Sunday, August 29, 2010

اپروچ اشتباه

شیرجه اشتباه به خاک دشمن .. !

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

تقديم به شهداي گمنام ارتش قهرمان خصوصآ پرسنل تكاور و نيروهاي هوابرد كه عاشقانه با تمام وجود از وجب به وجب خاك ايران عزيز جوانمردانه دفاع كرده و مظلومانه به شهادت رسيدند . روحشان شاد .

vigxe9s62j9ap99ffzxz.jpg

" اپروچ اشتباه در خاك بصره " عنوان مطلب اين پست است كه تقديم شما ياران عزيزان و خوانندگان بسيار محترم مي كنم . اميدوارم از خواندن ان لذت ببريد . يادمه در خلال يكي از مطالب قديمي اشاره مختصري به اين اتفاق كرده بودم . اما در راستاي بازخواني و احياي مطالب قديمي مخصوصآ آن هايي كه در سال نخست راه اندازي تارنماي خود به ان ها سرسري پرداخته بودم ، اين بار هم قصد دارم كامل تر به يكي از خاطراتي كه با تكاوران و نيروهاي ويژه يگان هاي هوابرد داشتم ، بپردازم . مسلمآ خوانندگان و ياران قديمي مستحضر هستند .. از روزي كه تصاوير و طراحي ها جاي خود رو در كنار نگارش هايم باز كردند ، همواه تلاش كرده ام يك نظمي در رنگ پس زمينه ها بوجود آورم . تا خوانندگان محترم به دليل مرور مطالب تقريبآ طولاني كم تر خسته شوند . اما گاهي اوقات به لحاظ ماهيت رنگي بعضي از تصاوير پايه حفظ نظم غير ممكن مي شود ! مثلآ در تصاوير اين پست عكس هايي كه گوياي توفان و گردو غبار هستند ، همگي به رنگ زرد نخودي و كم رنگ هستند .. در حالي كه طبق نظم رنگ بندي ،در اين پست بايستي از رنگ بنفش در پس زمينه بهر مي بردم ! اگرچه بنده به كمك تروكاژ هاي فتوشاپ تقريبآ موفق به تغير رنگ هاي پس زمينه شدم ، اما اعتراف مي كنم كيفيت طراحي ها به دلم نيست و از اين رو از همه شما بزرگواران پوزش مي خواهم ..

متآسفانه امروز متوجه شدم بنا به تصميمات سياسي سايت " بلاگفا " از سوي مخابرات مسدود شده است . من هيچ قضاوتي در باب اين اتفاق نمي كنم . اما حتمآ مي دانيد كه بنده از روز نخستي كه سايت ام رو راه اندازي كردم ، از اديتور مجهز بلاگفا براي نگارش و تنظيم سايت ام استفاده مي كنم . و حال با مسدود شدن ان ، دسترسي و استفاده از آرشيو مطالب نيمه اماده پست هاي بعدي به همراه تمام مطالب قديمي ام تقريبآ غير ممكن شده است ! اميدوارم مشكلات بلاگفا مثل سنوات سابق بزودي برطرف شود . اما مايلم شما خودتون قضاوت كنيد ... چگونه با كم شدن و محدوديت ابزار هاي نگارش وب با آرامش به كارم ادامه دهم !؟ شايد باورتون نشه ديشب تا نزديكي هاي بامداد سرگرم آپلود تصاوير و جايگزيني ان ها در مطالبي بودم كه به دليل همين محدوديت ها عملآ حذف شده بودند ! و تنها موفق به اصلاح سه چهار پست شدم ! و حال با از دست دادن بلاگفا واقعآ نمي دونم چگونه و چطور به راهم ادامه دهم ..!!؟ فراموش نكنيد كه داشتن آرامش اولين شرط نگارش است .. به هر حال دوستان و خوانندگان وبلاگ توجه داشته باشند كه از اين به بعد براي مشاهده مطالب به سايت سر بزنند .

كلام اخر اين كه .. يك خبر بسيار خوش براي آن دسته از خوانندگان محترمي دارم كه هر از گاهي بنده رو تشويق مي كردند به منظور حفظ خاطرات و مطالب مندرج در سايت آن ها رو به صورت كتاب منتشر نمايم . و همواره پاسخ بنده به اين بزرگوران عدم توان مالي براي نشر بود . ولي در همه حال اين نويد رو به دوستان مي دادم كه هر كسي مايل به اين كار باشد ، رسمآ و رايگان اين حق رو به ان ها واگذار خواهم كرد .. اما تا امروز هيچ خبري نشد . اما چند روزي است كه از بنده دعوت به عمل امده است در يك همايش بزرگ بين المللي كه در باره شهيد بزرگوار چمران است ، مسئوليت هايي در بخش هاي هماهنگي ، تشريفات و امور رسانه اي داشته باشم . از آن جايي كه متوليان اين حركت فرهنگي علاوه بر مهندس چمران عزيزاني در امور دفاع مقدس هم دستي بر اتش دارند ، قول همكاري و درج كتابي از نوشته هايم رو دادند . ضمنآ در آينده نزديك نياز به همكاران جواني مقيم تهران دارم كه در بخش هاي متعدد و اجرايي همايش كه دهم مهر ماه زمان اجراي ان است ؛ قادر به همكاري باشند . همزمان يك فيلم ۲۶ قسمتي مستند هم با عنوان " از بركلي تا دحلاويه " كليد خواهد خورد ، كه در اين كار هم نقش مديريت و برنامه ريزي رو خواهم داشت .. از همه دوستاني كه مايل به همكاري در زمينه هاي مختلف هستند خواهش مي كنم از طريق اي ميل مكاتبه فرمايند ..

برچسب ها : فرودگاه آبادان + بصره + اپروچ + تکاوران هوابرد + هواپیمای سی - ۱۳۰ + گرد و غبار + دریادار مدنی +

يك فلاش بك به اوايل انقلاب .. !

اگه خاطر مبارك تون باشه قبلآ اشاره به اين موضوع كرده بودم كه پيش از پيروزي انقلاب در واحد عمليات و ديسپچ پايگاه يكم ترابري مامور شده بودم . و فقط گاه بي گاهي در روزهاي استراحتم به خط پرواز برگشته و ملزومات پروازي ام رو انجام مي دادم ! خب به محض پيروزي انقلاب اسلامي و گاف بزرگي كه از روي علاقه به شاه و ارتش شاهنشاهي در روز ۲۶ دي ماه ۵۷ ( روزي كه محمد رضا شاه با فرح پهلوي در حال ترك كشور بود ) در جمع ياران و همكارن نيروي هوايي كه همگي خيره به صفحه تلويزيون رويداد هاي سياسي رو تعقيب مي كردند ، بروز داده و از روي سادگي با صداي بلند اعلام كردم .. حاضرم دخترم بهاره را ( كه اون موقع فقط يازده ماه سن داشت ) در جلوي پاي اعليحضرت قرباني كنم تا مانع ترك كشور شود ..!! اگر چه كم تر كسي به اين نظريه بچگانه ام واكنش نشون داد ، اما در نخستين روز انقلاب همين كه قدم به داخل پايگاه گذاشتم يكي به من ندا داد .. مواظب باش ياران اخيرآ انقلابي شده حكم قتل تو رو صادر كرده اند !! و از شخصي به نام ( صبري ) نام برد كه از زير دستانم بود ! از ترس جان يك راست به يگان خدمتي ام كه خط پرواز سي - ۱۳۰ بود رفته و در آن هياهو و برخورد انديشه ها و مباحث سياسي و دوستان تازه انقلابي شده ، خودم رو به سرپرست خط پرواز معرفي كرده و اعلام كردم كه ديگه به عمليات باز نخواهم گشت ..! و آن ها هم از خدا خواسته به دليل كمبود نفرات قديمي و افزايش پرواز هاي جديد سريع من رو به آمار گرفتند . در اين جا لازم مي دونم به يك نكته اساسي و تكراري اعتراف كنم .. اگر چه علاقه ام به شاه ريشه در كودكي و رشد يافته در محيط هاي نظامي داشت ، اما بعد از انقلاب هرگز سعي نكردم نقش يك آدم مخالف رو ايفا كنم . به عبارتي هرگز در اجراي وظايف ام كم فروشي نكردم .. و بعد از مرگ شاه همه چيز برايم پايان يافت . زماني هم كه بحث جنگ پيش امد سعي كردم بيش تر از توانم در راه دفاع از خاك وطنم كوشش نمايم . ضمن اين كه هرگز سعي نكردم براي خود تاريخچه انقلابي و ضد شاهنشاهي تهيه كرده تا براي پيشرفت در سطوح مختلف جامعه از ان به عنوان سكوي پرش استفاده نمايم .. هميشه و همه جا واقعيت رو گفته ام . چون ملاك عملكرد است .

خط پرواز سي - ۱۳۰ ، بعد از انقلاب ..

در تمام سال هايي كه از محل اصلي خدمتي ام يعني خط پرواز سي - ۱۳۰ دور مونده بودم ، هميشه با بچه ها و دوستانم در ارتباط بودم . و اغلب روز ها در سر راه خود به ساختمان عمليات ، دقايقي رو به شوخي و تفريح با همكارانم مي پرداختم .. اما زماني كه به اجبار برگشتم ، همه چيز تغير يافته بود ..!! نه بچه ها همون افراد قديمي در گذشته بودند و نه فضاي حاكم بر محيط چون قديم بود ..! همه جا بوي انقلاب به مشام مي امد .. ! اما يك مسئله خيلي آزارم مي داد و آن هم نقش بازي كردن و به اصطلاح انقلاب بازي بعضي از همكاران بود كه تا ديروز چهره خوشنامي نداشتند ! البته شنيده بودم نفس انقلاب يعني تغير ماهيت يك شبه ! اما گاهي دم خروس بد جوري از زير لباس مقدس پرواز بيرون مي زد ! ما در ميان همكاران خود خيلي ها رو داشتيم كه واقعآ مومن بودند . و هميشه در زمان رژيم گذشته حتي در ماموريت هاي خارج از كشور تكاليف ديني خود رو بدون تظاهر انجام مي دادند .. اما تعجب من و بعضي از دوستان از عده اي خاص بود كه تا همان ديروز در حمل سگ ملكه مادر و چمدان هايش به درون جامبو جت با چه اشتياقي كمك مي كرد و با بوسه بر دك و پوز حيوان لجام گسيخته عشق خود رو به خاندان پهلوي نشان مي داد ! اما دقيقآ روز بعد با بستن پارچه اي قرمز به سبك كاپيتان هاي فوتبال اداي انقلابيون جهان را در آورده و زودتر از همه به جمع كميته انقلابيون پايگاه پيوسته بود ! خب اين ها بد جوري دلم رو به درد مي اورد ! جالب اين كه هركي آن ها رو نمي شناخت ، فكر مي كرد خودشون و هفت پشت اون ها ادم هاي انقلابي و مومني بوده اند ..! تنها تعداد معدودي از بچه ها همان گونه كه در گذشته بودند ، عمل كرده و مثل من هاج و اج به همكاران تغير قيافه داده نگاه مي كردند ! حتي ماشالله مداح هم يك روز وقتي از پرواز فرود امد در رمپ خط پرواز در پاسخ به يكي از خبرنگار تلويزيوني از ماموريت هاي تبعيض آميز زمان شاه زبان به گله و اعتراض گشوده و اشاره به حمل حيوانات درباري در پرواز هاي طولاني نموده و گفت .. به سگ هاي شاه بيشتر از ما مي رسيدند .. !! به اين فضا جر و بحث هاي انقلابي رو هم اضافه كنيد .. ! روزي نبود كه سخني از آلنده ، ژنرال پينوشه ، چه گوارا ، شيلي نشنويم ! تازه يك سري كلمات و واژه هاي جديدي رو هم براي اولين بار به گوش مون مي خورد ! به همين دليل سعي مي كردم با رفتن به پرواز از اين محيط دور باشم ! ضمن اين كه اشتياق خيلي زيادي هم براي پرواز داشتم .. و سال ها دوري از محيط به اين عشق و علاقه افزوده بود .. !

وضعیت پرواز ها در آن روز گار ...

هرچه از عمر انقلاب مي گذشت علاوه بر عادي شدن تدريجي وضعيت سياسي كشور ، پرواز ها هم روال عادي شدن خود رو طي مي كردند . اما در يك نگاه تحليلي تفاوت هاي ماهوي با قبل از انقلاب داشت . به عبارت ساده تر مهم ترين نكته اي كه به چشم مي آمد ، قطع پرواز هاي لجستيك به غرب مخصوصآ امريكا بود ! نويد اين امر ابتدا با پاره شدن جدول نوبت پرواز بچه ها به پنج قاره دنيا كليد خورد ! جدولي كه ساليان متوالي بر روي يكي از ديوار هاي خط پرواز نصب شده بود و ظاهرآ با يك حركت انقلابي بخشي از ان كه مربوط به ماموريت هاي امريكا بود ، محو و نابود شده بود ! جدولي كه همواره محل مناقشه و پارتي بازي از ما بهترون ها بود ! براي اين كه دوستان در جريان حق كشي ها قرار گيرند ، با اجازتون نقبي به دوران قبل از انقلاب مي زنم .. همان طور كه اشاره شد ساليان سال بود كه بر روي يك كاغذ بزرگ مقوايي كه اسامي پنج قاره جهان بر روي آن درج شده بود ، نوبت ماموريت هاي برنامه ريزي شده به اقصي نقاط دنيا در آن نوشته مي شد .. تا دوستان از قبل خود رو براي ماموريت هاي خارج از كشور اماده كنند . البته بقدري حجم پرواز ها زياد بود ، كه كم تر كسي گله از نوبت داشت بلكه برعكس دعوا و هياهو براي نرفتن به ماموريت خارج بود .. !! اما نكته اصلي فرق قاره ها با هم بود ! پر واضح است پرواز هاي آمريكا و اروپا به لحاظ جذابيت بر ماموريت هاي آسيايي و اروپايي اولويت داشت ! اما براي اين كه عدالت رعايت شود ، ظاهرآ بايد همه به طور مساوي به هر پنج قاره مي رفتند . اما باور كنيد رازي در انجام عدالت همه بچه ها رو آزار مي داد و آن نوبت نورچشمي هاي پاچه خوار بود ! و كسي هم موفق به كشف حيله آقايون نشده بود .. تا اين كه درست مدتي قبل از انقلآب عاقبت " فيروز خان مومني " ملقب به فيروز زبل ترفند رو كشف كرد .. كه البته خيلي دير شده بود ! قضيه از اين قرار بود كه در جدول كذايي همه اسامي روي نوبت تعين شده بود اما از ان جايي كه براي هر ماموريت يك نفر هم رزرو داشت ، اما آقايون معمولآ فرد مورد نظر خود رو در جدول مثلآ براي آفريقا مشخص مي كردند .. از سوي ديگر همان فرد رزرو پرواز امريكا هم بود .. خب تا اين جاي قضيه مورد مشكوكي به چشم نمي خورد ! اما حضرات چند روز قبل از موعد پرواز آمريكا ، نفر اصلي رو به ماموريتي چون آسيا مي فرستادند و در نتيجه نفر رزرو مورد علاقه ان ها بدون كوچك ترين سوء ظني به سوي آمريكا بال مي گشود .. !!

البته نا به ساماني و پارتي بازي براي آدم هاي متملق و پاچه خوار تنها به پرواز هاي برنامه ريزيزي شده خلاصه نمي شد ! بلكه اين امر در ماموريت هاي خارج از برنامه كه تعدادشون شكر خدا به مراتب بالاتر از پروازهاي روتين بود هم به كرات اتفاق مي افتاد ! بگذريم .. جالب اين كه اوايل انقلاب هيچ برنامه مدوني براي پروازهاي خارج از كشور پيش بيني نشده بود .. به همين دليل يك روز كه طبق معمول به اداره اومدم ، با كمال تعجب مشاهده كردم كه يك پرواز براي " عمان " تعين شده است ! و كسي هم راغب به رفتن نيست ! لذا تا قدم به خط پرواز گذاشتم پرسيدند حاضري به " ظفار " بروي !!؟؟ پاسخ ام طبق معمول مثبت بود . اما اين كه چرا كسي راغب به اين ماموريت نبود رو بعدآ كشف كردم .. و آن صرفآ به دليل عدم قبول پول ايران در بازار عمان بود ! در باره اين كه چرا بعد از انقلاب اين پرواز صورت گرفت ، در مطالب قبلي توضيح دادم كه به خاطر بردن ناخدايي ارشد به منطقه بود تا براي برگرداندن وسايل و تجهيزات گران بهاي ارتش كه در بيابان هاي كشور عمان خاك مي خورد ، تخمين بزند چند كشتي به منطقه اعزام شود .. ! واي اگه بدونيد چه سرمايه انبوهي زير آفتاب سوزان در حال نابودي بود !؟ از انواع وسايل نقليه گرفته تا وسايل و تجهيزات ستادي و پرسنلي .. همه بعد از وقوع انقلاب و بازگشت ارتش شاهنشاهي به كشور ، همين جوري بي صاحب روي زمين در حال پوسيدن بود .. ببخشيد توضيحات جنبي كمي زياد شد ! از وضعيت پرواز ها مي گفتم .. يك سري ماموريت هاي جديد كه قبلآ نداشتيم به برنامه هاي ما افزوده شد .. كه تا اون جايي كه يادمه حمل و جابه جايي سكه و اسكناس هاي جديد براي جايگزيني بود . آن ايام در بعضي مراكز استان ها و شهر ها شورش هايي به چشم مي خورد كه ريشه در قوميت ها داشت .. و از اون جايي كه سپاه تازه شكل گرفته بود ، از نيروهاي ارتشي براي حفظ آرامش مردم شهر ها استفاده مي شد . كه وظيفه حمل و نقل آن ها به عهده ما بود .. !

شورش در خوزستان

در باره علل و دلايل شورش و نافرماني برخي اهالي خوزستان در اوايل انقلاب حرف و حديث فراواني نقل شده است . همان گونه كه در مطالب قديمي استناد به خبر بعضي خبرگزاري ها كردم ، اين بار هم براي اون دسته از خوانندگاني كه تازه به جمع ياران همدل و صميمي پيوسته اند ، نگاهي به اخبار آن ايام كه توسط منابع رسمي و شناخته شده منعكس شده است ، جلب مي كنم . شريف نيوز مي نويسد :

ماه پس از پیروزی انقلاب یعنی در ماه های آغازین سال ۱۳۵۸ گروهی به نام المنظمه السیاسیه الشعب العرب در استان خوزستان و به ویژه خرمشهر و اهواز فعالیت گسترده ای را آغاز كرد.

  • اعضای این سازمان كه در پی پیروزی انقلاب در برخی ساختمان‌های مستحكم باقی مانده از رژیم شاه در خرمشهر مستقر شده بودند به قاچاق اسلحه از مرز عراق اقدام كردند. به دلیل اوضاع نابسامان ارتش، مرزداری این نقاط به شیوخ عشایر سپرده شده بود كه اكثراً از حامیان سازمان خلق عرب بودند.
  • سازمان سیاسی خلق عرب- یا آن گونه كه خرمشهری‌ها می‌گفتند خلق عرب- خواهان خروج نیروهای نظامی از خرمشهر(محمره )و خودمختاری خوزستان (عربستان ) به مركزیت الأحواز بودند.
  • در ۲۳ اردیبهشت ۱۳۵۸ كه دو طرف رو در روی یكدیگر صف بندی كرده بودند، نیروهای خلق عرب پس از سخنان تحریك آمیز شیخ شبیر در مسجد امام صادق(ع) با حمله به ساختمان كانون، آن را به آتش كشیدند و تمامی اعضای غیرعرب آن- از جمله محمد جهان آرا- را به گروگان گرفتند
  • استاندار خوزستان دریادار دكتر احمد مدنی كه همزمان فرمانده نیروی دریایی ارتش نیز بود به خرمشهر رفت و مشغول مذاكره با شیخ شبیر شد. مذاكره آن دو هنوز ادامه داشت كه با تصرف شهربانی خرمشهر توسط خلق عرب، اوضاع شهر وارد فضای دیگری شد.
  • در روزهای ابتدای خرداد ۵۸ مسأله خلع سلاح عمومی و تخلیه ساختمان‌های دولتی اشغال شده پس از پیروزی انقلاب مطرح شد كه با مقاومت خلق عرب وارد مرحله خطرناكی شد
  • عاقبت در پی زد و خوردهای پراكنده كه به شهادت دو پاسدار انجامید، در روز چهارشنبه ۹ خرداد ۵۸ مهلت مقرر به پایان رسید و وضع فوق العاده اعلام شد ۶ روز بعد با پایان وضعیت فوق العاده راهپیمایی‌ها و تیراندازی‌های شبانه و درگیری‌های پراكنده از سرگرفته شد. انفجار در خط آهن خرمشهر- اهواز خشونت‌ها را دامن زد. به دنبال این انفجار چندین انبار و اماكن دولتی مورد حمله قرار گرفت و مهاجمین چندین كشتی را در اسكله خرمشهر به آتش كشیدند دوبار به فرودگاه اهواز حمله شد و لوله‌های نفت منفجر گردید.
  • و سرانجام در روز ۲۴ تیرماه ۱۳۵۸ در پی چند روز نبرد خیابانی نفس گیر، غائله خلق عرب در خرمشهر پایان یافت

    سايت تابناك هم به واقعه خوزستان و دلايل آن پرداخته است ، كه قسمت هايي از آن را درج مي كنم :

    پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران رژيم عراق تحركاتي را عليه نظام نوپاي جمهوري اسلامي ايران آغاز كرد. علاوه بر تحركات مرزي اقدامات گسترده‌اي در داخل به ويژه خوزستان در پشتيباني از گروه‌هاي ضد انقلاب داخلي به عمل مي‌آورد.

    در اين ميان عرب زبان بودن بخشي از مردم اين منطقه دستاويز مناسبي براي طرح جدايي خوزستان از ايران شده بود. به همين جهت عراق با گردآوري عناصر گروه منحل شده خلق عرب و همچنين برقراري ارتباطات گسترده با برخي از سران عشاير عرب به آموزش، تسليح وتحريك آنان براي راه‌اندازي درگيري‌هاي منطقه‌اي ايجاد زمينه جداسازي خوزستان مبادرت ورزيد. عناصر گروه خلق عرب در ماه‌هاي ارديبهشت، خرداد و تير 1358 علاوه بر درگيري مسلحانه به اقداماتي همچون ايجاد آشوب، بمب‌گذاري، ترور و سرقت سلاح و مهمات مبادرت مي‌ورزيدند.

    اين اقدامات چندان افزايش يافت كه مردم شهربه جان آمدند و در تاريخ 23 تير ماه سال 1358 به مراكز استقرار گروه‌هاي خلق عرب هجوم بردند و ضمن دستگيري عده‌اي از عناصر فعال ضد انقلاب بقيه را متواري كردند. حكومت عراق پس از فروكش كردن آشوب سازمان خلق عرب در خرمشهر همچنان به توطئه‌هاي خود در خوزستان ادامه مي‌داد.

    c9grzonv11okublhvvhp.jpg

    figt25aw3ruekq5p1q.jpg

    يك توضيح ضروري ...

    قبل از اين كه به يكي از مطالب تكراري بپردازم ، اجازه مي خواهم كمي ديگر به عقب برگشته و در باره حال و روز آن ايام باز هم اشاراتي بكنم . در باره اهميت " همدلي و هماهنگي " بين گروه هاي پروازي حتمآ مطالبي شنيديد . و مي دانيد كه اين امر به ظاهر ساده چقدر در ايمني پرواز ها موثر است . همدلي بين اعضاي پروازي يا ( كرو كردينتور ) در ماموريت ها بي نهايت مهم است . متآسفانه گاهي اوقات چه در ارتش شاهنشاهي و چه بعد از انقلاب گاهي اين امر به خاطر مسايلي كه اشاره خواهم كرد رعايت نمي شد .. و چه بسا سبب افزايش ريسك پرواز مخصوصا در مواقع اضطراري مي شد . نمونه بارز ان را مي توان بهسانحه هواپيماي زنده ياد تيمسار آروندي اشاره كرد كه كمك خلبان وي مرحوم " نصرالله بيك " علي رغم اين كه خود استاد خلبان بود ، به دليل حضور فرمانده پايگاه در موقع فرود در باند كوتاه دوشان تپه و اشتباه در محاسبه شيب و سرعت اپروچ در موقع لندينگ شدت ضربه وارده به چرخ هاي عقب سمت راست ، باعث فرو رفتن ميله ارابه فرود به زير بال كه مخازن سوخت در ان ها قرار دارد ، باعث آتش سوزي ناگهاني و سانحه شد .. ! در حالي كه اگه اون حس همدلي در بين گروه وجود داشت ، مسلمآ مرحوم بيك سريع عمل " گو اراند " رو انجام داده و مجددآ فرود مي امدند .. ! همان گونه كه متوجه شديد يكي از عوامل مهم عدم همدلي حضور مقامات عالي رتبه در كابين به منظور انجام ملزومات پرواز است . اغلب پيش مي امد استاد خلباني قديمي كه سال ها از گردان هاي پروازي خود به دور بوده و به دليل دارا بودن مسئوليت هايي در ستاد هاي كل نيروي هوايي خيلي كم در گير ماموريت هاي نظامي شده و زماني هم كه تصميم به پرواز مي گرفتند ، رابطه گروه پروازي فاقد صميمت و همدلي هاي لازم بود .. و به عبارتي بچه ها در پرواز راحتي هميشگي رو نداشتند . و اين مسئله ريسك پرواز ها رو بالا مي برد .. و در مواقع اضطراري نمي شد هواپيما رو كنترل كرد ..

    بعد از انقلاب عوامل عدم همدلي به نوعي افزايش يافت ! به عبارتي علاوه بر مشكل قبلي دال بر حضور افسران رده بالا به كابين ، اختلافات عقيدتي در مسايل سياسي و وابستگي بعضي از خدمه به نهاد هاي انقلابي همچون گروه ضربت پايگاه يا حتي ناميده شدن بعضي همكاران با عناوين " حزب الهي " كار چيدمان گروه هاي يك دست پروازي عملآ مشكل شده بود ! به عنوان مثال كافي بود در جمع يك گروه پروازي فردي با عقايد تند يا حرب الهي حضور مي يافت .. اگر چه بر اساس قانون اكثريت فرد فوق در اقليت مطلق بود ، اما همان اقليت مطلق اجازه هر نوع شوخي و حتي بحث هاي سياسي رو در محاق خود سانسوري مي برد .. !! زيرا گرو هاي پروازي خصوصآ در ماموريت هاي طولاني براي وقت كشي عادت به حرف زدن دارند .. و برخي از بچه ها عين شكارچي ها بايستي مرتب از هر دري سخن بگويند .. ! مخصوصآ بعد از انقلاب كه سوژه براي غيبت كردن و طرح مسايل سياسي فراوان بود .. !! اما حضور يك نفر هم عقيده با ديگران سبب سلب آرامش از همه مي شد .. ! گاهي هم پيش مي امد كه بعضي از اساتيد خلبان ها ذاتآ انسان هاي سخت گير و منظبتي بودند . و به هيچ عنوان اهل شوخي و يا به اصطلاح عاميانه اش " خاله بازي " نبودند ! كه اين مورد در هر دو نظام وجود داشت . يادمه پيش از انقلاب سرهنگ خلباني به نام " عميدي " داشتيم كه هر از گاهي از ستاد نيرو مي امد .. خيلي خيلي خشك بود .. از همه ايراد مي گرفت . بي نهايت مقرراتي بود ! تمام مسير هاي طولاني رو با دست هواپيما رو كنترل مي كرد ! و هرگز از خلبان اتوماتيك استفاده نمي كرد ! وي معتقد بود بايد حقوقي كه مي گيريم حلال باشد .. !! هيچ كسي جرآت سرو كله زدن با او را نداشت .. الا يك نفر ناوبر به نام آقا ناصر كه خيلي شوخ بود .. و در همه پرواز ها با سخنان و شوخي هاي جالب خود به بچه ها روحيه مي داد . يك روز سرهنگ عميدي در حال خواندن چك ليست قبل از پرواز بود كه ناصر خان از روي شيطنت سريع در جواب كاپيتان عبوس مي گفت .. " چك " !! سرهنگ كه مي دانست او كنترل نكرده پاسخ مي دهد ، يك بار در حالي كه چك ليست رو مي خواند .. سريع گفت " زيم زيم " و ناصر خان هم بلافاصله جواب داد .. چك !! اگه بدونيد چه غوغاي خنده داري بر پا شده بود .. !!

    انتخاب پارتنر مناسب در پرواز ..

    به دلايلي كه عرض كردم اغلب بچه ها دوست داشتند با ادم هاي باحالي پرواز كنند تا به ان ها خوش بگذرد .. يا لااقل از نظر عقيده همفكر و هم مرام خودشون باشند . طبيعي است كه اعلب دست چين كردن گروه هايي با مشخصات ياد شده عملآ غير ممكن بود ! لذا بعضي ها براي خود پارتنر هايي رو برگزيده بودند و طوري برنامه ريزي مي كردند كه اغلب با هم ديگر پرواز كنند .. من هم از اين قاعده مستثني نبودم .. البته به خاطر شيطنت هايي كه داشتم و اغلب شرايط رو خودم به وجود مي اوردم ، ناهمگوني گروه پرواز برايم مهم نبود زيرا از پس هر نوع ادمي بر مي امدم ! خصوصآ بروبچه هاي مومن و حزب الهي رو كه به مفهوم واقعي كاري مي كردم كه از خنده روده بر شوند .. !‌ نمونه آن يكي از برادران محترم گروه ضربت به نام " بردار موسوي " بود . اگر چه انسان شريفي بود ، لذا به دليل شخصيتي كه داشت معمولآ كم تر مي خنديد .. اون بنده خدا طي حادثه اي اسفناك عده زيادي از اقوام خود و همسرش رو از دست داده بود .. بعد از مدتي كه به پرواز امده بود ، از بدشانسي اش به پست من خورد .. يادمه پرواز به منطقه جنگي بود .. و قارقارك ما هم موقع استارت يكي از شفت هاي ملخ اش شكست .. و ما در منطقه خطرناك موندگار شديم .. من براي روحيه دادن رفتم تو فاز شيطنت .. باور كنيد اين بنده خدا بقدري از ته دل خنديد كه مجبور به خواهش و تمنا شد كه او را نخندانم .. زيرا فك اش رو عمل كرده بود و بيم آن مي رفت كه از جاي خود در آيد .. !! بگذريم . راستش رو بخواهيد من هم بدم نمي امد گاهي با بعضي از ادم هايي كه دوستشون داشتم پرواز كنم .. ! مخصوصآ در جمع معلم خلبانان ترجيح مي دادم با افرادي كه با ان ها راحت بودم ماموريت بروم . البته اين رو هم اضافه كنم .. كه امكان انتخاب معمولآ وجود نداشت .. اما چون من اغلب در خارج از نوبت ام پرواز مي رفتم ، و حتي در مواقع استراحتم به پايگاه مي امدم ، حق انتخاب با خودم بود كه با چه كسي و يا چه گروهي ماموريت بروم .. يكي از آن ها اون موقع سروان شيرازي بود ( كه اگه يادتون باشه روز ۲۱ بهمن با هم به كيش رفتيم و به دليل خراب شدن هواپيما روز بعد كه ساعت حكومت نظامي تغير كرده بود به تهران رسيديم .. )

    از همان ايام رابطه دوستي ام با جناب شيرازي برقرار شد .. بعد ها هم تا درجه سرهنگي يادمه كه گه گداري پرواز مي امد .. خصوصآ در زمان جنگ كه من عادت داشتم در ماموريت هاي " طرح گسترش " به مشهد ، موتور سيكلت تريل قرمز رنگ خودم رو هم در هواپيما گذاشته و با خود به محل ماموريت ببرم ! و چون جناب شيرازي هم موتور سوار بود ، رابطه دوستي ما خيلي عاطفي و صميمي بود . در خاطره اي كه نقل مي كنم ، فرمانده هواپيما جناب شيرازي بود .

    ماجراي كماندو ها

    اهالي آبادان يادشونه كه اون قديم ها وقتي هواپيمايي مي خواست تو فرودگاه شهرشون فرود بياد ، مجبور بود يه كمي وارد خاك عراق شده و سپس تو آبادان بنشينه . اين كه مي گم قديم ها براي اين است كه سال هاست به آبادان نرفته ام . اطلاع ندارم كه هنوز هم اين طور است يا نه ؟ راستش نمي دونم روزي كه مهندسان نقشه اين باند رو مي كشيدند آيا به اين موضوع فكر كرده بودند يا نه ؟ شايد هم اون زمان مرز عراق با شهر آبادان به اين صورت نبوده است . به هر حال به قول دايي جان ناپلئون كار كار انگليسي هاست ! حتمآ حكمتي تو كارشون بوده است . يادم نيست كه آيا جنگ با عراق شروع شده بود يا نه .. ولي هر چه بود روابط خيلي تيره بود . به طوري كه عراقي ها رو اون ايام دشمن تلقي مي كرديم . به احتمال زياد زمان شلوغي هاي خوزستان در اوايل انقلاب بود . كه دريادار مدني هم استاندار بود . اگه باز هم اشتباه نكنم اون شورش و اغتشاشات به تحريك عراقي ها و شخص صدام حسين بود كه فكر مي كرد حالا كه انقلاب شده با تحريك بعضي از مردم به آرزوي ديرينه اش كه همانا دسترسي به منابع نفتي خرمشهر و آبادان است خواهد رسيد ....

    z4ljymzbwqzujhwdav4n.gif

    به هر حال به هر دليلي كه بود ما ماموريت داشتيم يه تعداد از اون كماندوهاي قبراق رو كه به قول بچه ها قادرند از ديوار راست هم بالا بروند رو براي ايجاد نظم يا مقابله با دشمن به آبادان ببريم . ماشاالله همه سر حال و با روحيه بودند . صبح از رمپ پرواز سي - ۱۳۰ آقايون را سوار كرديم و به سمت آبادان راهي شديم . از شانس بدمون اون روز يه افسر ناوبر داشتيم كه خيلي شوخ و بي توجه به مسئوليت اش بود . البته اين رو هم بگم كه افسر فوق يكي از آدم هاي باسواد در جمع ناوبران هواپيما محسوب مي شد. اما يه خورده كه نه ، بلكه بي نهايت آدم سر به هوا و بذله گويي بود . سر به سر همه مي گذاشت . حتي ژنرال هاي قديمي هم كه گاهي از ستاد عمليات نيروي هوايي براي پرواز مي آمدند و همه از آن ها حساب مي بردند ، اين آقا به اون ها هم گير مي داد . در شرايط عادي پرواز با او لذت بخش بود . ولي مشكل اين بود كه اين همكارمون در شرايط سخت اضطراري هم دست از شوخي و بذله گويي بر نمي داشت .....

    با ذكر يه خاطره اي از شيرين كاري هاي او ( باز خاطره در خاطره شد !!‌) به ادامه اين ماجرا مي پردازم . معمولآ در هر پروازي بعد از اين كه هواپيما از زمين بلند مي شود ، افسر ناوبر بلافاصله مسير ها رو با ادوات و نرم افزار هايي كه داره محاسبه كرده و بعد از يادداشت در روي كاغذ كوچكي آن را به دست كمك خلبان هواپيما مي سپارد . و آن فرد از روي آن نوشته ساعات تقرب و دور شدن از ايستگاه هاي مسير رو به برج كنترل اعلام مي نمايد . بايد اضافه كنم كه اين محاسبه بايد خيلي خيلي دقيق باشد . و اگر در طول پرواز بر اثر تغير مسير و شدت باد كه باعث تغير در سرعت هواپيما و همچنين در ساعات اعلام شده به برج مراقبت پرواز مي شود ، وظيفه افسر ناوبر است كه سريع اين تغيرات در زمان رو اصلاح نموده ساعت و دقيقه دقيق رسيدن به ايستگاه هاي مسير را اعلام نمايد . يك دقيقه اشتباه در محاسبه ممكن است سبب حوادث ناگواري شود . و اما اين دوست ما در يك پرواز خيلي مهم به جاي دادن اطلاعات مسير كرمان ، كرمانشاه رو محاسبه نموده بود ....!!

    nmtoge2eoomyzfczqtt2.gif

    وقتي از او مي پرسند مرد حسابي چرا مسير رو اشتباه اعلام كردي ، با شوخي مي گويد مگر فرقي هم مي كند ؟! خلاصه در اون ماموريت كماندو ها اين همكار بذله گوي ما هم حضور داشت ! بد شانسي ديگر ما بدي هواي خوزستان مخصوصآ منطقه آبادان بود . ولي همان طور كه اشاره نمودم روي دانش و تسلط ناوبرمون حساب كرده بوديم . و مي دونستيم در هر شرايطي او توانايي راهنمايي ما به باند شهر آبادان رو داره . طبق محاسبات با نزديك شدن به شهر ارتفاع هواپيما رو كم كرديم . ولي اصلآ زمين ديده نمي شد . اما به دليل مسطح بودن زمين زير پامون با خيال آسوده همچنان به كم نمودن ازتفاع پرداختيم ... گرد و غبار ناجوري منطقه رو فرا گرفته بود . در شرايط عادي ما در چنين هوايي مجاز به نشستن نبوديم . ولي به دليل شرايط مملكت و همچنين حضور معلم خلبان در كابين به پيشروي ادامه داديم . ناوبر بذله گوي ما هم انگار نه انگار كه شرايط اضطراري است ، براي خودش آواز مي خواند !! و هر گاه با پرخاش ما مواجه مي شد ، مي گفت ادامه دهيد ...

    بعد از دقايقي كه براي ما زمان واقعآ به وحشت سپري مي شد ، افسر ناوبر با خونسردي اعلام كرد ، الان بايد فرودگاه جلوي دماغتون باشه بياييد پائين تر .. نترسيد اون با من ..!! و بدين سان ما يه عده كماندوي مسلح ارتفاع خود رو كم كرديم و به محضي كه زمين ديده شد ، مشاهده كرديم اثري از فرودگاه يا شهر به چشم نمي خورد ! اما بر عكس گفته هاي ناوبر در سمت چپ مون آثاري از زندگي و شهر به چشم مي خورد . به حساب اين كه ناوبر اشتباه كرده با خيال آسوده به سوي آن منطقه سر هواپيما رو چرخانديم ... اما هنوز گرد و غبار وجود داشت . ديگه چيزي با زمين فاصله نداشتيم كه باند فرود هم مشخص شد . اما همين كه نزديك تر شده و داشتيم چرخ ها رو به زمين مي گذاشتيم ، با كمال تعجب ديدم تابلوهاي تبليغاتي به زبان عربي در دو طرف باند ديده مي شود ! هنوز دوزاري هيچ كس كامل نيفتاده بود كه اين جا آبادان نيست ، ناگهان ديدم فرمانده كماندو ها سراسيمه به كابين آمده و اظهار داشت اين جا عراق است ...

    2ygxiwzqdwtzmjmynnlu.gif

    شجاعت افسر فرمانده تفنگداران :

    هنوز حرف او در دهانش بود كه ديدم افسر معلم خلبان در يك چشم بر هم زدن فشار بر دسته گاز آورده و بر سرعت هواپيما افزود .. افسر فرمانده تفنگداران از من تقاضاي بلند گوي دستي نمود . وقتي دليل نيازش رو پرسيدم گفت . ممكن است شكاري هاي عراقي ما را وادار به نشستن بنمايند . من مي خواهم دستورات لازم را به افراد تحت امرم بدهم . چون همان گونه كه مي دانيد داخل هواپيماي سي - 130 خيلي سر و صدا داره .. و صداي هيچ كس به ديگري نمي رسد . چه برسد به اين كه بخواهي با همه مسافران حرف بزني ! وقتي دليل در خواست بلندگو را متوجه شدم ، بهش گفتم ما يك ميكروفن داريم كه با اون معمولآ براي مكالمات داخلي و گفتگو با مسافران استفاده مي كنيم . و سريع اون رو كار انداخته و به دستش دادم ... ديگه حواسم به پرواز نبود . افسر شجاع در حالي كه رگ هاي گردن اش متورم شده بود ، با صداي بلند خطاب به كماندو هاي زير دست اش گفت : همه مسلح شويد . و آماده باشيد ممكن است مجبور به پياده شدن در خاك دشمن شويم ...

    در حالي كه عرق بر چهره سرخ او نشسته بود به تفنگداران گفت : آقايون به محضي كه به هر دليلي در عراق مجبور به پياده شدن شديم ، شما بدون اين كه منتظر دستورات بعدي من باشيد ، فوري هر جنبنده اي رو ديديد ، آتش گشوده و سعي كنيد تا مي توانيد گروگان بگيريد . نجات جان شما بستگي به گروگان هايي است كه مي گيريد ..! خدايا چه مي شنوم ؟ خب من اون موقع خيلي جوون و تازه كار بودم ... همه چيز برام عجيب بود .. ناگهان ديدم معلم خلبان از توي گوشي اش گفت حواستون از پنجره كابين به بيرون باشه ، ببينيد هواپيماي شكاري عراقي رو مي بينيد يا نه ؟ ما داريم وارد خاك خودمون مي شيم ... من كه تا اون لحظه محو دستورات و راهنمايي هاي فرمانده گارد تفنگداران شده بودم ، اصلآ خطر را احساس نكردم . اما وقتي وارد فضاي خاك ميهن عزيز خودمون گشتيم ، تازه فهميدم چه خطري از بيخ گوش ما رد شده است . در اين ماجرا من هيچ گاه عكس العمل سريع معلم خلبان و تدبير آن فرمانده رو فراموش نمي كنم ...

    lzeoywi5wlzdg2emij4x.gif

    كلام اخر ....

    اگر چه ماجراي دلاور مردي و رشادت نيروهاي رزمنده ايران خصوصآ دلاور مردان ارتشي هرگز از اذهان مردم بزرگوار ايران فراموش نمي شود ، اما خاطره فوق قطره كوچكي از شجاعت پرسنل هوابرد و تكاوران ارتش بود كه تقديم شما شد .. يادشون گرامي باد

    dfhbsh.jpg

    در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

    بهروز مدرسی

    این پست ساعت ۶:۴۰ دقيقه بامداد تاريخ سي و يكم خرداد ماه ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

    پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

    ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg {
    function anonymous()
    {
    function anonymous()
    {
    return enlargeWithSlideshow();
    }
    }
    }" href="http://dc173.4shared.com/img/144132520/a1935f2d/Weblog-Archive-.jpg?sizeM=7">Weblog-Archive-.jpg

    آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا

    بهروز جان در اوائل سال 1373 بود و آژانس من باتفاق دو آژانس بزرگ در تهران به شراکت در پروژه ای توریستی اقامتی در جزیره کیش مشغول بودیم.کارمان از رونق خوبی برخوردار شده و شهرت مان در میان سازمان ها و جامعه جهانگردی کشور بالا گرفته بود. نظر به این که ما در کیش فعال بودیم نامه ای دریافت کردیم که سازمان منطقه آزاد قشم نیز از ما برای سرمایه گذاری در قشم دعوت بعمل آورده بود. می دانید که همواره میان کیش و قشم در توسعه و آبادانی و جلب توریست رقابتی طولانی جریان داشته و دارد. بهمین علت بمجرد موفقیت نسبی یک نفر یا گروه در کیش بدنبال آن ها از قشم می آیند و با انواع ترفند ها تشویق می کنند تا در قشم هم طرح های مشابه را پیاده نمایند.متاسفانه قشم بدلیل بزرگی (شش برابر سنگاپور است! ) همیشه از کیش عقب تر است . کیش فقط 92 کیلومتر مربع است و عمران و آبادانی در آن بسیار ساده تر و شدنی تر است . در زمان مدیریت دکتر شمس اردگانی بر منطقه آزاد قشم بود که از ما رسما دعوت بعمل آمد. روزی برایمان بلیط بندر عباس ارسال کردند تا چند روز بعد عازم شده و از آنجا به قشم برویم . پرواز بعلت مشغله زیاد ما عوض شد و یک روز زودتر گرفتیم تا زودتر هم برگردیم. رابطین ما کمی در اطلاع رسانی تعلل کردند و بجای مثلا ساعت 16 ساعت 11 صبح به بندر رسیدیم . بما گفته بودند رئیس منطقه برایمان هلی کوپتر خواهد فرستاد ولی بدلیل زودتر رسیدن ما از آن خبری نبود. بسرعت خودرا از فرودگاه به ساحل رساندیم تا با قایق های تندرو به قشم برویم . باوجود این که ظاهرا و در ساحل دریا بسیار آرام می نمود ولی قایقرانان از حرکت امتناع می نمودند و می گفتند(دریا طوفانی است) ! ما هر چه نگاه می کردیم باور نکردنی بود زیرا حتی برگ درختان تکان نمی خوردند چه برسد به طوفان ! خلاصه قایق تندرو منتفی شد و از طریق چند دلال موفق شدیم رای موافق یک ناخدا را بگیریم و با لنج او که در شرف حرکت کردن بود عازم شویم.ما چهار نفر بودیم و درون لنج هم غیر از کارکنان سه نفر دیگر هم که از کسبه قشم بودند حضور داشتند.سرتاسر لنج پر بود از جعبه های میوه مانند لیمو و نارنگی و تره بار و یک مینی بوس اسیب دیده در تصادف که برای تعمیر رفته بود و حالا داشت برمی گشت و چندین رول موکت و فرش ماشینی و سایر اجناس سوپری و بقالی. همان سه چهار نفر هم صاحبان کالا ها بودند. بهر حال ضمن ان که با ما هم بمثابه دیگر بارها رفتار می شد ولی خوشحال بودیم که به قایقرانان تندرو کلک زده و زودتر از آن ها خواهیم رسید تا آن ها باشند خودشان را برای ما لوس نکنند و دست ما را پس نزنند!! لنج درب داغون و زهوار در رفته با سروصدای زیاد و دود غلیظ از بندر جدا شد و از دهانه وارد آب های تنگه هرمز گردید.چشمتان روز بد نبیند بمحض این که حدود ده دقیقه به جلو رفت ناگهان با صدای مهیبی بطرف آسمان رفت و بشدت به سطح آب کوبیده شد! بنحوی که دو جعبه میوه از جای خود کنده شده و بشدت با پشت ما چهارنفر که در جلوی میوه ها مشغول لذت بردن از آبی دریا بودیم برخورد نموده و هر یک از ما را چون پر کاه بسوئی افکند.تکانهای لنج ناشی از طوفان بشکلی بود که ما نمی توانستیم حتی نیم خیز شویم چه برسد باینکه چاره ای بیندیشیم.
    مسیر طبیعی از بندرعباس تا قشم در هوای خوب و عادی با این لنج ها حدود 2 ساعت و با قایق تندرو در حدود 40 دقیقه بما گفته شده بود.لنجی که علاوه بر بارهای مختلف و نیمه سنگین یک مینی بوس را نیز حمل می کرد همانند یک پوشال به آسمان می رفت و به سطح آب کوبیده می شد و ما خود را بخاطر گوش نکردن به نصایح قایقرانان فحش می دادیم.تازه درک می کردیم که چرا با وجود آرامش ظاهری دریا آن ها بحرف ما و پیشنهاد پول زیاد ما وقعی ننهادند و مارا نبردند. مسیر دو ساعتی ما بشکل زیگزاک حدود سه و نیم ساعت بطول انجامید و حقیر سرا پا تقصیر و دو نفر دیگر از همسفران بشدت دریازده شده و حالت تهوع شدیدی پیدا کردیم بنحوی که بمجرد رسیدن به ساحل نیمه بیهوش به پشت یک وانت مزدا منتقل شده و درازکش یک ساعتی به مداوای ما مشغول بودند تا توانستیم روی پای خود راه برویم!! پس از نرمال شدن نسبی وضعیت تلفنی با مرکز منطقه آزاد تماس گرفته و اطلاع دادیم تا هلی کوپتر برای ما نفرستند و گفتیم که با لنج در این طوفان آمده ایم و اکنون در جزیره هستیم که البته از این دیوانگی ما کلی تعجب کردند! به هتل محل استقرار خود رسیدیم و پس از استراحت و صرف شام و گشت مختصری در اطراف هتل در هنگام صرف چای با دو خلبان نظامی هلی کوپتر آشنا شدیم و گفتند که فردا صبح مارا برای بازدید هوائی از جزیره و انتخاب محل های مناسب برای هتل سازی همراهی خواهند نمود. این دو نفر سرهنگ هوانیروز و هشت سال جنگ را در جبهه گذرانده بودند.از تیپ و قیافه و سن و سال و طرز حرف زدن و راه رفتن معلوم بود که پس از جنگ برای این که بیکاری اذیتشان نکند به منطقه آزاد قشم مامور شده اند وگرنه این کارهای ساده برایشان بازی بود !! بگذریم فردا صبح پس از صبحانه عازم محل پارک هلی کوپتر ها شدیم.مانیفست اسامی که عازم این گشت هوائی بودند توسط یکنفر درجه دار تنظیم و تحویل خلبانان شد.دو هلی کوپتر سفید و سبز که شکل مخصوصی داشتند و بی شباهت به بل و کبرا های جنگی بودند در پارکینگ با آرامش استراحت می کردند.ما را بطرف سبز هدایت کردند و همگی سوار شدیم.دو خلبان در صندلی خود قرار گرفتند و استارت زدند.روشن نشد! دوباره...بازهم نشد! یکی از خلبانان برسم سایر اصحاب پرواز برگشت و بما نگاهی کرد و گفت یکنفر بد شانس امروز در میان ماست!


    البته بشوخی می گفت ولی کمی هم جدی چاشنی حرفش بود!! ظاهرا باطری خالی کرده بود.(این را خلبان گفت..دروغ راستش با خودش) پیشنهاد کرد با هلی کوپتر سفید بپریم.ما مثل بچه آدم پیاده شده و عازم پرنده دوم شدیم.همه در جای خود قرار گرفتیم و استارت کرد.یکبار دو بار نشد!! درجه بنزین را نشان داد و گفت لامصب دیروز دیدم بنزین نداریم ولی یادم رفت! پیاده شدیم و با یک لندرور چند نفری عازم محلی در همان نزدیکی شدیم و با دریافت 6 پیت حلبی بنزین هلی گوپتر بازگشتیم.پیت ها را در مخزن سرازیر کرده و دوباره سوار شدیم.این بار استارت جواب داد و در یک چشم بر هم زدن به نزدیکی ابرها رسیدیم. هلی کوپتر متعلق به اطفاء حریق بود و سال ها در جنگ پریده و بسیار فرسوده و صداهای دردناک داشت ! لرزش بسیار شدید حتی خلبان ها را آزار می داد.بنحوی که پشت سر هم فرمان را عوض می کردند تا استراحت کنند. صدای زیاد پروانه باعث شده بود نتوانیم با هم حرف بزنیم و فقط با اشاره دست منظورمان را می فهماندیم یا محلی را به یکدیگر نشان می دادیم.خلبان ها که پشتشان بما بود و اصلا توجهی بما نداشتند.کوه های ماسه ای کوتاه و بلندی در قشم وجوددارند که گاهی در ظرف مدت کوتاهی از بین می روند و انسان به چشمان خود شک می کند! هر بار برای رفتن پشت این تپه ها ناچاربودیم با شیب تندی بطرف بالا پرواز کنیم و قله آنرا رد کرده مجددا بپائین دایو کنیم.دوستان خلبان با وسیله خود همانند کودکی که با یک عروسک پلاستیکی بازی می کند خونسردانه ما را بالا و پائین می انداختند و اصلا رویشان را هم برنمی گرداندند!! در یکی از همین سربالائی های کوهستانی، شیب تند و لرزش زیاد باعث شد درب عقب هلیکوپتر که یک لولای بسیار ساده و نامتعادل داشت باز شود..فشار باد یک لنگه درب را از جا درآورد و 12 جلیقه نجات که برنگ زرد فسفری در قسمت تحتانی درب قرارداشتند در ثانیه ای در آسمان پراکنده شده و چهارنفر از سرنشینان که در قسمت انتهائی نشسته بودند با آمدن باد سنگین بدرون هلی کوپتر بشدت بطرف خارج کشیده شدند...یکی از آن 4 نفر هم بنده بودم ! راستی یادم رفت بگم که کمربندهای صندلی ها همگی پاره و خراب و بعضی از ما شاید از روی ترس فقط بخشی از تسمه را که در هوا آویزان بود سفت گرفته بودیم که مثلا ایمن تر باشد! وحشت مرگ و نیستی را بوضوح در چشمان دونفر از همکاران که در شرف سقوط بودند می دیدیم و ما دو نفر دیگر هم پاچه شلوار دو نفر دیگر را از روی استیصال گرفته و نمیخواستیم بمیریم !! بهر زحمتی بود و با زدن به شانه های خلبانان، دوستان خونسرد ما متوجه وضعیت وخیم و نامتعادل ما شدند و بسرعت دایو کردند تا ارتفاع کم کنند.خوشبختانه طوفان وجود نداشت و فقط بازشدن ناگهانی درب ها باعث نفوذ هوا بداخل شده و تعادل را بر هم زده بود. بسختی در نقطه ای فرود اضطراری کرده و از حال ما جویا شدند! بااینکه اصرار کردیم که از خیر پرواز گذشته و با بی سیم اطلاع دهند با ماشین بدنبال ما بیایند، قبول نکردند و آن را سرپیچی از دستور مافوق (رئیس منطقه آزاد) تعبیر نمودند! خلبان گفت من پرواز میکنم و شما جلیقه هارا که در کوهستان پراکنده شده بودند بمن نشان دهید، پائین می آیم و برمیدارم!
    هرچه التماس کردیم که پدر بیامرز ما پول تمام آن ها را می دهیم یا برایتان می خریم...دست از این آرتیست بازی بردار...قبول نکرد و گفت که نظامی است و برایش مسئولیت دارد. مرغ یک پا داشت و پرواز کرد.قلب همه ما داشت از جا در می آمد! باور کنید بیش از 11 بار در لب صخره ها و لای سنگ ها و نوک قله ها و لب دره ها نشست و برخاست و یکی یکی سرکار استواری که همراهمان بود می پرید پائین و جلیقه ها را جمع می کرد و تحویل می داد.در یکی از همین جستجو ها لنگه درب سقوط کرده را نیز یافتند و بالا آوردند و بزور سر جایش چسباندند !! تنها کاری که ما توانستیم بکنیم این بود که بقیه برنامه بازدید را کنسل کردیم و به پایگاه بازگشتیم.تکمیل بازدید بوسیله ماشین فردای آنروز انجام گرفت ولی هنوز یک سکانس از این بازی خطرناک باقی بود و آن هم انتقال ما بوسیله همین هلی کوپتر ها به فرودکاه بندر عباس و پرواز به تهران بود. هر چه اصرار کردیم که با قایق برویم بااحترام قبول نکردند و آنرا بی احترامی بما تلقی نمودند! سر ساعت 16 یک روز جمعه بطرف فرودگاه بندر پرواز کردیم در حالی که بدنبال این اتفاقات با خلبانان بسیار دوست شده بودیم.در روز روشن و از بالا کشتیهای بزرگ و کوچک و لنجهای بسیاری را بما نشان دادند و واقعا از پرواز لذت بردیم.درست زیر ایرباس ایران ایر که عازم تهران بود مارا پیاده کردند!
    (خوش خدمتی!)بهنگام دیده بوسی با آن ها و خداحافظی پیشنهاد دادند زیر پرنده خود عکس یادگاری بگیریم. با خوشحالی به خط شدیم و یکی از کارمندان زمینی هما این زحمت را بر عهده گرفت و ما دست در گردن فیگور گرفتیم! بمجرد تمام شدن عکاسی دو ماشین سپاه آژیر کشان بطرف ما آمدند و مثل این که دزد گرفته باشند ما را محاصره کردند!! دو خلبان ارتشی که حوصله درگیری نداشتند و یا به مصلحت نمی دانستند که بگویند پیشنهاد عکاسی را آن ها داده اند، بسرعت و با استفاده از فرصت پرنده آهنین را از جا کنده و در آسمان نیلگون دریا محو شدند.ما ماندیم و بچه های یکدنده سپاه فرودگاه و انتقال به پست فرماندهی! پرواز هما با لطف بسیار حدود 45 دقیقه تاخیر کرد تا ما با دادن فیلم ها و تعهد و مشخصات جد و آبادی ، خلاصی یافته و در صندلی های خود مستقر شویم.در طول این مسیر یک ساعت و نیمی بندر به تهران خسته و دلگیر به این سفر پر ماجرا و خاطره انگیز فکر می کردیم و این که چگونه همه مراحل این سفر 48 ساعته با حادثه همراه شد. ولی بهر حال خدا را شکر کردیم که بخیر گذشت

    سفر به كيش در روزهاي نخست انقلاب

    به قلم : آقاي محمود فرنودي

    تشكر و قدرداني

    خانم "آينا فخيمي " جزو دوستان بسيار عزيز و نازنين ام است كه خيلي برايش احترام قائل هستم . او علاوه بر شخصيت بزرگوارش ، شاعره و نويسنده زبر دستي است كه دست بر قضا انديشه هاي خود را با نام اون دختر زيباي آذربايجاني ( آذربایجانین ان گؤزل قیزی ) در وبلاگي به همين نام منتشر مي كند . بنده وظيفه خود مي دونم از آيناي عزيزم به خاطر محبتي كه به بنده دارد ، بدينوسيله رسمآ از وي تشكر و قدر داني كنم . شايسته است با حضور در تارنماي اين هنرمند فرهيخته بر بنده منت فرماييد .

    مطالب خواندنی

    پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

    چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  • ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  • آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  • با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا

  • Saturday, August 28, 2010

    عملیات محرمانه در پاکستان !

    شبی که قرار بود " بوتو " را بدزدیم !

    2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

    wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

    " عملیات محرمانه در پاکستان " عنوان مطلب این پست است که بعد از طی نشیب و فراز های گوناگون تقدیم شما عزیزان می شود . اما چرا فراز و نشیب !؟ راستش رو بخواهید یکی دو سال قبل موضوع این پست رو نوشتم و حتی یکی دو روز هم منتشرش کردم . اما خیلی زود متوجه اشتباه بزرگی که در نوشتن اسامی بعضی شخصیت ها مرتکب شده بودم سریع حذفش کردم . این بار هم در حال نگارش مطلب علمی و جالب " فرود اضطراری در آب " و خطرات احتمالی آن بودم که با رسیدن نوشته جناب فرنودی عزیز مجددآ یاد خاطره فوق افتاده و ترجیح دادم این پست هم در رابطه با مطلب جناب فرنودی باشد . جالب این که تعدادی دیگر از خاطرات جذاب و شیرین آقای فرنودی که بدستم رسیده است با بعضی از مطالب و خاطره های بنده سنخیت دارد . به همین دلیل و با اجازه شما خوبان تصمیم دارم از این پس حتی المکان هر دو مطالب با هم همحوانی داشته باشند .. !

    می گم این قضیه آپلود تصاویر سایت هم روز به روز ابعاد تازه تری به خودش می گیره .. ! اعتراف می کنم بعد از سه سال و اندی ( اندی خواننده رو نمی گم ها .. یه وقت حرف در نیاورید ! چشمک !! ) وقتی به توصیه یکی از دوستان نازنین ام ( سهیل عزیز ) با سایت ماکروسافت آشنا شدم ، بقدري ذوق زده شدم كه حد و حساب نداشت ! چون امكانانش خيلي عالي بود . از همه مهم تر امكان آپلود فله اي تصاوير رو هم داشت ! از شما چه پنهون مثل اين ادماي نديد بديد غربتي هر چه عكس تو كامپيوترم داشتم از عمه و خاله جوون و ايل تبار دور و نزديك گرفته تا تصاوير هركولس ها كه خودش كلي بود ! همه رو يا يك اشاره ريختيم تو ماكرو سافت ! و در يك چشم به هم زدن آپلود شده تحويل ام داد .. عمر اين خوشحالي ام زياد طول نكشيد .. بعد از چند پست ، همون ادا ها و غيب شدن ها دو باره سر و كله اش پيدا شد .. ! ديگه داشتم قيد عكس رو مي زدم ! لذا از سر شب تا بلانسبت بوق سگ روي تنظيمات سايت فوق كار كردم ! صبح كه بيدار شدم ، انگار معجزه اي رخ داده باشد .. همه چيز روبراه شد ! من هم به شكرانه اين نعمت نگارش پست جديد رو شروع كردم .. ! اما دوباره مطلع شدم کار ، كار مخابراتي هاست ! و فايده نداره !! توي اين گير و دار دوست ديگري بنام " بهرام " محبت كرده و يك مركز ديگري رو معرفي كرد . دوباره روز از نو روزي از نو كل تصاوير اين پست رو در آن آپلود كردم .. خدا رو شكر عمر اين مركز كه نام خود رو بزرگ ترين هم ناميده بود .. تا قبل از انتشار پست فوق دوام داشت !! و مجبور شدم اين بار سايت ديگري رو به نام ميهن دانلود امتحان كنم .. ! اين بار هم اگه بازي در اورد ، قيد تصاوير رو براي هميشه خواهم زد .

    كلام اخر اين كه .. ضمن پوزش از همه خوانندگان محترم به خاطر تاخيري كه در انتشار اين پست به وجود امد . راستش رو بخواهيد دليل اصلي اين امر كسالت و ضعف جسماني ام بود كه به توصيه شما عزيزان بيشتر استراحت كرده و كم كم مشغول به نگارش مي شدم . حتي موفق نشدم به ديدار نوه هايم بروم . البته شكر خدا از امروز كمي بهتر شده ام . از سوي ديگر يكي از دوستان قديمي ام از بنده دعوت كرده است به عنوان مسئول هماهنگي يك همايش بين المللي كه در مهر ماه برگزار مي شود با ان ها همكاري نمايم . البته فعلآ قرار شد هفته اي دو روز به دفتر همايش بروم . ضمن اين كه مسئوليت هاي ديگري مثل مسئول تشريفات و مهمانان خارجي و بخش اطلاع رساني رو هم به بنده محول كرده اند .. علاوه بر ان قراره يك مستند ۲۶ قسمتي هم از زندگي شهيد چمران تهيه شود ، كه دوستم از بنده خواسته بخش هماهنگي اين كار رو هم به عهده داشته باشم .. به همين دليل سعي مي كنم فاصله مطالب ام رو كم تر كنم .. تا از حالا جبران مافات ايام همايش رو كرده باشم .

    برچسب ها : ماموریت محرمانه + پاکستان + ذوالفقار علی بوتو + ژنرال ضیاء الحق + هواپیمای سی -۱۳۰ + شهید علی نجیب + خط پرواز + انقلاب + بحران انرژي + اوپك +پايگاه يكم ترابري + تیمسار امیر فضلی + رضا مسيبي

    تقدیم به سرگرد شهید علی نجیب

    این نامردی بسیار بزرگی است که از خاطرات قدیم سخن بگوييم ، اما از قهرمانان دلاوري كه در متن همه ماجراها حضور دايمي داشتند نامي نبريم ! در مطلبي كه قراره به آن بپردازم يكي از نيروهاي زبده اي كه در ماموريت فوق حضور داشت و يكي از اعضاي گروه ويژه محسوب مي شد ،دوست بسيار عزيزم زنده ياد شهيد سرگرد " علي نجيب " بود . كه بعد از انقلاب و بعد از اتمام جنگ در ماموريتي كه از مسكو عازم تهران بودند ، هواپيماي آن ها بر فراز خاك ارمنستان مورد اصابت موشك قرار گرفته و به خيل عظيم شهداي عالي مقام مي پيوندد . ( ماجراي شليك .. ) روحشان شاد . من اين مطلب رو تقديم مي كنم به خانواده شهيد بزرگوار " علی نجیب " مخصوصآ فرزندان نازنين او كه آينده سازان كشور هستند . تا یاد و خاطره او همیشه ماندگار باشد . ضمن این که به پاس دوستی عمیقی که با زنده یاد نجیب داشتم ، سعي مي كنم در فواصل مطلب ذيل اشاراتي هم به خاطرات مشتركي كه با وي داشتم بكنم .

    زنده ياد علي نجيب بين ماشاله مداح و تقي مهدوي قرار گرفته است .

    یک پارانتز واجب و لازم .. !

    دقيقآ سيزدهم مهر ماه ۱۳۸۶ بود كه در حال نگارش يكي از خاطرات روز هاي نخست انقلاب بودم . و موضوع پست هم مربوط به يكي از گروه هاي مخصوص سي - ۱۳۰ بود كه در رژيم گذشته آن ها به اصطلاح تك چين شده بودند . تا در ماموريت هاي ويژه از آن ها استفاده شود ! در آن پست از اخر و عاقبت آن گروه فلك زده و تهمت هاي ناجوري كه به هريك از اون ها بعد از انقلاب توسط بعضي همكاران بهشون زده شده بود ، نوشتم ! از جمله تهمت ها اين بود كه شما با همكاري ساواكي زندانيان سياسي رو به درياچه نمك مي انداختيد .. !! ( آيا زندانيان به دريا .. ) يادمه در ابتداي همان پست طاقت نياورده و مجددآ از ماموريت بسيار متهورانه اي كه به امر شاه قرار بود صورت بگيرد ، در دو سه پاراگراف نوشتم . و حالا هم بعد از سه سال به سرم زد تا به طور كامل قضيه اون ماموريت رو تشريح كنم . اين ها رو گفتم كه يه وقت خداي ناكرده نگيد كفگير خاطرات فلاني به ته ديگ خورده و داره خاطرات تكراري اش رو به خورد خلق الله مي دهد .. ! چشمك !! اما خودمونيم .. وقتي كه خوب فكر كرده و به قول معروف كلاه ام رو قاضي مي كنم ، مي بينم هر چه خاطره دبش و دست اول داشتم در همون سال نخست پشت سر هم با كيفيت پائين منتشر كردم ! يعني نه تصويري در آن ها قرار مي دادم نه طراحي بلد بودم ( حالا هم زياد وارد نيستم ، اما به هر حال سعي ام رو مي كنم ! ) نه تبحري در وبلاگ نويسي داشتم .. ( باور كنيد الان هم ادعايي ندارم ، صرفآ تجربه ام كمي افزايش يافته است .. ) يكي دو بار در بخش حرف هاي خودموني نوشتم .. " اگه موافق باشيد بتدريج اون خاطرات رو بازسازي كنم " اما دريغ از يك اظهار نظر خشك و خالي .. ! خب من هم وقتي ديدم حرف هايم پشيزي ارزش نداره ، بي خيال آن شدم ! براي اثبات ادعايم دلم مي خواد يكي حوصله به خرج داده و نيم نگاهي به مطالب و عناوين پست هاي اوليه ام بيندازه .. يادمه بعضي وقت ها حتي تا روزي سه تا چهار مطلب رو منتشر مي كردم ! اون هم چه خاطرات دست اولي كه به جرآت كم تر كسي آن ها رو شنيده با خوانده بود .. !!

    طرح هاي متهورانه شاه

    بعد از انقلاب اسلامي در ايران و سقوط رژيم شاهنشاهي به روال همه انقلاب ها شايعات فراواني در باره زندگي خصوصي محمد رضا شاه و اطرافيان او منتشر شد . در اين ميان چاپ خاطرات نزديكان او مانند " اسدالله علم " كه ساليان متوالي مسئوليت وزرات دربار رو به عهده داشت و ساير نزديكان وي همگي در يك نظر متفق القول بودند . مبني بر اين كه .. شاه در ايام كودكي و حتي نوجواني برعكس خواهر همزاتش " اشرف پهلوي " كمي ضعيف الجثه بوده است .. بعد ها وقتي به تاج و تخت رسيده و قدرت رو در دست گرفت ، سعي كرد با اخذ تصميمات متهورانه و تقريبآ ناممكن ضعف دوران جواني اش رو فراموش كند. به اعتقاد اكثر كارشناسان نظامي اين نوع نگرش قدرت طلبانه او باعث تقويت بنيه ارتش شاهنشاهي به ويژه در نيروي هوايي و ناوگان مختلف هواپيماها شده بود . خريد هواپيماهايي چون بوئينگ ۷۴۷ كه تازه قدم به عرصه جهان گذاشته بود يا شكاري هاي اف - ۱۴ ( تامكت ) كه جز كشور سازنده اش در اختيار هيچ ارتشي نبود . يا هواپيماهاي اوريون ( پي تري - اف ) با موشك هاي منحصر به فردش گواه اين نظريه است . با تجهيز شدن قواي مسلح كه دقيقآ از روي ارتش ايالت متحده آمريكا كپي برداري شده بود ، اين فرصت را در اختيار شاه قرار داد تا توان نظامي كشورش رو به رخ حاكمان منطقه كشانده و از نقشي كه به عنوان " ژاندارم منطقه " به وي سپرده بودند ، صيانت نمايد . اعزام تعدادي از يگان هاي نيروي زميني به عمان كه با پشتيباني نيروي هوايي تكميل تر مي شد ، ان ها را در منطقه ظفار و در جنگي كه به همين اسم ناميده مي شد درگير كرد . حضور دلاورانه در شاخ آفريقا كه پرواز به ان جا ظرافت و تكنيك هاي خاص خودش رو مي طلبيد ، گواهي ديگر بر اين ماجراست .. و سرنوشت بنده چنين رقم خورده بود كه در عصر اين تغير و تحولات و قدرت نمايي ها به استخدام ارتش شاهنشاهي در آمده و تبديل به بخشي از تاريخ شوم .. !

    نگاهی به روند تحولات ..

    خوب یادمه دنیا با چالش بسیار بزرگی به نام " انرژی " مواجه شده بود ! همه به دنبال نفت و منابع نفت ارزان مي گشتند ! اواخر دوره اموزشي ما در آمريكا بود . آرزو به دلمون مونده بود به يك مادمازلي بگويم اهل ولايت ايرانيم .. و آن ها نام كشور ما رو تو عمرشون شنيده باشند .. هر چه لب و دهان خود رو كج كرده و انواع و اقسام تلفظ ها رو از نام ايران بيان مي كرديم .. دريغ از گوشي كه با ان نام آشنا باشد .. جالب اين كه يانكي ها همه همسايه هاي ريز و درشت ما رو از افغانستان گرفته تا تركيه و روسيه كمونيستي مي شناختند .. اما چند متر پائين تر اون رو تو عمرشون نشنيده بودند ! هيچ كاري از دست ما بر نمي امد .. مگه زوره !!؟ خب بنده خدا ها نشنيده بودند !! تا اين كه نمي دونم جريان نفتي " اوپك " چه معجزه اي بود كه اولين دستاوردش زنده شدن نام ايران در سراسر آمريكا شده بود ! ديگه تو هر كوره دهاتي هم ايران و ايراني جماعت رو مي شناختند ! و از ما به عنوان صاحبان چاه هاي نفتي در دل كوير نام مي بردند ! بعضي رند ها هم به طعنه مي گفتند .. شما مگه هواپيما هم سوار مي شويد !!؟؟ واقعيت اين بود كه ما رو با عرب هاي شتر سوار اشتباه مي گرفتند .. ! سال هاي نخست دهه پنجاه خورشيدي بود . و ما جذب خدمت در ارتش شده بوديم .. ! با گران شدن قيمت نفت و سرازير شدن دلار هاي سبز به خزانه كل كشور ، شاه سرمست از اين موقعيت ها در رويا هاي شاهانه فرو مي رفت .. از اون جايي كه اهل سياست و سياست بازي نبودم ، سر از اتفاقات و حركات سياسي اون ايام چون تشكيل حزب رستاخيز و امدن جمشيد اموزگار در نمي اوردم . اما در پايگاه خودمون از بعضي فعل و انفعالات نظامي سر در آورده و به چشم خود مي ديدم كه عين همون آرتيست بازي هاي نيروهاي ويژه كه از نزديك در امريكا ديده بودم ، و حتي در فيلم هاي هاليوودي نمايش مي داند .. آن جا هم در حال شكل گيري بود .. ! و به قول بچه ها .. عين خارج ما هم آرتيست بازي مي كرديم !

    ۱- تقی مهدوی ۲ - رضا مسیبی ۳ - حسین اسد ۴ - بهروزمدرسی ۵ - ابراهیم سال افزون ۶- ابراهیم فولادوند ۷ - محمود سجادی

    نسل نابغه قبل از ما .. !

    قبل از اين كه به شرح رويداد هاي اون ايام بپردازم ، لازم مي دونم به يك موضوع بسيار مهمي اشاره كنم . به اعتقاد اكثر همكارانم در خط پرواز سي - ۱۳۰ ، اكثر بچه هايي كه يكي دو دوره از ما قديمي تر بودند .. اغلب شون نابغه و داراي هوش بسيار بالايي بودند ! انگاري اون ها رو از ميان تيز هوشان تك چين كرده باشند ! جالب اين كه كسي هم دليل اين اتفاق رو نمي دونست ! نه اين كه بلانسبت پرسنلي كه بعد از اين آقايون جذب نيروي هوايي شده و براي ادامه تحصيل به آمريكا اعزام شده بودند ، انسان هاي خنگ و گيجي بودند .. ! نه .. منظورم اين است كه قبلي ها واقعآ فوق العاده بودند ! من در خاطرات قبلي ام در باره آقاي " تقي مهدوي " نوشتم كه حتي در دوران تحصيل در امريكا ، ايراد اساتيدش رو موقع آموزش مي گرفت .. !! و بنده خدا ها مجبور بودند موقع درس دادن به چشم هاي قشنگ اقا تقي ما نگريسته .. و اگه او كله مبارك اش رو نيمچه تكاني مي داد ، آن ها به منزله تآئيد تلقي كرده و بحث رو ادامه مي داند .. !! اين عين واقعيت است . اين مرد در تمام طول خدمت اش در نيروي هوايي هم علاوه بر پرواز كردن ، مسئوليت هاي حساسي هم در پايگاه به عهده داشت . كه يكي از اون ها مسئول اموزش نخودي هايي مث من و ماشالله مداح بود ! علاوه بر ان ، انساني بسيار مهربان و باشخصيتي هم بود . بگذريم .. من در تصوير بالا ، عكس تعدادي از اون قديمي تر ها رو كه در نشست هركول ها اومده بودند ، كنار هم قرار دادم . و با درج شماره اي آن ها رو معرفي كردم . تا سر فرصت در باره هر يك از اون ها خاطراتي رو بيان كنم .. تا يادم نرفته بگم در اون عكس فقط من در بين آن ها اضافه هستم . اما زنده ياد علي نجيب جزء اين گروه بود .. همچنين در گروه فوق شما با چهره جناب ابراهيم فولادوند ( شماره ۶ ) قبلآ آشنا شده ايد . و حتمآ خاطره شيرين او را كه در باره پرواز با هواپيماي خفاش و درگيري اش با ميگ عراقي رو بياد داريد . ( نبرد خفاش با آواكس ! ) و حتمآ يادتونه كه صدام براي لاشه اين هواپيما جايزه تعين كرده بود .. !؟ به هر حال سعي خواهم كرد در باره هر يك از آن ها خاطره اي بيان كنم .

    پایگاه یکم ترابری

    از این که پنج پاراگراف مقدمه طولانی نوشتم ، عذر مي خواهم . دو تا از اين پاراگراف ها كمي بوي سياست مي دهند ! صادقانه عرض مي كنم .. اصلآ به دلم ننشست و احساس خوبي از نگارش ان ها ندارم ! چند بار خواستم حذف كنم . اما بعد پشيمان شدم . بگذريم ... در عوض سعي مي كنم با زدن نقبي به گذشته هاي دور ؛ حال و هواي اون سال ها رو براتون تعريف كنم . چند ماهي مي شد كه برو بچه هاي گروه ما از حالت نخودي بودن در خط پرواز همگي بيرون امده بوديم .. ! ديگه يك مشت تازه وارد بي سواد فرنگ دوره ديده محسوب نمي شديم ! ( توضيح اين كه .. مراد از " بچه هاي گروه ما " افرادي است كه به اتفاق هم در آمريكا آموزش ديده بوديم . و " بي سواد هاي فرنگ ديده " هم عنواني بود كه قديمي تر هايي كه از هواپيماهاي رده خارج شده داكوتا به خط پرواز سي - ۱۳۰ آمده بودند ، ما رو خطاب مي كردند ! ) حتمآ يادتونه كه در مطالب قديمي نوشتم .. چقدر بدبختي كشيديم تا اجازه پرواز رو از اساتيد داكوتاچي ! بگيريم .. ! نمي دونم روي چه حسابي ما نسل جوان و تازه وارد رو پرسنل قديمي قبول نداشتند ! مدام با طعنه و متلك دانش ما رو زير سوال مي بردند ! يعضي از آن ها هم كه خيلي عقده اي بودند ، ديسيپلين خشك مقررات نظامي رو كه اصلآ در نيروي هوايي رواج نداشت براي ما پياده مي كردند .. ! باور كنيد انگاري " هووي " آقايون بوديم !! مخصوصآ فضا براي من شديد نر از بقيه بچه ها بود .. چون ذاتآ ادم شرو شوري بوده و مدام شيطنت مي كردم ! همين امر لج آقايون رو بد جوري در آورده بود .. و نتيجه ان شد بعد از پايان دوره هاي مكمل هر بار كه براي تست قبل از پرواز مي رفتم ، به طرح سوالاتي كه در دكه هيچ عطاري پيدا نمي شد ، اجازه پروازم رو عقب مي انداختند !

    سخت گيري هاي عجيب .. !

    خيلي دلم مي خواد دليل رفتارهاي عجيب بعضي پرسنل قديمي رو بيان كرده و ريشه آن را توضيح دهم . اما از اون جايي كه اموخته ام در هر شرايطي بايد حرمت بزرگ تر ها رو نگه داشت ، وارد اين بحث نشده و تنها به بعضي سخت گيري هاي نا معقول اشاره مي كنم .. اگه از افرادي كه دوران مقدس سربازي خود رو در نيروي هوايي ارتش شاهنشاهي گذرونده اند در باره آزادي عمل و مقررات نظامي سوال كنيد ، حتمآ خواهند گفت كه .. نيروي هوايي در مقايسه با ساير نيروها واقعآ عالي و راحت بود . به همين دليل اون موقع اصطلاح " كويته يا كويت است " باب بود . اما از شانس بد وقتي قدم به خط پرواز گذاشتيم ، سخت گيري ها نسبت به تازه وارد ها آغاز شد . مشخص بود كه قصد اذيت ما رو دارند .. همه اين ها يك طرف وضعيت آزمون ها خيلي ناجور بود .. ! من كه از عشق سوسن خيلي دلم مي خواست هر چه زودتر اجازه پروازم رو دريافت كنم ، شب روز مطالعه كرده و اغلب نكات مهم رو به خاطر مي سپردم ! اما موقع آزمون كه مي شد ، با پرسش هايي مواجه مي شدم كه اصلآ در كتاب موجود نبود ! كسي جرات اعتراض نداشت .. ! امتحان ها هم تك نفري بود .. خلاصه همون طور كه گفتم عشق اتشين باعث شد از رو نرفته و بر دامنه مطالعاتم بيفزايم .. ولي خير .. انگاري مقدر اين بود كه .. حال اين بچه پر رو بايد خيلي گرفته شود .. !! يادمه براي اخرين آزمون خيلي خيلي مطاله كرده بودم . و قرار بود در مرحله آخر سرپرست سخت گير و با ديسيپلين خط پرواز ( يادش به خير آقاي نصير بگلو ) شخصآ از من امتحان به عمل اورد .. يادمه هر چه پرسيد مثل بلبل جواب دادم . قند توي دلم داشت آب مي شد .. و از خوشحالي داشتم پرواز مي كردم .. كه گفت : يك سوال ديگه مي پرسم اگه درست جواب دادي همين الان مجوز پرواز رو صادر مي كنم .. !! عرض كردم بفرماييد .. و او پرسيد :

    درجه الكترو والانس آب باطري هواپيما چقدر است !!؟ يا حضرت عباس !! اخه اين چه پرسشي است !!؟ به چه درد من در پرواز مي خورد !!؟ و من نتونستم جواب بدهم .. بهش گفتم قربان در كتاب نيست .. گفت شما بايد اين اطلاعات رو هم بلد باشي .. ! باور كنيد رفتم از متخصصان قديمي شعبه الكتريك هم پرسيدم ، آن ها هم نمي دونستند .. بگذريم .. بقدري گشتم و جستجو كردم تا عاقبت جواب رو بدست اوردم .. ! شايد باورتون نشه .. بعد ها فهميدم اون سخت گيري ها چقدر در پرواز ها و ماموريت ها به درد آدم مي خورد ! سال ها بعد كه در زمستاني بسيار سرد پروازي به مجارستان داشتيم ، از شدت سرما باطري هواپيما تركيد .. وقتي درخواست باطري كرديم نخستين پرسش همان درجه الكترووالانس بود ! بقيه بچه ها هم كم بيش براي دريافت مجوز پرواز خيلي اذيت شده بودند . و هر كدوم با پرسش هاي عجيب و غريبي مواجه شده بودند ! راستش رو بخواهيد اون موقع به خاطر انواع سخت گيري هايي كه اعمال مي شداحساس كرديم شايد مطلحتي در كار است كه جديدي ها خصوصآ گروه ما قدم به داخل كابين نگذارند .. ! البته تنها شانسي كه بعد ها آورديم ، حضور جناب " تقي مهدوي " در مقام مسئول آموزش بود . او چون از جنس خودمون بوده و علاوه بر آن انساني با شخصيت و با دانشي بود ، ديگه براي مراحل بعدي پرواز اذيت مون نمي كرد . اگر چه خاطره نخستين " آزمون حين خدمت " رو فراموش نمي كنم .. يك روز كه تازه از پرواز امده بودم ، ايشون من را صدا زد تا چند برگه از فرم هاي اموزشي ام رو امضاء كنم .. من هم حماقت كرده و به ايشون گفتم .. من امضاء نمي كنم . شما چه اموزشي به من داده اي كه حالا بايد فرم آن را امضاء كنم .. بنده خدا خيلي جا خورد .. دقايقي بعد همه آن فرم ها رو پاره كرد .. و با عصبانيت گفت .. من مي خواستم به تو محبت كنم .. چون مي دونستم براي قبولي خيلي مطالعه داشتي .. ! باشه .. خودت خواستي ! چون ادم با شخصيت و مهرباني بود ، همون موقع سخن او رو پذيرفتم .. اما هر چه خواهش كردم دوباره فرم جديد پر كند ، زير بار نرفت .. تا اين كه مدتي بعد يك ماموريت ده روزه مشهد - عمان ابلاغ شد . و قرار گرديد ده فروند هواپيما به مشهد اعزام شوند .. و من دست به دامان آقاي مهدوي شدم .. و او هم لج كرده بود .. و با خونسردي گفت ، مجوز پرواز به عمان رو نداري !! آزمون هايت تكميل نيست !! متوجه شدم هنوز هم سر اون قضيه دلخوره ! خلاصه بعد از كلي بوسيدن چهره اش ، ورقه آموزش ام رو امضاء كرد و من فرصت يافتم هر روز از مشهد به عمان با بقيه پرواز كنيم .. ! يادمه ساعت ۳ بامداد پرواز كرده و اخر شب بر مي گشتيم ..

    حضور در عمليات و باقي قضايا .. !

    يكي دو سال بعد از اين كه همه چيز روي روال افتاده بود و همه بچه ها پرواز هاي خود رو انجام مي دادند يك روز بخشنامه اي از مقامات بالا به دست سرپرست خط پرواز رسيد كه طي ان بايستي يك نفر رو به عنوان مامور به خدمت به عمليات پايگاه مي فرستادند . در آن نامه تاكيد شده بود كه فرد ياد شده بايد زبان انگليسي اش كامل باشد . دليل اين كار هم معلوم بود . چون پرسنل ديسپچ و عمليات به اون صورت مكالمه انگليسي شون تعريف نداشت و از طرفي با اصطلاحات تخصصي پرواز بيگانه بودند ، يك نفر از جنس پرواز رو براي اين واحد مي خواستند . تا بعد از ظهر ها يا شب ها اگه خلباني در يكي از پايگاه هاي داخل يا خارج از كشور مشكلي پيدا مي كرد ، يكي باشد كه اشكالات بيان شده از زبان خلبان ها رو حاليش شده و تا روز بعد اقدامات مقتضي رو انجام دهد .. خلاصه اين بود كه بنده حقير رو پيشنهاد دادند .. ! ( واقعيت اينه كه مي خواستند از شرم خلاص شوند .. ! چشمك ) البته همان گونه كه در خاطرات قديمي ام اشاره كردم ، خيلي به نفع ام شد . اوليش دريافت خانه سازماني از سهميه عمليات بود .. كه جناب سرهنگ جواد حسيني ( همون شخصي كه " نخستين هواپيما ربايي " بعد از انقلاب رو رقم زد ! ) بگذريم . در دوراني كه در عمليات پايگاه حضور داشتم ، به خاطر حضور در جمع فرماندهان و مقامات عالي رتبه و رو در رو شدن روزانه با حضرات ، خواسته و ناخواسته با يك سري خبرهاي ناب و دست اول مواجه مي شدم ! مخصوصآ كه دفتر ما درست بيخ گوش دفتر فرمانده پايگاه زنده ياد تيمسار اميرفضلي بود .. و او عادت داشت وقت و بي وقت به دفتر ما امده تا از وضعيت پرواز ها مطلع شود .. اون زمان ها شايع بود كه ژنرال هاي شاهنشاهي برق دارند !! ( از نوع سه فاز ! ) و همه از اين مي ترسيدند كه نكنه يك روز برق اون ها ادم رو بگيره .. ! به همين دليل همه از ترس اين كه برق ان ها رو نگيره فرار مي كردند .. مخصوصآ برق تيمسار اميرفضلي خيلي شديد بود .. ! واي ياد خاطره اي از همين برق گرفتن ها افتادم .. شرمنده كه بخش حاشيه ها زياد شده است .. اما اجازه مي خواهم يك خاطره از تيمسار اميرفضلي روايت كنم .. البته يك بار در مطالب قديمي به ان اشاره كرده ام .. !!

    قربان من گاوم ... !!

    مي گويند تيمسار اميرفضلي در همون سال هاي نخست انقلاب فوت كرده است . روحش شاد . تيمسار خيلي به گل و گياه و سرسبزي و خرمي پايگاه علاقه داشت .. و زحمت زيادي براي مفرح كردن محيط پايگاه يكم كشيد . بهترين گل هاي رز گرانقيمت و كمياب رو از هلند خريداري كرده بود و در سرتاسر محيط پايگاه دستور داده بود كاشته بودند .. فضاي سبز هم زياد بود .. از در معروف به سي - ۱۳۰ هركي قدم به داخل پايگاه مي گذاشت .. با انبوهي از انواع گل هاي زيباي رز مواجه مي شد .. مخصوصآ در فصل شكوفه دادن كه بوي عطر آن واقعآ به ادم روحيه مي داد .. گل ها از نژاد مخصوصي بودند كه معمولآ هميشه سر سبز بودند .. همان طور كه گفتم تيمسار خيلي روي گل ها مخصوصآ چمن هاي سبز و يك دستي كه همه جا به چشم مي خورد حساس بود .. و مرتب در مراسم صبحگاه ها و در هر فرصتي توصيه مي شد كه كسي از روي چمن راه نرود .. در آشيانه سي - ۱۳۰ يك استوار متخصصي وجود داشت كه بنده خدا كمي اضافه وزن داشت .. شكمي جلو امده و پا به سن گذاشته .. اون بنده خدا عادت داشت براي رفتن به خونه از راه ميانبر كه بي ترديد از وسط چمن هاي سبز پايگاه مي گذشت ، عبور مي كرد .. همه به او مي گفتند زنهار از اين كه تيمسار تو رو بر روي چمن ها ببيند .. پوست ات رو خواهند كرد .. و اون بنده خدا اصلآ اهميت نداده و همچنان از ميان چمن و گلزار ها عبور مي كرد .. دست بر قضا يك بار تيمسار امير فضلي كه در حال تردد در منطقه پايگاه بود ، چشمش به فردي مي افتد كه سالانه سالانه سرش رو پائين انداخته و به نرمي در حال راه رفتن است .. ! با فرياد به راننده مي گويد ترمز كن .. و سپس با عجله از ماشين اش پياده شده و در پشت يكي از درختان تنومند پنهان مي شود .. استوار نگون بخت همچنان كه سر به زير در حال قدم زدن بود ، تيمسار جلويش سبز مي شود .. ! و در حالي كه بشدت عصباني شده بود خطاب به استوار مربوطه مي گويد .. مگه تابلو هاي از روي چمن راه نرويد رو كه در همه جا نصب شده اند را نديدي !!؟؟ استوار پير هم خيلي خونسرد مي گويد .. قربان من گاوم !! سواد ندارم .. و ضمنآ چمن را هم دوست دارم .. !! و بلافاصله دولا شده و يك مشت چمن از زمين كنده و به دهانش مي گذارد .. ! تيمسار امير فضلي بقدري از حاضر جوابي وي مخصوصآ چمن خوري او خوشش امده بود كه نمي تواند جلوي خنده اش رو بگيرد .. و به اين ترتيب از سر تقصير اون بنده خدا مي گذرد .. ! اين ماجرا من را ياد رضا شاه انداخت .. ! مي گويند خيلي سخت گير و خشن بوده و عادت داشت از پادگان ها بازديد مي كرد .. يك بار در غذاي سربازان موش ديده بود ، آشپز بخت برگشته رو به درون ديگ غذا انداخته بود .. ! يك روز در پي همين بازديد ها وقتي به سر ديگ آبگوشت سرباز ها مي رود ، آشپز ملاقه رو به داخل ديگ كرده تا گوشت ها رو به رضا خان نشان بده .. اما از شانس بد او يك موش بزرگ به درون ملاقه اش مي افتد .. آشپز از ترس موش را در دهان گذاشته و مرتب به پادشاه مي گويد .. قربان مي بينديد چقدر گوشت فراوان به سرباز ها مي دهيم .. ! رضا خان هم از حاضر جوابي وي خنده اش گرفته و از گناه آن بخت برگشته مي گذرد ... !!

    گروه ويژه ...

    در همون ايامي كه در عمليات بودم متوجه شدم گروهي از زبده ترين پرسنل پروازي رو دست چين شده و مراتب رو هر روز به تيمسار اميرفضلي گزارش مي دهند .. يا همان طور كه عرض كردم گاهي خود تيمسار سر زده وارد عمليات شده و در باره گروه مخصوص سوالاتي رو از فرمانده عمليات مي پرسيد .. از نوع پرسش هاي فرمانده مقتدر پايگاه خيلي زود متوجه شدم كاسه اي بايد زير نيم كاسه باشد! به ويژه كه عادت داشت جزئيات بيشتري از سوابق هر يك جويا شود . گاهي هم بي احتياطي كرده و از همون عمليات اداره ضد اطلاعات رو گرفته و در باره بعضي از بچه هاي انتخاب شده گروه تحقيق مي كرد .. ! البته من شنيده بودم تيمسار هوش سرشاري داره و چون خودش خلبان سي - ۱۳۰ بود ، اغلب بچه ها رو مي شناخت .. اما اين بار دست به دامان افراد ديگري چون فرمانده گردان هاي پروازي ، عمليات ، اداره ضد اطلاعات و ساير جاهايي كه مي شد اطلاع كسب كرد مي شد .. ! از شما چه پنهان وقتي در يكي از همان روزهايي كه تيمسار سرزده به دفتر ما امده بود و از دهان اش نام " علي نجيب " رو شنيدم ، ديگه بد جوري روي اين قضيه كنجكاو شده بودم .. خدا بيامرز علي هم ادمي نبود كه اسرار نظامي رو فاش سازه .. حتي طرف اگه دوست خانوادگي اش باشه .. ! به همين دليل پولتيك زده و از رضا مسيبي كه همشيره اش زن علي بود خواستم يه جور هايي از زبون علي بكشه بيرون كه قضيه گروه مخصوص پرواز چيه ؟ اما او هم با تمام زرنگي موفق به كشف ماجرا نشد ! البته اموخته بوديم كه زياد پيش همه كنجكاوي به مسايل سري ارتش نشون ندهيم ! به همين دليل خيلي با احتياط اين قضيه رو دنبال مي كرديم .. اين گروه هر از گاهي به پرواز مي رفتند .. و بعد از ساعت ها پرواز برمي گشتند . بدون اين كه كوچك ترين رد پايي از ماموريتي كه رفته بودند به جاي بگذارند .. ! البته اين رو هم اضافه كنم .. اون موقع از اين نوع ماموريت ها محرمانه در ارتش زياد داشتيم .. نمونه بارز ان زير نظر گرفتن تحركات نظامي همسايه شمالي مون يعني اتحاد جماهير شوروي سابق بود كه با همين خفاش ها رد يابي مي شد ! و كسي از نوع ماموريت آن ها سر در نمي آورد .. حتي به خود خلبان هم اجازه سر در اوردن نمي داند ! حتما قضيه " ادرار گرفتن يكي از خلبان هاي " همين پرواز رو يادتونه .. !؟ ولي اين نخستين باري بود كه يك گروه ويژه انتخاب شده بود .. تصميم گرفتم هر جور شده كشف اش نمايم .. !

    قدم بعدي ...

    بد جوري در تب و تاب سر در اوردن از قضيه گروه ويژه مي سوختم .. ! اما بعد از مدتي اتفاقي رخ داد كه توانستم فقط حدس بزنم ! هواپيماهاي سي - ۱۳۰ پايگاه يكم ترابري وقتي از ماموريت بر مي گردند ، جملگي مثل بچه ادم منظم در رمپ پرواز پارك مي شوند .. اون موقع در انتهاي باند فرودگاه مهرآباد ، يك فضاي بسيار بزرگ و خالي از تحركي وجود داشت كه هر از گاهي بچه هاي متخصص شكاري ، فانتوم ها رو براي موتور گرداني و تست كردن قدرت دور موتور بعد از هر تعمير اساسي به اين منطقه كه " هات اسپات " نام داشت مي اوردند تا در مقابل چند دستگاه صدا خفه كن هايي كه اون جا تعبيه شده بود چك شوند .. گاهي اوقات هم اگه هواپيماي هركولسي محموله اشتعال زا و يا خطرناكي داشت ، به محض نشستن از خلبان خواسته مي شد قارقارك اش رو در اون منطقه پارك نمايد . اما در همون ايام يك روز متوجه شدم كه به دستور تيمسار اميرفضلي يك فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ رو به اون جا منتقل كرده اند ! اولش دوزاري ام نيفتاده بود كه اين قضيه ربطي به گروه ويژه ما و علي نجيب داره .. ! تا اين كه يك روز بعد از ظهر كه شيفت بودم رئيس عمليات كه اگه اشتباه نكنم سرهنگ خلبان " قائمي " بود من رو احضار كرده و خواست تا ارتباط او را با دفتر فرمانده پايگاه تيپ تكاوران ( نوهد ) برقرار كنم . وقتي شماره رو گرفته و قصد برگشتن به اتاق مجاور كه دفتر كارم بود رو داشتم ، با دست اشاره كرد تا بمانم .. ! از محتواي گفت و گوي او با فرمانده تكاوران چيزي حاليم نشد ! چون احتمالا به اختصار و با رمز حرف مي زدند .. اما شنيدم گفت با مدرسي هماهنگ كنيد . بعد از پايان مكالمه از من خواست سر شب يك ماشين از تكاوران به پايگاه ما مي آيند با دژباني هماهنگ كن به محضي كه رسيدند شما ان ها رو به پاي هركولسي كه در هات اسپات است ببر ! كم كم يه چيز هايي داشت حاليم مي شد اما دقيقآ ربط آن ها رو نمي دونستم .. ! سرهنگ قائمي قدي بلند و چهره اي آفتاب سوخته داشت . خيلي خشن بود .. در تمام مدتي كه در عمليات بودم هرگز خنده او رو نديدم ! لحظه شماري مي كردم تا تكاوران وارد شوند .. عاقبت سر شب بود كه از طريق تلفن متوجه شدم ميهمانان جلوي در هستند .. سريع پشت جيپ نشسته و خودم رو به ان ها رسوندم .. بعد از سلام و عليك با فرمانده ان ها كه دست كمي از رئيس عمليات ما از نظر جثه و ابهت نداشت .. آن ها رو به سمت هواپيما راهنمايي كردم ..

    آفرين به تكاوران ارتش ...

    در دوران آموزش در ايالت متحده آمريكا يكي دو بار فرصتي پيش اومد تا از محل تمرينات نيرو هاي ويژه كه در اون جا به ( آمريكن مرين ) معروف هستند ، ديدن كنم . باورتون نميشه چنان دهانم مثل غربتي هاي نديد بديد از تعجب باز مونده بود كه بعد از پايان تمرينات دهانم بسته نمي شد! عين فيلم هاي هاليودي ناكس ها از ديوار راست بالا مي رفتند .. ! اين گذشت تا اين كه روزگار ما رو شيفت داد به اون شبي كه به حكم فرمانده عمليات تكاوران رو پاي هواپيما بردم .. حسي به من گفت بهروز جان كمي صبر كن كجا مي خواهي بري !؟ خونه كه حلوا خيرات نمي كنند ! اين بود كه به حكم احساس درون موندم . به قول داشي ها ( آمريكن مرين ) كيلويي چنده !؟ بابا تكاوران خودمون رو عشق است .. و اين رو صادقانه عرض مي كنم . فرمانده تكاوران بعد از پياده شدن عوامل تحت امرش آن ها رو در گوشه اي به خط كرد .. متوجه نشدم چي بهشون مي گفت . اما از حركات دستش كه اشاره به هواپيماي سي - ۱۳۰ كرد ، فهميدم سوژه شون همين قارقارك مادر مرده ماست .. ! شايد باورتون نشه در يك چشم به هم زدن از هر طرف ابتدا به صورت سينه خيز به سمت هواپيما نزديك شدند و ناگهان همگي مثل فنر با قلاب كردن دست هاي خود ، خيلي راحت خودشون رو به بالاي سقف هواپيما رسوندند ! يك نفر هم مثل داور هاي مسابقات بين المللي يك گوشه وقت رو محاسبه مي كرد .. ( اين رو هم اضافه كنم هركولس ها سه در خروج اضطراري روي سقف خود دارند كه يكي در كابين ، يكي در وسط هواپيما و اخري هم نزديك سكان عمودي يا همون دم سي - ۱۳۰ قرار گرفته اند .. هدف كارخانه از تعبيه اين سه در خروجي ، صرفآ براي فرود هاي اضطراري در آب يا همون ( ديچينگ ) است . و هر كدام به خاطر نوع فرو رفتن هواپيما در آب است .. مثلآ اگه هواپيما با دماغ توي آب رفت .. از قسمت دم بيرون بيايند .. ! البته طناب هاي بسيار قطور و محكمي هم در كنار در ها تعبيه شده اند . ضمن اين كه بر روي هر بال هم دو تا قايق بادي به ظرفيت ۲۰ نفره مثل بالش بسته بندي شده است كه جمعآ هشتاد نفر رو نجات مي دهد .. ! )

    در ظرف چند دقيقه نفرات از بالا به درون يورش برده و سپس با افتخار از در هاي اصلي بيرون امدند .. اصلآ آن چه رو مي ديدم باورم نمي شد .. ! تا يادم نرفته بگم .. همين تكاوران در جنگ با عراق چه شاهكار هايي خلق نكردند .. ! از نجات زنداني در خاك عراق گرفته تا انهدام توپخانه هاي مدرن در قلب استحكامات دشمن .. كه واقعآ هر كي از نزديك نبينه ، فكر مي كنه تروكاژ هاي سينمايي است ! خلاصه اون شب بعد از فتح هركولس از سقف ، مهيج ترين بخش تمرينات شروع شد . ابتدا تكاوران به سه دسته تقسيم شدند .. گروهي نقش مسافر رو به عهده داشتند .. عده اي به عنوان تروريست و گروگان گير و گروهي هم براي نجات انتخاب شده بودند .. جاي همه شما خالي تا مي ديديد .. باور كنيد اگه به چشم خودم نديده بودم ، فكر مي كردم حقه هاي سينمايي است .. اما واقعآ تكاوران ايراني در دنيا تك هستند و علي رغم هيكل هاي درشت و ورزيده ، عين پلنگ خيز بر مي داشتند .. و از ديوار راست يا بهتره بگم از ديوار بلند هواپيما به راحتي بالا مي رفتند .. اون شب من متعجب از صحنه هايي كه ديده بودم به خانه بازگشتم .. اما طبق هماهنگي هاي صورت گرفته تمرينات چند شبي ادامه داشت . اوايل براي من سوال بود كه چرا فقط در شب اين ها تمرين مي كنند .. كه البته بعد ها پاسخ خودم رو پيدا كردم .. بعد از مدتي كه از تمرينات مستمر و شبانه تكاوران گذشت .. برنامه عوض شد . آن ها بعد از ظهر ها سوار هواپيما شده و با همان گروه مخصوص كه علي نجيب هم عضوش بود به مقصد نامعلومي پرواز مي كردند ! هيچ كسي حتي افسران مافوق من در عمليات مقصد پرواز رو نمي دونستند !! و ما در جلوي تابلو وضعيت هواپيما ها ، جلوي شماره هواپيماي خدا بيامرز نجيب مي نوشتيم ( اس . ام ) يعني ماموريت ويژه .. ! اين روند همين جوري ادامه يافت ..

    وقتي ماموريت سري لو مي رود !!

    شايد باورتون نشه .. با وجودي كه سال هاي طولاني از اين اتفاق مي گذرد ، هنوز هم در لو رفتن قضيه شك دارم .. ! يعني امكان نداشت با ان بگير و به بند ها موضوع علني بشه ! اما اخيرآ به پاسخي رسيدم كه در پايان اشاره خواهم كرد .. همه مي دونند حفظ اسرار در ارتش يك ركن است . و همه نظامي ها از بدو ورود و پيوستن به هر يك از نيروهاي ارتش در اين باره آموزش هاي مفيدي رو طي مي كنند . اما چرا طرحي محرمانه اين گونه بچگانه از پرده بيرون مي افتد .. !!؟؟ ماجرا به زماني بر مي گرده كه آقايون تصميم گيرنده در ستاد كل نيروي هوايي البته با هماهنگي دربار و شخص شاه مقرر مي شود يك گروه رزرو هم انتخاب شود ! البته تعين هواپيما و گروه رزرو معمولآ در همه ماموريت هاي مهم نيروي هوايي امري طبيعي تلقي مي شود .. اما اين كه بعد از كلي تمرين و پرواز هاي به كلي محرمانه در ساعات مختلف شبانه روز و انجام تمرين و مانور هاي مشترك با نيروهاي ورزيده هوابرد و تكاوران يهو به فكرشون برسه كه گروهي ديگر هم انتخاب شوند قدري مشكوك به نظر مي رسد .. به هر حال گروه دوم هم خيلي زود از ميان بهترين و آس ترين معلم خلبان ها ، كمك خلبانان و ناوبرهاي تاكتيكال و ساير خدمه شامل مهندس پرواز و لود مستر و كروچيف هاي باتجربه برگزيده شدند . اين گروه هم به مانند تيم پروازي اصلي به ماموريت و پرواز هاي وقت و بي وقت خود ادامه مي دادند .. اگه اشتباه نكنم بعد از يك هفته كه از عمر گروه دوم نمي گذشت ، اصل ماموريت از پرده بيرون افتاده و همه بچه هاي خط پرواز به قضيه پي بردند .. اما بلافاصله افسران ضد اطلاعات با اون قيافه هاي سرد و بي روح خود به خط پرواز امده و به اصطلاح همه آقايون رو توجيح حفاظتي فرمودند .. و به عبارتي تاكيد كردند .. شتر ديدي ، نديدي ! جالب اين كه همه بچه ها بدون استثناء با شنيدن طرح ماموريت شوكه شدند ! بله همه خيلي زود متوجه شدند كه به دستور اعليحضرت همايوني قراره گروهي از تكاوران ورزيده يگان هوابرد با يك فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ به پرواز در ارتفاع بسيار پائين از مرز پاكستان عبور كرده و در نقطه معيني فرود امده و گروه فوق به زنداني كه " ذوالفقار علي بوتو " نخست وزير اسبق پاكستان به امر " ژنرال ضياء الحق " بازداشت و به اعدام محكوم شده را طي عمليات برق آسايي نجات داده و به هواپيما منتقل كنند !! و سپس به همان طريق با پرواز در ارتفاع بسيار پائين به خاك كشور ايران وارد شوند .. !!

    كنسل شدن ناگهاني ماموريت .. !

    همه دوست داشتند نتيجه اين عمليات متهورانه رو بدانند ! جالب اين كه با وجود لو رفتن ماموريت گروه ويژه اما هر چه از زنده ياد علي نجيب در باره جزئيات مي پرسيديم ، هيچ جوابي نمي داد !! وقتي هم كه خيلي اصرار مي كرديم .. در جواب با خنده خاصي مي گفت .. وقتي به همسرم نگفته ام ، چگونه توقع داري به تو بگويم .. ! شمارش معكوس شروع شده بود . و هر دو گروه ويژه به همراه تكاوران هوابرد و كلاه سبز ها به تمرينات محرمانه خود ادامه مي دادند .. وقتي هواپيماي علي نجيب به زمين مي نشست ، از چهره خسته و به هم ريخته اش مي شد حدس زد كه تمرين هاي بسيار سختي در شرايط آب و هوايي و محيطي مشابه با محل فرود در خاك پاكستان انجام داده اند .. پرواز در ارتفاع پست علاوه بر اين كه خطرات فراواني دارد و به اصطلاح ريسك پذير است ، فشار بيش از حدي را هم به گروه پروازي وارد مي اورد .. و همان گونه كه در مطالب گذشته اشاره كردم ، پرواز هاي بدون پرشرايز مانند ماموريت هاي چتر بازي و بارريزي طبق قوانين فيزيكي ۶ برابر پرواز معمولي فشار به گروه پروازي وارد مي كند ! به عبارتي يك پرواز يك ساعته چتر بازي معمولي خستگي پروازي شش ساعته اي چون تهران - تبريز - چاه بهار را به همراه داشت .. براي همين وقتي علي برمي گشت خستگي و فشار زياد در چهره اش نمايان بود . اين رو هم اضافه كنم .. هيچ يك از بچه ها و فكر مي كنم حتي مسئولان پايگاه از تاريخ اجراي عمليات خبر نداشتند .. همه منتظر دستور از بالا بودند ! تا اين كه يك روز در كمال ناباوري به هر دو گروه ويژه اعلام شد ماموريت ربايش ذولفقار علي بوتو ملغي شده است .. ! خب طبيعي است هيچ يك از بچه ها جرات پرسش دليل لغو ماموريت رو نداشتند .. اما گروه ويژه براي ساير ماموريت هاي مشابه هم چنان تا پيروزي انقلاب پا بر جا بود . من در همان روزهاي اخر از زبان فرمانده تكاوران شنيدم كه گروه آن ها هميشه به حالت اماده به سر مي برند .. و به گروه " واكنش سريع " معروف بودند .. اما چرا اين ماموريت در اخرين دقايق لغو شد .. !!؟ چه عواملي باعث اين تصميم شده بود ؟

    پولتيك سياسي

    همان طور كه عرض كردم سال ها به اين قضيه و لغو ناگهاني ان فكر مي كردم .. تا اين كه اخيرآ به نتيجه جالبي رسيدم ! اون هايي كه سن و سال بالايي دارند حتمآ يادشونه كه قبل از انقلاب سريال پر مخاطبي به نام " سركار استوار " با بازي مرحوم " عبدالعلي همايون " از تلويزيون پخش مي شد . در هر قسمت آن سركار استوار با پولتيكي بدمن ها رو به تله مي انداخت !! شخص شاه هم در مواقع حساس دست به پولتيك هاي گوناگوني مي زد ! يادمه من نوجوون بودم و براي تعطيلات تابستاني به روال هميشه به مشهد اومده بوديم .. در يكي از همون سال ها شايع شد وبا اومده است !! اون موقع توصيه مي شد براي مقابله با وبا حتمآ سير درماني شود ! همه در خيابان و كوي و برزن گردنبندي از حبه هاي سير به گردن اويخته بودند .. جلوي مسافرت ها رو گرفته بودند .. خب همه فكر كردند وبا اومده است ! بعدها يكي از دوستان با نفوذ مرحوم پدرم خصوصي به وي گفته بود .. وبايي در كار نبوده است . اين ترفندي از سوي شاه بود ! ظاهرآ دو تا از كشور هاي هم پيمان ايران به جنگ يك ديگر رفته بودند .. طبق قرارداد هاي نظامي كشور ما متعهد بود در صورت جنگ به ياري آن ها بشتابد . اما چون هر دو كشور كه متآسفانه نام ان ها را يادم نيست از هم پيمانان نظامي ما بودند ، شاه ترجيح داد بگه در كشورش وبا امده تا به نفع يكي از ان ها وارد معركه نشود !! خب با اين حساب و پولتيك بازي .. !! من به اين نتيجه رسيدم كه شخص شاه به اين نتيجه رسيده بود كه ممكنه در اين پروژه محرمانه بچه ها شكست بخورند و يا امكان موفقيت آن ها كاهش پيدا كرده باشد .. و طبيعي است اگه بچه ها به هر دليلي موفق نمي شدند ، رسوايي ناجوري گريبان كشور رو مي گرفت .. از طرفي هم نمي خواست همين جوري لغو اش كنه .. لذا مثل خدا بيامرز سركار استوار ما متوسل به پولتيكي ديگر شده است ! به عبارتي به دستور او قضيه نجات بوتو علني مي شود ! تا از اين رهگذر به اهداف اش دست يابد ! يعني از يك سو عظمت و بزرگي اين طرح متهورانه در سطح پرسنل نظامي زبان به زبان گشته و باعث افزايش روحيه و اقتدار قدرت نظامي ايران مي گشت . از طرف ديگر به بهانه آشكار شدن طرح ربايش و حضور مستشاران نظامي پاكستاني در خط پرواز ( آقايان : جان محمد و ابوطالب ) هم قدرت نظامي ايران رو به رخ ژنرال ضياالحق كشانده و خواب راحت كودتا را از چشم او بربايد !! و هم بهانه اي براي لغو ماموريت باشد ، ايضآء بهانه اي براي سر كوفت زدن به فرماندهان درگير ماموريت هم باشد .. ! و از همه مهم تر از نظر روحي و رواني به دستاورد موج رواني اين اقدام پسنده نمايد .. ! به هر حال ممكنه نظريه من هم اشتباه باشد .. !

    يك خاطره از مرحوم نجيب ..

    در پايان چون مطلب رو تقديم به خانواده محترم شهيد علي نجيب كرده ام ، با ذكر گوشه اي از خاطراتي كه با وي داشتم مطلب رو تمام مي كنم .. مرحوم نجيب هم مثل من عاشق تماشاي فيلم بود . منتها چون اون زمان حسابي بگير بگير بود ! و سخت گيري هاي شديدي در پايگاه و سطح شهر مي شد ، اجاره دهندگان فيلم هاي ويدئويي هم همانند قاچاقچيان مواد مخدر خيلي تلاش مي كردند كسي به كاري كه ان ها انجام مي دهند شك نكنند ! و معمولآ با قيافه هاي موجه و تيپ هاي موقر فيلم هاي سينمايي رو به دست مشتريان مي رسوندند .. ! علي ذاتآ آدم محافظه كاري بود . دلش نمي خواست به خاطر اجاره فيلم سينمايي زير سوال برود ! از اين رو ترجيح مي داد از فيلم هايي كه من اجاره مي كردم شريكي استفاده كند .. به همين دليل هفته اي يكي دو بار با احتياط به خونه ما مي آمد .. و چون ادم محجوب به حيايي بود ،بنده خدا خواهش كرده بود موقع خداحافظي من نام را به زبان نياورم ! چون در بلوك روبرويي ما آقاي " رضا مسيبي " كه برادر همسرش بود زندگي مي كرد ! و او چون علاوه بر پرواز اوقات فراغت اش را به عنوان رزوشن در هتل آزادي مي گذروند ، معمولآ فرصت زيادي براي سر زدن به خونه دوست و همكار قديمي اش در خط پرواز و از همه مهم تر بردار همسرش رو نداشت ! من هم چون با علي شوخي داشتم ، از اين نقطه ضعف او سوء استفاده كرده و حسابي اذيت اش مي كردم .. ! شب ها كه علي با احتياط به خونه ما مي امد ، موقع بيرون رفتن و بدرقه اش با صداي بلند نام او را صدا مي زدم .. و مرتب مي گفتم .. آقاي نجيب خيلي خوش اومدي .. به خانواده سلام برسون .. و بنده خدا علي هم از خجالت نمي دونست چه كار كند .. با دلهره به پنجره رضا در طبقه ششم نگاه مي كرد .. و روش نمي شد به من پرخاش كنه .. و من هم ارتعاش صدايم رو ان قدر بلند مي كردم .. تا چراغ روي بالكن آقا رضا مسيبي روشن شود .. ! اگه بدونيد چهره خجالت زده او چگونه مي شد .. با شرمساري دستش رو براي رضا تكان داده و زير لب به من مي گفت .. اخه بهروز جان .. اين چه كاريه تو كردي .. الان رضا دلخور مي شه كه چرا تا اين جا اومدم سري به خونه ان ها نزدم .. !! گاهي هم من خود رضا رو سركار مي گذاشتم ! و در شب هايي هم كه علي نبود ، روي تراس رفته و الكي با علي خداحافظي مي كردم .. وقتي رضا به روي بالكن ظاهر مي شد .. وانمود مي كردم كه علي پنهان شده است !! و روز بعد در اداره از دور قيافه اين دو رو نظاره كرده و قاه قاه مي خنديدم .. !

    رضا خيلي ادم خونسردي بود ! شخصيت اش عين امريكايي ها بود .. ! به هيچ عنوان من ناراحتي و گريه او را در عمرم نديده بودم .. روزي كه خبر سرنگوني هواپيماي علي رو شنيدم ، كم مونده بود از ناراحتي سكته كنم .. با خود گفتم طفلك رضا الان خيلي نارحت است .. و سعي كردم خودم رو زودتر به ختم برسونم تا مواظب رضا باشم .. ! اما وقتي به مجلس ختم رفتم ، با كمال تعجب ديدم رضا حتي لباس سياه هم نپوشيده است .. و خيلي معمولي ايستاده است .. ! بهش گفتم رضا جان بهت تسليت مي گويم .. و چون با هم شوخي داشتيم .. در پاسخ چند تا فحش آبدار حواله ام كرده و گفت .. تو غلط مي كني .. و سپس زد زير خنده .. بهش گفتم رضا نخند برات حرف در مي اورند .. او در حالي كه شونه هاش رو بالا مي انداخت با زبان انگليسي گفت ( I Dont Care ) و دوباره زد زير خنده .. ! البته او ته دلش خيلي ناراحت بود . شايد باورتون نشه .. هنوز كه هنوزه خواهر رضا همسر مرحوم نجيب با گذشت بيش از دو دهه پيراهن سياه اش رو از تنش بيرون نياورده است .. و همواره ياد و خاطره علي رو زنده نگه مي دارد و به همه مي گويد .. علي من خيلي با شخصيت بود .. علي من خيلي آقا بود .. روحش شاد .

    dfhbsh.jpg

    در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

    بهروز مدرسی

    این پست ساعت۲۱:۳۰ دقيقه به تاريخ بيست و ششم خرداد ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

    پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

    ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg {
    function anonymous()
    {
    function anonymous()
    {
    return enlargeWithSlideshow();
    }
    }
    }" href="http://dc173.4shared.com/img/144132520/a1935f2d/Weblog-Archive-.jpg?sizeM=7">Weblog-Archive-.jpg

    آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا

    دوستان عزیز - خوانندگان محترم سلام
    از این که برخی با تعریف و بعضی با خرده گیری به نکاتی از خاطرات بنده توجه عمیق خود را به مطالب مطروحه بیان داشتند باعث سپاس و دلگرمی است.چه پاداشی بالاتر از این که به نوشته های کسی التفات داشته و نکاتی را گوشزدنمایند.از همه تشکر می کنم.و اما در مورد نتیجه گیری.اگر خاطرتان باشد در یکی از پست های اولیه خود اشاره کردم باین که من این خاطرات را می نویسم صرفا برای نوشتن و انتقال آن ها از نظر تجربی به نسل های جوانتر و بقول مدرسی عزیزم تلاش می کنم نتیجه گیری را به خواننده واگذارم.هرگز سعی نمی کنم نتیجه گیری مخاطبان را بسمت و سوی دلخواه خود متمایل سازم تا شبهه اجبار و القاء تفکر پیش نیاید که اینرا خلاف مشی دمکراسی خواهی و آزادگی می دانم.اعتقاد دارم که همه بد مطلق و خوب مطلق نیستند و همه چیز نسبی است پس قضاوت تشخیص نیک و بد قهرمانان خاطره ها با خواننده است و قدر مسلم همان برداشت صحیح است زیرا که برداشت ها نیز حقیقت نسبی دارند و مطلق نیستند.کارگزاران رژیم های مختلف سیاسی چه در ایران و چه در سایر کشور هارا شرایط خاص مکان و زمان بسمت بدتر شدن یا خوبتر شدن سوق میدهد و ما اگر می خواهیم قضاوت درستی داشته باشیم باید این شرایط را در نظر بگیریم.به مفهوم درست سیاه و سفید دیدن با حقیقت وفق نمی دهد بلکه باید بهترین رنگ را در این میان انتخاب نمود.بقول آقای مدرسی ما ذکر خاطره می کنیم و تلاش می کنیم عینا آنچه اتفاق افتاده است بازگو کنیم و امیدوارم در این تلاش موفق باشیم.خاطرات ترتیب تاریخی منظمی ندارند و بترتیب آمادگی ذهن بیان می گردند! و البته تلاش می کنیم تا سن و سال به مرز فراموشی مقطعی یا کلی نرسیده است آن چه قادربه بیان و قابل بیان کردن هستند بیان کرده و جوانان عزیز این مرز و بوم را با حقایق جالبی که در بطن این اتفاقات وجود دارد آشنا سازیم .

    مهر ماه سال 1359 شمسی تهران - فرودگاه مهراباد

    هفته دوم من و تعدادی از همکاران در شرکت هواپیمائی پاکستان با تلفن رئیس پاکستانی ایستگاه تهران موظف شدیم با یونیفرم کامل و آماده راس ساعت 16 همانروز در فرودگاه حاضر شویم.با حمله هوائی عراق در روز 31 شهریور ابتدا به فرودگاه تهران و سپس سایر شهرها و حمله متقابل جنگنده های ما به بغداد در روز بعد، رسما یک جنگ همه جانبه در زمین و هوا و دریا میان دو کشور همسایه آغاز شده بود.بطور طبیعی فرودگاه تهران بروی پرواز ها بسته شده و تردد هوائی بندرت انجام می شد.پرواز شرکت ما هم(هواپیمائی پاکستان) قطع موقت شده و همه منتظر سرنوشت جنگ بودند.گمانه زنی ها و شایعات حاکی از این بودند که آتش جنگ بزودی فرو خواهد نشست و حکایت از مداخله و میانجیگری سران بعضی کشورهای دوست با دو کشور می کرد.مردم ضمن این که دچار هیجانات روزهای نخست جنگ بودند و هر آن مقابله به مثل های پشت سر هم را از نیروهای ایرانی انتظار می کشیدند ولی ته دلشان دلخوش به جدیت سایر کشور ها در خاموش کردن آتش آن بودند.ما همگی سوار بر مینی بوس سرویس شرکت که ساعت 15 درب منزل هایمان را کوبید شدیم.بر خلاف همیشه که به شوخی و دست انداختن یکدیگر مشغول می شدیم، سایه سکوتی رعب انگیز بر چهره همه بچه ها سنگینی می کرد.دمق و دلخور جز چند کلمه ای کلیشه ای بمنظور احوالپرسی حرف دیگری ردوبدل نشد.سرویس سنگین و غرش کنان خیابان خلوت آزادی را در نوردید و وارد محوطه فرودگاه شد.در اطاق مخصوص مستقر شدیم و تلکس ها را بدست گرفته و دنبال مطلب جدیدی بودیم. می دانستیم که پرواز معمولی و مسافری نیست. ولی نمی دانستیم به چه منظوری می آید.رئیس وارد شد و من و دو نفر دیگر را که سمت سوپروایزری داشتیم به اطاقش صدا زد.با کمی حاشیه وارد متن شد و اعلام کرد که ژنرال ضیاء الحق رئیس جمهور پاکستان برای میانجیگری بین ایران و عراق و دیدار با امام(ره)و بنی صدر رئیس جمهوری وقت در چند دقیقه آینده وارد تهران خواهد شد.چون هواپیمای وی متعلق به شرکت هواپیمائی پاکستان است بنابراین ما باید سرویس بدهیم.ظرف چند دقیقه وظائف تقسیم گردید و با توجه باین که مدیر کل شرکت که یک ژنرال بازنشسته نیروی هوائی پاکستان بود همراه رئیس جمهوری بود و امکان داشت بدلائلی بخواهد از دفترماهم در فرودگاه بازدید کند لذا موظف شدیم دفتر را آماده بازدید وی سازیم و این هم با مشارکت همه همکاران نیم ساعتی وقت ما را گرفت تا برج اعلام کرد که هواپیما در حال نشستن است.از رئیس که آقای محبوب کاظمی نام داشت پرسیدم چه کسی برای استقبال می آید؟ گفت آقای بنی صدر.گفتم کجا؟ گفت زیر هواپیما.گفتم تشریفات؟گفت شرایط اضطراری است و هیچ کدام از دو طرف موافقتی با تشریفات ندارند.گفتم چرا؟ جواب روشن بود...هر آن ممکن بود وضعیت قرمز شده و عراق حمله هوائی نماید.توضیح داد که بدلیل موفقیت های زیاد عراق در روزهای اولیه جنگ، صدام تمایلی به میانجیگری دیگر همسایه ها و کشور های اسلامی ندارد و می خواهد تا ایران مهیا می شود مقدار زیادی از خاک ایران را اشغال کرده تا لااقل اگر مذاکره ای پیش آمد دست پیش داشته باشد. و نتیجه گرفت که بسیار امکان دارد در همین شرایط هم حمله کرده و قدرت خود را برخ ضیاء الحق بکشد.پس باید ما هم ضمن این که در این مورد وظیفه ای نداریم ولی تمام تلاش خودرا در حفظ جان آنان بکارگیریم.سوار ماسین شدیم و دسته جمعی عازم رمپ پروازی شدیم و در جاهای خود استقرار پیدا کردیم.ما با یونیفرم کامل و کلاه و خانم ها نیز با یونیفرم سبز و روسری بنفش حریر که نوعی لباس سنتی پاکستانی بود.آفتاب عالی، هوا بسیار ملایم و نسیم قشنگی پوست صورت را نوازش می داد. هواپیمای بوئینگ 720( از خانواده 707) که قدیمی ولی هنوز استفاده می شد از دور نمایان گردید و به آرامی بر باند 29 راست بوسه زد.چند دقیقه ای طول کشید تا در جای خود و محلی که ما ایستاده بودیم توقف کرد.در همین لحظات کادیلاک سویل آبی آسمانی پاویون دولت زیر دم هواپیما توقف کرده بنی صدر رئیس جمهوری که گویا همان وقت از جبهه جنوب بازگشته بود و سرهنگ فکوری فرمانده وقت نیروی هوائی (که بعدا در سانحه سقوط سی 10 در کهریزک شهید شد) و یکی دو نفر از محافظان بنی صدر از آن پیاده شدند.من با اشاره رئیس ایستگاه بسمت آنان دویدم و به آنان خوش آمد گفتم.با بنی صدر و شهید فکوری دست دادم و پرسیدم قربان دستور می دهید ایشان را به کجا ببریم؟ بنی صدر رو به غفوری کرد و گفت جناب سرهنگ ترتیب آن را داده اند و خودش بسمت هواپیما رفت.بدلیل این که هنوز درب هواپیما کاملا باز نشده و کسی پیاده نشده بود، بنی صدر و فکوری یکی دو دقیقه ای در کنار ما به گفتگو مشغول شدند.ناگهان از دل آسمان و بالای سر ما صدای خشک پره های هلی کوپتری که نزدیک می شد شنیده شد.هلی کوپتر چند متری آن طرف تر بزمین نشست ولی روشن بود و کسی از آن پیاده نشد. فکوری رو بمن کرد و گفت با این می بریمش.دیگه نپرسیدم کجا؟ فضولی بود! در همین لحظه درب پرواز باز شد و کاظمی رئیس پاکستانی ایستگاه دوان دوان بالا رفت و پشت سر ضیاء الحق از پله ها سرازیر شدند.بنی صدر و شهید فکوری به پای پله آمدند و بگرمی از ضیاء الحق استقبال و دیده بوسی کردند.رئیس ما من و همکاران را که خیلی منظم خبردار ایستاده بودیم به وی معرفی کرد.او هم جلو آمد و در معیت بنی صدر و شهید فکوری با یکایک ما بگرمی دست دادند و خوش و بش نمودند.فکوری مرحوم به انگلیسی سلیسی که صحبت می کرد به رئیس جمهور پاکستان گفت که این ها آن قدر در یونیفرم و نقش خود غرق شده اند که من اول فکر کردم همه این ها پاکستانی هستند در حالی که همه ایرانی اند! ضیاءالحق که او هم فکر کرده بود با پاکستانی ها دست می دهد، ناگهان برگشت و ضمن خنده بلند با همه ما مجددا دست داد و تشکر کرد.بنی صدر دستش را پشت کمر او گذاشت تا وی را بسمت هلی کوپتری که منتظر بود راهنمائی کند که چشمتان روز بد نبیند ناگهان صدای زننده آژیر قرمز در فضا طنین انداز شده و هر موجود زنده ای در فرودگاه و در دیدرس ما بود در لحظه ای ناپدید شد! غیر از شهید فکوری که بهر شکل خودش خلبان جنگنده و تمام مدت در جبهه ها بود بقیه با عجله ای وصف ناشدنی در پی یافتن مکانی برای اختفا بودند!من بنظرم رسید محوطه به این بزرگی را نمیتوان بسرعت طی کرده و مخفی شد ضمن این که هواپیما ها هر آن می رسیدند و آنوقت نمی شد تصور کرد که چه اتفاقی برای میهمانان می افتاد!

    من جوان 26 ساله گمنام دست دو رئیس جمهور را گرفته و بدون ملاحظه تشریفاتی و صرفا برای نجات جانشان بسمت ماشین خودمان بردم و پشت آن برای چند ثانیه ای پناه گرفتیم.دوستان می دانند که پناه گرفتن در زیر یا پشت و یا درون هواپیما که می توانست هدف روشن و خوبی برای حمله کنندگان باشد بسیار دور از عقل بود زیرا که با جرقه ای منفجر شده و آتش می گرفت و سازه سبک و قابل اشتعال هواپیما جان همه پناه گرفته گان را آنا می گرفت ولی اصابت احتمالی راکت یا ترکش به یک ماشین سواری احتمال خطر بسیار کمتری داشت و تصمیمان درست بود.جالب این که کادیلاک آبی پاویون دولت هم بمحض شنیدن آژیر قرمز اصلا نفهمیدیم کجا رفت و فورا ناپدید شد! خلاصه پس از سه دقیقه آژیر سفید زده شد و بنی صدر بسرعت ضیاءالحق را بسمت هلی کوپتر هل داد و اورا سوار کرده و خودش همراه شهید فکوری با پای پیاده و ما هم در کنارشان عازم پاویون شدیم.انگار که فقط میهمان باید زنده می ماند!! حدود پنج دقیقه ای هم همه در کنار هم پیاده روی کردیم و وقتی به پاویون رسیدیم شهید فکوری که همیشه پاکت سیگارش در جیب بازوی یونیفرمش بودسیگاری درآورد و با خیالی راحت گوشه لب نهاد و به بنی صدر با مزاح گفت آقای دکتر تا دوباره برنگشته اند برویم.بنی صدر هم تائید کرد و گفت بریم تا ضیاء خودشو آماده کنه برای دیدار امام ما هم یکساعتی استراحت کنیم.با ما دست دادند و تشکر کردند و رفتند. از قهرمانان آن روز دلهره آور ضیاء الحق رئیس جمهوری پاکستان دو سه سال بعد در یک سانحه مشکوک هوائی با یک فروند سی 130 ارتش پاکستان در معیت سفیر آمریکا در پاکستان کشته شد.بنی صدر پس از عزل از ریاست جمهوری با یک فروند هواپیمای 707 نیروی هوائی به خلبانی سرهنگ معزی از کشور گریخت و در پاریس درخواست پناهندگی سیاسی کرد و هنوز هم در آنجاست.سرهنگ فکوری فرمانده نیروی هوائی در سانحه سی 130 ارتش که حامل تعدادی از فرماندهان ارتش ، مجروحین و شهدای جبهه بود در کهریزک به خیل شهدای جنگ و انقلاب پیوست.محبوب کاظمی رئیس وقت پاکستانی در ایران پس از بازنشستگی در لاهور پاکستان در یک تصادف رانندگی کشته شد و انور جمال ژنرال بازنشسته هوائی پاکستان که ریاست کل شرکت را داشت نیز پس از بازنشستگی در اثر بیماری فوت شد.
    روحشان شاد و یادشان گرامی باد

    مطالب خواندنی

    پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  • ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  • آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  • با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا