یعنی بدبختی !!

کلک مرغابی ....

راستش خیلی فکر کردم که چه جوری این فکر و خیال رو از سرم بیرون کنم ..؟ به هر حال یک شب نوبت من فرا می رسید .. هیچ راه گریزی نبود . برای همین به سرم زد تو خونه خودم همه این ها رو دعوت نمایم .. !! موضوع رو با مادر بزرگ و عمه ام در میان گذاشتم . و از اون ها خواستم حسابی سنگ تمام بگذارند . و از اون جا که جا کم بود از مادر سوسن هم خواهش نمودم طبقه اول رو هم اون روز در اختیار مهمان های من قرار بدهد . و ایشون هم پذیرفت .. انواع و اقسام غذا و سالاد و میوه و دسر تهیه کردیم و قرار شد یه روز تعطیلی نهار به ما افتخار بدهند .. مینو هم خیلی خوشحال بود که به این وسیله با خانواده ام آشنا می شه .. یادمه سوسن از صبح سلیقه به خرج داده و بهترین سالاد ها رو او درست نموده بود . خلاصه روز موعود فرا رسید . خانواده نازی به همراه همون اکیپ محفل های شبانه با چند ماشین مدل بالا وارد محله جنوب شهر شدند !!

حال چه جوری محل ما رو پیدا کرده بودند .. خودش داستان مفصلی است !! تمام بچه های شیطون محل انگار ادم ندیده باشند ، مثل مراسم عروسی از روی پشت بام ها و در و دیوار به این آدم ها زل زده بودند !! من اون موقع سه راه اکبر آباد واقع در انتهای خیابان کمیل امروزی ... روبروی سینما ناتالی زندگی می کردم . برای اون ها این محله خیلی فقیر نشین جلوه کرده بود .. مخصوصآ اهالی محل که پاک آبروی من رو بردند ! تا غذا حاضر بشه به بهانه نشون دادن محله سنتی مون !! از مینو خواهش کردم یه گشتی بیرون بزنیم .. او هم با اشتیاق قبول نمود . می خواستم مزه دهنشو بدونم ... خلاصه یه جور هایی با شرم و حیا بهش حالی کردم که قصد ازدواج دارم .. و این هم خونه زندگی و اقوامم است . مینو همون روز خیلی استقبال کرد و چراغ سبز رو برام روشن نمود . و حتی ا را فراتر گذاشته و عنوان کرد که خانواده با شما موافق اند ..

وقتی ورق بر می گرده !!

در همین مهمونی سوسن که گویا به من علاقه داشته بود ... وقتی می بینه با مینو خیلی گرم گرفته و حتی یکی دو ساعت با هم بیرون رفتیم ... احساس خطر می کنه .. و از همون روز پروژه ابراز علاقه اش رو به من آغاز می نماید !! من دیدم که مادر سوسن که طفلک وظیفه پذیرایی از مهمون ها رو به اتفاق خود سوسن و خواهر هاش به عهده داشتند ، خیلی از دست پخت و سلیقه سوسن بیش از اندازه به مهمون ها تعریف می کنه .. اولش دوزاری ام نیفتاد .. ولی بعد از این مراسم بود که مادر سوسن از علاقه دخترش به من خبر داد ... و از اون جایی که سوسن از نظر شخصیتی و رفتاری یک سر و گردن بالاتر از مینو بوده ... و همچنین از طبقه خودمون بود .. ترجیح دادم حالا که مادرش واسطه شده است .. روی سوسن مطالعه نمایم .

لبته این رو بگم مادر سوسن مستقیم نگفت بیا دخترم رو بگیر ... بلکه یک روز که تازه از پرواز به خونه برگشته بودم کبوتری رو در دستش گرفته و از من خواست به چشم های زیبای کبوتر دقت نمایم . و من هم روی احساس لطیفی که به زیبایی ها دارم شروع به تعریف از آن نمودم . سپس با سیاست خاصی پرسید اگه گفتی چشم های این پرنده شبیه چشم های چه کسی است ؟ خب طبیعی است که پاسخ مناسبی نداشتم که بگویم .. و او گفت به چشم های سوسن دقت کردی ؟ راستش من عادت ندارم به چشم های یک خانم دقت نمایم ..!! حتی الان که سن و سالی ازم گذشته است . به همین دلیل بهش گفتم تا حالا دقت نکرده ام . و او از من خواست حتمآ این کار را انجام دهم !! و اضافه کرد سوسن هم از شما خوشش آمده است .. معطل چی هستی ..؟ من هم که حرفی ندارم . این بود که به دام عشقی اسیر شدم که هنوز هم یارای تفکر به اون ایام رو ندارم .

به این ترتیب ارتباط من با سوسن آغاز شد . هر روز صبح که قصد داشتم به اداره بروم از پله ها که پائین می آمدم ، می دیدم سوسن چند شاخه میخک سفید روی پله ها برام قرار داده است . کم کم به همراه گل های سفید .. نامه ای کوچک هم اضافه شده بود . و این فرایند تقریبآ همزمان با آغاز پرواز های من با هواپیمای سی - ۱۳۰ بود . به طوری که در آسمان و بر فراز ابر ها .. آن نامه رو بار ها می خواندم و در همون حال شاعرانه پاسخ ان رو می نوشتم . و در مراجعت از گل فروشی سر کوچه مون چند شاخه میخک صورتی گرفته و ضمیمه نامه می نمودم . و آن را در کفش های سوسن قرار می دادم . و به این ترتیب شالوده عشقی پاک و عظیم پی ریزی شد . و دیگه کمتر خونه مینو می رفتم . به طوری که دیگه به هفته ای یک روز کاهش پیدا کرد .

vufuc8qvchffzcovplo2.jpg

تاثیر پذیری جامعه از هنرمندان ....

اون زمان یعنی ۳۲ سال پیش ، تاثیر پذیری مردم کوچه و بازار از هنرمندان امری رایج بود . به طوری که اگه یه روز خانم گوگوش مدل موهای سرش رو پسرانه می زد و در صفحه تلویزیون که تازه هم مدل رنگی آن به بازار وارد شده بود ، از روز بعد اغلب دختر خانم ها و حتی خانم ها موی سرشون رو گوگوشی می زدند ! و اصلآ هم توجه نمی کردند آیا این مدل به چهره شون می آید یا خیر ؟!! همین امر در باره لباس هم صدق می کرد . و سریع در جامعه تبدیل به مد می شد . یه اعتراف صادقانه بکنم.. در تمام دوران عمرم کلآ سه بار از مد پیروی کرده که در هر سه مورد هم دچار مشکل گردیدم . اولین مرتبه که تقلید کورکورانه نمودم مربوط به دوران دبیرستان یا قبل از پیوستن به نیروی هوایی است . و داستان آن چنین بود که بلند کردن مو به تقلید " گروه بیتل " ها که تازه در لندن سرو کله شون پیدا شده بود ، پدیده ای بود که بین جوون های اون ایام رواج یافته بود .

خب من هم برای نخستین بار به پیروی از اکثر جوون ها هوس کردم موهای سرم رو بلند نمایم !! در صورتی که حتی تو عمرم گروه بیتل ها رو ندیده بودم . چون اصلآ تلویزیون نداشتم . تا این که یه روز به اتفاق یکی از دوستانم برای اولین بار به شمال رفتم .. شاید باور نکنید که چگونه در رشت مضحکه بزرگ و کوچک شدم ... همه من رو با انگشت نشون داده و مورد تمسخر قرار می دادند . و با قبولی در آزمون نیروی هوایی در آرایشگاهی نزدیک منزل مادرم در خیابان جیحون نرسیده به هاشمی آن را کوتاه نمودم . حتی یادمه اون موها رو تا چندین سال که لای روزنامه یادگاری قرار داده بودم داشتم !! دومین تقلید کورکورانه من هم باز مربوط به دوران تحصیل در دبیرستان است . فکر کنم سال ۴۸ بود که شلوار دمپا گشاد مد شده بود . و این مدل تقریبآ فراگیر هم شده بود . کمتر کسی شلوار پاچه معمولی می پوشید . و در همون سال رنگ بنفش هم مد گردیده بود . حالا تصور بفرمایید شلوار پاچه گشاد با رنگ تند بنفش چقدر تابلو ست !! وقتی این شلوار رو پوشیده و برای سر کشی به پدرم به پادگان " قوشچی " در رضائیه ( ارومیه فعلی ) رفتم ... واقعآ همانند همون تمسخری که در رشت و شمال شده بودم در این پایگاه به سرم اومد !!

کفش های مدل قیصر و باقی قضایا ...

درست در همون زمانی که بنا به دلایلی از سوسن جدا شده و از خونه آن ها اسباب کشی نمودم .. (که در خاطراتم به آن اشاره کرده ام ) مدل کفش های قیصر که بهروز وثوقی در فیلمی به همین نام آن مدل رو پوشیده بود در تهران مد شده بود . البته این مدل کفش ها رو بیشتر آدم های لمپن و لات های بی کار سر کوچه می پوشیدند نه همه کس ! نمی دونم به چه دلیل من احمق هم وسوسه شده و یک جفت کفش پاشنه تخمه مرغی خریداری نمودم !! شاید یکی از دلایل اش آشفتگی ذهنم در رابطه با جدایی از سوسن بود . چون هر چه فکر می کنم هیچ توجیحی برای این عمل خود ندارم . زیرا جوانی بودم تحصیل کرده و دارای جایگاه اجتمایی خاص و ... به هر حال همون طوری که اشاره کردم از روی حماقت که گاهی به سراغ آدم می یاد این کفش ها رو می پوشیدم . و با خواباندن پاشنه های آن ، دقیقآ مثل دمپایی ازش استفاده می کردم .

در این ایام مثل سابق خونه خانواده نازی رفت و آمد نداشتم . گاهی که خیلی دلم می گرفت به اون جا سر می زدم . مخصوصآ با آمدن سوسن به زندگی ام ، دیگه دور دوستان قدیم مخصوصآ اون هایی که دختر دم بخت تو خونه داشتند رو خط زده بودم . به هرحال بعد از نقل و مکان کردن از خونه سوسن ، یه روز به سرم زد تا به خونه مینو برم .. . همون طور که گفتم خانواده اون ها خیلی اشرافی و ثروتمند بودند . و در این مدتی هم که من به خونه شون نرفته بودم حسابی ترکیب ساختمون رو به هم زده و با تغیر دکوراسیون جلوه ای خاص به آن بخشیده بودند . یادمه وقتی بعد از مدت طولانی اون جا رفتم همه اعضای خانواده حسابی من رو تحویل گرفته و ریختند روی سرم .. هر یک سوالی می رسید .. و خب الکی یک پاسخی می دادم . خوشبختانه اون ها جریان سوسن رو نمی دونستند . در این میان مینو بیشتر از همه من رو سوال پیچ نمود .

من اون روز تا نزدیک های غروب خونه اون ها موندم و از هر دری سخن گفتیم . قرار بود به یاد اون ایام دوباره شب همگی به هتل شرایتون برویم . یادمه دو تا خواننده اون جا شب ها برنامه اجرا می کردند . در یکی از طبقات آن یه گروه خارجی کنسرت داشتند و در طبقه چهاردهم خانم " الهه " برنامه داشت . اکثر خانواده های به اصطلاح روشنفکر و تحصیل کرده ، مشتری گروه خارجی بودند .. ولی ما به هر دو تای آن سر می زدیم . شام را در بخش گروه موسیقی غربی ..! دسر رو در طبقه چهاردهم همراه با موسیقی سنتی می خوردیم .. همه چیز به خیر و خوشی پیش می رفت . و من تو این فکر بودم آیا با مینو مثل ایام قبل از آشنایی با سوسن گرم بگیرم یا نه .. خیانت محسوب می شه !! تو همین افکار بودم که چشم تون روز بد نبینه ..

بعد از ظهر بعد از صرف غذا که اغلب خانواده برای استراحت هر یک به اتاق های خود رفتند ، من با مینو و یکی دیگه از خواهر هایش داشتیم صحبت می کردیم .. وقتی من به دستشویی رفتم ، دیدم حتی دکوراسیون دستشویی و توالت هم تغیر کرده است . و برای نخستین بار در عمرم دیدم که کاسه توالت آن ها از جنس شیشه است ! شیشه ای به رنگ صورتی زیبا که با رنگ کاشی های منحصر به فرد آن هماهنگی داشت . خیلی تعجب کردم که چگونه بعضی ثروتمندها پول های خود رو چگونه خرج می کنند . از اون جایی که رسم بود با کفش داخل خونه بریم ، من با همون کفش های پاشنه تخمه مرغی به ناچار وارد توالت شیشه ای شدم .. خب اون موقع قد و قواره ام سنگین و ورزشکری بود .. ! همین که پایم رو روی شیشه کاسه توالت گذاشتم .. زیر پایم صدای شکستن شیشه گرانبها رو شنیدم ! از ترس ام تا اومدم پایم رو بردارم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است ، تمام سنگینی وزن ام به روی پای دیگرم آمده و این بار قسمت راست آن ترک برداشته و خرد شد !!

iriiuxhgnhnynq9r1hjv.jpg

نمی دونم چگونه احساس شرمندگی و وحشت خودم رو بیان نمایم ... توالتی که نما و زیبایی آن از اتاق پذیرایی من زیبا و گران تر بود برای لحظه ای ترک برداشته و بخشی از ان خرد شده بود !! وای چه آبرو ریزی وحشتناکی .. راستش رو بخواهید من از پدر مینو بد جوری حساب می بردم .. از اون مرد های شکم گنده اشرافی که همیشه به دیگران به چشم برده نگاه می کرد !! و همه ناراحتی ام یک طرف .. ترس مواجه با آقای " بغدادچی " که عادت داشت همیشه از همه کس ایراد بگیرد یک طرف.. ! وقتی با رنگ پریده بیرون آمدم ... مینو پرسید .. توالت جدیدمون رو دیدی ؟ به زحمت آب گلوی خود را ائین برده و گفتم بله .. مبارکه .. گفت این رو بابا جون از ایتالیا سفارش داده آوردند .. خیلی گرانقیمته .. اصلآ منحصر به فرده ... پاپا جون می گه حتی خونه اعلیحضرت همایونی هم لنگه اش وجود ندارد !! و من که واقعآ نمی دونستم چه یش خواهد اومد ..؟!!

دیگه موندن رو جایز ندونستم ... چون مطمئن بودم پاپا جون به محضی که از خواب بعدازظهری بیدار بشه یکراست می ره توالت ... و اگه ببینه توالت زیبای سفارشی اش شکسته و خرد شده است .. خدا عالمه که چه الم شنگه ای به راه بیندازه .. ضمن این که او با هیچ کس رودربایستی نداشت .. چهره ای جدی و خشن که حرف حرف او بود .. یه پدر سالار به معنی واقعی ..البته مهربانی های مخصوص خودش رو هم داشت . برای همین نمی دونستم چه جوری از این خونه جیم بشم ..؟ همه اش به شانس و بخت خود لعنت می فرستادم که چرا من چنین خطای بزرگی رو انجام داده ام ؟ تازه خیلی دلخوش و امیدوار بودم برای فراموشی سوسن ، رابطه ام رو با این خانواده مخصوصآ مینو بیشتر افزایش دهم . تا بلکه بتونم عشق سوسن رو به تدریج فراموش نمایم !

دقیقآ یادم نیست که چه جوری و به چه بهانه ای دمم رو روی کولم گذاشته و یواشکی جیم شدم . دعا می کردم قبل از بیدار شدن پاپا جون بتونم بزنم به چاک ...!! و بالاخره تونستم یه جور هایی فرار نمایم .. به محض بیرون آمدن از خونه ، دو پا داشتم دو پای دیگه هم قرض کرده و حالا ندو که کی بدو ... می ترسیدم پشت سرم رو نیگاه کنم .. و در همین حال به شانس و اقبال خودم لعنت می فرستادم . اون موقع تلفن مانند امروز همگانی نبود . و در کمتر خونه ای تلفن پیدا می شد . به همین دلیل نگران تماس آن ها نبودم . و مطمئن بودم خونه سوسن اینا رو هم بلد نیستند .. چون روزی که نهار دعوت شده بودند ، با وجودی که کروکی براشون رسم کرده بودم ، بازهم گم شده بودند .

انتقال به بندرعباس

دقیقآ نمی دونم چه مدت از این ماجرا گذشته بود که همان گونه که در پست های قبلی اشاره نموده ام ، بعد از جدایی از سوسن به دلیل این که خانه آن ها دقیقآ در منطقه فرود و اپروچ مهرآباد قرار داشت و هر موقع که از پرواز برمی گشتم خواه نا خواه چشمم به خونه سوسن می افتاد ، روی اعصابم بد جوری تآثیر منفی گذاشته بود . و اصلآ نمی تونستم او رو فراموش نمایم . برای همین خیلی تلاش کردم همراه با بچه هایی که برای پرواز با هواپیماهای پی - تری اف قرار بود به بندرعباس منتقل بشوند ، من هم با اون ها برم . اولش خیلی سخت بود .. فرماندهان نمی پذیرفتند .... آن ها معتقد بودند که من مشکلی در پرونده خدمتی ام نداشته و به عبارتی راضی بودند .. ولی اصلآ نمی توانستند بفهمند در دل من چه می گذرد ..!!؟ و چه جوری از این عشق می سوزم .

عاقبت با هزار مکافات برای دیدار با تیمسار " امیرفضلی " فرمانده وقت پایگاه یکم ترابری وقت ملاقات گرفتم . روزی که به دیدار این ژنرال والامقام رفتم .. ابهت نگاه اش بد جوری جلوی حرف زدن ام رو گرفته بود . به زحمت آب گلویم رو فرو برده و بی مقدمه عرض کردم ، تیمسار آیا شما مفهوم واقعی عشق رو می دانید ....!!؟ بنده خدا که اصلآ انتظار چنین پرسشی رو از یک نظامی زیر دست اش نداشت . و اغلب ملاقات کنندگان خصوصی در باره مشکلات اداری و پرواز صحبت می نمودند ، برای لحظه ای عمیق به من نگاه کرده و پرسید منظورت رو نمی فهمم !! . این بار جرآت یافته و عرض نمودم قربان بد جوری در عشق شکست خورده ام و منزل یار در " شورت فاینال " پرواز قرار گرفته است ... و تنها راه فراموشی موافقت جنابعالی برای اعزام به بندرعباس است .

cebuyx5u4v8qbwa2yhu7.jpg

تیمسار امیر فضلی برای لحظه ای به فکر فر رفته و با مهربانی گفت ... سعی کن همان گونه که در ماموریت های نظامی و پرواز با مشکلات دست و پنجه نرم می کنی ... موضوعات احساسی رو هم با قدرت کنار بگذاری .. و برای دور ماندن از این فضا مانعی بر اعزام شما به پایگاه نهم شکاری نمی بینم . از خوشحالی دوست داشتم تیمسار رو بغل کرده و ببوسم . لذا با یک احترام نظامی محکم ، ارادت و خرسندی ام رو به تیمسار اعلام نمودم . و در مدت کوتاهی تمام مقدمات انتقال به بندر عباس فراهم گردید . و من عازم پایگاه نهم شکاری شدم .

محیط غریب و گرمای شدید بندرعباس و پرواز با هواپیمایی که تازه خریداری شده بود . و تقریبآ مثل هواپیمای سی - ۱۳۰ بود .. به تدریج شعله های عشق سوزان رو کم نمود . و در کم ترین مدت به اون فضا خو گرفتم . تنها سرگرمی ما رفتن به شهر و قدم زدن در کنار ساحل زیبای دریا بود . روزها هم پرواز های طولانی و خسته کننده نزدیک سطح آب داشتیم . و همیشه هم چتر های نجات رو آماده کرده بودیم .... خلاصه روزگار به همین منوال می گذشت و من دیگه هیچ خبری از سوسن .و مینو و اتفاقاتی که بعد از متوجه شدن خسارت دستشویی رو نداشتم . و در طبقه اول هتل " اچ " پایگاه روزگار می گذراندم . و تقریبآ عادت کرده بودم .

f5pbacc3jo2i80s669ej.jpg

پدر مینو در بندرعباس

هنوز یک سال از حضورم در بندرعباس نگذشته بود که یک یک شب وقتی به اتفاق تنی چند از همکاران از شهر به پایگاه برمی گشتم ، انتظامات جلوی در ورودی پایگاه از ما پرسید ... آقای بهروز مدرسی کدام یک از شما ها هستید ؟ و من با ترس و لرز جواب دادم بنده می باشم .. ! درجه دار دژبان مرا به گوشه ای کشانده و افزود ... امروز بعد از ظهر یک آقای موند بالا که ماشین اش مثل تیمسار فرماندهی پایگاه بود ، اینجا آمده و سراغ شما رو گرفت .. ما رفتیم مهمانسرای اچ ، گفتند شهر تشریف دارید . به او گفتم من دوستی که موند بالا باشه و بنز مدل بالا سوار بشه ندارم . حتمآ اشتباه گرفتید !! گفت نه قربان ایشون شما رو خیلی خوب می شناخت و نگران حال شما بود . و از فرمانده ما می پرسید چگونه می شود پرسنلی رو از بندر به تهران منتقل نمود ؟

من که از تعجب واقعآ داشتم شاخ در می آوردم ، اصلآ فکر نمی کردم بابای مینو باشه ... مخصوصآ که ماشین اون ها شورلت آخرین مدل بود نه مرسدس بنز !! وقتی از دژبان مربوطه سوال نمودم که اسمش چی بود ؟ بعد از کلی گشتن گفت .. آقای بغدادچی . ! گفتم مطمئن هستی ایشون بود ؟ گفت بله و آدرس هتلی که در آن اقامت دارند رو هم این جا نوشته است . او از ما خواست به شما بگوئیم که حتمآ به هتل سر بزنید .. ! دیگه بقیه سخنان دژبان رو نشنیدم .. آن قدر ساده بودم که فکر کردم برای گرفتن خسارت دستشویی به بندر عباس آمده است .. !! خدایا او چگونه آدرس من را پیدا نموده است ؟ خدایا چه خاکی به سرم بریزم ..؟ چگونه با این مرد روبرو بشوم ..؟

الان که دارم این مطالب رو می نویسم ۳۰ سال از این موضوع گذشته است . واقعآ به حماقت و سادگی خودم در اون زمان می خندم .. و خیلی پشیمان ام که چرا به دیدن این مرد بزرگ نرفتم ؟ واقعآ تعجب می کنم چگونه آدرس من رو به دست آورده بود ؟ حتمآ ابتدا رفته پایگاه یکم ترابری و از بچه های سی - ۱۳۰ سراغم رو گرفته و سپس این همه راه به بندرعباس آمده .. شاید با دیدن او مسیر زندگی ام تغیر می یافت ... و شاید هم قسمت این بوده است که من با توهم بی جای خودم ، به دیدن او نروم ! ولی مطمئن هستم که نگران من شده بودند . وگرنه می توانست از طریق قانون از من شکایت نماید . ولی اون ایام من درک این مسایل رو نداشتم . و از شرم و خجالت ام هرگز از آن تاریخ با آن ها مواجه نشده ام و مطمئن هستم بعد از انقلاب همگی به آمریکا مهاجرت نموده اند . الان که فکر می کنم می بینم هانی دختر نازی الان حدود ۳۰ سال عمر داره .. خواهران نازی حتمآ ازدواج نموده اند .. وای که چقدر دلم برای همه آن ها تنگ شده است . شاید هم روزی آن ها اتفاقی این سایت رو پیدا نمایند . و به این اشتباه احمقانه من بخندند ... تا نظر شما چی باشد ؟

با تشکر و احترام

بهروز مدرسی

ایام به کام

کنسرت خانم گوگوش برای سربازان ارتش ایران

بهانه ای برای مقدمه ...

از اين که مطلب اين پست با تاخير تقديم حضورتون مي شه شرمسارم . راستش رو بخواهيد بعد از مدتي براي ديدن نوه هايم کرج رفته بودم . اما باور کنيد قلبم همچنان بياد شما ياران همدل و صميمي بود . و اما " با خانم گوگوش در جنگ ! " عنوان مطلب اين پست است که با هدف ترسيم برشي از فضاي خدمت در پيش از انقلاب اصلاح و بازنشر شده است . اميدوارم مورد قبول شما بزرگواران قرار گيرد .

همان گونه که عرض کردم عدم حضورم در منزل سبب انباشت کامنت هاي وبلاگ شده است . که اگه عمري بود مطمئن باشيد پاسخ خواهم داد . تا يادم نرفته عرض کنم .. بعضي از خوانندگان محترم با درج نظرات کاملا سياسي انتقاداتي رو مطرح مي فرمايند .. که با وجود همعقيده بودنم با اغلب اين بزرگواران به دليل غير سياسي بودن تارنماي فوق با شرمندگي فراوان قادر به تآئيد نيستم . اين امر موجب رنجش بنده مي شود . و از اين رو ناچارم اين بخش رو غير فعال نمايم ..

حتمآ با خواندن تيتر بالا خيلي تعجب كرديد ؟! و پيش خود گفتيد : خانم گوگوش و جبهه جنگ !! اون هم در جمهوري اسلامي ؟؟ . حتمآ شوخي مي كنه .. يا عقل اش كم شده ... مگر چنين چيزي امكان داره ؟!! ... باوركنيد نه قصد شوخي دارم و نه عقلم كم شده است . بلكه شيطنت ايام جووني ام گل كرده و يه تيتر اغوا كننده زدم . اما نه اين كه خداي ناكرده فكر كنيد تيتر و خبرم كذب محض است . نه ... اتفاقآ حقيقت داره ، و بنده حانم گوگوش رو به جبهه جنگ بردم . اما نپرسيديد كه : كدوم جبهه ؟ كدوم جنگ ؟ پس لطفآ به ادامه مطلب توجه فرماييد :

اون هايي كه سن و سالي ازشون گذشته ، خوب به خاطر دارند كه قبل از انقلاب ، ارتش ايران براي كمك به نيروهاي " سلطان قابوس " پادشاه عمان ، وارد جنگ " ظفار " شد . حالا اين جنگ براي چي بوده و با كي بوده رو من تا اون جايي كه به خاطر دارم براي جوون هاي عزيز عرض مي كنم . ولي قبل اش بهتره اين توضيح رو بدم كه ، چون من نه مورخ هستم و نه سياستمدار ، فقط در حد اطلاعاتي كه به سبب حضور فراوان ام كسب نموده ام بيان مي كنم ...

همان طور كه مي دانيد ، مردم كشور پادشاهي عمان ، مسلمان هستند . در آن زمان يه مشت چريك هاي كمونيستي از خدا بي خبر از كشور " يمن جنوبي " به آن جا حمله كرده و با نيرو هاي عمان وارد جنگ شدند . اما اين پادشاهي به دليل كمبود نيروي نظامي كار آمد و با تجربه ، از ايران تقاضاي كمك كرده ، و ارتش ايران با اعزام به منطقه ، همه آن ها را از خاك عمان بيرون كرد . وظيفه حمل و نقل و پشتيباني هم به عهده ما بود ..

هر كار مي كنم كه كمتر وارد حاشيه شوم ، نميشه ! و گر نه دلم مي خواست از خاطرات پرواز در جنگ ظفار و جريان دريافت مدال هاي طلا اهدایی شخص سلطان قابوس رو هم بنويسم ، كه اگه زنده موندم حتمآ در فرصتی مناسب درج خواهم کرد ..... اما حالا كه متوجه شديد جبهه جنگ ديگري هم در كار بوده ، از حضور خانم گوگوش در آن ، ديگه زياد تعجب نمي كنيد . ....

پرواز با گوگوش .... :

سال دقيق اين ماجرا رو يادم رفته است ، اما فكر كنم سال 54-55 بود. و همان طور كه متوجه شديد به دليل حضور ارتش در جنگ ظفار ، مسئوليت بردن و برگردوندن سربازان دلير ايراني و پشتيباني از آن ها ، به عهده ما ( يعني گردان هاي سي - ۱۳۰ ) بود . در يكي از همين ماموريت ها ، كه قرار بود به عمان پرواز كنيم . روز قبلش اطلاع يافتيم در اين پرواز ، يه گروه هنري شامل خوانندگان و نوازندگان از جمله سرکار خانم گوگوش ، هم مسافران ما هستند . يادمه پرواز ساعت 8 صبح بود ....

آقايون لود مستر ها ، كه وجدانآ مسئوليت خطيري در مديريت بار و تخليه آن به عهده دارند ، از يكي دو ساعت قبل براي بازديد پيش از پرواز و احيانآ نظارت بر محموله ها ، پاي قارقارک رفته بودند . اين رو هم تآكيد كنم كه قرار دادن هر بار يا کالايي در هواپيما ، مستلزم نظارت مستقيم آقايون لود مسترها است . چون اگر چند سانتي متر بار پس و پيش قرار داده شود ، مركز ثقل هواپيما به هم خوره و باعث سقوط آن مي گردد . ( اگه خاطر مبارک تون باشه در بحث سقوط اولين هرکولس پيش از انقلاب که در اطراف ساوه رخ داد ، صرفآ به دليل شل بستن بارها بود که متآسفانه در ان حادثه کلي از بهترين معلم خلبان ها و خدمه پروازي همراه با تعدادي مهماندار کشته شدند .. روحشان شاد )

در ساختمان ديسپچ و عمليات پايگاه ، با بچه ها بعد از گرفتن وضعيت هوا و فلايت پلن ( برنامه پروازي ) ، نظاره گر هنر منداني بوديم كه در آن جا نشسته بودند . در ميان آن ها فكر كنم من " سيد كريم " و تني چند از مجريان راديو و تلويزيون رو شناختم . ولي از خانم گوگوش اصلآ خبري نبود !! تعدادي هم مسافر عادي همراه تيم هنرمندان بودند . بعضي از بچه ها هم كه عادت دارند در اين جور مواقع به خوشمزگي بپردازند ، مشغول سر به سر گذاشتن با بك ديگر بودند ....

بعد از گذشت مدتي که از بار گيري هواپيما سپري شد ، آقايون وقتي با تاخير همکاران خود مواجه شدند از طريق بي سيم هواپيما مرتب استعلام مي كردند كه چرا کروي پروازي نمي آيند ؟ و تآکيد مي کردند که كار شون خيلي وقته پايان يافته است . ولي از شما چه پنهون معطلي ما فقط و فقط براي آمدن خانم گوگوش بود ! جالب اين جاست كه هيچ كدوم از بچه ها موضوع را به روي خود نمي آوردند !! و يه جور هايي خود رو سرگرم كرده بودند ! اما مگر بي سيم ساکت مي شد ! . هي تماس پشت تماس . طفلكي ها هم حق داشتند ، چون خسته شده بودند ....

آخرين بار كه دوستان تماس گرفتند ، با حالت عصبي و کنايه اميز قصد داشتم با نثار چند تا ناسزاي آبدار به همکارانمون در داخل هواپيما حالي کنم .. ما مشکلي نداريم .. بلکه فقط منتظر سرکار خانم .. قلان ، فلان شده هستيم .. ! آخه پدر سوخته هنوز تشريف فرما نشده اند !! ولي خدايش به خاطر حرمت حضور مسافران در داخل ساختمان ، خود رو تا حدي كنترل كرده و با لحني كاملآ مصنوعي اعلام کردم : بابا جان ، ما منتظر سرکار خانم گوگوش هستيم ...... هنوز جمله ام به اتمام نرسيده بود كه ديدم يه خانم لاغر با چهرهاي تقريبآ زرد رنگ ، در حالي كه عينك پهني به چهره داشت ، از روي صندلي خود بلند شده و با صداي تقريبآ آرومي گفت : من گوگوش ام !! ... باور کنيد از خجالت داشتم آب مي شدم ... اصلآ نمي دونستم چي بايد مي گفتم !؟ کروي پروازي هم هر کدوم يه جورايي با ور رفتن به تلفن و ورقه هاي هواشناسي خود رو سرگرم نشون مي دادند .. !

آخه چطور چنين چيزي امکان داره .. ؟ بنده خدا يكساعت مقابل چشمانم در رديف جلو نشسته بود ، اما من آدم گاگول و كودن او رو نشتاختم !! فقط خوشحال بودم در اون حالت عصبانيت ، چيزي از دهانم بر عليه اين خواننده معروف و دوست داشتني بيرون نيامده است ! خود گوگوش هم احتمالآ متوجه شده بود كه ما او رو نشناختيم . چون حتي با خودمون هم كه حرف مي زديم ، عنوان مي كرديم كه پس خانم گوگوش چي شد ؟ اما يه حسي به من مي گفت ، نكنه بچه ها حرف هايي بر عليه اين هنرمند در خلال معطلي هاي کسل کننده گفته باشند ..... ؟