Monday, December 19, 2011

کم مونده بود الکي الکي قاتل شوم ..!

ماجرای اون شب کذایی در نزدیکی های ونک

" کم مونده بود قاتل شوم ! " عنوان خاطره اي واقعي از روزگار دفاع مقدس است . که در راستاي اصلاح مطالب قديمي بازنويسي و طراحي شده شده است . راستش رو بخواهيد بعضي از ژورناليست هاي قديمي معتقدند .. " مطلب بدون تصوير عين عروس بدون جهاز است ! " اگر چه در اين دوره زمونه رسم و رسوم " جهيزيه " از مد افتاده است .. ! لذا براي بدست آوردن دل همکاران مطبوعاتي قديم و خوانندگان محترمي که تازه با اين سايت آشنا شده اند ، بازنگري صورت گرفت . و يکي دو خاطره هم به آن افزودم تا ياران قديمي هم چيزي گيرشون اومده باشه ... !

برچسب ها : خط پرواز + پايگاه يکم + زمان جنگ + ميدان تجريش + خيابان وليعصر + پيتزا + بستني + تسمه بار هواپيما + فولکس واگن قديمي + شوکه شدن + جيغ و داد

خط پرواز سي -130 – ايام جنگ

ماجرايي كه مي خواهم براتون نقل كنم يكي از اتفاقاتي است كه هيچ گاه از خاطرم محو نمي شود . يكي از شب هاي جنگ تحميلي ايران و عراق بود . من به اتفاق تني چند از دوستان و همكاران در خط پرواز سي -130 شيفت بوديم . اون موقع شيفت ها به اين صورت بود كه 24 ساعت اداره بوديم . و 48 ساعت استراحت مي كرديم . در روزي كه اداره بوديم اگر پروازي مي خورد خب مي رفتيم .. و گرنه تو همون دفتر خط پرواز كه داخل آشيانه بزرگ سي – 130 قرار گرفته است ، مي مانديم . از ساعت 4 بعد از ظهر كه برو بچه هاي روز كار ( مثل سرپرست خط پرواز ، معاونين و ... ) مي رفتند ، بچه ها هر كي به نوعي خودش رو سرگرم مي كرد . يه عده كه اهل ورزش و تفريحات سالم بودند ، مي رفتند بيرون رمپ پرواز و در زمين ورزش كه سطح آن اسفالت بود ! فوتبال يا واليبال بازي مي كردند . البته اين رو هم بگم بازار شرط بندي هم حسابي داغ بود . و مرتب از عقيدتي سياسي يا اداره حفاظت بخشنامه مي آمد كه آقايون حق شرط بندي رو ندارند . ولي كو گوش شنوا ..!؟‌ منتها وقتي مي خواستند پول هاي برد و باخت را بين خودشون تقسيم نمايند ، مواظب بودند كه همكاران حزب الهي اون ها رو نبينند .. ! گاهي هم خود بچه مومن ها هم با تراشيدن کلاه شرعي وارد معرکه مي شدند ... !

نامگذاري همکاران .. !

از اين كه مرتب به حاشيه مي روم پوزش مي خواهم . چون معتقدم خواننده بايد در جريان جزئيات قرار گرفته تا قادر به تجسم فضاي ماجرا گردد.. بله از رفتار هاي بچه ها بعد از پايان سرويس اداري مي گفتم ... بعضي ها هم در داخل دفتر خط پرواز تنيس روي ميز بازي مي كردند . كه اغلب در اين جور مواقع من گزارشگر تلويزيوني بچه ها بودم ! و با گزارشات طنز خود اعصاب آن ها رو خرد مي كردم . بعضي ها كتاب مي خوادند ( البته آمار كتاب خوان هاي ما خيلي كم بود ) از جمله كارهاي ديگر من كه هنوز هم بعد از گذشت نزديك به دو دهه ماندگاره ، اسم گذاشتن روي بچه ها بود . و جالب اين كه خيلي از همين بچه ها رو به القابي كه روي آن ها گذاشته ام مي شناسم و اسم واقعي آن ها رو فراموش كردم !! من خيلي عذر مي خواهم ولي اجازه مي خواهم آن ها رو هم بگويم . اسم يكي " علي خره " بود . ( خدا بيامرزدش فوت کرد ) اين آدم واقعآ كارهايي چه در پرواز چه در روي زمين انجام مي داد كه بلانسبت هيچ كس ديگري اين كار رو نمي كرد ( انشاالله يه مطلب در باره اين القاب و كار هاي بچه ها خواهم نوشت ) . يكي اسم اش شير بود .و واقعآ شباهت عجيبي به شير داشت . يكي ديگه اسب بود . هموني كه از سقوط حتمي نجات يافت ( اينجا ) . ..

هوس پيتزار .. !

خوب يادمه اسم يكي از همكارانم ابراهيم بود . او هميشه عادت داشت به هر چيزي ايراد بگيره و به قول معروف " غر " بزنه . اين آدم چون هميشه پاي ميز پينك پونگ بود ، اسم اش رو گذاشته بودم " خوزه خوره فري لوز " يعني كسي كه مرتب غر مي زند ، خوره بازي هم است و به كسي ديگر هم اجازه بازي نمي دهد . ضمن اين که مفت باز هم است !! يا اسم يكي ديگر از همكارانمون كه خيلي آهسته و با ناز حرف مي زد رو " مادام دولارس " گذاشته بودم !! حتمآ مي پرسي با اين اوصاف اسم خودت چي بود .؟! از شما چه پنهون بچه ها هم اسم من رو گذاشته بودند " پسر عفت هفت خط " كه البته به انگايسي مي گفتند ( عفت سون استرايپ ) !! بگذريم ... داستان اسم ها خيلي طولاني شد . من به دليل اين كه خيلي ورجه ورجه مي كردم و از طرفي اشتهاي زيادي هم به غذا خوردن داشتم . شام پايگاه هيچ وقت سير ام نمي كرد . و به همين دليل شب ها مي رفتم از بيرون پايگاه جاتون خالي پيتزا مي گرفتم . اغلب هم يكي از بچه ها رو با خودم مي بردم . كه هم غذا بچسبه و هم تنها نباشم در .يكي از همين شب هايي كه به سرم زده بود برم پيتزا بخورم ، اين اتفاق لعنتي رخ داد و شوخي شوخي داشتم قاتل مي شدم .!!

جيم شدن از پايگاه ..

ماجرا از اين قرار بود كه يه شب با يكي از بچه ها به نام " اكبر " كه اهل مشهد بود ، براي خوردن پيتزا از پايگاه بيرون رفتيم . عادت داشتم كه حتمآ برم طرف هاي شميران شام بخورم . چون مي خواستم يه هوايي هم تازه كنم . و براي مدتي از سر و صداي هواپيما ها به دور باشم . وگر نه پيتزا فروشي هم تو پايگاه بود هم نزديكي هاي پادگان . يادمه بعد از خوردن شام ، به اكبر گفتم حالا كه تا اين جا اومديم ، بيا ببرمت " دربند " تا بستني هم بخوريم . او اول اش راضي نبود . هي مي گفت دير شد ... اگه الان پرواز بخوره چي ؟ من هم چون ذاتآ آدم بي خيالي بودم !! ( شوخي كردم . برنامه هاي پرواز رو داشتم ! ) اصلآ به حرف هاي او توجه اي نمي كردم . خلاصه بعد از خوردن بستني به طرف پايگاه راه افتاديم . اكبر به قدري خسته شده بود كه توي صندلي جلو خوابش برد . من هم نم نم از خيابون ولي عصر پائين مي آمدم . هنوز چند متري از چهارراه پارك وي رد نشده بودم كه ديدم يك خانواده كه ظاهرآ آن ها هم براي هوا خوري بيرون زده بودند ، ماشين شون پنچر شده است . و بيچاره ها كنار خيابون با زن وبچه رديف ايستاده بودند و از ماشين هاي عبوري در خواست انبر دست مي نمودند .

کمک به مردم ..

از اون جايي كه دير وقت بود و كمتر اتومبيلي تردد مي كرد ، معلوم بود اون ها مدت ها سرپا مانده بودند . دليل اش هم اين بود كه ماشين آن ها از اون فولكس واگن هاي قورباغه اي عهد عتيق بود . كه زاپاس اش در صندوق جلوي ماشين قرار داشت ولي قفل آن خراب شده بود و باز نمي شد. و به همين دليل تقاضاي انبردست مي كردند تا قفل صندوق جلو رو باز نمايند . من روي انسان دوستي ترمز كرده و دنده عقب گرفتم تا به آن ها كمك كنم . همين كه ترمز نمودم اكبر از خواب پريد و ديد كه من عقب عقب مي رم ... پرسيد : كجا يره ؟!! جريان رو بهش توضيح دادم . او با همون لهجه ي غليظ مشهدي اش ادامه داد : يره مو موگوم ديرمون شده ، تو مري كمك ؟!! جواب اش رو ندادم . وقتي نزديك ماشين آن خانواده رسيدم . راننده ضمن تشكر خواهش كرد كه اگه مي شه انبر دستي آچاري چيزي بدهيد كه قفل صندوق جلو رو باز كنم . لاستيك اون توست . هر چه مي خواست به او دادم و آن مرد بعد از دقايقي ور رفتن ، گفت تيشه يا چكش نداري؟ با تعجب گفتم چكش براي چي مي خواهي ؟ گفت چون ساعت ها اين جا معطل شديم . و قفل هم باز شدني نيست مي خواهم يشكنم اش ! خيلي اذيت ام نموده است .

پيشنهاد غير معقول .. !

من هميشه در صندوق عقب ماشين ام يه تسمه بلند هواپيماي سي -130 كه مخصوص بستن بار بود همراه داشتم تا اگر روزي جايي گير کرده و موندم با اون تسمه ( آمريكايي ) كه سرش قلاب محكمي هم داشت ، ماشين رو تا جايي بكسل نمايم . نمي دونم روي چه حسابي گفتم حالا كه قصد شكستن قفل رو داري ، من يه پيشنهاد بهتري دارم . و آن اين كه تسمه رو از زير قفل عبور داده و سرديگر آن را به يكي از درخت ها ببنديم . اونوقت با رفتن ماشين به عقب ، قفل باز مي شود . طفلك از روي ناجاري قبول كرد . چون چكش هم نداشتم . و قفل ماشين هاي قديمي هم که به راحتي با چكش و تيشه باز نمي شدند . اكبر آقاي ما هم تو خواب ناز فرو رفته بود . و صداي خورپف اش تا جايي كه ما ايستاده بوديم مي آمد . لذا بنده خدا پذيرفت به روشي كه من پيشنهاد داده بودم عمل کرده و يك سر تسمه رو به قفل صندوق جلوي فولکس واگن و سر ديگرش رو به درخت هاي تنومند كنار خيابون ولي عصر قلاب كرد . راننده هم رفت پشت فرمون و شروع كرد به گاز دادن.. ماشين انگار که آخر شبي لج کرده بود ، اصلآ از جايش تکان نمي خورد .. ! طفلک راننده هم که به خاطر ساعت ها معطلي زن و بچه خود و دوست اش حسابي کفرش در اومده بود ، از رو نرفته و تا جايي که مي خورد همين جوري گاز مي داد .. !‌ بر اثر استهلاک لاستيک ها بر روي آسفالت خيابون غرق در دود شده بود .. ! يكي از آقايون همراه اين خانواده كه تسمه رو به درخت بسته بود بنده خدا نزديك درخت ايستاده و به فولکس زل زده بود . اما ماشين به دليل محكمي قفل صندوق جلو ، از جاش تكان نمي خورد . و راننده تلاش بيخودي مي كرد ...

يک اتفاق وحشتناک .. !

اهل و عيال راننده با مهمان هاشون داخل جوي نيمه خشکيده کنار خيابون مشغول تماشا بودند . خستگي و درماندگي از چهره يکايک اون ها معلوم بود . تا اين که .. چشمتون روز بد نبينه .. همين جوري كه راننده گاز مي داد و بقيه سرنشينان كنجكاوانه به تماشا ايستاده بودند ، نمي دونم چي شد كه تسمه از درخت جدا شد ... ! و در يك چشم به هم زدن اون سرش كه قلاب بزرگ و سنگين فلزي داشت با شدت هر چه تمام به زير كمر ( نقطه حساس بدن ) مردي كه کنار درخت بود برخورد کرده و به فاصله يک چشم به هم زدن ، كمونه نموده به يكي از خانم ها كه هيكلي درشت و گنده داشت بر خورد نمود .. !‌ و در يك لحظه مرد بيچاره فريادي از درد کشيده و داخل همون جوي نقش بر زمين شد . و پشت سرش هم خانم چاقه با شيرجه به سمت ديگري داخل جوي افتاد .. ! من که با ديدن اون صحنه هنوز شوکه بودم با کمال ناباوري ديدم هر دو نفر بدون هيچ حركتي مثل دو تكه گوشت دراز به دراز ولو شده اند !! هنوز ماجرا در مغزم تجزيه و تحليل نشده بود که بقيه اهل بيت ريختند روي سر آن دونفر و شروع كردند به جيغ و هوار كشيدن ! در همان گير و دار يكي از خانم هاي سليطه که از نگاهش خشم و غضب مي باريد با عجله اومد سمت من و يقه ام رو چسيبد ! و با صداي بسيار بلند فرياد مي زد كه اون ها رو تو كشتي !! بنده خدا راننده هم نمي دونست سر جنازه ها بره يا اون خانم رو از من دور كنه .... از قيافه اش معلوم بود كه از من شكايتي نداره ولي مگر زنه ول كن بود . خدايا چه گيري افتادم . اگر واقعآ خداي ناكرده اتفاقي براي هر يك از اون ها بيفته ، جواب نيروي هوايي رو چي بدم ؟ آخه نمي گويند شما كه آماده پرواز بوديد چرا محل خدمت رو ترك كرديد !؟ اون هم زمان اضطراري جنگ ؟ نمي گويند تسمه هواپيما اين جا چه كار مي كنه !!؟ خودم کم بودم يکي ديگه از پرسنل رو هم آورده بودم .. !

خدا واقعآ رحم کرد ..

واقعآ تو بد مخمصه اي گير کرده بودم . همه اش دعا مي كردم كه اون دو نفر نميرند . ديرمون هم شده بود . به سراغ اكبر رفتم تا از او كمك بگبرم ... ديدم تخت خوابيده است . چندين بار زدم به شيشه .. و اکبر .. اکبر گفتم .. بي خيال از همه اتفاقات تخت خوابيده بود .. ! با عصبانيت از خواب بيدارش كردم . گفتم اكبر دو نفر از اون آدما مردند .!! پسر چه كار كنم ؟ قيافه خواب آلود و متعجب اكبر هنوز هم جلوي چشمم است .. گفت جي مي گي يره ؟ كيا مردند.. !؟ بعد هنوز انگار تازه يادش اومد که کجاست .. با طعنه گفت .. ما هنوز اين جائيم !؟ تو بد مخمصه اي افتاده بودم .. هيچ كسي هم نبود به داد اون بنده خداها برسه ... در همين اثنا ديدم خانمي كه غش كرده بود به هوش اومد . ولي بيچاره اون آقاهه از جاش تكان نمي خورد . اكبر که تازه متوجه قضايا شده بود گفت : بيا در بريم يره .. خره اگه بمونيم به جرم قتل و ترك خدمت محاكمه مي شيم . بهش گفتم چطور دلت مياد تو اين شرايط اين بنده خدا ها رو تنها بگذاريم ؟ هنوز جر و بحث من با همكارم ادامه داشت كه ديدم شکر خدا نفر دوم هم به هوش آمد . شايد باورتون نشه كه چقدر نذر و نياز كرده بودم . به محض اين كه مطمئن شدم زنده است ، به راننده گفتم عمو جان ما چه كار مي تونيم بكنيم ؟ اداره مون هم دير شده است .. با كمال مردانگي گفت نه شما بفرماييد . شما كه تقصيري نداشتيد . خوشبختانه هر دو به هوش اومدند .. شما تشريف ببريد . ديگه حتي صبر نكردم ابزار هايم رو ازش بگيرم . سريع پشت فرمون ماشين نشسته و به طرف پايگاه گاز دادم .. اکبر خيلي خونسرد انگار نه سبويي بشکسته و نه آبي ريخته باشد ، دوباره چشمانش رو بسته و به خواب عميقي فرو رفت ..

يک خاطره فولکسي ..

از همون بچگي عاشق فولکس استيشن بودم . شايد يک نوع نوستالژي خاص کودکانه .. ! يادمه هفت ، ‌هشت ساله بودم . اون موقع در شهر شاهپور " سلماس " فعلي زندگي مي کرديم . در خيابون اصلي شهر يک گاراژ قديمي شما بخونيد ( آژانس مسافرتي ) خيلي لوکسي وچود داشت که من به خاطر دو موضوع خاص ، هر گاه گذرم به اون منطقه مي افتاد ساعت ها غرق تماشايش مي شدم .. ! اولي يک پوستر زيبايي بود که در آن عکس هايي از انواع وسايل نقليه مسافرتي ( هواپيما ، قطار ، کشتي و اتوبوس ) به شکل هنرمندانه اي چاپ شده بود . که نشان از ايستگاه مسافرتي داشت ! اما در شهر کوچيک ما اتوبوس تنها وسيله مسافرت بود ! اون هم از نوع اتوبوس هاي دماغ دار صندلي چوبي ! که به هر حال من کشته و مرده مسافرت با اون ها بودم .. ! دومين موضوعي که توجه ام رو به خودش جلب مي کرد ، همين فولکس استيشن هاي قديمي بود که در اون روزگار هر از گاهي مسافر به مقصد شهرستان " خوي " سوار مي کرد . و من چقدر در همون روياي کودکانه ام با اون ها به مسافرت رفته بودم .. ! اما افسوس هرگز فرصت سوار شدن به اين ماشين هاي دوست داشتني رو بدست نياوردم .. و اين مسئله سال هاي طولاني در دلم عقده شده بود .. !

سال ها بعد ...

سال ها از اين موضوع گذشت .. فولکس ها قديمي و قديمي تر شدند و من هم همراه اون ها بزرگ و بزرگ تر .. اما همچنان با ديدن اين نوع فولکس استيشن ها به قول معروف قند توي دلم آب مي شد ! در عجب ام چرا نمي خريدم .. !؟ به هر حال سال ها پشت سر هم سپري مي شد .. تا اين که جنگ تحميلي آغاز شد . خب من يک پيکان مدل ۵۷ در همون بحبوحه انقلاب خريده بودم . و از اون جايي که هميشه عادت دارم به ماشين برسم ، خيلي تميز و سالم مونده بود . با اعلام کوپني شدن بنزين ، شنيدم که به ماشين هاي استيشن روزانه ده ليتر بنزين تعلق مي گيرد .. ! نمي دونم روي چه اصلي حماقت کرده و پيکان مدل بالاي خودم رو تقريبآ مفت به برادر ناتني ام علي که نمايشگاه اتوموبيل داشت به مبلغ ۹۰ هزار تومن اون هم قسطي فروختم .. و بلافاصله يک فولکس استيشن قديمي به همون قيمت خريداري کردم .. ! اگه بدونيد چقدر خوشحال بودم .. !؟‌همه به من مي خنديدند ! و علنآ مي گفتند کدوم ادم احمقي پيکان نو و سالم اش رو يا يک ابوقراضه مدل پائين عوض مي کنه .. !؟ و با يک لبخند دانشيني به همه مي گفتم .. به خودم مربوطه .. دلم مي خواد ! يادمه همون روز که نزديکي هاي ظهر بود ماشين رو از پسر رحيم آقا ماست بند که سر کوچه مادرم مغازه قديمي داشت خريداري کرده و با چه ذوق و شوقي راهي خونه شدم .. ! داخل خونه هاي سازماني که شدم در اولين دست انداز ( ساندويچ هاي سرعت گير که اون موقع همه جا مد شده بود ) در کشويي ماشين با صداي مهيبي از جا کنده شده و به روي زمين کشيده شد .. ! با چه بدبختي در درب و داغون رو سوار ماشين کرده و از همون جا دور زدم .. يادمه ساعتي بعد التماس حسن آقا صافکار رو مي کردم که هر چه سريع تر اون رو برايم جوش داده تا وقتي خونه مي روم .. اهل و عيال تو ذوق شون نخوره .. !‌

اخر عاقبت عشق به فولکس واگن .. !

اين که چه آشوبي در خونه بر پا شد .. بماند ! اين که چقدر سرکوفت و تحقير شدم هم بماند .. ! تنها کسي که به اين معامله بنده نخنديده بود ، خواجه حافظ شيرازي بود که اون هم بنده خدا مرده بود ! توي خونه ، اداره ، خونه دوست و اقوام و هر جايي که پا مي گذاشتم همه از حماقت من سخن مي گفتند ! من هم لج کرده بودم که .. زمين برويد آسمون برويدمن از اين ماشين ها خوشم مي آيد .. دقيقآ يادم نيست چه مدت دستم بود .. ؟ فکر نمي کنم يک دو ماه از تصاحبش گذشته بود که يک روز خواهر همسرم رو که ديرش شده بود ، تعارف کردم که من مي رسونم .. ! مقصدش خيابان آزادي بود . دقايقي از ترک خونه هاي سازماني نگذشته بود که گازش رو گرفتم تا به موقع به مقصد برسم .. و به همه نشون بدهم يک کار مثبت از اين قارقارک ام بر مي آيد .. ! مدتي بعد در خيابان آيت الله سعيدي نرسيده به تقاطع هاشمي از دور ديدم تعدادي ماشين پشت چراغ قرمز ايستاده اند .. من هم کمي با برداشتن پايم از روي پدال گاز سعي کردم کمي از سرعت ماشين بکاهم .. اما چشمتون روز بد نبينه .. همين که به چند قدمي ترافيک اتوموبيل ها رسيدم وقتي پايم رو روي پدال ترمز فشار دادم ، ديدم تا انتها رفت به کف صاحب مرده چسبيد .. دريغ از کوچک ترين مکث يا ترمزي .. ! از اون جايي که در مواقع اضطراري اموخته بودم خونسردي ام رو حفظ کنم .. لختي تفکر کرده و به اين نتيجه رسيدم از ميان انواع و اقسام ماشين هاي سواري ، به ارزان ترين اون ها از عقب بکوبم .. ! بوبمب .. ! صداي برخورد خيلي شديد بود ! بويژه اين که جلوي اين مدل ماشين ها خالي است ..

انتخاب من يک وانت نيسان مدل پائين بود .. که زياد خسارت نديده بود . اما صاحبش خيلي دندون گردي کرده و مدعي بود عقب ماشين اش داغون شده است .. ! در حالي که جلوي فولکس بکلي خرد و خمير شده بود .. طوري که مطمئن بودم قابل تعمير نيست ! از اين که يکي دو روز علاف بيمه و راضي کردن راننده نيسان بودم بگذريم ، مشکل بعدي ام رد کردن ماشين بود .. که خريداري نداشت .. ! و مثل آينه دق جلوي خونمون پارک کرده بودم .. حتي راضي شدم مجاني هم ردش کنم .. کسي پيدا نمي شد .. ! تا اين که يک دوست موتور ساز در مهرآباد جنوبي داشتم .. از او خواهش کردم نعش فولکس رو به محله خودشون برده و برايم بفروشد .. بنده خدا قبول کرد و بعد از مدتي به يک سوم قيمت خريد اون هم اقساطي يکي پيدا شد براي سرويس مدارس خريداري نمايد .. از اون جايي که پيکان ام رو به طور رسمي واگذار نکرده بودم و قانونآ سند بنام خودم بود .. ( چون اقساطش پايان نيافته بود ) نزد برادرم علي رفتم تا با پرداخت مبلغي که داده ، ماشين ام رو پس بگيرم .. او در حالي که لبخند مي زد گفت .. داداش کجاي کاري .. !؟ فروختم رفت .. ! گفتم چه جوري بدون امضاي من که مالک اصلي ماشين هستم اون رو فروختي .. !؟ گفت اي بابا .. ما معطل فروشنده نمي شويم .. ! ماشين الان زاهدانه .. و سند هم زده شده است .. ! اين که چطور و چه جوري ماشين رو فروخت .. کاري ندارم . چون موضوع اش به اين پست مربوط نمي شود .. خلاصه نوستالژي فولکس استيشن ها به تنفر تبديل شد .. !

در پناه اهورامزدا پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش اول : ساعت ۵۶ دقيقه بامداد به تاريخ سيزدهم شهريور ۸۶ بامداد پايان يافت .

بازنويسي و اصلاحات : ساعت ۱:۴۵ دقيقه بامداد به تاريخ ششم بهمن ماه ۱۳۸۹

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

مژده به کساني که به سلامتي خود علاقه مند هستند :

در فروشگاه اينترنتي " سلامت و تندرستي " انواع مکمل هاي

غذايي و محصولات پزشکي رو بدون واسطه و ارزان تهيه کنيد .

سلامت و تندرستی

شماره تماس 09355346939

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  • ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  • آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  • با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرا)ی اشگ ننه علی ( اینجا

    Sunday, December 11, 2011

    پيشنهاد بي شرمانه يک آدمخور .. !

    2moam54hmol5qr99728s.gif

    اگه یادتون باشه قول داده بودم هراز چند گاهی یکی از خاطرات روایت شده قدیمی رو بازخوانی کرده و با افزودن تصاویر و مطالب از قلم افتاده آن را به سبک و سیاق خاطرات فعلی تقدیم حضور شما یاران محترم کنم . اگر چه خاطره سفر به قبیله ادمخوران چیزی برای افزودن نداشت اما به بهانه بدست اوردن فرصت برای کار های عقب افتاده همچنین نگارش پست جدید آن را برای تعطیلات اخر هفته منتشر می کنم . ضمن این که تصادفآ خاطره این پست جناب فرنودی عزیز هم در ژانر سفرنامه است .. ! امیدوارم مورد پسند شما قرار گیرد .

    همان گونه که مستحضرید به روال همیشگی این پست حرف های خودمونی قبلی اش رو دارد ! اما جسارتآ مزاحم شده تا عرض کنم .. ای میلی از یکی از خوانندگان محترم به دستم رسید که در آن از گم شدن دانش آموزی روایت داشت . و خواسته بود با فوروار کردن آن در پیدایش این جوان عزیز همت کنیم . به همین دلیل بنده عین همان اگهی را در ذیل این پست قرار دادم . و از شما یاران خواهش می کنم چهره این دانش اموز رو به خاطر سپرده و در صورت بدست اوردن نشانی یا خبر به شماره های اعلام شده یا این سایت خبر دهید .. تا خانواده ای رو از نگرانی نجات دهید . خدا خیرتون بده ..

    برچسب ها : ارتش شاهنشاهی + نیروی هوایی + خط پرواز + هواپیمای سی - ۱۳۰ + پایگاه یکم + دربار شاهنشاهی + ماموریت خارج از کشور + فرح پهلوی + جشن هنر شیراز + آفریقای جنوبی + لستو + قبیله ادمخوران + رقاصان آفریقایی + فیروز مومنی + خرابی هواپیما + هوای طوفانی + سودان

    حرف های خودمونی قدیمی ..!!

    آيا قبيله آدمخوران واقعيت داره !؟

    دقیقآ یادم نیست در قصه های شیریني كه مادر بزرگم قبل از خواب در زیر کرسی برایم تعریف می کرد ، آيا اشاره اي به آدمخواران آفريقايي داشت ، يا نه ؟! ولي همين قدر مي دونم كه از نوجواني با مقوله قبيله آدمخوران آشنا شده و خوشحال بودم لااقل به دليل بعد مسافت هرگز گذرم به چنين جاهايي نخواهد افتاد ! ولي با ديدن كاريكاتورهايي كه اغلب با مضامين آدمخواري در مطبوعات چاپ مي شد ، هميشه اين اين فكر آزارم مي داد كه چگونه بعضي ها آدم مي خورند !؟ و از تجسم انساني با دست بسته درون ديگ بزرگي كه روي آتش قرار گرفته است و عده اي وحشي با بيان واژه هاي .. گومبا ، گومبا دور آن مفلوك مي چرخند ، مو بر تنم سيخ مي شد . ولي هميشه به خود دلداري داده و آن را افسانه و تخيل تلقي مي كردم . و حتي در خواب شب ام هم نمي ديدم كه روزي گذرم به آن مناطق بيفته ! تا اين كه از بخت بدم به دستور شهبانو فرح به جنوبي ترين نقطه اين قاره براي احياي فرهنگ موسيقيايي يا بهتره بگم جشن هنر شيراز با يك فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ به آفريقاي جنوبي اعزام شديم !! و دست بر قضا قارقارك مون خراب شده و آقا فيروز زبل برامون قطعه و متخصص آورد !

    تو رو خدا راحت ام بگذاريد ..... !

    صحبت از شهبانو فرح شد ، ياد موضوعي افتادم كه مدت هاست آزارم داده و دلم مي خواد صادقانه در باره اش حرف بزنم . عزيزاني كه خاطرات ام رو خوانده اند ، مي دونند در رژيم گذشته خيلي پرواز داشته و به اغلب نقاط دنيا مانند ساير همكارانم به پرواز رفته و ماموريت انجام مي دادم . خب در اون رژيم هم رسم بود خاندان پهلوي ، سران مملكتي ، ساواكي ها ، هنرمندان و غيره اغلب با هواپيماي سي - ۱۳۰ به پرواز مي رفتند . خدا رو شكر هيچ گاه سوء استفاده نكردم . بعد از انقلاب و مخصوصآ آغاز جنگ اكثر مقامات عالي رتبه ، فرماندهان وزرا و مسئولين اغلب با ما پرواز مي امدند .. الحمدالله هيچ گاه رانت خواري نكرده تا اين كه دست سرنوشت زمين ام زده و سكته قلبي كرده و باقي قضايا .. حالا كه فرصتي دست داده تا از گذشته بنويسم ، هر گاه در خاطراتم به پرواز هايي كه با فرح يا يكي از سران رژيم قبل اشاره مي كنم ، به جرم طاغوتي بودن با انبوه توهين و افترا حتي تهديد به قتل مواجه مي شوم . از طرف ديگر وقتي به آن بخش از خاطرات جبهه و جنگ مي رسم و مثلآ از آقاي خلخالي و ديگر مقامات ياد مي كنم ، بلافاصله عامل خود فروخته نظام معرفي شده و بدترين الفاظ ها نصيب ام مي شود ! در صورتي كه بار ها نوشته ام هرگز سياسي نبوده و نيستم . به هيچ حزب و نهاد چه در قديم و چه حالا وابسته نيستم . اما راحتم نمي گذارند ! شما بگوييد جرم من چيست ؟ راستش ديگه خسته شده ام و تحمل اين تهمت ها رو ندارم . نكنه دوست داريد تعطيل كنم !؟‌

    سخن آخر ....

    نخستين بار وقتي تصوير غم انگيز كودك آفريقايي در حال مرگ رو ديدم كه كركسي منتظر آخرين نفس هاي اوست ، خيلي قلبم به درد آمد . من در ماموريت هاي متعددي كه به اين قاره داشتم بارها وضعيت كودكان محروم و گرسنه رو از نزديك مي ديدم و بي اختيار اشگم سرازير مي شد . اصولآ مشاهده رنچ انسان ها خصوصآ كودكان خيلي آزار دهنده است . حادثه سوختگي دانش اموزان مرودشتي هم خيلي دردناكه .. واقعآ تجسم رنجي كه پدر و مادر اين عزيزان تحمل مي كنند مافوق تصور انسان هاست . اميدوارم همان گونه كه در كامنت ها تون وعده كمك داده بوديد ، اين فرشتگان مظلوم رو فراموش نفرماييد . من از ضميم دل دعا مي كنم مشكل آن ها بر طرف شود .

    خط پرواز سي - ۱۳۰ در روزگار قديم ... !!

    در باره تابلوي كذايي خط پرواز كه بر سينه ديوار و مقابل چشم همگان نصب شده بود و ماموريت ها خارج از كشور پرسنل بر روي آن درج مي شد . همچنين خون دل هايي كه به خاطر تبعيض و اجحاف هايي كه در حق بعضي ها يا بهتره بگم پرسنل تازه وارد يا جديدي مي شد در خاطرات گذشته ام به آن ها اشاره كرده ام . ولي براي اون دسته از خوانندگاني كه تازه با اين سايت آشنا شده اند بار ديگر وضعيت اون زمان رو شرح مي دهم . به هر حال .. اون ايامي كه تازه از آمريكا با هزار اميد و اشتياق و دلهره و ترس فارغ التحصيل شده و به خط پرواز سي - ۱۳۰ پيوستم ، رو هرگز فراموش نمي كنم . حتمآ مي پرسيد اون كسي كه به آمريكا اعزام شده تا دوره پرواز يا هر كوفت و زهر مار ديگري رو طي كنه ديگه ترس و دلهره چه صيغه اي است ؟ بايد عرض كنم .. فرماندهان عالي رتبه ايراني مقيم آمريكا كه آن ها رو " ليزون آفيسر " يا افسر رابط مي ناميدند ، در مورد آموزش دانشجويان خيلي سخت گيري مي كردند . و اگه كسي نمره قبولي كسب نكرده يا بي انضباطي مي كرد او را سريع به كشور بر مي گردوندند . و آبروي طرف حسابي بين همكاران و اقوام مي رفت .

    وضعیت پرواز های خارج از کشور ...

    همان طور که گفتم بر دیوار خط پرواز و دقیقآ پشت سر میز و صندلی سرپرست آن یک تابلوی سفید رنگ نصب بود که ماموریت های خارج از کشور روی آن درج می گردید . این تابلو که به نشانه وجود پنج قاره ، به پنج بخش تقسيم شده بود ، تمام ماموريت هاي برون مرزي كه از عمليات ابلاغ مي شد روي آن نوشته شده و بر اساس نوبت اسامي بچه ها هم روي آن نوشته مي شد .. البته از حق نبايد گذشت كه نام ماموريت خارج زياد واژه خوشايندي براي بچه ها نبود ! چون بقدري پرواز هاي خارج از كشور زياد بود كه واقعآ دل همه رو زده بود .. ديگه از شنيدن خبر پرواز به آمريكا كسي ذوق زده نمي شد . بلكه ناراحت هم مي شد . چه برسه به پرواز ساير قاره ها !! و از حق نگذريم پرواز به آفريقا نوعي شكنجه محسوب مي شد ! مخصوصآ كه براي حضور در بعضي از كشور هاي آفريقايي مجبور بوديم يك دور قمري زده و سپس در كشور مورد نظر فرود بياييم . كه در اين گونه پرواز ها معمولآ با دو كرو اعزام مي شديم .. پرواز به قاره هاي ديگر هم هميشه وجود داشت .. كه در اين ميان اروپا هم به دليل ارتباطات دربار همچنين خريد هواپيماي فرند شيب ، پرواز هاي زيادي صورت مي گرفت .

    سر پرست هاي خط پرواز .........

    اگه در ميان نوشته هايم با واژه " اون زمان " مرتب مواجه مي شويد ، به مفهوم عام يعني قبل از انقلاب و به معني خاص يعني سال ۱۳۵۳ كه تازه فارغ التحصيل شده و با هزار اشتياق و عشقي كه به پرواز داشتم به خط پرواز سي - ۱۳۰ پيوسته بودم . يك سرپرست بسيار باشخضيت ، سخت گير و با سوادي به نام آقاي " نصير بيگلو " داشتيم كه خيلي با ابهت بود . نام او لرزه بر اندام همه مي انداخت . اگه زنده است خدا حفظ اش كنه اگه دور از جون مرده هم خدا رحمتش كنه .. هيكل چاقي داشت و كم تر پشت ميز مي نشست . معمولآ با ماشين خط پرواز در رمپ چرخ مي زد .. و فقط گاهي براي استراحت داخل دفتر مي شد . كه زمان گير دادن و امتحان گرفتنش هم همين موقع ها بود . عوضش يك دفتر دار يا ميرزا بنويس به نام آقاي " اصغر عتيقي " حضور داشت كه تمام دفتر و دستك ها و نوبت ها دست او بود . آقاي عتيقي اهل اصفهان بود ( خدا بيامرزه فوت كرد ) و با اون لهجه شيرين اش همه رو راه مي انداخت .. اگه هم اعتراضي داشتيم ، با خنده مي گفت فعلآ برو ..بعدآ

    اجحاف و تبعيضاتي كه اعمال مي شد .......

    البته هميشه و همه جا اجحاف و تبعيض وجود داره .. منتها بعضي جاها زياد و بعضي جا هم كم صورت مي گيره .. اون زمان چون تازه وارد بوديم .. حسابي هر اجحافي كه دلشون مي خواست سرمون مي آوردند . و خب ما هم براي اين كه تازه كار بوديم صدامون در نمي آمد . ولي بعد ها كه به تنهايي پرواز مي رفتيم متوجه مسايل پشت پرده مي شديم . بله همان طور كه گفتم اون زمان پرواز به قاره ها نوبتي بود . معمولآ براي هر ماموريت نام دو نفر را در نظر مي گرفتند . اولي به عنوان اصلي و نفر دوم رزرو بود . خب بزرگان خط اگه قرار بود به شخصي لطف كنند ، براي اين كه كسي متوجه نشود نام نفر مورد علاقه خود را هميشه رزرو قرار مي دادند . اون وقت نفر اصلي پرواز نون و آبدار رو يك هفته قبل به ماموريت قاره اي ديگر مي فرستادند و مي دونستند تخت گاز هم بره نمي تواند به موقع برگرده !! و به اين ترتيب رزرو اش رو به ماموريت مي فرستادند !! از اين كلك ها من خيلي خوردم . ولي از اون جايي كه هم پرواز ها زياد بود و هم براي كسب تجربه و پر كردن ساعت پرواز برام فرقي نمي كرد كه به آفريقا مي روم يا آمريكا به همين جهت اون اوايل كار خيلي آفريقا و اروپا رفتم !!

    جشن هنر شيراز ........

    قبل از اين كه وارد اصل خاطره بشم ، بهتره در مورد " جشن هنر شيراز " يه توضيح مختصري بدم . آن چه كه خودم يادم مي آيد ، شهريور ماه هرسال در شهر شيرازبر گزار مي شد . و اغلب نمايش هاي آن در خيابان و جلوي چشم مردم اجرا مي شد . طبق اسناد منتشره ( اينجا ) در موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران :

    در اواخر سال 1345 فرح پهلوي که زمام فرهنگ دوستي را در دوره پهلوي دوم برعهده داشت، تصميم به تأسيس سازمان و جشن هنر شيراز گرفت، پس از تصويب طرح وي در سال 1346، رضا قطبي را به مديرعاملي اين سازمان منصوب کرد. هدف از تأسيس اين سازمان « گسترش هنر و بزرگداشت هنرهاي اصيل ملي و به منظور بالا بردن سطح هنر در ايران و بزرگداشت هنر هنرمندان ايران و شناساندن هنر و هنرمندان خارجي در ايران1 بود . اما ظاهرآ آن ها در يكي از روز هاي ماه هاي مبارك رمضان نمايش مستهجني را در خيابان اجرا مي كنند و مورد خشم و نفرت مردم و روحانيون قرار مي گيرند ( اينجا )

    پرواز هاي آفريقايي من ........ !!

    فكر كنم كه حال و هواي آن زمان به دستتون آمده باشه . و تقريبآ با جو آن ايام آشنا شده ايد . همان طور كه عرض كردم كم تر كسي را به ياد مي آورم كه براي ماموريت به آمريكا ذوق زده شده باشه .. چون تا از آمريكا بر نمي گشتي ، آقاي عتيقي با همون لهجه شيرين اش مي گفت تابو رو چك كردي ؟ و قبل از اين كه خونه بريم ، مي ديديم دو روز ديگه پرواز فرانسه رو داريم .. يا هند و پاكستان را !! با آغاز جنگ ظفار در منطقه ، و كمك ارتش شاهنشاهي به سلطان قابوس ، واقعآ پرواز هاي ما قوز بالا قوز شده بود . آرزو مي كرديم پرواز ها كم بشه تا يه خورده تو تهران بگرديم . مسافرت بريم .. واقعآ آمار پرواز هايم از دستم خارج شده است . همين ديشب كه در باره آفريقا فكر مي كردم .. ديدم اصلآ يادم نمي آيد چند بار من به اين قاره زيبا پرواز كرده ام .. اسامي كشور ها هم كه قربونش برم عوض شده و باعث مي شه اشتباهي بنويسم !! شما به بزرگي خودتون ببخشيد

    خاطرات شيرين از آفريقا .......... !

    راستش رو بخواهيد در اغلب پرواز هايي كه مي رفتم ، هميشه سعي داشتم با شوخي كردن و سر به سر گذاشتن با همكارام و مخصوصآ مردم آفريقا كمي از فشار و خستگي پرواز رو كاهش دهم .. البته اعتراف مي كنم من هرگز از پرواز چه طولاني و چه جنگي خسته نمي شدم . بلكه لذت هم مي بردم . اين نكته رو در زمان جنگ با عراق به همكارانم ثابت كردم .. ولي خب براي رفع خستگي دوستان ، خيلي شيطنت مي كردم . اصولآ آدم خيلي شري بودم .. و الان تعجب مي كنم كه ان حركات از من سر زده باشد !! از طرفي آفريقا واقعآ زيباست .. مخصوصآ اگه شما تصميم بگيري در ارتفاع پائين پرواز كني .. چقدر دلم مي خواست پنجره قارقارك رو وا كنم و يه نفس عميقي در اون ارتفاع بكشم ! بعد از آفريقا من پرواز در ارتفاع پائين بر روي يونان و اروميه خودمون رو خيلي دوست داشتم .. هر كدوم زيبايي هاي خاص خودش رو داشتند .. واقعآْ يادش بخير

    به امر شهبانو فرح پهلوي به آفريقا رفتيم ........... !!

    قبل از اين كه به اصل ماجرا بپردازم .. بايد اشاره كنم كه پيش از اين ماموريت ، خيلي به آفريقا پرواز كرده بودم .. به عبارتي مثل خونه خاله جون اين ها خيلي خوب تمام منطقه رو مي شناختم !! هر كدوم از پرواز هاي قبلي برام كلي خاطره داشت . مخصوصآ پرواز هايي كه راه مون را دور مي كرديم تا به يك كشور آفريقايي از طرف شاه ايران كمك بشه !! مي دونستيم هيچ كس جيگر نمي كنه به ما چپ نگاه كنه .. از طرفي هواپيما ها هم نو بودند .. واي چه لذتي داشت .. هندونه هاي سومالي ، موز و نارگيل و انبه هاي سودان واقعآ خوشمزه بود . جاتون خالي .. صحبت انبه شد اجازه بديد يه خاطره كوچكي نقل كنم بعد برم سر اصل ماجرا .. ما اون موقع انبه نديده بوديم .. اولين بار كه در اون سال ها به امارات سفر داشتيم ، دبي مثل حالا نبود .. سوت و كور و خلوت .. حاكمش از بي كاري لب ساحل مي نشست .. و براي ما دستور داد به جاي آب خوردن ، آب انبه آوردند !! نمي دونستيم چيست .. ! يادمه بچه ها همون موقع مي گفتند داره اين كار رو مي كنه كه ما ها رو تشويق كنه بازم به كشورش بريم .. خدا بيامرزش ..شنيدم مرد ! اما حالا چي ؟ براي همين است اصلآ دوست ندارم قدم به خاك امارات بگذارم . يادم مي آيد كه چي بود چي شد اعصابم خرد مي شود

    ببخشيد عزيزان .. آن قدر جاده خاكي مي روم كه خارج از تيتر گاهي صحبت مي كنم .. به هر حال در همون روزگار ها كه شهبانو فرح كه مسئوليت جشن هنر شيراز رو به عهده داشت ، بهش ندا داده بودند در آفريقاي جنوبي رقصنده هاي جالبي وجود داره . كه موقع اجرا به دليل مصرف مواد گياهي خاصي كه فكر كنم نوعي مواد مخدر باشه ، گرم شده و با صداي موسيقي تند محلي حركات جالبي انجام مي دهند كه در حقيقت همون جفت و لگد پراني با ريتم و هارموني خاص خودشون بود !! عجب قوم بي كاري بودند بخدا !! خب به من هم از اون مواد مي دادند ، بهتر از اون ها جفت و لگد به هوا پرت مي كردم ديگه نيازي به اين همه راه دور نبود !! به هر حال اولين باري بود كه يه هواپيما از جمهوري اسلامي .. واي ببخشيد چي مي گم ؟!! از كشور شاهنشاهي راهي لستو مي شد . قبلآ به ما گفته بودند كه در اطراف همين لستو ، آدمخوران زندگي مي كنند .. ولي كي بود كه به اين حرف ها اهميت بده !! علاوه بر ان ما در ميان خودمون آدمايي رو داشتيم كه ده تا آدمخور رو قورت مي دادند .. يكي از آن ها همين فيروز زبل بود !! با اون جثه كوچك اش فقط براي صبحانه سه تا آدمخور رو نپخته مي خورد !! ديگه ماشالله مداح رو نمي گم .. او پاش مي افتاد كل قبيله رو بي نمك مي خورد !! اسلحه هايي كه به كمرشون بسته اند ، فقط براي شكار ادمخوران بوده نه چيز ديگري !!

    ماموريتي متفاوت در آفريقا ......... !

    خوب يادمه از يك هفته قبل اين پرواز خارج از برنامه به عمليات اعلام شده بود . پرواز هاي خارج از برنامه به پرواز هايي اطلاق مي شد كه جز ليست ماموريت هاي دائمي و لجستكي نبود . و اغلب به مناسبت هاي خاصي برنامه ريزي مي شد . گاهي هم ماموريتي غير متعارف ، تبديل به متعارف مي شد . مثلآ يادمه يك پرواز به مصر خورد كه قبلآ در ليست ما نبود . قرار بود وسايل كاخ وليعهد را از اسوان مصر به نوشهر مي برديم .. خب بعد همين پرواز ها ادامه يافت .. چون هر بار بخشي از تزئينات كاخ به ايران حمل مي شد ! يكي ديگه از اين نوع پرواز ها هم همين گروه موسيقي جشن هنر شيراز بود كه اگه انقلاب نمي شد ، هر سال قطعآ ادامه مي يافت .. با اون آشناهايي كه من در قبايل آدمخوار پيدا كرده بودم ، تا حالا به احتمال فراوان چند تا زن وحشي سياه پوست گرفته بودم !! پس مي بينيد كم ترين سود انقلاب در حق من همين ممانعت از تجديد فراش ها بود ! خب از شوخي بگذريم چون اولين پرواز هواپيماهاي نيروي هوايي شاهنشاهي به اون بخش از قاره بزرگ اروپا بود ، برايم خيلي جالب بود . و به روح كنجكاو من كمك بزرگي مي كرد . به همين جهت پذيرفتم .. !

    كركري همكاران به من .........!

    همان طور كه گفتم من خيلي پروازهايي كه براي نخستين بار به جايي آغاز مي شد رو خيلي دوست داشتم . و بر عكس همكارانم كه از اين گونه ماموريت هايي كه نه جاي خواب اش معلوم بود ، نه امكانات رفاهي اش مشخص بود ، و نه كسي تا حالا رفته بود رو خيلي دوست داشتم . از فرداي روزي كه اين ماموريت به نام من ثبت شد ، كر كري و متلك بچه ها شروع شد .. ترجيح بند كلام آن ها قبايل آدمخوار بود .. هركي يك چيزي مي گفت .. يكي عنوان مي كرد كه گوشت من خوردن نداره .. ديگري مي گفت كبابم مي كنند .. و آن يكي مي گفت مث ماهي دودي ، دودآگين ام خواهند كرد ! و من نه تنها از رو نمي رفتم ، بلكه جواب همه رو هم مي دادم !! خوب يادمه رفتم كلي شيشه هاي رنگي پلاستيكي و براده حلبي هاي شفاف خريدم ! چون در جايي خوانده بودم آفريقايي ها از زرق و برق خوششون مي آيد ! مقاري هم آينه هاي كوچك و خر مهره هايي كه منوچهري مي فروختند رو تهيه كردم .. و با خود گفتم حتمآ اين ها بدردم خواهند خورد !‌

    پرواز به سرزمين ناشناخته ......... !!

    اون زمان رسم چنين بود چنان چه يكي از اعضاي خاندان سلطنتي و يا درباريان با ما به پرواز خارج از كشور مي آمد ، قبل از پرواز به مدت يكي دو ساعت هواپيما يه پرواز آزمايشي مي رفت .. اسم اين پرواز " اف . سي . اف . " بود كه لاتين آن مي شه ( فانكشن فلايت چك ) و همچنين يك لاستيك چرخ عقب و جلو به همراه روغن هيدروليك و موتور اضافه بر سازمان در هواپيما قرار مي دادند .. وقتي ما طبق دستور پروازي رفتيم جلوي آشيانه سلطنتي توقف كرديم .. و منتظر هيات دربار شديم .. بعد از مدتي ديديم يك آقايي كه اصلآ شكل و شمايل اش به درباري ها نمي خورد ، اومد سوار هواپيما شد .. و آن قدر بي ادب بود كه به محض سوار شدن وارد كابين شده و بدون هيچ سلام و عليكي گفت .. خلبان كدوم يكي تون ايد ؟ ما ابتدا فكر كرديم از اين ماموران اطلاعاتي ساواك است كه براي بازديد امده است !! ولي ديديم طرف گفت خب چرا حركت نمي كنيد !!! پرسيديم حضرت اجل تنها جنابعالي تشريف مي آوريد ؟ بادي به غبغب انداخته و گفت مگه به شما گفته اند كسي ديگه قراره بيايد ؟ به عرض مبارك رسونديم به ما چيز خاصي نگفتند .. فقط امر كردند آشيانه سلطنتي بياييم !!‌

    شيپش شاه منيژه خانمه ........... !!

    خيلي دلم مي خواد به سبك فيلم هاي سينمايي نقش اين بابا رو بگذارم آخر خاطره ام بيان كنم كه خستگي تون از چرنديات من به در بياد .. ! اما واقعيت اينه كه مي ترسم با اين گيج بازي كه دارم ، يادم بره .. و بعد در كامنت هم اگه توضيح بدم از مزه بيفتد ! فقط مي خوام شما رو ياد يه ضرب المثل قديمي بيندازم كه مي گفتند ... شيپش شاه منيژه خانم نام داره !! و اين دقيقآ توصيف اين مثل است .. فقط از اين دلم مي سوزه كه نيروي هوايي به اون بزرگي با آن ژنرال هاي واقعآ درست حسابي ، چطوري تا اسم دربار مي آيد ، بدون اين كه سوالي كنند يا در باره شخص بپرسند ، به صرف اين كه قراره جلوي آشيانه سلطنتي بريم ، در طبقه پرواز هاي تشريفاتي قلمدادمون بكنند ! البته براي ما بد كه نشد هيچ ، كلي هم حال كرديم ! چون نوع غذا هاي تشريفاتي و حتي ظروفي كه دسر و ميوه در ان نگهداري مي شد با هميشه فرق داشت .. تازه يارو درباري كلي ما رو خنداند !! اصلآ اين كاره نبود .. بگم ؟ مسئول استطبل دربار بوده كه قرار شده بود بياد ببينه اسبي چيزي اون ور ها پيدا مي شه !!؟‌ اون وقت مسئولان بي عرضه پايگاه اين همه تدارك ديده بودند !!‌

    پيش به سوي آفريقا .......... !!

    بايد ياد آوري كنم كه اون موقع سيستم هاي ناوبري مثل امروز پيشرفته نبود . ماهواره هنوز مانند حالا در خدمت صنعت هوانوردي قرار نگرفته بود .. و گرنه خيلي راحت مي توانستيم از طريق بندرعباس و عبور از روي خليج هميشه فارس وارد درياي عرب شده و از آن جا بعد از مدتي پرواز به اقيانوس هند رسيده و مستقيم رو به پائين ادامه دهيم و بعد از عبور از بين جزاير زيباي ماداگاسكار و كشور آفريقايي موزامبيك ، راهمون رو كج كرده و راحت به سمت فرودگاه ژوهانسبورگ ادامه مسير دهيم . اما به دو دليل اين كار را نكرديم .. يكي همان گونه كه عرض شد مسئله ناوبري روي اقيانوس بود . ( البته ما اگه مجبور مي شديم ، سيستم داپلر داشتيم ) ولي به دليل اين كه بايد وزارت امور خارجه اجازه پرواز بر فراز كشور هاي متعدد آفريقايي رو اخذ مي كرد كه با برخي آن ها مراوده چنداني نداشتيم .. همچنين كاليدور پروازي مشخصي وجود نداشت . دومين مشكل كشور يمن بود .. كه درست مدتي قبل از ماموريت ما ، يك هواپيماي فانتوم ما رو ساقط كرده و هر دو خلبان آن را بازداشت و زنداني كرده بودند . و به همين دليل ما خيلي راهمون رو دور مي كرديم .. !

    قبل از هر چيز من بايد يه موضوعي رو يادآوري كنم .. كه اولآ خيلي از كشور هاي آفريقايي نام خود را تغير داده اند .. دوم اين كه به دليل گذشت سال ها ممكنه بعضي كشور ها رو اشتباهي بگم .. براي همين خيلي به مغزم فشار مي آورم تا نقطه به نقطه آن سفر پر ماجرا رو به خاطر بياورم . به هر حال همان طور كه اشاره كردم چون نمي تونستيم مستقيم از روي دريا برويم ، قبل از مشكلي كه براي خلبانان شكاري در يمن پيش آمده بود ،قرار بود ما از بندرعباس پرواز كرده و بعد از عبور از منطقه امارات و خليج عدن وارد مگاديشو در سومالي شده توقف كرده و روز بعد از آن جا با پرواز از فراز كنيا وارد تانزانيا شده و بعد از طي اين كشور آفريقايي به موزامبيك و سپس زيمبابوه رفته و از آن جا در فرودگاه ژوهانسبورگ فرود آمده و روز بعد به " لستو " كه فكر مي كنم مركز " ماسيه رو " يا يك چيزي شبيه آن وارد شويم ولي نقشه پروازي ما به خاطر يمني ها عوض شد ..

    پرواز از طريق خارطوم .......... !

    يادمه همون موقع هم با خودمون مي گفتيم اين پرواز ما هم شده عين سفر نامه ماركو پلو ! واقعآ خيلي مكافات كشيديم .. البته بايد من رو ببخشيد كه اين همه طولاني و با ذكر جزئيات شرح مي دهم .. منظورم صرفآ براي آگاهي جوون ها و ثبت در تاريخ است . به هر حال ما بعد از بلند شدن از بندرعباس وارد عربستان سعودي شده و بعد از عبور از نزديكي شهر مدينه به فراز درياي سرخ رسيديم .. هوا خيلي خراب بود .. اين بابا عاليجنابه بد جوري ترسيده بود .. و مرتب جفتگ مي گفت . بچه ها تعريف مي كنند كه طرف چند بار شهادتين خودش رو تو اون دست اندازه ها يا بهتره بگم توربالانس هوايي خوانده بود و هي مي گفت عجب غلطي كردم .. بعد معلوم شد از طريق پارتي بازي علم و شهبانو طفلك به اين پرواز اعزام شده بود .. بيچاره فكر مي كرد مثل جت بوئينگ ۷۴۷ نرم و راحت لم مي ده و ويسكي مي نوشه !! خلاصه از دماغ اش در اومد .. و در نهايت در خارطوم نشستيم .. مسئولان سفارت شنيده بودند مسافري از دربار شاهنشاهي داريم بر عكس دفعات قبل ، خيلي تحويل مون گرفتند .. حتي هتل هميشگي مون را هم عوض كردند .. و ما به بچه ها سپرديم به كسي نگويند اين بابا كاره اي نيست ! تا از امكانات ويژه بهره ببريم !!

    و عاقبت لستو ......... !

    ديگه از جزئيات صرف نظر مي كنم .. خيلي دلم مي خواست تمام اون لحظات رو براتون تعريف كنم . تا واقعآ ببينيد روابط ما با كشور ها چه گونه بوده ؟ بريز و به پاش ها رو نمي گم . خودتون مي تونيد حدس بزنيد . فقط افسوس من از ضعف آدم هاست كه اين چنين با شنيدن نام بعضي ها كه وابسته به قدرت هستند چه كله معلق هايي نمي زنند !! يادمه بعد از سوخت گيري ، يكي دو شب هم به خاطر وضعيت بد جوي و طوفان هاي سهمگين اون جا مونديم . و بالاخره تونستيم از سودان پرواز كرده و بعد از عبور از فراز كشورهايي چون كنگو ، اواندا ، تانزانيا ، موزامبيك و زيمبابوه وارد ژوهانسبورگ شويم . اصلآ فكر نمي كردم كه وارد يك شهر آفريقايي شدم .. واقعآ نسبت به كشور هاي ديگري كه قبلآ در آفريقا رفته بودم ، فرق مي كرد .. سفيد پوستان زيادي در شهر بودند .. خطوط تاكسي راني منظم و خلاصه از ديدن اين شهر خيلي تعجب كرده و لذت برديم .

    در ژوهانسبورگ مسئولان سفارت يا كاردار دقيقآ نمي دونم .. ولي به هر حال در فرودگاه به استقبالمون آمدند . و ما را در يكي از بهترين هتل های شهر اسكان دادند .. قرار بود شخصي كه نقش مترجم يا راهنما رو داشت به ما پيوسته و به اتفاق ايشون به لستو بريم .. ولي ظاهرآ آقا گم شده بود ! خب ما هم كه نمي دونستيم چي به چي است !؟ كسي هم جرآت نمي كرد به شهبانو بگه رابط گم شده است ! اصلآ فكر كنم چيزي به اون صورت به اين بنده خدا ها نگفته بودند .. خب موبايل و اين چيز ها هم نبود كه سريع تلفن ملكه رو بگيرند ! از طرفي دلشون نمي خواست گند كارشون در بياد .. و به همين دليل از ما و اون بابا عذر خواهي مي كردند .. ما هم كه به اين جريان ها كاري نداشتيم .. قرار شد ما طبق برنامه به لستو بريم .. هر وقت اون بابا اومد ، پشت سرمون بيايد . مسئولان سفارت فقط اين رو مي دانستند كه یک گروه موسيقي بايد با ما به ايران بيايند . و آن ها موظف بودند گذرنامه و ويزاي آن ها رو آماده كنند . ولي جزئيات رو اون بابايي مي دونست كه گم شده بود ..

    در لستو چه گذشت ؟

    ما طبق دستور پروازی از ژوهانسبورک به سمت لستو که مرکز جایی به نام " ماسیه رو " بود پرواز کردیم . از فرودگاه کوچک اش فهمیدیم که با سایر مناطق آفریقا فرق می کنه .. افراد سفارت خانه به ما اکیدآ سفارش کرده بودند شب ها از محل اقامت مان بیرون نیاییم . جایی که ما در آن مستقر شده بودیم تفریبآ مثل هتل آپارتمان های حالا بود .. علاوه بر این ُ تعدادی هم اونیفورم پوش محافظت منطقه ما رو به عهده داشتند .. طفلکی ها شب ها اصلآ دیده نمی شدند .. سیاه سیاه بودند .. تنها وقتی حرف می زدند یا می خندیدند از سفیدی دندان هایشون می فهمیدیم مثلآ به دیوار نگهبانی تکیه داده است .. البته این محافظت ها به دلیل نا امنی شهر و اختلافات مرزی مربوط به خودشون بود .. من بیش از هر چیز جوش هواپیمامون رو می زدم که شورشی ها تا صبح لختش نکنند !! وقتی ناراحتی خود را به سر کنسل اعلام کردم .. ابراز امیدواری کرد که نگهبانان زیادی از آن جا مواظبت می کنند .. مشکل بعدی ما غذا بود .. اصلآ نمی شد از غذای محلی آن ها خورد .. برای همین تا امدن آشپز ایرانی که از کارمندان سفارت بود ما مدام تخم مرغ می خوردیم ..

    پیدا شدن رابط قبایل وحشی ......... !

    روز دوم بود که سر و کله جوانکی که دنبالش می گشتند پیدا شد ! تلفیقی بود از سیاهان آفریقا با یه جوان نیمه شرور آمریکایی ! این رو می شد از طرز لباس پوشیدن و وضعیت موهایش فهمید .. اسم اش " بگو جیلو " یا یگی جیل " یا چیزی تو این مایه ها بود .. ما جیلی صداش می کردیم .. عادت داشت ( خیلی ببخشید عذر می خواهم ) مث اوا خواهر ها کلمات رو بکشه .. موقع حرف زدن هم تقریبآ خودش رو می لرزاند !! همیشه هم یک قوطی کوکا کولا دستش بود .. حتی دقت کرده بودم .. با وچودی که نوشیدنی قوطی اش تمام شده بود ولی طبق عادت همین جوری دستش بود .. یک همچین آدم عتیقه ای رابط قبایل وحشی بود ! معمولآ هم برای توریست ها و علاقه مندان موسیقی نقش مترجم و راهنما رو ایفا می کرد .. ولی واقعیتش رو بخواهید خرش خیلی می رفت . همه " جیلی " رو دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند ..

    قبایل وحشی اطراف ما ......... !

    شب دوم حضورمون بود که جیلو یا همون مستر جیلی رو دعوت کردیم .. و راستش رو بخواهید خواستیم سر از کارش در بیاوریم . کلی برای ما تعریف کرد .. در نو جوانی خانواده اش او را به یکی از مبلغان مذهبی می فروشه .. چند سالی رو در اروپا زندگی کرده و درس می خواند .. و بعد از مدتی کشیش دوباره به آفریقا بر می گرده و ترویج دین مسیح رو به همراه پسر خوانده اش در قبایل وحشی و حتی آدمخوار آغاز می کند .. بعد از مرگ کشیش مهربان ُ او این بار این ارتباط را به عنوان راهنما و مترجم توریست ها در قبایل وحشی ادامه می دهد . به گفته خودش ُ هیچ کس دیگری مانند از او امنیت جانی در بین قبایل وحشی بر خوردار نیست . و این رابطه را مدیون کشیش پیر می دونست . خلاصه من با او حسابی دوست شدم .. و بهش کلی از ایران گفتم .. الکی بهش گفتم اگه ایران بیایی و یه دفتر موسیقی بزنی ، كار و بارت حتمآ مي گيره !! و دست آخر هم ازش خواهش كردم اگه مي شه من رو هم همراه خودش به قبايل وحشي و آدمخوار ببره ..

    آشنايي با دختر رئيس قبيله ...........

    اولآ همون شب به من گفت آدمخواري به شكلي كه همه جا شايعه شده وجود نداره ! يعني از ديگ بزرگ و گومبا گومبا گويي خبري نيست .. ولي خب قبايلي وجود دارند كه با هيچ كسي سازش نداشته و دشمنانشون را با نيزه و تير زهر آگين مي كشند ! و اجساد رو مدت ها جلوي گيت ورودي آويزان مي نمايند .. بهش گفتم با اين حساب من با تو نمي آيم !! جيلو گفت اگه با من بيايي امنيت داري !! خلاصه فرداي آن روز اين بابا ما رو به گردش برد .. هنوز چند كيلومتري دور نشده بوديم كه ديدم يه دختر خانم سياه و تو دل برو از دور پيداش شد .. با ديدن جيلي با احتياط نزديك آمد .. آن ها مدت ها به زبون خودشون با هم حرف زدند .. و در ميان صحبت هاشون دختره هي بر مي گشت و به من نگاه مي كرد .. با خود گفتم اي دل غافل ديدي چه رو دست خوردم !! حتمآ منو به اين ادمخواره فروخته !! و حالا هم داره چونه مي زنه !! در يك لحظه ياد حرف هاي همكارانم افتادم كه به من مي گفتند بهروز پسر خر نشي يه وقت و با اين سياه برزنگي بيرون بري !! ديگه گفتم تموم شد .. از ترس جونم چند بار همين جوري به دختره سلام كردم .. ديدم اصلآ جواب نداد !!

    سوالات عجيب غريب دختر سياه پوست ...!

    بعد از دقایقی که حرف راهنما با اون دختر سیاه پوست به اتمام رسید .. به من گفت برویم .. ما سه نفری راه افتادیم .. در حالی که راه می رفتیم دوست مترجم و راهنمای ما سئوالاتی در باره ایران از من پرسید .. و گفت که این خانم می پرسه .. ! و من جواب می دادم .. ناگهان دیدم ایستادند . و دختره در حالی که شاخه خیزرانی را می شکست شروع به کشیدن خطوطی بر روی زمین در قسمتی که خاک نرم داشت کرد . در همین حال چیزهایی به زبان آفریقایی پرسید که دیدم مترجم می گه ، نقشه كشورتون رو و اين كه چند تا دريا از اين جا دوره را بكش !! گفتم ما از فراز كشور هاي زيادي عبور كرديم .. چي را بكشم .. گفت نه احتياجي نيست .. شما دريا ها را بكش ! اين ها غير آفريقايي ها رو و فواصل آن ها رو با دريا متوجه مي شوند .. خب اين جوري براي من خيلي راحت بود .. درياي سرخ را كشيدم و بهش گفتم بگو .. بعدش درياي مديترانه اقيانوس هند .. خلاصه هر چه دريا بود را همين جوري خط خطي كردم و به شوخي گفتم خب مي گفتي ناوبر هواپيما را هم مي آوردم !

    ديدار با قبايل وحشي ...... !

    ما مدت زيادي راه رفتيم .. و در بين راه سوالات عجيب و غريب دختره كه هر چه فكر مي كنم نام او را به خاطر نمي آورم شروع شد ! در يك جا همين طور كه راه مي رفتيم .. ناگهان ايستاد و پيراهن من را امتحان كرد .. به انگليسي به مترجم همراهم گفتم اين دختره دنبال چي مي گرده ؟ گفت گردنبند تو را ديده و براش جالبه !! گفتم من كه گردن بند ندارم .. بعد اشاره به فلزي كه به گردنم آويخته بود كرد .. بهش گفتم اين پلاك هويت است كه اگر سقوط كرديم و سوختيم .. اين فلز نشون مي دهد كه چه افرادي سوخته اند .. و او تمام حرف هاي من را به دختره مي گفت .. دعا مي كردم نگه بده من ! و گر نه بيچاره مي شدم .. البته دوتا از پلاك داشتم . يكي به زيپ لباس پروازم آويزان كرده بودم و يكي ديگر را به گردنم .. خلاصه بعد از راه پيمايي طولاني به محلي رسيديم كه آلاچيق هايي با فاصله كنار هم قرار داشتند . افراد نيمه لخت نيزه به دست بد جوري به من نگاه مي كردند ! خيلي ترسيده بودم .. و مرتب خودم رو به مترجمه مي چسبوندم .. سلام آن ها يك نوع زوزه بود ! من در حالي كه آن ها رو زير نظر داشتم ، دنبال ديگ و قابلمه بزرگ مي گشتم .. يك سري بچه لخت هم دنبال ما افتاده بودند .. از ميان آلاچيق ها گذشته تا اين كه جلوي يك منزل بزرگ گلي ايستاديم .

    ديدار با رئيس قبيله ......

    خوب كه دقت كردم ديدم تمام خانه ها كه آلاچيق به نظر مي آمدند ، دور تا دور آن خشت است و سقف آن از پوشال و ني هاي خيزران پوشانيده شده است .. وقتي داخل خانه كه بزرگ تر از بقيه بود شديم .. مرد پيري را ديدم كه كنار تنوري نشسته است .. و افرادي هم دور او حلقه زده اند .. ان ها در حال پوست كردن جانوري بودند .. كه چون سر نداشت ، نفهميدم چي است ؟ البته بعد ها فهميدم آن ها جمجمه شكار را براي افتخارات خويش نگهداري مي كنند . بوي خوبي مي آمد .. نمي دونم كندر بود .. عود بود ؟ آن ها در حالي كه چشمشان به من بود به حرف هاي مترجم گوش مي كردند .. و در همين حال ديدم دختره دولا شده و نقشه ها اي را ترسيم مي كنه ! فهميدم كه داره فاصله دريا هايي كه من بهش گفتم رو به آن ها گزارش مي دهد ! منتظر واكنش بقيه بودم .. دور گردن همه مرداني كه نشسته بودند ، دندان هايي آويزان بود ! و روي سرشان انواع پر و ني هاي رنگي ديده مي شد . نمي دونم چي به هم گفتند كه يكي از آن ها از اتاق بيرون رفت .. وقتي آرامش خودم رو يافتم خطاب به راهنما گفتم چي شد ؟ گفت فرستادم دنبال گروه موسيقي .. الان مي آيند ..

    ترس از برافروختن آتش ... !

    صداي آواز دسته جمعي از بيرون مي امد .. هر از گاهي صداي برخورد دو فلز كه مثل سنج خودمون صدا مي داد ، هر از گاهي شنيده مي شد . رئيس بلند شده و به بيرون از خونه امد .. تقريبآ كار پوست كندن حيوان بي نوا تمام شده بود ! ناگهان ديدم آتش عظيمي افروخته شد .. از ترس داشتم مي مردم .. گفتم حتمآ هوس كباب كرده اند ! اون هم كباب سفيد ايراني ! عده اي هم مشغول كندن چاله اي در وسط زمين بودند .. صداي برخورد دندان هايم رو مي شنيدم .. كه ناگهان ديدم لاشه را بيرون آورده و و در روي پوست خودش ، قطعه قطعه كردند .. و آن گاه عر قطعه را در لاي برگ هاي فراواني قرار داده و درون گودال گذاشتند و در پايان آتش ها را روي آن ريختند .. بچه ها بازي مي كردند .. همه نيزه و تير كمان و خنجر داشتند . بعضي ها مثل پير مرد هاي قديمي ما چپق مي كشيدند .. بوي تندي داشت .. دختره هم پيله كرده بود به من و هي دستم را مي كشيد و اين ور آن ور مي برد .. ! ناگهان رفت از داخل آلاچيق كوچكي يك جمجمه اورد ! كه آن را به شكل زيبايي تزئين كرده بودند ! و يك ني هم به آن فرو رفته بود .. دختره چشمان اش رو بست و شروع به خواندن وردي كرد . و بعد از اين كه چشمان اش را باز كرد ، آن را به من داد ! اول امتناع مي كردم .. ولي خيلي كه اصرار كرد گرفتم !‌

    پيشنهاد بي شرمانه دختر وحشي ............ !

    او يك ريز حرف مي زد و دست هايش را تكان مي داد . و من هيچي از حركات او را متوجه نمي شدم .. با اشاره بهش گفتم بريم پيش مترجم .. و او مي گفت نه !! و هي چيزي شبيه آواز زمزمه مي كرد و به من نگاه مي كرد . من هم در حالي كه جمجمه دستم بود همين جوري ماتم برده بود ! از دور ديدم راهنماي ما با دستش علامت اوكي را داد و شروع به خنده معني داري كرد ! با دست اشاره كردم بيا .. ولي ديدم به من مي فهماند كه نبايد بيايد .. ! با صداي بلند گفتم اين چي مي گه ؟ گفت شما با دريافت هديه گرانبهاي او ديگه متعلق به او شديد ! چي ؟ هر چه مي گفتم بيا نزديك تر ببينم چي مي گي ؟ ولي او مي گفت نه .. ! خدايا چي شده است ! بعد از اين كه ورد هايي رو خواند ، به من اشاره كرد كه به سمت قبيله برويم .. به محضي كه به مترجم رسيدم ، گفتم اين بابا چي مي گه ؟ گفت او ارزشمند ترين سرمايه خود را به تو هديه كرده .. كه معني آن اين است كه از شما خواستگاري كرده !! گفتم اخه يك طرفه ؟ گفت تا زماني كه جمجمه را نگرفتي مشكلي نبود .. ولي حالا شما مال او هستي .. بايد يك چير هم شما بدهي .. گفتم من چيزي همراه ندارم !‌گفت خيلي بد مي شه .. آبرويش مي رود .. پلاك ات را بده .. يعني چي ؟ دست كردم جيبم چند تا اسكناس داشتم ... و تعدادي سكه دو ريالي و ۵ ريالي .. سريع گرفت .. مخصوصآ سكه ها خيلي خوشحالش كرد !‌

    به مترجم گفتم حالا من بايد چه كار كنم .. گفت هيچي او با اين كارش به افراد قبيله اعلام كرد كه تو متعلق به او هستي !! گفتم من حالم از اين بهم مي خوره .. نكنه به زور من را نگه داره ؟ گفت نه تازه امنيت پيدا كردي ! او تو را متعلق به خودش مي داند .. گفتم كاري نداشته باشه .. اشكالي نداره هفت پشتم هم مال او !! ديگه دختره بد جوري آويزانم شده بود .. ما سه نفري كل دهكده رو گشتيم .. از مزارع آن ها كه بيشتر ذرت بود ديدن كرديم .. ظهر كه شد همه خانواده ها دور آتشي كه غذا گذاشته بودند جمع شدند .. در همين حال مترجم چند نفري را كه ظاهرآ تازه رسيده بودند رو به من معرفي كرد .. گفت اين ها نوازندگان مورد نظر شما هستند .. گفتم مورد نظر من نه .. مورد نظر ملكه ايران هستند .. بعد از مدتي نوبت سرو غذا شد ! تكه هايي از گوشت را درون برگ گذاشته و تقسيم مي كردند .. و هر يك يك گوشه نشسته و با اشتها مي خوردند .. از مترجم نام حيوان رو پرسيدم .. ولي نفهميدم منظورش چي بود ؟ و من به زور يك لقمه خوردم !!

    هنر نمايي نوازندگان سياه پوست ....

    بعد از صرف نهار بعضي ها با روشن كردن چپق هاي بلند مشغول دود كردن شدند .. بعضي ها هم به همراه گروه موسيقي ، ابتدا گياهي رو درون ظرف سنگي كوبيده و مقدار كمي از آن را زير زبان خود قرار دادند .. و بعد از گذشت دقايقي ، انگار مست شده باشند ، با ساز هاي كوبه اي خود مشغول اجراي موسيقي محلي شدند .. در همين حال عده اي هم با آن ها همصدا شده و مانند يك سرود ملي با هم اجرا مي كردند .. ريتم نواختن ضربه ها بيشتر و بيشتر مي شد .. و آن ها با شدت بيشتري دور خود مي چرخيدند .. واقعآ موسيقي جالبي بود .. من كه تخصصي از موسيقي نداشتم ، ولي متوجه شدم بي جهت نبوده يك شير پاك خورده اي نشاني اين انسان هاي بدوي را به دربار شاهنشاهي داده تا با صرف اين همه هزينه ، قصد دعوت آن ها را داشته باشند . به هر حال صداي فرياد و هم صدايي با خوانندگان در تمام دهكده پيچيده شده بود .. شربتي كه آن ها براي ميهمانان خود مي دادند ، فكر مي كنم آب نيشكر بود . البته شك دارم .. ولي خيلي خوشمزه بود

    تلاش سفارت ايران براي اعزام هنرمندان ..........

    دقيقآ نمي دونم چند روز طول كشيد تا مترجم ما با تلاش روزانه خود ، موفق شد گروهي را جمع و جور كند .. روزهاي ديگر من در هتل پيش بچه ها ماندم و به همراه راهنما نرفتم .. زيرا غذاي آن ها رو نمي توانستم بخورم .. ولي از فرداي همان روز دختره طفلك هميشه پيش من بود .. دو نفر هم محافظ يا همراه داشت كه داخل نمي امدند .. و جلوي هتل بيچاره ها نشسته بودند .. دختره خيلي از حرف زدن ما خوشش آمده بود .. يك بار هم با خودمون او را به داخل هواپيما برديم .. احساس مي كردم بيچاره داشت شاخ در مي اورد ! احساسم اين بود كه فكر مي كرد ما از كرات ديگري آمديم !! چون هم هواپيماي ما خيلي بزرگ بود و به گفته راهنماي ما تا حالا هواپيماي بزرگ اهالي اينجا نديده بودند .. هم رخت و لباس ما براشون خيلي عجيب بود .. به هر حال بعد از سه يا چهار روز اقامت قرار شد به سوي ايران حركت كنيم .. ولي طفلك دختره بد جوري وابسته شده بود .. مترجم مي گفت مي توني با گروه موسيقي او را به ايران ببري !! بهش گفتم تو رو خدا از اين پيشنهاد ها به او نگي ها .. فردا اداره ضد اطلاعات پدر من را در مي آورد ..

    بد شانسي بزرگ در فرودگاه ........... !

    به هر بدبختي و كلكي بود از شر دختره راحت شده و با هزار وعده و وعيد بهش گفتم دوباره بر خواهم گشت .. بچه هاي سفارت واقعآ در اين مدت براي ما خيلي زحمت كشيدند .. و بعد از خداحافظي از ان ها ، همين كه امديم استارت بزنيم .. از بد شانسي ما ، ملخ شماره چهار ما شفت اش جدا شد . و هواپيما زمين گير شد !! از طريق سيستم وي . اچ . اف با عمليات پايگاه تماس گرفتيم و مشكل هواپيما رو گفته و از ان ها تقاضاي متخصص نموديم .. بچه ها به من گفتند آه اين دختر ما را گرفت . دختره كه فكر مي كنم اسمش زينو ، زينا .. يه چيزي تو اين مايه ها بود ، وقتي ديد ما از زمين بلند نشديم ، خيلي خوشحال شد .. و از طريق مترجم اعلام كرد كه به اتفاق همكارانم فردا نهار به قبيله ان ها برويم .. من يه جور هايي حالي كردم كه بچه هاي ما نمي توانند غذا هاي آن ها رو بخورند .. جيلي گفت خب زود تر مي گفتي .. من مي گويم آهو براتون بپزند !

    هواپیمای بعدی رسید ....

    دقیقآ یادم نیست چقدر طول کشید تا هواپیمای بعدی نشست .. ولی فکر می کنم حدود یک هفته به طول کشید . از تهران برامون قطعه و متخصص آوردند .. از شانس من فیروز مومنی آمده بود .. بعد از حال و احوال وقتی همون شب از موضوع دختر رئیس قبیله آگاه شد .. فرداش که طبق معمول دختره اومده بود دیدن من ، فيروز زبل بد جوري اون دختر آفريقايي رو سر كار گذاشته و با شوخي هايي كه ما در خط پرواز مي كرديم ، به او گفته بود بهروز مي تونه تو رو با خودش به ايران ببره و بعد با همين گروه برگرد .. كاش به همين حرف ها كار تمام مي شد .. فيروز زبل براي اين كه من را اذيت كنه و فردا تو خط پرواز دستم بگيره ، به دختره گفته بود تو با او ازدواج كن !! يا او را دست انداخته و گفته بود يك جمجمه كم بود ، براي همين بهروز با تو عروسي نكرد !! و يك روز كه به اتفاق دهكده رفته بوديم .. دختر ساده كلي كله بوزينه و عاج تراشيده فيل و دنددان گرگ نشونم داد و گفت اين ها مال تو ... و من چون مي دانستم گرفتن هديه يعني چه تشكر كرده و گفتم خيلي ممنون .. همون يكي بسه !

    در خواست تهران ...

    از پست فرماندهي تهران اطلاع داده بودند كه هواپيماي سالم هنرمندان رو با خودش به تهران بياوره .. و من مي خواستم از فيروز خواهش كنم من به جاي او تهران بروم .. كه ديدم خودش اين خواهش رو كرد !! از خدا خواسته ما هنرمندان رو كه نوزده نفر بودند را به هواپيماي فيروز زبل سوار كرده و از لستو بلند شديم .. قبل از تك آف به فيروز سپرده بودم هواي دختر آفريقايي رو داشته باشه .. آخه دلم خيلي به حال او مي سوخت . طفلك خيلي جاهاي آفريقا رو در اين مدت به من نشان داده بود .. اگر فرصت كردم در يك پست مستقل خواهم نوشت .. به فيروز سفارش كردم هرگز به قبيله هاي دور دست نرو .. آفريقايي ها كباب ات مي كنند .. چون زبون آن ها را نمي دوني ، تا به خودت بيايي خورده خواهي شد .. مي دونستم فيروز محافظه كاره .. و با اين حرف راه نمي افته مثل ماركو پلو تمام آفريقا رو با دختره طي كنه !! آن ها هم مدت زيادي ماندند ... ظاهرآ آن ها هم به دلیل آغاز توفان های وحشتناک موسمی آفریقا یکی دو هفته ای به اجبار ماندنی شدند . و بعد به ایران برگشتند .

    ماجرای پرواز با هنرمندان ........... !

    به دلیل طولانی شدن مطلب ، مجبورم خلاصه كرده و در پستي مستقل ، به جزئيات ماجراهايي كه در آفريقا مشاهده كردم بپردازم . اولآ گروه نوازنده سياه پوست ، مقدار زيادي از آن گياه نشئه آور را در هاون هاي بزرگ سنگي كوبيده و با افزودن دانه هاي ريزي به اندازه ماش ، معجوني عجيب ساخته كه به گفته جيلي آن ها بدون مصرف اين ماده هرگز نمي توانند به صورت واقعي هنرنمايي كنند .. ! فهميدم كه بايد نوعي مواد مخدر باشه .. هر يك از كاكا سياه ها مقداري از آن را درون كيسه چرمي كوچكي ريخته و به گردن خود آويختند .. راستي يادم رفت بگم .. خداحافظي آفريقايي ها با خانواده هاشون خيلي عجيب و غريب بود .. حتمآ خواهم نوشت .. به هر حال آن ها در هواپيما با مصرف معجون ، حسابي گرم شده و ساز هاي خود را بيرون آورده و شروع به نواختن كردند .. صداي تمبك و آن ابزاري كه شبيه فلوت ما بود ، بقدري قوي و محكم بود كه با وجود صداي گوشخراش موتور هاي هواپيماي سي - ۱۳۰ همچنان در كابين به گوش ما مي رسيد !! نكته عجيبي كه برايم جالب بود ، وقتي به خارطوم رسيديم و قرار بود شب را توقف كنيم ، با صحبت مترجم ، آن ها همه كيسه هاي گردنشون رو باز كرده و در هواپيما قرار دادند ! فهميدم كه حتمآ در آفريقا قاچاق محسوب مي شود !

    ماجراي مامور دربار ....

    واقعآ جا دارد در مورد ماموريت اين آقاي درباري و برخورد مقامات عالي رتبه سياسي با او يك كتاب نوشت و افسوس مي خورم چرا بعضي انسان ها براي حفظ مقام و جايگاه خود تا اين حد خود را خوار و ذليل مي كنند . نمونه اين برخورد براي من در جمهوري اسلامي هم اتفاق افتاد .. قضيه از اين قرار بود روزي كه براي معالجه قلبم به سوئيس مي رفتم ، يكي از برادران حراست و حفاظت اطلاعات نامه اي به من داد تا به يكي از كارمندان آن جا برسونم .. وقتي نامه رو دادم آن شخص به تصور اين كه من از آشناهاي حاج آقا هستم ، ازمن سوال كرد فاميل فلاني هستي ؟ من هم به شوخي گفتم آري !! اگه بگم به خاطر همين شوخي كوچك و الكي چه حالي به من داد !! به هر حال در تمام مدتي كه در لستو بوديم ، اين بابا رو حسابي تحويل گرفته و با قرار دادن بهترين امكانات ! اجازه تحقيق در مورد يابو و اسب و قاطر به او داده و توانست صد ها عكس بگيره .. حتي آن قدر سواد نداشت تا توضيحات لاتين پشت عكس ها رو بخوانه ! و به قول خودش دست پر به دربار شاهنشاهي بر مي گشت .. در تمام مدتي كه لستو بوديم ، تنها در مراسم نهار گروهي با بچه هاي سفارت آمده بود !!

    پايان ماموريت ....

    به هر حال به هر مكافاتي بود ما به موقع هنرمندان رو به تهران رسانديم .. و فرداي آن روز آن ها به شيراز اعزام شدند .. همان طور كه گفتم يادمه مراسم جشن و هنر در شهريور ماه هر سال برگزار مي شد .. و با اين حساب ما تابستان بود كه به اين سفر پر ماجرا رفتيم .. لازم به ذكر است آن گونه كه من از جاهاي ديگر هم شنيدم ، برگزاري همين مراسم ها باعث رنجش مردم و نخستين جرقه هاي انقلاب شد .. من نمي دونم آن سياه هاي معتاد چه دردي از مردم ما را بر مي داشتند كه اين همه هزينه كلان خزج بشه و يك عده آدم بلند شوند از اين سر دنيا با قبول ده ها خطر به آن سر دنيا بروند تا مثلآ چند تا هنرمند بياورند ؟ واقعآ هر از گاهي ياد مسايل اين چنيني مي افتم و بد جوري حالم گرفته مي شود .. و با خود مي گويم آخه چرا بايد سرمايه اين مملكت اين گونه به هدر برود ؟ منظورم تنها با رژيم پهلوي نيست .. حتي جمهوري اسلامي هم در مواردي افراط و تفريط مي كنند . كه بايد در تصميم گيري هاشون منصف باشند . چون در حافظه تاريخ ثبت مي شود .. و نسل هاي بعدي آن ها را زير سوال خواهد برد .. به هرحال به پايان يكي از خاطراتم رسيدم ... اميدوارم پسنديده باشيد .

    در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

    بهروز مدرسی

    این پست ساعت ۵ بامداد به تاريخ پنجم شهريور ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

    پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

    آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا

    Saturday, December 10, 2011

    ما همين " عباس " را مي خواهيم

     برچسب ها : سريال شوق پرواز + شهيد عباس بابايي + مشرق نيوز + جوابيه + رضا استادي + معين فتحي + يدالله صمدي + روابط عمومي مجموعه تلويزيوني
    يک توضيح ضروري ( آرش مدرسي )
    هفته گذشته يعني دقيقآ دوازدهم آذرماه با هدف روشن نگاه داشتن چراغ سايت ( پدرم ) به جاي بازنشر يکي از مطالب جالب قديمي سر خود تصميم گرفتم با ذکر منبع ، نقد سايت " مشرق نيوز " در باره سريال تلويزيوني " شوق پرواز " را منتشر کنم . دو روز قبل نامه اي با امضاي آقاي " رضا استادي " مدير محترم روابط عمومي مجموعه ياد شده به اي ميل آقاي مدرسي فرستاده شد . ايشان بعد از  احوالپرسي و تعارفات مرسوم فرمودند :
     " در سایت شما مطلبی به نقل از سایت شوق پرواز منعکس شده بود که با توجه به نکات غیر منصفانه آن مممنون می شم در صورت امکان این مطلب را هم در سایت قرار دهید تا مخاطبان خود به مقایسه هر دو مطلب بپردازند . با احترام ـ استادی "
     يک عرف و سنتي پسنديده در رسانه ها ( خصوصآ نشريات ) رايج است ، چنانچه جوابيه يا پاسخي در باره مضوعات درج شده دريافت نمايند ، در همان صفحه با همان فونت و اندازه منتشر کنند . اما در باره نقدي که سايت " مشرق نيوز " در باره سريال " شوق پرواز " نوشته بود و بنده عين همان را با ذکر منبع و بدون کوچک ترين بالا و پائين يا تحريفي باز نشر کردم ، تا آن جايي که مي دونم جوابيه و پاسخ شامل  اين سايت نمي شود ! چه بسا ممکنه مطلبي را چندين رسانه لينک دهند ، بعيد مي دونم همه اون ها موظف به درج پاسخ هاي رسيده باشند ! اما بنده اين کار را به دو دليل مشخص انجام مي دهم . اول - اين که آقاي " رضا استادي " از دوستان بسيار خوب و همکاران ژورناليست پدرم است . و امر ايشون بر بنده واجب است . دوم - با شناختي که از آقاي مدرسي در باره سياست هاي سايت دارم که در آن بر  لزوم رعايت دموکراسي و عدالت و از همه مهم تر صداقت و رو راستي دارم ، اين جوابيه بايد حتمآ منتشر و اطلاع رساني مي شد .  ضمنآ لازم به ذکر است بنده بر خلاف فرمايش جناب " استادي " نقد ياد شده را از سايت " شوق پرواز " بر نداشته بودم ! و اصلآ از وجود سايت فوق بي اطلاع بودم ! ( شايد هم استاد اشتباه لپي فرموده است !
    کلام آخر : ضمن تشکر و قدرداني از همه دوستان و خوانندگان محترمي که در اين مدت جوياي سلامتي  و حال و روز پدر بودند و پوزش از اين که به دليل مشغله فراوان ، فرصت پاسخ به يکايک نظرات و نامه ها را نداشتم به اطلاع مي رسانم از فردا خود آقاي مدرسي مسئوليت سايت را به عهده خواهد گرفت . اميدوارم اشکالات و ضعف هاي نگارشي بنده و خواهرم را به بزرگي خودتان بخشيده باشيد . آن چه در ذيل مي خوانيد ، عين جوابيه آقاي " معين فتحي " است . که در سايت رسمي " شوق پرواز " درج شده است . لازم مي دونم از زحمات بي دريغ " عمو رضا " استادي در سريال شوق پرواز و حيطه مطبوعات رسمآ تشکر و قدرداني کنم .       
     
     یادداشت یکی از مخاطبان سریال «شوق پرواز» در خصوص مطلب سایت «مشرق نیوز»
    ما همین «عباس» را می خواهیم
    اشاره:
    سایت مشرق نیوز یکشنبه سیزدهم آذر ماه در مطلبی به نقد و بررسی سریال شوق پرواز پرداخت . این مطلب حاوی برخی انتقادهای سازنده و منصفانه بود اما در فرازهای متعددی از آن متاسفانه نگاهی غیر منصفانه و تخریبی حاکم بود. بازنشر این مطلب از سوی سایت رسمی شوق پرواز با واکنش یکی از مخاطبان این سریال تلویزیونی مواجه شد. در مطلبی که می خوانید «معین فتحی» یکی از مخاطبان این سایت نکاتی را درخصوص این یادداشت و دیگر انتقادهای صورت گرفته نسبت به سریال «شوق پرواز» مطرح کرده است. سایت رسمی شوق پرواز ضمن انتشار این مطلب اعلام می کند که آماده دریافت دیدگاه ها و نظرهای مثبت و منفی دیگر مخاطبان است .
     چرا «شوق پرواز» را تماشا می کنم؟
    من هم یکی از مخاطبان سریال تلویزیونی «شوق پرواز» هستم. با «شک و تردید» به تماشای قسمت اول و دوم سریال نشستم و با «خوشبینی» قسمت های بعدی سریال را دنبال کردم. حالا هم چند هفته ای است که به «مشتری پَر و پا قُرص» سریال شوق پرواز تبدیل شده ام و علاوه بر تماشای سریال، گهگاه سری هم به سایت می زنم و مطالب را می خوانم؛ گاهی هم با نام های مختلف نظر می دهم.
    من و خانواده ام طرفدار جدی تلویزیون نیستیم. این به معنای آن نیست که از «ماهواره تماشاکن های حرفه ای» هستیم و دنبال برنامه هایی از جنس آکادمی گوگوش و بفرمایید شام و.... فضای خانه ما به گونه ای است که جایی برای «تحمیل» هیچ رسانه ای وجود ندارد، فرقی هم نمی کند این رسانه تلویزیون ایران باشد یا شبکه های فارسی زبان خارج از کشور. اگر بیننده برنامه ای هم هستیم، حتما آن را «انتخاب» می کنیم و در ساعت و زمانی مشخص، برنامه مورد علاقه خود را تماشا کرده و باقی اوقات را صرف کارهای مهم تر و مفیدتری مثل «مطالعه» می کنیم. بر همین اساس می گویم که تماشای سریال «شوق پرواز» را هم انتخاب کردم تا ببینم در فضای سال 1390 سازندگان این سریال تا چه اندازه درک روشن و درستی از زمانه خود داشتند؟ پیش از تماشای سریال همیشه از خودم سوال می کردم آیا قرار است در این سریال نیز با کلیشه های «حاجی ـ سیدی» به سراغ مخاطب بیایید؟ آیا باز هم می خواهید تصویری غیر واقعی و دست نیافتنی از قهرمان های جنگ ارائه کنید؟ آیا می خواهید به تلخی از جنگ یاد کنید یا اینکه قرار است جای همه این افراط و تفریط ها را نگاهی واقع بینانه به دفاع مقدس و آدم های آن پُر کند؟
    من هم مانند بسیاری از مخاطبان این سریال پیش از پخش «شوق پرواز» عباس بابایی را می شناختم. درباره او کتاب ها و مقالاتی خوانده بودم و می دانستم شخصیتی با ویژگی های خاص است اما هنگام تماشای سریال شوق پرواز به دنبال تطبیق مطالعاتم با حاصل کار شما نبودم. می دانم قالب «فیلم و سریال» محدودیت هایی دارد که در آن نمی توان تمام جنبه های زندگی قهرمانی مانند عباس بابایی را به تصویر کشید. هر اندازه هم این ابزار قدرتمند باشد، باز هم لحظاتی خاص و معنوی در زندگی این عزیزان وجود دارد که تکنولوژی قادر به تصویر کشیدن آن نیست اما سینما و تلویزیون به عبارتی «عالم معنا و مفهوم» است و اگر اثری تلاش کند تا وارد این وادی شود، به دور از کاستی هایی که در فیلم ها و سریال های ایرانی و اصولا «هنر نمایش» امری عادی و معمول است، می تواند با صداقت و راستی اثری موفق و جذاب خلق کند و به نظرم شوق پرواز با وجود ضعف های آن حداقل به مخاطب خودش تا اینجای کار دروغ نگفته و تلاش نکرده تا ضعف هایش را پُشت مسائل دیگر پنهان کند. من به دلیل همین راست گویی مخاطب کار هستم و تا پایان هم مخاطب کار باقی خواهم ماند.
    اما این روزها وقتی نظرهای برخی مخاطبان سریال را که می خوانم، متوجه می شوم گاهی تمرکز آنها بر موضوع هایی همچون: ریش داشتن و نداشتن عباس بابایی، شیشه پپسی کولا، گنبد حسینه، حضور برخی از هموطنان لُر در صحنه ای از سریال، شادمانی عباس پس از شنیدن خبر پدر شدنش و مواردی ظاهری و سطحی از این دست است. این مسائل سبب شده تا این گروه از مخاطبان از معانی نهفته در بطن سریال غافل شوند و متاسفانه در همین سطح و ظاهر بمانند. البته این موضوع فقط محدود به این گروه از مخاطبان عزیز نیست و متاسفانه برخی رسانه ها نیز در همین سطح باقی مانده اند که در ادامه نوشته ام به برخی از مصداق های این مورد اشاره خواهم کرد.
    یکی از ایرادهای اصلی برخی مخاطبان نسبت به سریال، مسئله «حجاب ملیحه» بود. با دیدن قسمت چهارده سریال متوجه برخی مفاهیم موجود در این سریال شدم و دیدم چقدر بینندگان سریال عجول بودند که منتظر نماندند تا ملیحه را در قسمت چهاردم سریال تماشا کنند که هنگام عبور از هال خانه و موقع چیدن میز شام، گوشه چادرش را با دندان می گیرد تا مبادا مردهای نامحرمی که در خانه هستند چهره او را ببینند. این همان ملیحه ای بودکه در قسمت های پیشین کت ـ دامن به تن می کرد و همین مسئله خون برخی مخاطبان را به جوش آورده بود اما با بیان و زبان شیوای عباس پذیرفت که پس از ازدواج در وضع ظاهر خود تغییر ایجاد کند و حالا در این قسمت ها رفتار و حجابش الگویی است که می تواند سرمشق دختران جوان شود.
    در همین قسمت و در روایت بخش امریکا، صحنه ای هست که عباس پس از پیشنهاد بی شرمانه دوست امریکایی خود، در خیابان می دود تا شیطان را از خود دور کند. می توان از سریال شوق پرواز دهها مورد از چنین مثال هایی استخراج کرد که با زبانی هنرمندانه و ساده ـ نه ریاکارانه ـ ارائه شده است.
    عباس بابایی «شهید مادرزاد» نیست!
    مهم ترین ویژگی این سریال برای من و گروهی از دوستانم که هر روز شنبه با هم به بحث درباره این سریال می نشینیم، این است که شوق پرواز قهرمانی متفاوت از قهرمان های دفاع مقدس که در این سال ها در تلویزیون و سینما دیده ایم را پیش چشم ما قرار می دهد. شاید این موضوع علت بخشی از انتقادهای بی پایه و اساس نسبت به این سریال باشد. این مخالفان قهرمانی از جنس عباس بابایی را برنمی تابند، زیرا آنها طالب «شهید مادر زاد» هستند! آنها احتمالا عباسی را می خواسته اند که از کودکی ریش داشته باشد، با انگشتر عقیقی در انگشت و تسبیحی در دست؛ و از همان کودکی و شاید از بدو تولد در حال ذکر گفتن باشد! طبیعی است «عباس بابایی» این سریال تناسبی با عباس آنها نداشته باشد اما این «عباس» برای من و دیگر هم نسلانم به شدت دوست داشتنی و دست یافتنی است. عباسی که اهل ریا نیست، با نمازش عوام فریبی نمی کند و دین خود را به رخ دیگران نمی کشد. عباسی که در 37 سالگی با درجه سرتیپی به شهادت می رسد، عباسی که بخش عمده ای از زندگی خود را در دوران پیش از انقلاب سپری می کند اما همیشه یک مسلمان واقعی است، عباسی که بعد از انقلاب رنگ عوض نمی کند و در عمر کوتاه خود در این مقطع نیز بیشترین خدمت را به کشورش می کند.
    من و دوستانم بابت ترسیم این عباس واقعی و باور پذیر از شما تشکر می کنیم. شوق پرواز به ما می گوید که «عباس شدن» و «عباس ماندن» کار سختی است اما غیر ممکن نیست!
    مقایسه با نجات سرباز رایان
    فیلم «نجات سرباز رایان» را بارها دیده ام. درباره آن مطالب فراوانی خوانده ام و بی اغراق می گویم اطلاعاتم درباره این فیلم دست کمی از عوامل سازنده آن ندارد! همین علاقه به فیلم سبب شد تا مطلب منتشر شده در سایت «مشرق نیوز» را بخوانم. نمی خواهم منکر برخی مطالب مستدل و دقیق این مطلب شوم اما به نظرم پایه و اساس نگارش چنین مطلبی بی منطق و سست است و بیشتر حاصل یک واکنش انفجاری نسبت به یک موضوع مهم است تا مطلبی دقیق و دارای پایه و اساس! به نظر می رسد این واکنش احساسی صرفا بر اساس تماشای چند قسمت از سریال صورت گرفته و به همین دلیل هیچ ردی از جزئیات، مصداق ها، دلایل و... در مطلب دیده نمی شود. احتمالا  به همین دلیل نویسنده نام خود را پای مطلب نگذاشته و ترجیح داده پشت نامی کلی پنهان بماند.
    درخصوص این مطلب و فرازهای مختلف آن چند نکته قابل ذکر است:
    1 ـ در بخشی از این مطلب آمده است: «ای کاش مدیران صدا و سیما حالا که پس از دو دهه محض پر کردن بیلان کار هم که شده می خواهند درباره اسطوره های جنگ فیلم بسازند، تنها به اندازه قصه های عشقی که میلیاردها تومان پول بیت المال خرج تولیدشان می شود تا باصطلاح مردم را از ماهواره ها دور کند، برای بزرگ مردانی چون عباس بابایی همت کرده و به داستان زندگی بابایی در حد قصه موهوم و ضد انقلاب و دفاع مقدسی "ستایش" اهمیت بدهند».
    این چه استدلال سست و بی پایه و اساسی است که برای پرداختن به امر مهم و حساسی مانند «عباس بابایی» حتما باید امر دیگری همچون «ساخت سریال های ملودرام» تعطیل شود؟
    شاید شما هم با من موافق باشید که بخش مهمی از مردم جامعه ما آدم هایی عادی هستند که به دور از مناسبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی زندگی ساده و معمولی دارند. حالا چه دلیلی دارد حتما فیلم یا سریال ملودرام ـ که می تواند بخش زیادی از این مردم را جذب کند ـ ساخته نشود تا مثلا سریال شوق پرواز ساخته شود؟ از طرف دیگر چه کسی می گوید ساخت سریال درباره اسطوره ها فقط وظیفه صدا و سیما است و نهادها و سازمان های دیگر نقشی در این مسئله ندارند؟ نکته دیگر اینکه وظیفه رسانه ای مانند «مشرق نیوز» در پیگیری وظایف سازمان ها و نهادهای مسوول  به جز نگارش چنین مطالب احساسی چه می تواند باشد؟ آیا صرفا یک واکنش کفایت می کند یا چنین موضوع مهمی نیاز به پیگیری دارد؟
    2 ـ «عباس بابایی» سریال شوق پرواز می توانست با عباس های بابایی دیگری که حاصل زحمت و تلاش دیگر برنامه سازان سیما بود تفاوت داشته باشد. شاید اگر این سریال توسط کارگردان سریال جاودانگی ساخته می شد، حاصل کار به گونه ای دیگر بود یا شاید «ابراهیم حاتمی کیا» نگاه دیگری به این شخصیت داشت اما اینکه بخواهیم عباس بابایی را با سرجوخه رایان فیلم اسپیلبرگ مقایسه کنیم، کاری بیهوده و مضحک است! هر فرد مبتدی و تازه کاری در سینما هم می داند که شیوه قهرمان پردازی در دنیای هالیوود با شیوه قهرمان پردازی شرقی کاملا متفاوت است و این تفاوت ریشه در فرهنگ و تاریخ آن کشورها دارد. جنگ جهانی دوم، جنگی با انگیزه های دینی و اسلامی نبود و طرفین جنگ با انگیزه های مادی و برای کشورگشایی و کسب امکانات مادی بیشتر با یکدیگر متحد شدند. چنان که امریکا پس از این جنگ در مسیر «ابرقدرت شدن» گام برداشت و شوروری هم بخش های فراوانی از اروپا را زیر سلطه خود گرفت. البته نمی توان منکر برخی انگیزه های میهن پرستانه افراد درگیر در این جنگ بود اما آیا چنین رویدادی با دفاع مقدس قابل مقایسه است؟ طبیعی است در چنین فضایی یک طرف از جنگ بخواهد برای نمایش قهرمانی خود به شیوه های خاص متوسل شود. این شیوه های خاص از سوی «سینمای هالیوود» در اختیار فیلم سازان قرار گرفته تا در هر دوره قهرمان هایی برای تاریخ امریکا خلق کنند. روزی این قهرمان بتمن است، روزی مرد عنکبوتی، روزی شخصیت هایی که به جنگ ستارگان می روند و یک روز دیگر هم سرباز رایان! اما مگر عباس بابایی کم پشتوانه معنوی دارد که برای ترسیم چهره قهرمانانه او بخواهیم به چنین شیوه هایی متوسل شویم و همان مسیری را پیش برویم که اسپیلبرگ پیش رفت؟
    متاسفانه اعتماد به نفسی که فضای مجازی در اختیار برخی نویسندگان قرار می دهد، باعث می شود تا آنها دست به چنین مقایسه هایی بزنند و یک روز سینمای ما را با هالیوود مقایسه کنند، روزی دیگر سیاست و اقتصاد را با امریکا و یک روز هم جاده ها و راههای ما را با جاده های انگلستان! ظاهرا هیچ کس هم نیست بگوید اگر قرار بر مقایسه باشد، چنین سایت هایی که حتی یک شماره تلفن هم در بخش «تماس با ما» ندارد تا صدای مخاطبان خود را بشنوند، در مقام مقایسه چگونه با سایت های خارجی مقایسه می شوند و اساسا در چه رده ای از مقایسه قرار دارند؟
    هر فرد علاقمند به دو مقوله دفاع مقدس و سینما می داند که ریشه های دفاع مقدس در ایران با جنگ های سایر دنیا کاملا متفاوت بوده و به همین دلیل شهید بزرگوار «سید مرتضی آوینی» مبدع نوعی از مستندسازی به نام «مستند اشراقی» می شود که این گونه مستند، طرفدران فراوانی پیدا می کند، زیرا او به تفاوت ماهوی دفاع مقدس با جنگ های رایج دنیا توجه داشته و تلاش کرده تا این تفاوت را در ساختار مستند مورد توجه قرار دهد و نوع جدیدی از مستند سازی را ارائه کند.
    بر همین اساس معتقدم اگر «شوق پرواز» ضعف و کاستی دارد ـ که کم هم ندارد ـ این نوع مقایسه های دم دستی و به در و دیوار زدن، نه مشکلی از این سریال را حل می کند و نه کمکی به پیشرفت ساخت چنین سریال هایی انجام می دهد و صرفا وقت تلف کردن است. البته نقد دقیق و منصفانه تمرکز و دقت می خواهد و تا مخاطبی 14 قسمت سریالی اینگونه را ندیده باشد، قادر به نقد دقیق نیست و طبیعی است چنین نویسندگانی به سراغ طرح چنین مطالب کلی بروند و از جزئی نگری بپرهیزند. از همه مهم تر اینکه با در نظر گرفتن حضور خانواده این شهید در مراحل مختلف تحقیق و نگارش، آیا این گونه مطالب که کلیت یک اثر را از بیخ و بُن می زنند و هیچ نکته مثبتی در این آثار نمی بینند، چقدر قابل دفاع و قابل توجه است؟
    3 ـ هرچه تلاش کردم به خودم بقبولانم که نویسنده این مطلب «نیت خیر» داشته، موفق به این کار نشدم! در بخشی از مطلب نویسنده سایت مشرق نیوز در توصیف عباس بابایی آمده است: «این همان عباس بابایی است که برای هدف قرار دادن یک پل در خاک دشمن آنقدر صبر کرد تا یک گاری از روی آن بگذرد، نکند که خونی به ناحق ریخته شود» اما از این جوانمردی که نویسنده در مطلب خود به آن اشاره کرده، در متن نویسنده خبری نیست! نویسنده سایت مشرق نیوز برای معرفی تحقیر آمیز یدالله صمدی بدون در نظر گرفتن فیلم های خوب و ارزشمند او اینگونه می نویسند: « صمدی کیست؟ سایت سوره سینما به عنوان مرجع سینمایی درباره او می نویسد:" يدالله صمدي متولد 1331 مراغه است. وي فعاليت سينمايي را سال 1351 با فيلم "تختخواب سه نفره" به كارگرداني نصرت الله كريمي به عنوان دستيار كارگردان آغاز كرد. از فعاليت هاي اخير وي مي‌توان به رياست كانون كارگردانان و مدير عامل خانه سينما اشاره كرد."صمدی در سال های پس از انقلاب نیز بیش از ده فیلم سینمایی را کارگردانی کرده است؛ در تلویزیون نیز شاید مشهورترین کارش مجموعه ای بود که چند سال پیش درباره غیاث الدین جمشید کاشانی، منجم ایرانی عصر "الغ بیک" به روی آنتن رفت، به هر حال هر چه هست صمدی را نمی توان یکی از کارگردان های ویژه ساز صدا و سیما دانست و این خود پیش قراول آن چیزی است که ما پشت صحنه تولید این سریال را در آن مقصر می دانیم؛ یعنی ارزان سازی»!
    نویسنده بی نام و نشان مشرق نیوز ظاهرا نه نامی از فیلم های خوب و ارزشمند ساوالان، دو نفر و نصفی، آپارتمان شماره 13، اتوبوس، دمرل، معجزه خنده، کلانتری غیر انتفاعی و... شنیده که به مطلبش اضافه کند و نه می داند که صمدی برای تلویزیون تا به حال «مجموعه» نساخته و آنچه درباره زندگی غیاث الدین جمشید کاشانی ساخته یک فیلم سینمایی بوده نه سریال! علاقه نویسنده به ذکر نام فیلم «تختخواب سه نفره» و تاکید بر آن به عنوان اولین حضور صمدی در عرصه سینما نیز علتی جز «بی تقوایی» و تلاش برای ترور شخصیتی کارگردان نداشته است. کارگردانی که اگرچه 7 سال از فعالیت سینمایی خود را پیش از انقلاب سپری کرده، اما در عوض در سال های پس از انقلاب چندین فیلم ارزشمند به سینمای نوپای پس از انقلاب تقدیم کرده و در شرایط بحرانی سال 1388 ـ که هم مخاطبان این مطلب و هم نویسنده مشرق نیوز از جزئیات آن آگاه هستند ـ برخلاف جریان قالب سینماگران در آن سال، شهامت به خرج داده و ساخت سریالی با موضوع زندگی عباس بابایی قهرمان را آغاز کرده است.
    مطلبم را با یک سوال به پایان می برم: «وقتی نویسنده ای با این طبع بلند و نگاه عمیق! که از زندگی عباس بابایی روایتی در حد و اندازه «نجات سرباز رایان» می خواهد؛ انصاف را در مطلب خود رعایت نمی کند و حتی در ارائه کارنامه هنری یک کارگردان نیز غرض ورزانه اقدام می کند، من به عنوان مخاطب چرا باید مطلب او را بپذیرم و حرف هایش را باور داشته باشم»؟!
    معین فتحی

     با تشکر و احترام :
    بهروز مدرسی
    اين پست ساعت ۲۱:۱۵ دقيقه بتاريخ نوزدهم اذر ماه ۱۳۹۰ پايان يافت .

    پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران
     

         آرشیو سایت  اينجا                         آرشیو وبلاگ اینجا